دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان
 
قالب وبلاگ
-صنم به جونه خودم خیلی خری!
بشقاب میوه رو گذاشتم رو به روی تینا و گفتم:تو حرص نخور بچه ات بی شیر میشه!بعدشم بی معرفت تو لابد باید برای گله از کاری که بااون نکبت کردم اینجا پیدات بشه؟؟فکر نکن حواسم نیستا ازوقتی نامزد کردی دیگه نمیای پیشم!
یه دونه زد رو پیشونیمو گفت:چرا بحث رو عوض میکنی؟چرا اون بلا رو سره اون بیچاره اوردی؟؟
-حالا همچین بلاییم نبوداا!فقط چهار تا چرخش پنچر شد!
-غلط کردی که پنچرش کردی..خله مثلا تورو میخواست ببره خریدا
دست به کمر زدمو یه ابرومو دادم بالا
:همچین میگی خرید انگار میخواست برا من بخره،برا عروسی دوستش میخواست بره لباس بخره
-خری دیگه،میخواست باسلیقه تو بخره!من فکر میکردم ادم شدی دیگه سربه سرش نمیزاری!
رومو برگردوندم
-مگه من چیکارشم؟؟به من چه؟بعدشم اون خودش دوباره شروع کرد،من نبودم که جلو دیگران خود شیرینی کردم!
اومد جلوم و دستشو گرفت زیر چونم:من فکر میکردم جنبه ات بیشتر ازاین حرفاست
خودمو عقب کشیدم:
اصلا من بیجنبه ام،بچه ام حالیم نیس،نمیفهمم،هرکی به من چپ نگاه کنه،کاری میکنم چشاش تااخر عمرش چپ بمونه!
شونه هاشو انداخت عقب:اصلا به من چه؟بیا دخی بغلم که دلم برا تنگ شده،خیلی وقته ندیدمت!
باخنده رفتم بغلش کردم و زیر گوشش گفتم:چه عجب یادت اومد دخترخالتو بغل کنی!
داشتیم باهم صحبت میکردیم که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد:
سلام حالا که دلت خنک شد،میای بریم خرید؟
تینا هم خوندش و زد زیر خنده:
بااین بدبخت چیکار کردی که دیگه از فکر تلافی دراومده؟
شونه هامو به معنی نمیدونم دادم بالا
نوشتم:نخیر،مثه اینکه پنچر گیری کردی حالا هم خودت برووو!
اومدم بفرستمش که تینا دست گذاشت رو دستم برگشتم نگاش کردم که ابروهاشو داد بالاو گفت:الان وقتشه یه ذره مدارا کنی!
مثه اینکه تو چشام خوند نمیخوام به حرفش گوش کنم برا همین گوشیو ازدستم کشیدو تند دوید سمته دستشویی!دنبالش دویدم ازش بگیرم،این دختره جنبه اینکه گوشیه منو دستش داشته باشه رو نداره یهو دیدید اس ام اس زد عاشقتم!رسیدم دمه دستشویی دستگیره رو کشیدم پایین اما نامرد ازپشت قفلش کرده بود!!!
بعد از 1دقیقه بایه لبخند پیروز مندانه اومد بیرون گوشیو ازدستش کشیدم بیرون ببینم چه اسی به اون داده؟رفتم تو سنت باکسم اما هرچی گشتم نبود!همچین باخنده نگام میکرد میخواستم بپرم بزنم لهش کنم،رفتم سمتش ،اونم همونجوری وایستاده بود و ازجاش تکون نمیخورد:
چی فرستادی بهش که پاکش کردی؟
روشو برگردوند و رفت سمت حیاط:اونش دیگه بینه منو امیرعلیه تو فضولی نکن!
بعدشم همونجوری ازدر خونه رفت بیرون!

منم که دنبالش تا حیاط کشیده شده بودم نشستم رو زمین و گفتم:خدایا من چه گناهی به درگاهت کردم که گیره تینا افتادم؟؟؟

5دقیقه همونجوری نشستم و دنباله راه چاره بودم که نرم،تجربه بهم ثابت کرده بود امیرعلی هرچقدرم خوب باشه،بیخیال تلافیش نمیشه! ازجام پاشدم و تند رفتم سمته ساختمون،ازپله ها به دو رفتم بالا و پریدم تو اتاقم!دنباله گوشیم گشتم،نزدیکه یه ربع بود که درحال گشتن بودم،اما به قول معروف هرچی بیشتر میگشتم کمتر به نتیجه میرسیدم،اخر سر ازروی حرص محکم خودمو پرت کردم رو تخت ولی انقدر بدخودمو پرت کرده بودم که افتادم زمین!وقتی خوردم زمین احساس کردم یه چیزه سفت زیرمه!دستمو کردم تو جیبه شلوارم و ازتوش گوشیمو دراوردم!اصلا حواسم نبود که همه بدبختیام از اونجایی شروع شد که گوشیم دسته اون ورپریده افتاد. عینه ادمای گوشی ندیده زل زده بودم بهش که یهو زنگ خورد،منم از ترس پریدم هوا که احساسه درد پیچید تو پام! روی پا خورده بود به زیر تخت!خیلی بد بود!!گوشی ازدستم پرت شده بود زمین که دوباره برش داشتم!اه دوباره این یارو زنگ زد..... -بله؟ -سلام،بیا دمه درم! -چی چیو بیام؟؟برو باهمونی که ازگوشیه من بهت اس داد برو -مگه تو اس ندادی؟ یه پوف گنده کردم که صداش تو تلفن پیچید،پشتش گفتم:نخیر نامزد دوست جونت بود! دیدم دیگه حرفی نزد: -چی شد؟چرا حرف نمیزنی؟؟ بازم هیچی نگفت،منم چون اعصابم خورد بود ناخود اگاه یه جیغ بنفش کشیدم -................................................. یهو احساس کردم گوشی تق خورد زمین!صدای دستش تو میکروفون گوشی پیچید پس از رو زمین برش داشت! -دختر چته؟گوشامو از سره راه نیاوردماا!مگه مرض داری؟؟ -به من چه میخاستی لال نمیری! -ببین من هی هیچی بهت نمیگم تو پررو تر میشیا! -چه عجب شخصیته نداشتتو نشون دادی! اروم یه چی زمزمه کرد که احساس کردم اخرش یه حسام گفت! نزاشتم اون حرف بزنه و گفتم:چیه؟حسام مجبورت میکنه که بهم زنگ بزنی؟؟ یه دقیقه هیچی نگفت منم چیزی نگفتم: -اصلا میدونی چیه؟؟اره!اصلا تمامه اینکه من خواستم باهات دوست شم یه شرط بندی بود که با حسام کرده بودم!فکر میکردم تحمله تورو دارم اما دیدم نخیر تو کولی تر ازاین حرفایی -هووووی حرفتو پس بگیر!کولی خودتی پسره سرتق پررو!خجالتم نمیکشه!حالا اون تینا دربه در چی بهت اس داده بود؟؟ -نمیگم!اگه بهت بگم مو رو سره اون بیچاره نمیزاری -ببین میگی یا یه جیغ دیگه هم بزنم؟؟ -اه خیله خب!بهم گفت:اره چرا که نه؟تا یه ساعت دیگه منتظرتم بعدبایه مکث گفت:عزیزم -خیلی بی تربیتی!بابات عزیزت باشه پررو -کی باتو بود عزیزم!تینا برام فرستاده بود! یه جیغ دیگه زدم و گوشیو قطع کردم! تینا بخدا میکشمت!!! سریع یه مانتو رو لباسم انداختمو و شال سرکردم!کلیده خونه رو برداشتم و سریع از خونه زدم بیرون!وقتی ازخونه اومدم بیرون ماشینش دمه درمون بود،خودشم نشسته بود تو ماشین یه پوزخند زدو یه نگاه به سرو پام انداخت!بعدم گازشو گرفت و رفت،قبل ازاینکه ازجام تکون بخورم یه نگاه به تیپم کردم و دقیقا به این پی بردم که دراون لحظه مثه داهاتیا خودمو درست کرده بودم!اما اهمیت ندادم و راه افتادم. وقتی رسیدم دمه خونه خالم زنگشونو زدم:کیه؟ صدای خوشگله خالم بود:خاله جون منم،تینا هست؟؟ -اره عزیزم بیا تو در با تقی باز شدو من به سرعت رفتم از پله ها بالا،دیدم تینا دمه اتاقش وایستاده که تا منو دید یه جیغ زد و رفت تو اتاقش درشو بست!(ماشالا صدای هممون هم نازک جیغ میزنیم یه ملت نابود میشن!)سریع دویدم دنبالشو چسبیدم به در،هرچی فشار دادم دیدم باز نمیشه!اتاق که قفل نمیشد پس چرا باز نمیشه!داد زدم: -تینا باز کن وگرنه میزنم درو میشکونماا صداش ازاونور در اومد،باخنده گفت:عمرا بتونی!زورت نمیرسه محکم بامشت کوبیدم رو درو گفتم:اخه تو چلغوز مگه چقدر زور داری که زوره من بهت نرسه؟ -وای خاک تو سرت صنم ابرومو بردی،هرچند ابروی خودت بیشتر رفت! بعد یه صدای پچ پچ هم ازتو اتاق اومد،دهنمو چسبوندم به دراتاق و گفتم:کی پیشته تینا -نمیگمممممممم انقدر عصبی بودم که نمیدونستم دارم چی میگم
:-تینا دارم بهت میگم چه خری پیشته
یهو در باز شد و حسام اومد بیرون!انقدر تعجب کردم که نزدیک بود غش کنم ازخجالت!نمیدونم چی تو صورتم دیدن که باهم زدن زیر خنده،تینا که پشته حسام بود گفت:دیدی بهت گفتم ابروی خودتو بردی؟؟تقصیره منم نبود
باحرص یه لبخند زدمو گفتم:تینا جان خفه شو!من تورو تنها ببینمت زندت نمیزارم!
رومو ازشون برگردوندم و از پله ها رفتم پایین!دیدم خالم پایینه پله ها وایستاده و باخنده نگام میکنه!
وقتی رسیدم بهش باگله بهش گفتم:خاله جون چی میشد میگفتی دومادت اینجاست؟؟
-سلام به روی ماهت عزیزم
باخجالت سرمو انداختم پایینو گفتم:ببخشید خاله جون،سلام
چونمو گرفت بالا و گفت:نبینم عزیز کرده خواهرم خجالت بکشه،بعدشم تو همچین باسرعت رفتی بالا که اصلا منو هم ندیدی،چه خونی جلو چشمتو گرفته بود،دوباره تینا چه دسته گلی به آب داده؟
یه دست به سرم کشیدم:ای کاش به آب داده بود!دسته گله رو دیگه داده به خاک!
دستی به پشتم کشیدو گفت:وای وای چه شاکی؟؟بیا ببینم چی به روزه خواهر زادم اوردن!
رفتم سمته یکی از مبلا نشستم،خالم از اتاق رفت بیرون و بعد از چنددقیقه برگشت،یه لیوان شربت گذاشت جلوم وگفت:بفرما اینم یه شربت شیرین برای صنم جون
یه نگاه مهربون بهش کردم:شرمنده کردی خاله جون(اُه چه باادب!)
-دوشمنت شرمنده باشه خاله!
تلفن زنگ زد و خاله رفت سمتش برداشت:
-بله؟؟
-.......
نمیدونم طرف بهش چی گفت که خالم ازخنده غش کرد!حالا تو این حیری ویری کدوم دلقکی زنگ زده خدا عالم است
-خدا نکشتت پسر مردم از خنده
اوا خاک عالم،یه پسر غریبه زنگ زده خالم؟؟دیگه چی؟؟
-نه تنها نیستم،تینا با شوهرش بالاست،صنمم پیشه منه
-.....
وا این منم میشناسه؟؟یا خدا!خاله داشتیم؟؟
-گوشی
خاله تلفن رو گرفت سمتم که حرف بزنم،منم سرمو به معنای اینکه نمیگیرم تکون دادم!خاله دوباره سمتم گرفت و زمزمه کرد:اشکانه
اِ؟پس اون نکبت زنگ زده بود؟؟
گوشیو ازخالم گرفت و گذاشتم دمه گوشم:بله؟
-به سلام خواهر زن جان
-زهرمارو سلام،کوفت سلام،دردو سلام
-خواهر زن،دلبندم دوباره رم کردی که،چته جانم؟
-اشکان میزنم پخش دیوار شیا!
-بیا بزن،فقط از پشته تلفن چجور میتونی بزنی؟
خودم از سوتی که دادم هم خنده ام گرفت و هم حرص خوردم:
-اشکان خیلی نامردو بی معرفتی،از وقتی جوابه صحرا رو برات گرفتم شدی حاجی حاجی مکه!خیلی بی معرفتی
-اخی صنم دلت برام تنگ شده؟؟میخوای جای صحرا تورو بگیرم؟؟
-اشکان بخدا میام پیشت یه دونه محکم میزنم تو سرتا!ابجیم خیلی هم از سرت زیاده!
-اونکه بعله،من چاکر خواهرتم هستم
-هوووی کی میای خواستگاریش؟
-وای نکبت الان وقته گفتنش بود؟؟عمه پیشته؟
یه نوچ کردمو گفتم:نخیر خاله رفت اشپزخونه من تنهام،نگفتی کی میای؟
-به بابام گفتم،امروز فرداست که زنگ بزنه خونتون
گوشیو گذاشتم رو شونمو و صورتمو روش فشار دادم بعد دودستی زدم به هم!
-وایی بالاخره تو داری زن میگیری!!
-صنم بخدا اگه میدونستم خوشحال میشی زودتر زن میگرفتم!
-حالا خوشت نیاد؟؟برو برو،که من دیگه کار دارم!
یه خنده کردو گفت:چیه نکنه میخوای ار خوشحالی برقصی؟؟
اخمامو کرد تو هم ازاینکه منو انقدر خوب میشناسه سریع گفتم:
-نخیرم،کار دارم،بدو برو مزاحمم نشو
-باشه،برو!پشته گوشای منم مخملی،خدافظ
-مگه نمیدونستی؟منکه هی میگفتم برو تو اینه گوشای مخملیتو نگاه کن!بای
سریع گوشیو قطع کردم،یه دسته محکمه دیگه بهم زدم و مشغوله قر دادن شدم:اها اها اها اها،حالا بیا،حالا برو
نزدیک 2دقیقه مشغول بودم که صدای خنده از پشتم اومد،برگشتم دیدم حسام و تینا دست تو دست دارن منو باخنده نگاه میکنن!وایی خاک برسرم شد،ابروی نداشتم پیشه حسام رفت!
نمیدونم چجور نگاش کردم که دستشو اورد بالا و گفت:قول میدم به هیشکی نگم
ابروهامو دادم بالا و دستامو بغل کردم:کی ازت قول خواست؟
بانیشه باز گفت:یعنی برم بگم؟؟به امیر بگم؟
نزدیک بود به التماس بیوفتم:جونه عزیزت،جونه تینا نگیا!!همینم مونده دسته اون آتو اینطوری بدم
باخنده گفت باشه،تینا یه زبون بهم نشون داد و گفت:منکه بهت قول نمیدم
دویدم دنبالش اون با جیغ دوید پشته حسام:
تینا بخدا میزنم صدای ار ار بدیا!به قدر کافی ازدسته تو شاکیم!اون چه اس ام اسی بود به اون دادی؟
با یه صددای مظلوم گفت:خب خره میخواستم کمکتون کنم!
-نمیخوام تو کمکم کنی،به قدر کافی نامزد جونت کمک کرده!حسام خان،حالا اوضاع جوری شده رومن شرط بندی میکنید؟؟
صورتش عینه لبو قرمز شد!منم رومو ازشون برگردوندم و رفتم سمته اشپزخونه و ازخالم یه خدافظی کردم و ارخونه اومدم بیرون!
باکلید درخونه رو باز کردم و رفتم تو خونه،هیشکی هنوز تو خونه نبود،تعجب کردم مامان و صحرا چرا نیومدن؟؟مامان که خونه خاله هم نبود،نمیدونم والله،شاید رفته خرید،اما این صحرا مشکوک تر میزنه!بااین فکر رفتم سمته تلفن شماره صحرا رو وارد کردم:یه بوق...دو بوق...سه بو...
-بله؟
-سلام خوبی؟کجایی؟؟
-سلام مرسی،تازه از شرکت راه افتادم،5دقیقه دیگه هم بااشکان قرار دارم
چشام شد قد کله ام...
-چی؟؟...بااشکان؟؟چشمم روشن بزار زنگ بزنم به دایی زاده دمار ازروزگارش دربیارم!
-اِ؟صنم؟؟چیزی نگیا...اِ؟چه حلال زاده است!اومد من دیگه میرم....
-الووووو قطع نکنیاا...گوشیو بده بهش
-صنم زشته بهش چیزی نگیا...
-باشه تو گوشیو بده بهش.....
منو پشت تلفن پادر هوا نگه داشته بود،معلوم بود دستشو گرفت دمه گوشی که بااونم اتمام حجت کنه،خواهر ماهم خنگه ها،اون تادوروز پیش خر من بود،الان میگه ابرو داری کنم؟؟آبرو چی هست حالا؟؟خوردنیه؟
بعداز دو دقیقه بالاخره رضایت دادو گوشیو داد بهش!
-بلو؟
-سلام خوبی؟
-اره که خوبم مگه میشه باابجیت باشمو و بد باشم!توام مهربون شدیا،خدایا امروز چه روز خوبیه؟بزار ببینم به صحرا بگم بوسم کن بوسم میکنه؟
بعد گوشیو ازدمه دهنش دور کردو مشغوله پچ پچ باصحرا شدن و شروع کردن به خندیدن،من مشغول حرص خوردن شدم،خب بدم میاد منو معطل نگه دارن!
-اخیش چه خوب بود
-زهرمار دفعه بعدی که خواستی الکی باصحرا بگین و بخندین بعدالکی بگی بوسش کردی حداقل دستتو بزار دمه گوشی صداش نیاد،نکبت!
-اِ؟شنیدی؟
-نه بابا!شانسی گفتم!
-خب واقعیتم همینه
-اشکان میگیرم لهت میکنما!اصلا بگو ببینم خجالت نمیکشی هنوز خواستگاری خواهر من نیومدی اومدی بردیش بیرون اونم بدونه سرخر؟
-ای بابا!بزار قبل از ازدواج یه ذره صفا کنیم!
-من کجام شبیهه داییه؟؟زود میاریشا وگرنه دیدمت میدونم باهات چیکار کنم!
-خیله خب بابا!
-از صحرا هم خدافظی کن،مواظبش باشیا!خدافظ
-بای
گوشیو قطع کردم،خب این از صحرا معلوم شد کجاست،حالا مامانم کجاست؟خدا عالم است
ازجام پاشدم و رفتم
اشپزخونه رفتم و دریخچال و باز کردم،برا خودم میوه دراوردم و مشغول شستن شدم،همشو ریختم تو یه بشقاب و رفتم جلو تی وی!ماهوره رو هم روشن کردم مشغول کانال عوض کردن شدم،دیدم تو پرشین توون داره بره ناقلا نشون میده،منم که عاشقه این کارتون،مشغوله دیدن شدم!وسطای کارتون بود که مامان اومد،ازجام پاشدم و رفتم سمتش:
سلام عجقم
مامانم یه عالمه پلاستیک داد دستمو گفت:صنم دوباره این جوری حرف زدی؟لوس هستی لوس تر میشی
-دستت درد نکنه دیگه مامان،باید بگم شووورت ادبت کنه ها!
پلاستیکا رو بردم تو آشپزخونه،تااینکه چشم خورد به یه سوسک و صدام رفت رو هوا:
ماااااااااااااااااااااااا ماااااااان!

صبح باصدای زنگ گوشی بیدار شدم،میبایست حاضر میشدم و زود حرکت میکردم،مطمئن بودم بعداز بحثی که با امیرعلی کرده بودم نمیومد دنبالم،پس با سرعت کارامو انجام دادم،وقتی حمام رفتم و اومدم بیرون دیدم وقت کافی برای یه صبحونه کامل دارم،پس راه افتادم سمته پله ها و اومدم پایین،همه دوره هم بودن،حتی بابا!با دیدن بابا سریع رفتم سمتش و از پشت بغلش کرد و یه ماچ ابدار ازش گرفتم،بااینکارم صدای مامانم دراومد:اِ؟حالا دیگه فقط باباتو بوس میکنی؟باشه صنم خانم،بعدا میای پیشم دیگه؟
باخنده میزو دور زدم و مامانم رو هم همونجور بوس کردم،لبمو بردم بغله گوشش و اروم زمزمه کردم:ای مامان حسود،حالا خوبه بابا خودش هرشب سهمتو میده!
صدای جیغ مامان دراومد و من باخنده ازش فاصله گرفتم و روبه روش،بین بابا و صحرا نشستم.رومو کردم سمته صحرا و یه لبخند نثارش کردم و زیرلب صبح بخیر گفتم،اونم جوابمو داد.وقتی مشغوله خوردن شدم مامانم یه تک سرفه کرد و گفت:باید یه چیزی رو به همه بگم!
سرمو گرفتم بالا که دیدم توجه همه روی مامانه،مامان به همه نگاه کرد و خیلی خونسرد گفت:فردا مهمون داریم!
دوباره کلمو گرفتم پایین و گفتم:خب اینکه خیلی مهم نیس،همیشه برامون مهمون میاد!
مامان یه اخم صنم کش کرد و گفت:میزاری حرفمو تموم کنم یا نه؟اتفاقا این مهمونی خیلی هم مهمه!دیروز پری(زن داییم)زنگ زد،یه ذره حالو احوال کردو بعداز یه مقدارمِن مِن و مقدمه چینی گفت میخوان بیان خونمون،منم گفتم قدمتون سرچشم!اونم پرید وسط حرفمو گفت برای یه امر خیر زنگ زدن!حالا هم به کمک همتون لازم دارم که میخوام یه گردگیری اساسی کنم!
شونه هامو با ابروهام هم زمان دادم بالا و یه نچ کردم:نچ مامان خانم دایی اینا رو که نمیتونی بااین کارا گول بزنی پسرش بیاد صحرارو بگیره!گذشت اون زمان که میگفتن مادرو ببین دخترو بگیر!
مامانم دیگه داشت پامیشد بیاد یه گوش مالی حسابی به من بده که بابا باخنده گرفتتش و نشوندش!
ابروهامو خیلی شیطونی دادم بالاوگفتم:مامان جون بابا رو گول زدی بیچاره شد بسه،دیگه اشکان بیچاره گناه داره!
یه نگاه به صحرا انداختم که دیدم داره منو چپ چپ نگاه میکنه،بابا دسته اونم گرفته بود بلند نشه،چرا مردم حقیقت پذیر نیستن،خب پسره مردم بیچاره میشه،بابا جفت پا پرید وسط تفکرم:
مگه تو درس و دانشگاه نداری وایستادی اینجا،دستم خسته شد بس که این دوتا رو نگه داشتم برو حاضر شو دیگه
بعدم شروع کرد به خندیدن،بابا تااینو گفت یه نگاه به ساعت کردم که دیدم هفته!باسرعته جت رفتم بالا،حین حاضر شدن و ارایش کردن باخودم فکرمیکردم چی میشد امیرعلی میومد دنبالم،حداقل لازم نبود باچهارصدتا وسایل نقلیه خودمو برسونم دانشگاه!بعداز یه مقدار ارایش که سعی کردم حتی الامکان ملایم باشه،رفتم سمته کمدم که بادیدنش اه از ته حلقم دراومد،من تواین چندوقته خرید نکرده بودم و میبایست یه لباس کهنه بپوشم!دیگه نمیتونستم برم به صحرا بگم لباستو بده من!خب سنگه پا قزوین که نیستم!مجبوری مانتو خاکیمو پوشیدم و یه مقنعه مشکی هم سرکردم،شلوارمم یه شلوار جینه لوله تفنگی ابی بود که روش برش داشت و پایینش دکمه میخورد!میخواستم کتابامو جمع کنم و تو کوله ام بریزم که تاکوله رو دیدم اشکم براش دراومد،بیچاره تیکه پاره بودعینه شلوارایی که تازه مد شده!درمورده این یکی نتونستم خود داری کنم براهمین ازاتاقم اومدم بیرون و تو اتاق صحرا سرک کشیدم!نبودش،مثه اینکه زود رفته بود شرکت،پس کامل وارد اتاقش شدم و دنباله یه کوله یا کیف گشتم،رفتم سمته کمددیواریش و درشو باز کردم،باکمی گشت و گذار تونستم یه کوله پشتی خاکی پیدا کنم،چه شانسیم اورده بودم ستِ مانتوم بود.برش گردوندم و یه نگاه بهش انداختم بدنبود،زیاد کهنه نشون نمیداد،فقط چنداثار هنرمندانه باغلط گیر روش بود که نشون میداد ماله دورانه جاهلیتشه!
سریع ورش داشتم و بردمش تو اتاقم کتابامو دونه به دونه شوت کردم توش،کوله رو انداختم و یه نگاه تو اینه به خودم انداختم بعدکه از ظاهرم مطمئن شدم راه افتادم به سمت پایین!یه نگاه به ساعت انداختم که 7:20نشون میداد،خیلی هول شدم کلاسم ساعت هشت شروع میشد!خودمو هم میکشتم نمیتونستم به موقع برسم،براهمین تصمیم گرفتم یه کم ولخرجی کنم و دربستی بگیرم،تو پذیرایی مامانمو گیراوردم و بهش ازکمد فلک زدم گفتم،اونم بهم گفت:چرا زودتر نیومدی؟چندوقت پیش که داشتی بهم ادرس میدادی برم سرکمدت ببینم بیچاره ازماله گداها هم پاک تره برات پول گذاشتم کنار چنددست مانتو وهرچی که میخوای بگیری!
یهو انگار روحم شاد شد براهمین ازمامانم خواستم برام زودبیارتش،سریع بهم دادتش منم انداختمش تو کوله ام یه ماچ ازگونه اش گرفته ام و راه افتادم سمته در،کتونیمو پوشیدم به حالت دو رفتم بیرون.درو باز کردم،اولین چیزی که نظرمو جلب کرد تو کوچه یه سوناتا سفید بود،یه نگاه به صندلی راننده اش انداختم!باور نمیکردم اون اومده باشه دنبالم!حسابی خرکیف شدم،اگه اون نمیومد باید تو این وضعیت بی پولی،پولِ آژانس میدادم!انگار منو دید که از درخونه اومدم بیرون،تانگاشو دیدم رامو کج کردمو سمت خیابون رفتم،خشکِ خشک که نمیشد سوار ماشینش شم!اونوقت میگفت این ازخداش بوده بیام دنباله،برا همین از سلاح دخترونم استفاده کردم برای خرکردن دیگران(باعرض معذرت)همون ناز کردنه خودمون!
ازماشین یه کم دور شدم که صدای درماشین رو شنیدم،به راهم ادامه دادم که صدام کرد:
-صنم ...خانم
باکمی فاصله یه خانمم به تهش چسبوند!وایستادم اما برنگشتم،صدای پاش میومد که داره میاد سمتم.اومد روبه روم وایستاد:سلام
زیرلب یه سلام خیلی اروم کردم که خودمم صداشو نشنیدم
سرشو انداخت پایین و کلشو خاروند،بعدیهو گفت:دیرکردی،خیلی وقته منتظرتم
یه نگاه توچشاش کردم،ابروهامو دادم بالا وباتعجب گفتم:یادم نمیاد که قرار بوده باشه که شما بیاید دنبالم!
ازقصد رسمی صحبت کردم که هم بدونه ازش ناراحتم هم پررو نشه!
اونم متقابلا تعجب کردو گفت:قرارمون به این زودی یادت رفت؟تواین مدت قرار بود من ببرمت و بیارمت!
طلبکارانه جوابشو دادم:قرار؟چه قراری؟
بهم زل زدو گفت:اینکه باهم باشیم!
نگاه به ساعتم کردمو یه پوف تحویلش دادم،ساعت یه ربع به هشت بود،من خودمو هم میکشتم یا با جت شخصی هم میرفتم دانشگاه به موقع نمیرسیدم:ببین به قدر کافی من دیرم شده،بعدشم نمیخوام خضعبلاتتو بشنوم!
کلافه دستی به سرش کشید:پس بشین تو ماشین که هم تورو برسونم هم حرفامو بهت بگم!
بااین حرفش راه افتادم سمته ماشین،درجلو رو از کردم و نشستم،اونم اومد نشست و راه افتادیم،شروع کرد به حرف زدن:ببین من بهت یه معذرت خواهی بده کارم
یه پوزخند زدمو گفتم:راجبه کدومش؟اینکه میخواستی به خیاله خودت بااحساساتم بازی کنی،یااینکه میخواستی جلو دوستت برام خوشمزه بازی دربیاری؟
همونجور که به روبه رو خیره بود گفت:جفتش،راستش اولش اون چیزی که ازت خواستم فقط مسخره بازی کنم،یااون بوسه ای که ازت گرفتم به قصد بود،چون میخواستم امتحانت کنم
تااینو گفت باشتاب برگشتم سمتش:خیلی پرروایا!خجالت نمیکشی اومدی وره دلم نشستی و میگی ازقصد بوست کردم؟؟تو خیلی غلط کردی...من اون حسام و ببینم داغشو به دل تینا میزارم!
برگشت و تو چشام نگاه کرد:بهت نمیاد ادمه مذهبی باشی؟؟
روشو ازم گرفت ولی من هنوز بهش نگاه میکردم:این چیزا به مذهب نیست،به پاکیو معصومیته!شاید من قدیس نباشم،شاید اونجور که میگم پاک و مطهر نیستم اما حداقل دوس دارم اینا رو برای شوهرم و کسی که دوسش دارم نگه دارم!
یه اه کشید و گفت:این و فهمیدم براهمین واقعا ازت معذرت میخوام،ازت میخوام یه فرصت بهم بدی که خوده واقعیمو بهت نشون بدم.
-چرا برات مهمه که من چجوری راجبت فکر میکنم؟
چوابی نداد،منم برای اولین بار تو عمرم پاپیچش نشدم و مشغوله فکرکردن شدم،بعداز پنج دقیقه گفتم:قبول ولی...
-ولی چی؟
شونه هامو انداختم بالاو گفتم:از تعداد قرارات کم شد،بجای 100تا گل رز شد70تا!دوتاشم که تاالان دادی پس میمونه 68تا...
یه نفس عمیق کشیدو گفت:باشه،قبول
سرمو چسبوندم به شیشه،یه لحظه احساس کردم ماشین وایستاده،نگاهمو چرخوندم و به جلوم نگاه کردم:یاباب الحوائج!چرا انقدر ترافیک اینجا سنگینه؟؟
وحشتناک نگاهم به ساعت دوختم:8و پنج دقیقه بود!دیگه فاتحه دانشگاه رو خوندم و ولو شدم رو صندلیو به کلاس بدرود گفتم!
چشامو روهم گذاشتم که صداشو شنیدم:کلاسه دیگه ای هم داری؟؟
یه نفس عمیق کشیدم:نه،اما این کلاس خیلی مهم بود،مخصوصا الان که نزدیکه امتحاناته میترسم این درسو پاس نکنم
-خب اگه بخوای من کمکت میکنم!
شونه هامو انداختمم بالا بانهایته بیخیالی گفتم:خدا بزرگه بالاخره یه چیزی میشه دیگه
-الان که دیگه نمیخوای بری دانشگاه؟
یه نچ گفتم و منتظر ادامه حرفش شدم:نظرت راجبه فرحزاد چیه؟؟بریم یه صبحانه هم بخوریم
مشغوله فکرکردن شدم که ریتم افکارمو بهم زدو گفت:میشه ازاونورم بریم خرید؟؟من هنوز خرید نرفتم عروسی هم فردا شبه!
تااسمه خریدو اورد لبخند رو لبم اومد :اوکی،ولی من خودمم خرید دارما
بایه لبخند گفت پس پیش به سوی یه صبحونه خوب و بعدازاون یه خریدِ خوب تر!
دیگه چیزی نگفتم و منتظر نشستم،یه نگاه به ضبطش انداختم و یه نگاهم به خودش انداختم سریع دست بردم به دستگاه پخشش یهو صدای یه اهنگ متال اجق وجق بخش شد،صدای سیستمم انقدر زیاد بود که احساس کردم کر شدم،هردو دستمو گرفتم بغله گوشم و چشامو بستم،بعداز چندلحظه احساس کردم صدا قطع شد،دستامو برداشتم باصداش به سمتش برگشتم:ببخشید دسته گل خواهر زادمه
اِ؟پس خواهر و خواهر زاده هم داره!بیخیال سرمو چسبوندم به شیشه که یه صدای قشنگ و ملایم تو دستگاه پخش شد:
چشات ارامشی داره که تو چشمای هیچکی نیست
میدونم که توی قلبت به جز من جای هیچکی نیست
چشات ارامشی داره که دورم میکنه از غم
یه احساسی بهم میگه دارم عاشق میشم کم کم
تو با چشمای ارومت بهم خوشبختی بخشیدی
خودت خوبی و خوبی رو داری یاد منم میدی
تو با لبخند شیرینت بهم عشق و نشون دادی
توی رویایه تو بودم که واسه من دست تکون دادی
از بس تو خوبی میخوام،باشی تو کل رویاهام
تا جون بگیرم با تو،باشی امید فرداهام
---
چشات ارامشی داره که پا بنده نگات میشم
ببین تو بازی چشمات دوباره کیش و مات میشم
بمون و زندگیمو با نگاهت اسمونی کن
بمون و عاشق من باش بمون و مهربونی کن
تو با چشمای ارومت بهم خوشبختی بخشیدی
خودت خوبی و خوبی رو داری یاد منم میدی
تو با لبخند شیرینت بهم عشق و نشون دادی
توی رویایه تو بودم که واسه من دست تکون دادی
از بس تو خوبی میخوام،باشی تو کل رویاهام
تا جون بگیرم با تو،باشی امید فرداهام
(آرامش بهنام صفوی)
چقدر بااین اهنگ ارامش گرفتم،دوباره داشتم میرفتم به سمته حسرتی که خیلی وقته تو دلمه ، ماشین وایستاد و منو ازدنیای تاریکم کشید بیرون،دوباره این پسره یه گل فروشی دید و ازخود بیخود شد،باپام شروع کردم به ضرب گرفتن کف ماشین،تو فکرام غرق شدم،فقط ازخدا کمک خواستم اون دوره زندگیم ازذهنم پاک بشه،دیگه توانه اینکه بخوام بهش فکرکنم،یااینکه...
درماشین باز شد،امیرعلی اومد کنارم نشست،این دفعه بجای یه شاخه گل یه دسته گل رز گرفته بود، ازدستش گرفتم و به بینیم نزدیک کردم،خیلی قشنگ بود،رومو کردم بهش که گفت:درسته قرارمون یه شاخه گل بود،برای امروز رو یکی ازشاخه هاش حساب کن بقیه اشو بزار برای معذرت خواهی...
یه لبخند بی جون بهش زدم و رومو کردم به پنجره،ماشین راه افتاد...

موضوعات مرتبط: 70. رمان دردسر فقط برای یک شاخه گل رز
[ چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391 ] [ 17:9 ] [ مــــهــــیــــســــا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ســــلام ... ممــــنونــــم از بــــازديدتــــون...
* لــــطفا نظــــر خــــوــــصوصــــی و تــــبليغاتی نــــديد ..
* نــــويسنده عــــضو نمــــيکنم ..
* از تــــوهين کــــردن به شــــخصيت و نــــويسنده رمــــــــــــان خــــوداري نماييــــد ..


* * *

مدیــــر وبــــلاگ:مهیــــــــسا

منــــبع رمــــان ها : نودهشــــتیا

موضوعات وب
امکانات وب
Online User