دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان
 
قالب وبلاگ
توى پيچ اول وقتى وارد پيچ شدم ترمز كردم كه كارت يه چرخ كوچيک زد كه خيلى جالب بود! دو دور لاستيكارو به قول آيهان گرم كردم و بعدش حق شناس بهم اشاره كرد كه شروع! قرار شد كه زمان بگيرن و ببينن اصلا مى تونم برونم يا نه!
يه جورايى استرس داشتم! توى اين ماشين كوچيک احساس چندان خوبى نداشتم! نمى دونم شايد چون اولين بارم بود كه با اين كارت رانندگى مى كردم.
بلآخره يه دور تموم شد و دقيقا روى خط ترمز كردم!
با صداى دست زدن حق شناس به خودم اومدم و پياده شدم!
حق شناس: عالى بود... مى تونم بگم واسه بار اول فوق العاده بود!
با خنده گفتم: واقعا؟!
آيهان: آره! فوق العاده بود!
عين ديوونه ها پريدم: ايول! بزن قدش!
آيهان با خنده مشتشو زد به مشتم!
حق شناس: بهت قول مى دم اگه خوب پيش برى خيلى راحت مى تونى پاتو جا پاى آيهان بزارى!
آيهان خنديد: ا! اينجورياس حميد؟!
حميد يا همون حق شناس خنديد و دستشو گذاشت رو شونه ى آيهان و گفت: يه دور بزن!
آيهان: حسش نيست!
با ذوق گفتم: ترو خدا! مى خوام ببينم دست فرمونتو!
آيهان: به شرطى كه تو هم بياى؟!
سريع قبول كردم و دوباره سوار شدم! آيهانم كتشو درآورد و گذاشت روى يه نيمكت و سوار يه كارت شد.حق شناس سوت زد و هردومون راه افتاديم! واقعا حرفه اى بود! عمرا من بتونم پامو بزارم جا پاى اين!
سر يه پيچ بهش فرمون دادم! طورى دور زد كه چشام داشت از حدقه در مى اومد و نزديک بود بكوبم به لاستيكاى كناره هاى پيست! با چشاى از حدقه در اومده ديدم كه ازم جلو زد! پامو روى گاز فشار دادم... اما آيهان از خط پايان عبور كرده بود! با حالت منگى پياده شدم و بهش خيره شدم:
- من حرفى واسه گفتن ندارم!
حق شناس خنديد: خيلى مراعاتتو كرد!
آيهان: حالا نمى خواد اينقدر بازار گرمى كنى!
حق شناس خنديد و گفت:
- روى پيچ به سمت چپ بيشتر تمركز كن! يه مدت كارت خوب بود اما باز يكم روش گير دارى!
يا خدا! وقتى واسه آيهان ايراد گرفته ببين واسه من ديگه چه ايرادايى كه نگرفته! رو به من گفت:
- از لاين خودت نبايد بزنى بيرون و فرمون دادن خلافه! دوبار بيشتر بشه پرچم مشكى!
دهنمو كج كردم: بدون فرمون كه حال نميده!
خنديد: قوانين بايد رعايت بشه!
قرار شد هشتم و دهم برم واسه تمرين چون يكى از مسابقات داخلى قرار بود بيست و پنجم برگزار بشه و اگه من بعد از تعطيلات مى رفتم اونقدر نمى تونستم آماده باشم كه توى مسابقه شركت كنم. واسه همين قرار شد چند جلسه ديگه هم قبل از تموم شدن تعطيلات برم تا يكم آمادگى م بيشتر بشه!
توى راه برگشت روبه آيهان گفتم:
- ببينم تو گفتى از اول عموت مربى ت بود درسته؟!
سرشو تكون داد: آره! چطور؟!
- آخه عموت خيلى جوونه! وقتى تو از چهارده پونزده سالگى شروع كردى يعنى عموت اون موقع بايد خيلى جوون بوده باشه!
- درسته! اون موقع عموم خودش تحت تعليم بود و با منم كار مى كرد!
سرمو تكون دادم كه گفت: كارت عاليه! ولى جاى تمرين زياد دارى! بايد روى قسمت كناره گيرى بيشتر تمركز كنى! بايد بتونى كارتو كنترل كنى!
سرمو تكون دادم. راست مى گفت. توى قسمت پيچ گير مى كردم! واسه همين بود كه وقتى داخل پيچ شدم ترمز گرفتم!

به خونه كه برگشتم راميار با دوستش توى اتاقش بود! حوصله م سر رفته بود! زنگ زدم به فتانه كه بياد پيشم! اما اونم با دوست پسرش قرار داشت! خدايا چرا همه دوست پسر دارن فقط من بى نصيبم؟! يعنى اينقدر زشتم؟!

روز هشتم بود كه باز با آيهان رفتيم پيست!
آيهان: اگه بتونى تو اين مسابقه مقام بيارى يعنى كارت حرف نداره و با اولين مسابقه خودتو نشون دادى! اونوقت خيلى ها هستن كه روت سرمايه گذارى مى كنن! البته تو ايران به خانومها كمتر توجه مى شه! اما باز جاى اميدى هست!
- من مشكل مالى ندارم! دوست دارم انرژى مو وقتمو صرف كارى كنم كه دوست دارم... پس چه كارى بهتر از كارتينگ؟!
آيهان: مى دونم مشكلى مالى ندارى... اما طبيعتا وقتى يه نفر روت سرمايه گذارى كنه يعنى كارت خوب بوده! اينجورى مى تونى به شهرتى كه دنبالشى برسى! ومطمئنم اين همون چيزيه كه دنبالشى! هان؟!
راست مى گفت! از شهرت بدم هم نمى اومد...
با ماشين داخل پيست شديم. از دور دو نفرو مى ديدم كه بهمون نزديک مى شدن. يه دختر تقريبا تو سن هاى خودم بود با حق شناس... آيهان جلوى پاشون نگه داشت و پياده شديم و بهم سلام كرديم...
حق شناس: اين خانومى كه امروز اومده اسمش ناديا ست! يكى از بهترين كار آموزهاى منه... ازش خواهش كردم امروز بياد كه چندتا تكنيک رو بهت ياد بده! با عرض پوزش منو آيهان بايد بريم يه جايى! سعى مى كنيم زود برگرديم!
سرمو تكون دادم و به ناديا نگاه كردم. دختر خوبى به نظر مى رسيد. يه لبخند دائمى گوشه ى لبش بود كه چهره شو دوست داشتنى نشون مى داد!
حق شناس و آيهان رفتن و ناديا رو به من گفت:
- سلام روناک جون! من ناديا م! آقاى حق شناس خيلى ازت تعريف مى كرد! مطمئنم كه مى تونيم دوستاى خوبى باهم باشيم!
لبخند زدم: باعث افتخاره عزيزم!
با ناديا رفتيم سمت ماشينا... فكر كردم مى گه سوار شيم اما ديدم كه شروع كرد به حرف زدن: ببين خانومى، آقاى حق شناس مى گفت كه روى فرمون گرفتن يكم ايراد دارى! امروز روش كار مى كنيم! بايد تا مسابقه آماده بشى!
سرمو تكون دادم كه ادامه داد: اول يه سرى مقررات رو بهت ميگم... چون تازه واردى و قراره تو اولين مسابقه شركت كنى بايد فشرده كار كنى! حق شناس هيچوقت تو چند جلسه ى اول اجازه ى مسابقه رو به كسى نميداد! الانم فكر كنم تو كميته كارتينگ يه آشنا داره و واسه كار تو رفتن! يه جورايى مطمئنه كه مقام ميارى! خب... ميرسيم به امتيازات و اينا...
يه سرى توضيحات بهم داد و منم خوب همه رو گوش دادم كه آخرش گفت:
- يه چيز مهم كه يادم رفت اينه كه وسط دور اگه كارت خاموش شد روشن شدنش بستگى به داور داره! پس بايد خوب حواستو جمع كنى كه كارتت خاموش نشه!
ديگه داشتم از توضيحاتش خسته ميشدم! آخرشم گفت كه با هم يه دورى بزنيم...
سوار همون كارتى كه روز اول شدم،شدم و ناديا هم سوار شد و راه افتاديم. ناديا مثل آيهان مراعاتمو نميكرد و ميخواست از همون اول سخت باهام كار كنه! فكر نمى كردم اينقدر سخت باشه! خوبه دو تا ماشين بيشتر نيستيم! يعنى من مى تونم توى مسابقه شركت كنم؟!
ناديا زود تر از من به خط پايان رسيد... با ناراحتى از ماشين پياده شدم كه ناديا گفت:
- بخدا كار سختى نيست! بايد قبل از چرخوندن فرمون سر پيچ... ترمز بگيرى! اگه وسط پيچ بگيرى درسته شكل خوبى ايجاد ميكنه و تماشاچى خوشش مياد اما خيلى وقتا جواب نميده!
سرمو تكون دادم كه گفت:
- يه دور ديگه مى زنيم!
توى دور بعد بهتر تونستم از پسش بر بيام! وقتى پياده شديم ديدم كه حق شناس و آيهانم برگشته بودن!
آيهان: نمى گم عالى بود! اما بدم نبود!
حق شناس: درسته! اما با يه كم تمرين مى تونى به عالى هم برسى!
ازش تشكر كردم و يه نگاه به آيهان انداختم كه گفت:
- بهتره بريم!
سرمو تكون دادم كه ناديا گفت:
- روناک جون مى تونم شماره تو داشته باشم؟!
- چرا كه نه عزيزم!
شماره مو بهش دادم و اونم تک زد كه شماره ش بيفته! با آيهان ازشون خداحافظى كرديم و سوار ماشين آيهان شديم...
آيهان: موافقى شامو باهم باشيم؟!
تو دلم گفتم تو خونه كه كسى منتظرم نيست! پس از بيكارى بهتره!
- بدم نمياد!
آيهان: رستوران خاصى مد نظرته؟!
- نه! هرجا خودت راحتى!
- پس بريم فرحزاد!
و مسيرشو عوض كرد!جلوى همون رستورانى كه دسته جمعى با هم اومده بوديم نگه داشت و پياده شديم! رفتيم تو و رفتيم بالا. داشتيم مى رفتيم سمت همون تختى كه اون دفعه نشسته بوديم كه ديديم دو نفر نشستن. داشتيم برمى گشتيم كه يه دفعه هر دومون باهم برگشتيمو به اون دو نفرى كه اونجا نشسته بودن نگاه كرديم... به به! نارون و هامون!
تک سرفه اى كردم و گفتم: سلام عرض شد!
نگاشون چرخيد سمت ما! هر دوشون علامت تعجب شده بودن!
نارون: سل... اصلا تو اينجا چيكار مى كنى؟!
- سلامتو كامل كن عزيزم! تو اينجا چيكار مى كنى؟!
هامون: روناک خانوم پيست خوب بود؟!
آيهان به طعنه گفت: فكر كنم اينجا بهتره!
هامون چپ چپ نگاش كرد كه آيهان خنديد و كنارش نشست. منم كنار نارون نشستم و از پاش نيشگون گرفتم كه داد زد:
- آخ!
هامون: چى شد؟!
نارون: هيچى... پام يكم خوابيده!
ريز خنديدم. واسمون قليون آوردن و مشغول شديم. بازم آيهان نكشيد! رو بهش گفتم: نمى كشى؟!
آيهان: خوش باشى! نه!
- چرا؟!
چشاشو ريز كرد: دوست دخترم خوشش نمياد!
يه تاى ابرومو انداختم بالا: معلومه خيلى دوسش دارى!
سرشو تكون داد: خيلى زياد!

غذا رو آوردن و همه مشغول شديم! با اينكه اينبار غذاى مورد علاقه م بود اما زياد نخوردم! بعد از شام آيهان منو رسوند خونه! يعنى باهم رسيديم خونه!

درو با كليد باز كردم و داخل شدم. مامان همونجور كه روى كاناپه دراز كشده بود و ناخن هاشو سوهان ميزد گفت:
- تا حالا كجا بودى؟!
- بيرون!
- خيله خب اينا مهم نيست...
هه! اگه مهم بود تعجب مى كردم. اصلا چرا پرسيد؟!
- پدرت زنگ زد!
در حالى كه به طرف پله ها مى رفتم بى حوصله گفتم:
- چيكار داشت؟!
- مى گفت در مورد همون قضيه كه باهات حرف زده نظرت چيه؟!
نگاش كردم: كدوم قضيه؟!
شونه انداخت بالا: چه مى دونم؟! به من كه نمى گه!
از پله ها رفتم بالا... گوشى مو درآوردم... دو تا ميس كال از بابا داشتم كه چون گوشيم رو سايلنت بود نفهميده بودم. شماره شو گرفتم كه بعد از چندتا بوق جواب داد:
- الو بابا!
- سلام روناک جان!
- باهام كارى داشتى؟!
- آره دخترم! برديا گفت كه از تو خيلى خوشش اومده!
با تعجب گفتم: بسم الله... مرديكه ى هيز! مگه خودش زن نداره؟!
بابا بلند خنديد: روناک برديا تو رو واسه پسرش در نظر گرفته!
گيج گفتم: يعنى چى؟!
- يعنى تو بايد عروس خونواده ى برديا بشى!
با صداى بلند گفتم: چـــــــــى؟!؟!؟!؟!؟!؟!
- چته دختر؟! چرا داد مى زنى؟!مگه برسام چشه؟!
در اتاقمو باز كردم: بابا خواهشا اين بحثو همين الآن تمومش كن! من به اندازه ى كافى از اون پسره ى مزخرف دماغ عملى بدم مياد! ديگه نمى خوام اصلا درموردش حرفى بزنم!
- اما روناک من روز تولد فريده باهات صحبت كردم تو هم قبول كردى! من به برديا قول دادم!
با صداى بلندى گفتم: من مست بودم بابا جون! اگه غيرت داشتى نمى زاشتى دخترت مست و پاتيل از خونه ت بزنه بيرون و تازه وقتى مست باشه ازش قول بگيرى واسه ازدواج!
بابا با صداى عصبى گفت: روناک صداتو بيار پايين! خيلى دور برداشتى! من اگه بهت چيزى نگفتم بخاطر اين بود كه مى خواستم آزادت بزارم...
هه! با اسم آزادى سر اشتباهاتشون رو مى پوشونن!
- هرچى! من سرم بره با اون پسره ازدواج نمى كنم!
بابا: خيلى هم راحت ازدواج مى كنى! من همه ى حرفامو با برديا زدم... پس بحثى باقى نمى مونه!
داد زدم: برديا ديگه كدوم خريه؟! من با اون ازدواج نمى كنم... نه اون نه هيچ خره ديگه اى!
و بعد گوشيو قطع كردم! مامان اومده بود تو اتاق:
- روناک چه خبرته؟! راميار بيدار شد!
داد زدم: به درک! برو بيرون!
مامان سرشو تكون داد و رفت بيرون!
سرمو بين دستام گرفتم و لبه ى تخت نشستم. من سرم هم بره با اون عوضى توى يه خونه نمى رم! تنها حسى كه بهش داشتم انزجار بود!
تعطيلات مسخره ى عيدم تموم شد و بازم مدرسه ها! صبح آماده شدم و رفتم پايين! ايستاده يه لقمه واسه خودم گرفتمو انداختم تو دهنمو با دهن پر گفتم:
- امروز بايد بياى مدرسه!
مامان: باز چى شده؟!
- مثل هميشه! برزگر گير داده! دختر خاله ى جنابعالى يه ديگه!
مامان كلافه گفت: روناک كى مى خواى دست از اين كارات بردارى؟!
بى توجه به حرفش رفتم بيرون و پياده راه افتادم. نيم ساعت بعد رسيدم مدرسه! بين بچه ها هيا هويى به پا بود! همه از تعطيلات حرف مى زدن!
كاش منم خاطره ى خوبى داشتم! هميشه با حسرت به حرفاشون گوش مى كردم! وقتى كه مى گفتن با خانواده شون مى رن مسافرت و چقدر بهشون خوش مى گذره! هر چقدرم كه بى خيال باشم بازم نمى تونم كمبود هامو بپوشونم و نگاهم اونقدر حسرت بار بود كه بيشتر بچه ها رو به حرص دادنم ترغيب مى كرد.
كلاساى كارتينگو ادامه مى دادم. آيهانم كم و بيش همراهى م مى كرد! توى اون چند روز ناديا و حق شناس خيلى باهام تمرين كرده بودن... بلآخره روز مسابقه رسيد... استرس تموم وجودمو پر كرده بود!

با اينكه فقط يه مسابقه ى داخلى بود اما به قول آيهان واسم سرنوشت ساز بود! كلامو گذاشتم... داشتن ماشينو واسم سرويس مى كردن! جمعيت زيادى توى پيست ريخته بود! يه دختر كه بيست و سه - چهار ساله مى زد اومد نزديكم: سلام... تازه واردى؟!

سرمو تكون دادم. با غرور نگام كرد: زياد اميدوار نباش!
آيهان بهم گفته بود كه از اين حرفا زياد مى شنوم! پس اهميتى ندادم و سوار شدم. دخنره هم كه سگ محل شده بود رفت سمت كارتش و سوار شد!
كنارم بود! باچشاش زل زد تو چشام... دو دور واسه گرم كردن زديم و بعدش مسابقه شروع شد... توى 35 دور تو دو راند...
راند اولو دوم شدم اما با اينكه مسابقه ى اولم بود امتيازام خيلى خوب بود! بچه ها داشتن لاستيک هاى كارتو عوض ميكردن و سوختگيرى ميكردن! بعد از بيست دقيقه راند بعدى شروع شد! تا جايى كه ميتونستم سرعتمو بيشتر كردم... فرمون توى دستم به مويى بند بود. با هر حركت كوچيكى مى چرخيد...
حالا فقط من بودم و همون دختره كه اسمشو نمى دونستم. كنار همديگه حركت مى كرديم... فاصله مون خيلى كم بود... اونقدر كم كه هر لحظه انتظار برخورد به همو داشتم. مى دونستم نبايد از لاين بزنم بيرون وگرنه تا الان بهش فرمون داده بودم و فرستاده بودمش تو باقالى ها! سعى كردم ازش جلو بزنم...اى خدا خودت شاهدى كه اگه فرمون دادن مجاز بود الان خودم اول شده بودم! آخرين تلاشمو كردم... ولى خيلى سيريش بود... ول نمى كرد و مدام پا به پام مى اومد...
نزديک خط پايان بوديم. يه لحظه من مى زدم جلو و يه لحظه اون... بلآخره رسديم به خط...
باورم نمى شد خدايا! يعنى من اول شده بودم؟! از ماشين پريدم بيرون و دويدم سمت ناديا...
ناديا جيغ زد: تو بردى! اول شدى!
با خوشحالى بغلش كردم و دست همو گرفتيم و چرخيديم!
- من بردم ناديا! بردم... بردم! ناديا بردم!
آيهان با يكم فاصله ازمون ايستاده بود و بهمون مى خنديد!
حق شناس اومد نزديكم: آفرين روناک! مى دونستم يه چيزى مى شى!
با خوش حالى گفتم: مرسى! همه شو مديون شمام!
حق شناس: هنوز اول راهى! ولى من خيلى آخر راهو روشن مى بينم!
ناديا يه بطرى آب معدنى بهم داد كه نصف شو سر كشيدم و بقيه شو ريختم رو صورتم! خيلى خوشحال بودم و اين خوش حاليو مديون آيهان بودم...
اون روز يكى از بهترين روزهاى زندگى م بود! با جمع امتيازات وقتى امتيازام بالا بود اول اعلام شدم!
غروب با آيهان برگشتم خونه. يه ماشين خيلى خيلى خوشگل يكم جلوتر از درمون پارک شده بود... اهميتى ندادم و درو باز كردم و آروم رفتم داخل. به كفش هايى كه جلوى در بود نگاه كردم.
يه صداهايى از تو خونه مى اومد... صداى يه مرد! شايدم يه پسر!
- شيوا من نمى خوام باهاش ازدواج كنم. مى فهمى؟! من دوسش ندارم!
مامان: به من ربطى نداره! آشيه كه پدرت واست پخته!
گوشامو تيز كردم! در مورد چى حرف مى زدن؟! آروم آروم رفتم سمت هال. تكيه مو دادم به ديوار... سرمو يكم خم كردم كه ببينمشون! از چيزى كه مى ديدم زبونم بند اومده بود! اون اينجا چيكار مى كرد؟! با درموندگى گفت:
- شيوا! عزيزم... تو يه كارى بكن!
شيوا! عزيزم؟! نه خدايا! يعنى مامان... به گوشام شک كرده بودم!
مامان: آخه من چيكار مى تونم بكنم برسام جان؟! اصلا مگه روناک چشه؟! دختر بدى كه نيست!
برسام جان؟! مامان هيچوقت با كسى اينجورى صحبت نمى كرد! مگه اينكه اون طرف خيلى واسش عزيز باشه!
برسام كلافه گفت: مى دونم... مى دونم دختر بدى نيست! واسه همين نمى خوام زندگى شو تباه كنم! مطمئنم اونم نمى خواد با من زندگى كنه!
مامان: با روناک حرف بزن! شايد اون راضى باشه!
برسام: مطمئنم اونم راضى نيست! اونم حتما يكى ديگه رو دوست داره! شيوا... تو با آقاى بخشايش حرف بزن...
مامان عصبانى شد: من با اون حرف نمى زنم! ازش متنفرم! حالا بيام ازش خواهش كنم؟! عمرا! تنها راهش اينه كه روناک رو راضى كنى!
برسام: شيوا من اعصابم خيلى داغونه! اينبار تو بايد آرومم كنى!
آرومش كنه؟! اينبار؟! يعنى قبلا برسام آرومش ميكرد؟! بى اختيار ياد شب تولد سپيده افتادم! مامان... داشت با تلفن حرف مى زد! با كى؟! مطمئنا سما نبود وقتى مي گفت: شب خيلى خوبى بود... هيچ وقت فراموشم نمى شه...
وقتى مى گفت: منم دوست دارم!

وقتى واسش از پشت تلفن بوس فرستاد! گيج بودم! مغزم هنگ كرده بود! دقيقا قاطى كرده بودم! باورم نمى شد مامانم با يه پسر جوون...! مى خواستم سرمو بكوبم به ديوار! با عجله رفتم سمت در و از خونه زدم بيرون! حالت تهوع داشتم! حالم از مامانم بهم مى خورد! داشتم بالا مى آوردم از اين همه كثافت... مامان من... يه زن حدودا چهل و دو ، سه ساله و يه پسر جوون حدودا سى ساله و كوچيک تر از خودش...

حالم خيلى خراب بود! اونقدر عصبانى بودم كه از خودم تعجب كرده بودم! يعنى اون روناک بى تفاوت اينقدر عصبانى يه؟!
در حياطو باز كردم و زدم بيرون! به ماشينى كه چند دقيقه ى پيش نظرمو به خودش جلب كرده بود نگاه كردم! يه ام و x3 خوشگل بود! با خشم با كليدم روش خط انداختم. حالم از همه شون بهم مى خورد! مامان! برسام! و بابا كه اين مسخره بازيا رو راه انداخته بود!
با حرص به ماشينش لگد زدم كه صداش در اومد! نمى خواستم فرار كنم! مى خواستم بياد ببينه من چيكار كردم و اون وقت ببينم مى خواد چه غلطى كنه! با حرص به ماشينش لگد مى زدم و تو خودم فرياد مى زدم:
- كثافتا! هرزه ها! حالم از همه تون بهم مى خوره! آشغالا! شما ها حيوونين! زندگى منو شماها خراب كردين!
در باز شد و برسام زد بيرون! با خشم رفتم و جلوش ايستادم! نگاش پر از تعحب بود! داد زدم:
- هان؟! چيه؟! به چى نگاه مى كنى؟!
برسام: تو چت شده؟! ديوونه!
در خونه ى آيهان باز شد و آيهان زد بيرون. با تعجب نگامون مى كرد!
رو به برسام داد زدم: چى از زندگى مون مى خواى كثافت؟! حالم ازت بهم مى خوره!
و به سينه ش مشت زدم. با خشم دستمو پس زد و با صدايى كه از خشم دو رگه شده بود گفت:
- ببين بچه... من نمى دونم از چى حرف مى زنى! ولى اينو بدون كه بايد منتظر تلافى باشى!
داد زدم: هه! مى خواى ماشين نداشته مو خط خطى كنى؟!
پوزخند زد: من اونقدرا هم بچه نيستم!
مى خواستم سرشو بكوبم به ديوار... اونقدر بكوبم كه متلاشى بشه! آيهان اومد سمتم و تو چشام زل زد. اشک تو چشام جمع شده بود! اما نبايد مى ريخت! هيچوقت! آيهان اومد طرفم! برسام پوزخندى زد و رفت و سوار ماشينش شد و گاز داد و رفت!
آيهان دستمو گرفت تو دستش و سعى كرد آرومم كنه! تشنه ى محبت بودم! مهم نبود كى بهم محبت ميكنه! فقط مى خواستم يكى نازمو بكشه... دوست داشتم خودمو واسه يه نفر لوس كنم! منم آدم بودم! دختر... و با احساسات دخترونه...
آيهان: روناک منو نگاه كن!
تو چشاش نگاه كردم.
آيهان: تو چه مشكلى دارى؟! بهم بگو! شايد بتونم كمكت كنم!
چشامو بستم...
- هيچى!
- هيچى كه خيلى زياده!
حوصله ى شوخى نداشتم... چى بهش مى گفتم؟! مى گفتم مامانم عاشق يه پسر جوون شده؟! مى گفتم بابام مى خواد به زور شوهرم بده؟! اونم به كسى كه مادرمو دوست داره؟! چى بهش مى گفتم؟!
آيهان: خيله خب! خودتو اذيت نكن! حالا هم بيا بريم يه دورى بزنيم!
- حوصله ندارم!
- واسه همين مى خوام ببرمت!
ناچار باهاش همراه شدم. يكم توى خيابونا گشتيم و بعدش رفتيم فرحزاد و رستوران هميشگى! ديگه واسمون پاتوق شده بود! آيهان خيلى پسر مهربون و گرمى بود! كنارش آرامش پيدا مى كردم...
حوصله ى قليون رو نداشتم و واسه همين فقط يكم غذا خوردم و پا شدم و رفتم كنار نرده ها و به منظره ى زير پام زل زدم!
تو فكر بودم كه صداى آيهانو شنيدم:
- تا حالا شده خيانت ببينى؟!
مثل خودش دستمو گذاشتم رو نرده و بازم به چراغاى شهر نگاه كردم:
- نه! يعنى نمى دونم! حالا مگه كسى بهت خيانت كرده؟!
- تو نمى فهمى! وقتى كسى رو كه سه سال باهاش بودى رو با يه نفر ديگه ببينى چه حسى پيدا مى كنى! واسه يه مرد خيلى سخته كه يه شبه سه سالو فراموش كنه!
- فكر كنم بفهمم چى مى گى!
نگام كرد: چرا اينو مى گى؟!
چشم به آسمون دوختم... يه شهاب رد شد:
- با اينكه خودم تجربه ش نكردم... ولى كسانى بودن در اطرافم كه اين حسو داشتن و منم خواه نا خواه درگير اين حس شدم! بدون اينكه خودم بخوام!
- واضح حرف بزن!
- مگه تو واضح حرف زدى؟!
خنديد: راست مى گى!
چند لحظه سكوت كرد و بعد گفت: رشته ى اصلى م مديريته! بازرگانى! تو دانشگاه با يه دخترى آشنا شدم... اسمش يلدا ست! قد متوسط و ريزه ميزه! چشاى مشكى درشتى داره كه وقتى نگات مى كنه ته دلت مى لرزه! اونقدر معصوم كه حس مى كنى پاک ترين دختر تو دنياست! اونم مى گفت دوسم داره! سه سال! باهم دوست بوديم! عاشق بوديم... پا به پاى هم... تا اينكه يه ماه پيش... بهم گفت ديگه سراغشو نگيرم... گفت تموم مدتى كه باهام بوده يكى ديگه رو دوست داشته و با يكى ديگه بوده! خيلى راحت بهم گفت كه يه بازيچه بودم!
با تعجب به لباش چشم دوختم... ولى نه! زيادم واسم عجيب نبود! بى اختيار ياد مامان افتادم!
پوزخندى زد و گفت:
- اصلا نمى دونم چرا اين حرفا رو به تو زدم شايد...
- شايد چى؟!
- شايد چون تو هم يه جورايى باهام همدرد بودى!
- حالا مى خواى چيكار كنى؟!
يه لحظه رفت تو فكر: فراموشش مى كنم!
- فكر مى كنم كار سختى نباشه!
گنگ نگام كرد... شايد انتظار داشت بگم برو دنبالش و نا اميد نشو! ولى من واقعا اون چيزى رو كه قبول داشتم بهش گفتم! اون لحظه فكر كردم كه فراموش كردنش نبايد اونقدرا هم سخت باشه! پس منم بايد كار مامانو فراموش مى كردم! ولى نمى دونستم مى تونم يا نه...
آيهان بهم لبخندى زد و گفت: راست مى گى! نبايد سخت باشه!
نفس عميقى كشيدم... تصميممو گرفتم و لبامو باز كردم:
- شيش هفت سال پيش مامان و بابام از هم جدا شدن! مشكل از هر دوشون بود! بابام خيلى آزاد بود! اما مامانم به اين آزادى هم راضى نبود! همه ش يه كارايى مى كرد كه بابامو تو شک مى انداخت! هر شب دعوا! فحش! بد و بيراه! بلآخره يه روز تصميم خودشونو گرفتن و از هم جدا شدن! و من شدم بچه طلاق! منو داداشم!
آيهان هيچى نمى گفت! ادامه دادم:
- تا حالا مثل تو عاشق نشدم! كسى نيست كه دوسش داشته باشم! كاش يكى بود! يا لا اقل يكى كه دوستم داشته باشه!
پوزخندى زدم و گفتم: تولد فريده زن بابام بود! اونقدر مشروب خورده بودم كه مست مست بودم! بابام تو حالت مستى ازم قول ازدواج با همون پسرى كه جلوى در ديدى ش رو گرفت!
اخمام رفت تو همو بى اختيار گفتم: پسره ى دماغ عملى يه بى شعور!
آيهان يه دفعه خنديد: توى بدترين حالت ها هم با مزه اى!
خودمم خنديدم... اين قسمتش از همه سخت تر بود!
آيهان: خب بعدش؟!
نمى تونستم نگاش كنم. نگامو به يه ستاره دوختم و گفتم:
- امروز فهميدم اون پسرى كه قرار بود باهاش ازدواج كنم... مامانم معشوقه شه!
آيهان با دهن نيمه باز نگام مى كرد! نگاش كردم!
- خيلى جالبه نه؟! فيلمى يه واسه خودش!
آيهان: شايد... شايد اشتباه مى كنى!
- الان يعنى ميخواى بگى من خرم؟!
- نمى دونم چى بگم!
- هيچى! فقط خر فرضم نكن! بريم!
بى هيچ حرفى راه افتاديم! آيهان پول غذا رو حساب كرد و رفتيم بيرون! جلوى خونه نگه داشت و پياده شدم. بهش لبخند زدم و تشكر كردم و با كليدم درو باز كردم. مامان تو هال نبود و راميار جلوى تلوزيون لم داده بود! با ديدن من سريع پا شد:
- روناک چرا بهم نگفتى امروز مسابقه داشتين؟! واى تو اول شدى؟! تو تلوزيون نشونت دادن!
لبخند غمگينى زدم! روز خوبم چطور خراب شده بود؟!
- ايول روناک! فكر نمى كردم اينقدر زرنگ باشى!
خنديدم: مرسى داداشى!
راميار با تعجب نگام كرد: تو چرا مهربون شدى؟!
- راميار باز پرو شدى؟!
درحالى كه به طرف اتاقم مى رفتم ادامه دادم: مامان كجاست؟!
- بيرونه!
خودم مى دونستم! آخه اينم پرسيدن داشت؟! موقع امتحان ها بود و منم كلى درس نخونده داشتم... واسه همين خودمو مشغول كردم. ولى حوصله م نمى گرفت! همه ش تو فكر كارى بودم كه مى خواستم بكنم. صداى مسيج گوشيم اومد. از طرف سانيار بود:

شب سردی است و من افسرده. راه دوری است و پایی خسته... تیرگی و چراغی مرده... دنگ......... دنگ... لحظه ها می گذرد آن چه بگذشت نمی آید باز ... قصه هایی هست که هرگز دیگر نتواند شد آغاز...

هه! اينم دلش خوشه! حالا يعنى نمى دونه من اين چيزا حاليم نمى شه؟! اصلا اين يعنى چى؟! خب يه چيزى ميدادى كه معنى شو بفهمم لا اقل!
حوصله ى جواب دادن نداشتم! گوشيو پرت كردم رو تخت و لپ تاپمو روشن كردم. يه آهنگ غمگين گذاشتم! چرا من نمى تونم گريه كنم؟!
يه مسيج ديگه برام اومد. از طرف آيهان بود . اينا چشون شده هى اس ام اس ميدن؟!
بازش نكردم...
اشک توى چشام جمع شد! مى خواستم زار بزنم! ولى يه صدايى تو گوشم مى گفت گريه كار آدماى ضعيفه! اشكمو پاک كردم و مسيجو باز كردم:

خیانت همه را از پا می اندازد... از خدا که قوی تر نیستیم!!!!!.... ببین خیانت شیطان با او چه کرده است، که این طور بی خیال همه ی دنیا شده است...!!! خداوند مرد را آفرید و به زن قول داد که مرد ایده آل را می توان در هر "گوشه" زمین پیدا کرد و زمین را "گرد" آفرید که گوشه نداشته باشد....

جواب اينم ندادم و لپ تاپو خاموش كردم و خوابيدم! روز آخر مدرسه بود و امتحان هامون ديگه داشت شروع مى شد! كلاس هاى كارتينگ رو دنبال مى كردم. حق شناس مى گفت يه آقايى هست كه مى خواد روم سرمايه گذارى كنه!ولى مى گفت بايد تلاشمو بيشتر كنم.
اون روز خسته از تمرين برگشتم خونه! مامان تا منو ديد گفت:
- آماده شو خانواده ى برديا دارن ميان اينجا! باباتم هست!
خانواده ى برديا! خانواده ى برديا! حالم ازشون بهم مى خوره! رفتم تو اتاقمو درو محكم بستم! رفتم تو حموم و يه دوش آب گرم گرفتم و اومدم بيرون! شلوار جين آبى مو با يه تونيک مشكى كه همه ش خط خطى آبى بود پوشيدم! آرايشم كه خدا رو شكر تو برنامه هام نبود!
با صداى زنگ اف اف از اتاقم زدم بيرون! تصميم خودمو گرفته بودم! يه نگاه به مامان انداختم. نگاش نگران بود! حق داشت! مى ترسيد من زن عشقش بشم! برديا با لبخند بهم سلام كرد: سلام دخترم!
بهش لبخند زدم! برخلاف پسرش مرد مهربونى بود!
- سلام...
زنش هم چهره ى دوست داشتنى اى داشت! چشم هاى طوسى با ابروهاى كشيده و خوش فرم! بينى ش شبيه بينى برسام بود! انگار جراح شون يه نفر بود!
- سلام عزيزم! من مژده م!
به اونم لبخند زدم و دستشو كه جلو آورده بود فشردم و گونه شو بوسيدم!
مژده: ماشالا چه برو رويى دارى عزيزم! چقدر تو نازى!
لبامو جمع كردم كه بالا نيارم!حالم از اين تعريف كردنا بهم مى خورد. با اين حال گفتم:
- ممنون! لطف دارين!
يه نگاه به برسام انداختم. اخماش تو هم بود! انگار به زور آورده بودنش! وقتى ديد نگاش مى كنم گره ى ابروهاشو بيشتر كرد كه منم به يه لبخند پسركش مهمونش كردم! عزيزم! هنوز باهات كار دارم! نگاه متعجبشو ازم گرفت و رفت سمت هال...
همه نشستن! بابا و فريده و آرشام هم بودن! مامان اشاره كرد برم چايى بيارم كه از جام تكون نخوردم! راميار دهنشو باز كرد و گفت:
- مامان خودت بايد برى! كسى اينجا از جاش تكون نمى خوره!
همه با تعجب نگاش كردن... خندم گرفته بود! مامان طورى به راميار نگاه كرد كه من جاش تو خودم خراب كردم!
با خنده پا شدم و رفتم سمت آشپزخونه و چندتا چايى ريختم و بدون اينكه هول كنم و دستام بلرزه و چايى ها بريزن تو سينى برگشتم تو هال و به همه شون تعارف كردم... جلوى برسام كه رسيدم راميار با لحن مسخره اى گفت:
- اميـــــــــر... چايى مون چيه؟!
يه دفعه چايى پريد تو گلوى برديا و به سرفه افتاد... برسام آروم خنديد كه مژده جون گفت:
- اى واى چى شد امير؟!
راميار با تعجب به برديا نگاه ميكرد... اسمش امير بود؟!عجب سوتى اى! من تاحالا فكر مى كردم اسمش بردياست! نگو فاميلى ش برديا ست! پيف! حتما اسم پسرشم برسام برديا ست! چه مزخرف!
برسام چايى رو برداشت كه برديا گفت:
- بخشايش پسر با مزه اى دارى!
بابا يه چپ چپ به راميار نگاه كرد كه راميارم به روى خودش نياورد! از شوخى هاى راميار خوشم مى اومد! اون لحظه واسم خنده دار بودن! بحثشون داشت خسته م مى كرد كه بلآخره برديا سر صحبتو باز كرد! انگار همه ى قرار هاشونو گذاشته بودن چون فقط گفتن منو برسام بريم باهم حرف بزنيم!
با حالتى كه خودمو خوشحال نشون بدم پا شدم و با يه لبخند شرميگن گفتم: بفرمائيد!
برسام با تعجب نگام كرد و دنبالم اومد! در اتاقو باز كردم! يه نگاه به اتاقم انداخت... نگاش به طناب دارى كه آويزون كرده بودم افتاد و ابروشو داد بالا:
- تاحالا سعى كردى خودتو باهاش خفه كنى؟!
و پوزخند زد: ببينم اين عقربه سمى يه؟!
- آره... مى خواى امتحانش كنى؟!
زر ميزدم هيچكدوم سمى نبودن...
برسام: ببين كوچولو...من نيومدم درمورد سموم حشرات و جانوران باهات حرف بزنم! اومدم بگم پاتو از زندگى م بكش بيرون! من يكى ديگه رو دوست دارم! مطمئنا اونم كسى يه كه لياقت دوست داشتنو داره! نه يه بچه كه فقط فكر ماشين اسباب بازى و پوستراشه! يا چه مى دونم كارتون spider man....
حالا مى خواى تيكه بندازى؟! باشه عزيزم راحت باش عشقم! با يه لبخند مليح گوشه ى لبم نگاش مى كردم!
وقتى ديد ساكتم ادامه داد: همين الان ميرى پايينو مى گى به اين ازدواج راضى نيستى!
لبخندمو پررنگ تر كردم كه گفت: نه! مثل اينكه تو همچين بى ميل هم نيستى!
- چرا بى ميل باشم؟! يه پسر خوشگل دماغ عملى... يه بى ام و خوشگل... حتما درس خونده اى و يه خونه ى خوشگلم دارى ديگه! غير از اينه؟!
چشاش داشت از حدقه مى زد بيرون! اما سعى كرد به روى خودش نياره!
- زودتر اين بازى مسخره رو تموم كن وگرنه...
حرفشو قطع كردم: وگرنه چى عشقم؟! مى رى و به همه مى گى يكى ديگه رو دوست دارى؟!
منظورم به مامان بود!
- اون ديگه به خودم مربوطه!
- نه عزيزم... به منم مربوطه! ناسلامتى قراره زنت بشما!
نفسشو با حرص داد بيرون: اين حرفاتو به حساب شوخى هاى لوس و بچه گونه ت مى زارم!
- هر طور راحتى! من حرفامو زدم! اوه نه! يه چيزايى هست كه بايد بدونى... من قصد ادامه تحصيل دارم! تو كه با اين مسئله مشكلى ندارى! هان؟!
و تو چشاش نگاه كردمو ادامه دادم: خب خدا رو شكر انگار مشكلى نيست! يه چيز ديگه! من از مرداى بو گندو بدم مياد! خواهشا جوراباتو هميشه بشور! مثل همين الان خوش تيپ و هلو باش! ولى نه! زياد نه! خوش ندارم دختراى ديگه شوهرمو قورت بدن! يكم ساده تر باش عزيزم! نظرت چيه؟! دوست ندارم فردا پس فردا تو زندگى مون مشكلى داشته باشيم! هان؟! تو چى مى گى؟!
مثل گراز نفس مى كشيد!
- فدات شم اونجورى نفس نكش! واسه دماغ عملى ت ضرر داره! يكم به فكر خودت باش!
نفسشو با حرص داد بيرون: بينى من عملى نيست!
- ا! واقعا؟! ولى خيلى خوشگله ها!
چپ چپ نگام كرد كه گفتم:
- خيله خب! انگار تو حرفى ندارى! بريم؟!
پا شد و با يه پوزخند گفت: برنامه ى جالبى بود!

بدبخت فكر مى كرد من شوخى مى كنم باهاش!

از پله ها رفتيم پايين كه مژده سريع گفت: چى شد عزيزم؟! بله دادى بهمون يا نه؟!
با يه لبخند شرميگن كه خيلى روش كار و تمرين كرده بودم سرمو انداختم پايين! كاش يكم رژ گونه به گونه هام مى زدم كه سرخ بشه!
مژده با صداى خوشحالى گفت: مباركه عزيزم... مباركه...
يه نگاه به برسام انداختم... تند تند و با حرص نفس مى كشيد! نه راه پس داشت و نه پيش! به پدرش اطمينان داده بود من مخالفمو حالا هم كه من قبول كرده بودم حرفى واسه گفتن نداشت!
نگام چرخيد سمت مامان... اما اون انگار چندان اهميتى واسش نداشت! بابا! خوش حال بود! برديا سرمايه دار بزرگى بود و با اين وصلت بابا به سود بيشترى مى رسيد! فريده! اون كه اصلا واسش مهم نبود! برديا هم راضى به نظر مى رسيد و مژده خوشحال بود!
مژده اومد و دستمو گرفت و منو برد كنار خودش نشوند:
- عزيزم خيلى خوشحالم كردى! باور كن پشيمون نمى شى! برسام من خيلى آقاست!
توى دلم گفتم آره خيلى آقاست! كجا شو ديدى؟!
مژده يه سرويس خيلى خوشگل طلا سفيد بهم داد و صورتمو بوسيد! بازم به برسام نگاه كردم! صورتش از عصبانيت سرخ شده بود! دستشو گذاشته بود روى دسته ى صندلى و ضرب گرفته بود روش! رو لبم لبخند بود اما تو دلم خون گريه مى كردم! چرا بايد اينجورى ازدواج كنم؟! واقعا مى خواستم با اين آدم ازدواج كنم؟! كاش همديگرو دوست داشتيم! كاش مامان...كاش مامان واقعا واسم يه مادر بود!
مژده: عروس خانوم! نمى خواى بهمون شيرينى بدى؟!
پا شدم و ظرف شيرينى رو برداشتم و به همه شون تعارف كردم. وقتى به برسام رسيدم با اخم گفت: ميل ندارم!
با شرم گفتم: اى واى چرا؟! قند دارين؟!
- نه!
- پس حتما بايد بخورين اين شيرينى خوردن داره!
همه خنديدن. برديا با خنده گفت:
- آره بابا جون! بخور عزيزم كه اين شيرينى فقط يه باره!
برسام با اخم يه شيرينى برداشت و گذاشت تو پيش دستى جلوش!
- چرا نمى خورين؟! بخورين ديگه!
جوابمو نداد... مى خواستم برم كنار مژده بشينم كه گفت: عزيزم بشين پيش شوهرت! از اين به بعد شماها مال همين!
يه لبخند زدم و به مامان نگاه كردم! از نگاش چيزى جز بى تفاوتى نصيبم نشد! با فاصله ى خيلى كمى كنار برسام نشستم. دستمو آروم بردم سمتش و به پهلوش دست كشيدم. يه دفعه برگشت و نگام كرد. به بقيه نگاه كردم هيچكى حواسش بهمون نبود! حتى مامان! دستمو پس نكشيدم كه آروم و عصبى گفت:
- تا دستتو نشكوندم برش دار!
با لوندى گفتم: چرا عزيزم؟! منو تو زن و شوهريم!
مثل يه جنس بهم نگاه كرد! مثل يه خريدار به جنسى كه مى خواد بخره!
- راست مى گى! تو هم بد مالى نيستى! فكر كنم شباى خوبى باهم داشته باشيم!
از فكرش مور مورم شد اما كم نياوردم:
- چرا كه نه؟! تو هم بدچيزى هستى! نمى شه به راحتى ازت گذشت!
معلوم بود داره حرص مى خوره!
- منظورت از اين كارا چيه؟!
- كدوم كارا عزيزم؟!
- خودتو به خريت نزن!
- متوجه منظورت نمى شم عشقم!
پوزخندى زد و جوابمو نداد. دستمو بردم سمت شكمش كه تو جاش تكون خورد و سعى كرد ازم فاصله بگيره اما من پررو تر از اين حرفا بودم! از يه طرف خندم گرفته بود و از يه طرف مى ترسيدم كسى ما رو ببينه!
دستمو روى پهلوش به حالت نوازش گونه حركت دادم كه يه دفعه پا شد و با گفتن معذرت مى خوام از جمع دور شد و رفت كه مثلا گوشى شو جواب بده! خندم گرفته بود اما خندمو پشت يه لبخند مليح پنهون كردم! قرار شد عقد و عروسى باهم باشه و يه هفته بعد از كنكور من! يعنى مى شد هيفده يا هيجدهم تير!
موقع رفتن مژده بهم گفت: عروس قشنگم حيف كه الان درسات سنيگنه و امتحان دارى! وگرنه محال بود بزارم يه دقيقه يه جا بند بشى و همه ش با خودم ميبردمت اينور و اونور...
بهش لبخند زدم كه گفت: من دوستاى زيادى دارم كه فكر كنم ازشون خوشت بياد! توى دوره هامون خانوماى تو سن و سال تو هم هستن!
- ايشالا باهاشون آشنا مى شم!
مژده: امير عزيزم ميشه منو برسونى خونه ى هاله اينا؟!
برديا برگشت و گفت: چرا نمى شه عزيزم؟!
تا دم در بدرقه شون كردم... آيهان پيچيد تو كوچه... از توى ماشين نگام ميكرد. واسش دست تكون دادم و سلام كردم. آروم جوابمو داد و پياده شد...
خانواده ى برديا رفتن و سوار ماشين شون شدن و رفتن. رفتم سمت آيهان: سلام... پيست بودى؟
- آره! تمرين مى كردم! فردا يه مسابقه ى مهم برگزار مى شه!
- آره مى دونم. مطمئنم كه تو اول نشى دومو شدى!
لبخند زد: مرسى... مهمون داشتين؟
پوزخندى زدم: شوهرم و خونواده ش بودن!
با گيجى پرسيد: شوهرت؟!
- هه! آره! آقا برسام ديگه! فكر مى كردم بشناسيش!
- تو باهاش ازدواج كردى؟!
- نه! ولى بزودى ازدواج مى كنم.
- روناک من نمى فهمم. مگه نگفتى اون...
- چرا... واسه همينم هست كه مى خوام باهاش ازدواج كنم!
با عصبانيت گفت: مسخره است! دارى زندگى تو تباه مى كنى!
با آرامش گفتم: مى دونم مسخره است! ولى من تصميممو گرفتم. لحظه لحظه ى زندگى شو واسش جهنم مى كنم!
آيهان: ولى من نمى زارم تو اين كارو بكنى!
گيج گفتم: چرا؟!
- چون... چون دوست دارم!
به آرومى پلک زدم! چرا شوكه نشدم و حالتى كه انگار يه سطل آب يخ بريزن رو سرم بهم دست نداد؟! لبخند زدم و گفتم:
- اما من دوستت ندارم!
كلافه گفت: مهم نيست! تو اون پسره هم دوست ندارى! اما مى خواى باهاش ازدواج كنى!
- اون فرق مى كنه!
- چه فرقى؟! فرقش اينه كه با ازدواج با اون زندگيت تباه مى شه!
- آيهان خواهشا ادامه نده و سعى نكن از تصميمى كه گرفتم پشيمونم كنى!
- اما...
- خواهش كردم!
هيچى نگفت! سرشو تكون داد و دستشو برد تو موهاش و رفت سمت خونه ش... درو باز كرد و بدون اينكه برگرده گفت:
- كاش اينقدر عجول و لجباز نبودى!
برگشتم تو خونه! بخاطر آيهان ناراحت بودم!اما نه اونقدر كه باعث بشه از تصميمم صرف نظر كنم!

موضوعات مرتبط: 73. رمان عشق و دیوانگی
[ چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391 ] [ 17:39 ] [ مــــهــــیــــســــا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ســــلام ... ممــــنونــــم از بــــازديدتــــون...
* لــــطفا نظــــر خــــوــــصوصــــی و تــــبليغاتی نــــديد ..
* نــــويسنده عــــضو نمــــيکنم ..
* از تــــوهين کــــردن به شــــخصيت و نــــويسنده رمــــــــــــان خــــوداري نماييــــد ..


* * *

مدیــــر وبــــلاگ:مهیــــــــسا

منــــبع رمــــان ها : نودهشــــتیا

موضوعات وب
امکانات وب
Online User