دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان
 
قالب وبلاگ
اززبون میشا.

ساعت10بود که بیدار شدم....قرار بود امروز بریم جواهرده دوروزم اونجا بمونیم بعدبریم تهران..سریع رفتم صبحانه خوردم پریدم حاضرشدم و وسایلمو جمع کردم..هی باخودم کلنجار میرفتم که به اتردین زنگ بزنم تشکر کنم یانه..اخر سر بیخیالش شدم گفتم:چشمش کور دندش نر وظیفه اش بود چرا من غرورمو بشکنم بهش زنگ بزنم؟
پاشدیم باستاره رفتیم دریا..من عشق دریام روزی یک دفعه رو میرفتم لب دریا..تا وسطای دریا با ستاره رفتیم..یکم اونور ترم یک دختر جوون داشت میرفت جلو یکهو انگار زیر پاش خالی شد رفت تو اب.من یک جیغ کشیدم که دونفر اومدن دختره رو از اب اوردن بیرون من که داشتم سکده میکردم نمیتونستم کاری بکنم که اتردین اومد.چند بار با دستش قفسه سینه دختره رو فشار داد که دید ارفاقه نمیکنه باید بهش نفس مصنوعی میداد صورتشو برد جلو که من نمیدونم چرا اعصابم خورد شد چشمامو بستم که این صحنه رو نبینم بااین که میدونم باید این کارو میکرد ولی نمیتونستم ببینم اون لبایی که یک زمانی مال من بوده بخوره به لب دیگه ای..
صداش منو به خودش اورد:میشا بیا تو بهش نفس مصنوعی بده..
باگیجی بهش نگاه کردم که گفت:چرا اونجوری نگاه میکنی اخه من که....
بقیه حرفشو ادامه ندادومن رفتم جلو به دختره نفس مصنوعی دادم که بازم اتفاقی نیوفتاد..دیگه داشتم میترسیدم که یکهو یاد رمان توسکا که خونده بودم افتادم که ارشاویر دوتا محکم بامشت زدبه کدف توسکا.منم دوتا محکم زدم به کدف دختره که شروع کرد به سرفه افتادن و ابا بیرون میاومد..یک نفس عمیق کشیدم.خوشحال بودم خیلی ازیک طرفم سراین که اتردین به دختره نفس مصنوعی نداده بود بابا بچه ام با حیاست()ستاره ازم نیشگون گرفت
گفت:اییی دردم اومد مرض داری نیشگون میگیری..
اتردینو دیدم که خنده اش گرفته بود وبلند شد رفت..
ستاره:خفه شی ایشاالله یکربع به پسر مردم زل زده حالاهم اینجوری صداشو میبره بالا..
نمن:واقعا؟
ستاره باحالت بامزه ای گقت:بله واقعا...
بعدم بلندشد وگفت:بریم..
من:تو برومن میام..
ستاره:پس حواست باشه دوباره گم نشی..
من:چشم..
و رفت..رفتم تو دریا...خسته که شدم خواستم برم که صدای اتردین اومد:ممیشا صبرکن..
اهمییت ندادم و رفتمدوباره صدام کرد:میشا باتوام میگم صبرکن..
برگشتم طرفش یک نگاه بهش کردمو دوباره راه افتادم که بازوم به شدت درد گرفت یک اخ گفتمو برگشتم عقب که چشمای سرخشو دیدم..
از لای دندوناش گفت:وقتی صدات میکنم صبرکن ببین چی میگم...
من:خب امرتون؟
اتردین:صبر کن باهم بریم دوباره گم میشی..
من:برو بابا..
دوباره راه افتادم که دوباره همون بازوم دردگرفت:اروم چته دردم گرفت..
بدون توجه به من گفت
اتردین:راه بیافت..
من:اتردین ولم کن دستم دردگرفت..کبود شد بخدا..
دستمو ول کردو گفت:پس راه بی افت..
من:غولتشن..
ازکی بود بهش نگفته بودم... حال داد..خداییش دستم خیلی دردگرفته بود استین مانتومو دادم بالا که دیدم لعله کبود شد اخه به پوست من پخ کنی کبود میشه..
داشتم میمالیدمش که دستشو اورد جلو اروم مالیدش گفت:شرمنده نمیخواستم کبود بشه..
من:حالا که شده..
بعدم راه خودمو رفتم
اتردین:فقط یک قدم دیگه برداری خودت میدونی...
کرمم گرفته بود اذیتش کنم راه خودمو ادامه دادم که دوباره بازوم درد گرفت..
من:خب خب باشه ول کن..
یکجور بد بهم نگاه کرد گفتم:هان چیه بیا بزن...
اتردین:برو..
من:خب داشتم میرفتم که دیوونه..
با اتردین راه افتادیم ورسیدیم خونه..
یک پسر جوون اومدکنارم گفت:ببخشید خانم این گل واسه شماست..
من:برای من؟!
پسر:بله بفرمایید..
گرفتمش درپاکتشو خواستم باز کنم که دسدم اتردسن خم شده روم..
من:بفرما تو دم در بده..
اتردین:راحتم
من:رو رو برم من..
اتردین:از طرف کیه؟
من:دوست پسرم مشکلیه؟
اخماش رفت تو همو گفت:نه..خب من میرم خداحافظ..
من:به سلامت..
اونم رفت در پاکتو باز کردم که دیدم وشته از طرف ستاره.تولدت مبارک..
من:خاک توسر خرت کنن..
باخنده وارد خونه شدمو ستاره پرید روم..
ستاره:تولدت مبارک..
من:مرسی عزیزم..
خیلی حال داد که حال اتردینو گرفتم..

اززبون اتردین..

ااا دختره پرو وایساده تو روی من داره میگه دوست پسرم..ای اون دوست پسرتو سر تخته بشورن..انگار نه انگار که یک زمانی زن من بوده...
روتخت نشستمو سرمو گرفتم تودستم....با صدای بلند داد زدم:خدااااااا اخه چرا چرا اینجوری میکنی؟خدایا خب بزن منو بکش راحتم کن دیگه اخه چرا انقدر باید زجربکشم؟
بااعصابی داغون وسایلمو جمع کردم سوار ماشین شدمو راه افتادم...کجا نمیدونم..فقط میخواستم برم..برم جایی که اون نباشه..هرچند هرجا که میرفتم بازم جاش تو قلبم بود...
**************
از زبون میشا
داشتم کیکمو میبریدم که نوبت کادو ها رسید دستامو کوبیدم بهم وگفت:
من:خب رسیدیم سر بحث شیرین کادو ها...
بابا:شاد نباش دخترم همه اش خالیه..
بعدم خندید..میدونستم داره شوخی میکنه.
کادو هارو بازکردم واسه ستاره یک عطر بود که من در به در دنبالش میگشتم...
بابا:100هزار تومن پول..
مامان:یک کفش خوشگله پاشنه ده سانتی که من ازش خیلی خوشم اومده بود بهش نشون داده بودم..
عمو وزنعمو هم 60تومن..
بابا باخنده گفت:دخترم اگه میخوای بده من پولاتو نگه دارم...
من:نمیخوام زرنگی؟
بعدم کیک وبریدیم خوردیم..
یک ساعت بعدنمیدونم چرا یکهو دلم شور زد اهمییتی ندادمو به بابام گفتم:من:بابایی ناهارو بیارید من گرسنه امه..
بابا:باشه یکم صبرکن ..
من:ا من میگم این روده داره به اون یکی پنالتی میزنه این میگه یکم صبرکن...
بابا:پدرسوخته تو چرا معده ات پرنمیشه؟پشتتش خرابه اس مگه؟همین یک ساعت پیش کلی کیک خوردیم...
ستاره:نه عمو پشت معده اش دره اس از خرابه گذشته...
من:اصلا نخواستم..
بعدم صورتمو به حالت قهر یکور دیگه کردم...
بابا:پاشید بریم غذا روبیاریم تا این دختر من غش نکرد
من:نمیخوام..
بابا:پاشو باباجون..پاشو بریم ناهار بخوریم...

باهم پاشیدیم رفتیم غذا خوردیم وقرار شد بریم وسایلو جمع کنیم بریم خونه...

اززبون میشا

دو روزی میگذشت که از شمال برگشته بودیم ولی خبری از اتردین نبود حتما هنوز شماله یااینکه حالش بده نیومده من چه بدونم!!
باصدای گوشیم از خواب بیدار شدم حالا یکبار شیفت شب بودما...هرچی فحش بلد بودم به اونی که زنگ میزد دادم..جواب دادم..
من:بله؟
صدای میلاد بود ولی گرفته..
میلاد:سلام ابجی میشا..
من:سلام میلادی چرا صدات این شکلیه؟
میلاد:میشا هیچی نپرس فقط زود حاضر شوبیا بیرون باید بریم یک جایی.
من:داری نگرانم میکنی..
میلاد:میشا حاضرشو من میام دنبالت..
بعدم قطع کرد وا.این چرا همچینک کرد؟!با فکری داغون یک مانتوی توسی باشال مشکی وجین مشکی پوشیدم برای مامان نوشتم"من دارم با دوستم میرم بیرون برمیگردم نگران نشید..میشا"
میلاد میس انداخت منم بدو بدو رفتم بیرون..سرکوچه ماشینش پارک بود.رفتم سوار شدم گفتم:چاکر داداش میلاد..
میلاد:سلام..
لباس مشکیش توجهمو جلب کرد بعدم چشمای قرمزش
من:میلاد واسه شقی اتفاقی افتاده؟
میلاد:نه عزیزم..میفهمی فقط سئوال نپرس...
ساکت نشستم سر جام یکربع بعد ماشینو جلوی یک خونهی ویلایی خوشگل پارک کرد...
میلاد:پیاده شو..
مثل بچه ها راه افتادم دنبالش...صدای گریه از داخل میاومد..پس کسی فوت کرده بود ولی چه ربطی به ما داشت نمیدونم..
میلاد درو باز کرد رفتم تو.یکی داشت میزد تو سرش یکی غش کرده بود داشتن بهش اب قند میدادن..داشتم اطراف ونگاه میکردم که نگاهم رو شومینه ثابت موند...نه نه نه امکان نداره.به سمت میلاد برگشتم که چشماش پربود ازاشک گفتم:مم...میی...میلاد بگو...اینا دروغه...
میلاد روشو ازم گرفت و من یک بار دیگه به شومینه نگاه کردم انمکان نداره این عکس عشق منه که دورش ربان مشکی خورده؟نه باور نمیشه اون چشمای ابی برای همیشه بسته شده باشه... رو زانوهام افتادم زمین وشروع کردم با صدای بلند گریه کردن...باورشدنی نیست..اینا برای اتردین من دارن گریه میکنن..نه نه...دنیا دور سرم چرخید وهمه جا جلوی چشمام سیاه شد درست مثل بخت خودم!!

موضوعات مرتبط: 55. رمان عشق به توان 6
[ جمعه بیست و چهارم شهریور 1391 ] [ 21:9 ] [ مــــهــــیــــســــا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ســــلام ... ممــــنونــــم از بــــازديدتــــون...
* لــــطفا نظــــر خــــوــــصوصــــی و تــــبليغاتی نــــديد ..
* نــــويسنده عــــضو نمــــيکنم ..
* از تــــوهين کــــردن به شــــخصيت و نــــويسنده رمــــــــــــان خــــوداري نماييــــد ..


* * *

مدیــــر وبــــلاگ:مهیــــــــسا

منــــبع رمــــان ها : نودهشــــتیا

موضوعات وب
امکانات وب
Online User