دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان
 
قالب وبلاگ

جوادی استین مانتوم وکشید
وگفت:
_بشین پونه....
خندیدم وگفتم:
_بلند شو خیلی حال میده...
_دیوونه شدی بشین...
بازوش وکشیدم وگفتم:
_پاشو سعید...
یه دفعه از جاش بلند شد...جن زده شد؟چرا یهو می پره؟
بالبخند کنار گوشم گفت:
_بار اوله که به اسم صدام کردی...
_اا؟جدا؟
دستش واز پشتم رد کرد گذاشت روی میله کنارم
وگفت:
_فکر بد نکن.این طوری خیالم راحت تره.قصد بدی ندارم...
خنده ام گرفت
چه حساب می بره...ای کاش زودتر می گفتم فاصله اش وباهام رعایت کنه...مسئول اژدها (وقتی می گم اژدها خنده ام می گیره)اومد سمتمون
گفت:
_اقا به خانومتون بگید بشینه خطرناکه...
جوادی سرش وتکون داد وگفت:
_به حرف منم گوش نمی ده.زیاد حرف بزنم کتکم می زنه.
مرد خندید وگفت:
_واضحه...
دوری تو پارک زدیم...مردی کنار استخر اب... آش می فروخت تو این هوای سرد می چسبه.خیلی هوس کردم...
رو به جوادی گفتم:
_جوادی آش می گیری؟خیلی دلم میخواد..
ابروهاش وانداختم بالا وجواب داد:
_نه...
لبام وغنچه کردم وپرسیدم:
_اااا؟؟چرا؟
_بهم بگو سعید تا برات بگیرم...
چه گیری داده ها...
_باشه سعید یه کاسه اش برام می گیری؟
-حالا شد.
سمت مرد رفت ویه کاسه اش برام اورد...اولین قاشق وگذاشتم تو دهنم..خیلی خوش مزه بود...ادم از درون داغ می شد...
پرسیدم:
_میخوری؟
_نه بخور نوش جونت..
دوباره مشغول خوردن شدم که دیدم زل زده به من...
قاشق وگذاشتم تو ظرف
وگفتم:
_من اینطوری از گلوم پایین نمی ره.
_من دارم به تو نگاه می کنم چه ربطی به غذا داره...راحت باش.
_اها...از اون لحاظ...
آش که تموم شد
پرسید:
_تموم شد؟می خوام سوپرایزمو نشونت بدم...
ذوق زده پرسیدم:
-جدا؟
_اره.بلند شو بریم.
ازجاش بلند شد ومنتظر به من نگاه کرد.پرسیدم:
_کجا؟
_باماشین باید بریم...
سوار ماشین شدم...ساعت از نه گذشته...داشت از شهر خارج می شد.هراس به دلم افتاده بود
داره کجا می ره؟
نکنه بخواد بلایی سرم بیاره...یعنی کجا داره میره...
خنده کنان گفت:
_نترس بابا نمی خورمت که...
_من نترسیدم.
_معلومه....
بعد از ده دقیقه رسیدیم....
فرودگــــــــاه؟؟؟؟؟
فرودگاه ساری؟توی پارکینگ توقف کرد از ماشین پیاده شد.در سمت من وباز کرد وگفت:
_بیا پایین...
از ماشین پیاده شدم.درو بستم.تقریبا روبه روم وایساده بود...دست تو جیب کتش کرد و دوتا پاکت بهم داد.
گفت:
_خب.سوپرایز اول این بلیط هواپیما به مقصد تهرانه ...تهران که رسیدی پدرمادرت توفرودگاه منتظرتن...زهره بهشون گفت این مدت پیش زهره بودی...
سوپرایز دوم این نامه است.حتما تو هواپیما بخونش...
_یعنی میخوای بذاری برم؟واقعا؟
صداش می لرزید جواب داد:
_تو مثل پرنده ای ...بال وپرت وکه بچینم افسرده می شی...
بغض توگلوم گیرکرده بود.پس برای همین زهره ومامان سعید ناراحت بودن...از طرفی ناراحت بودم
که بدون خداحافظی از اون ها دارم میرم از ظرفی هم خوشحال بودم که دارم برمی گردم خونه ام.
پیش پدرومادرم وپریا وارشام...
_پونه؟
(سرم واوردم بالا ونگاهش کردم)
ادامه داد:
_هیچ وقت فراموشت نمی کنم...
موهام وبهم ریخت وگفت:
_تو دوست داشتنی ترین گروگان دنیایی...
لبخندی زدم...
وگفتم:
_ممنونم...با اینکه خیلی اذیتم کردی.ازارم دادی.تحقیرم کردی.با این حال ممنونم...اما سعید اگر جنین..
دستش وگذاشت روی لبم...
_توی نامه توضیح دادم...
خنده کنان گفتم:
_ازت نمی گذرم.قول میدم تو اولین فرصت ازت شکایت کنم...
خندید وگفت:
_مختاری...خب برو دیگه.نذار پشیمون شم ها...
ساکی واز پشت ماشین بهم داد...
گفت:
_دوست دارم همیشه خوشحال ببینمت...پس با اریامنش خوش باش...
_مرسی...خداحافظ.از طرف من از همه خداحافظی کن...
به لبخندی اکتفائ کرد.
ساک وگرفتم وبه سمت ورودی سالن فرودگاه رفتم...
بلیط وتحویل دادم وبا بقیه مسافرا به سمت محوطه راه افتادم...همینطور که به اطراف نگاه می کردم زیر لب
گفتم:
_هیچ وقت فراموشت نمی کنم...همیشه یادم میمونی.باهمه خوبی ها وبدی هایی که درحقم کردی.ممنونم....
یه صندلی تو قسمت درجه یک گرفته بود...پاکتی وکه داده بود باز کردم...وشروع کردم به خوندن:
تازه عادت کرده بودم
که تو تنهایی بمونم
ولی وقتی تورو دیدم
دیگه گفتم نمی تونم
تازه عادت کرده بودم
که باشم تنهای تنها
تاکه دیدمت دلم گفت
تویی اون عشق تورویا
تازه عادت کرده بودم
تازه عادت کرده بودم
سلام...
شاید بگی این اهنگ چه ربطی به نامه ای که بهت دادم داره.خب...راستش این اهنگ وصف حال منه.
پونه جان.بابت رفتار زشتی که تو این مدت باهات داشتم متاسفم...انتقام چشمام وکور کرده بود...
تازه می فهمم معنی جمله: لذتی که تو بخشش هست تو انتقام نیست چیه...باخودم فکر می کردم
کی این دوحس وباهم داشته که بتونه بفهمه کدوم یکی لذت بخش تره...اوایل روحیه سرکشت ازارم می داد...
می خواستم روحیه ات وتضعیف کنم.همونطور که تو روحیه من وتضعیف کردی.البته نه به صورت مستقیم...
خلاصه تصمیم گرفتم وانمود کنم که عمل لقاح مصنوعی وبرات انجام دادم.که تو بچه برادرم وتو شکمت داری...
می خواستم نارحتی تو اشکاتو ببینم...اما ...
ولش کن...اولا که من هیچ سلول جنسی از برادرم نداشتم...دوما اگر هم داشتم هیچ وقت زندگی تو به تباهی نمی کشوندم...
من هیچ وقت زندگی یه دختر ونابود نمی کنم...الان که دارم این نامه روبرات می نویسم حس می کنم
دوباره همون بلا سرم اومده.دوباره روحیه ام وتضعیف کردی دستام می لرزه.عرق سردی روی پیشونی ام نشسته...
ضربان قلبم بالا رفته...نمی تونم حالم ووصف کنم...روز ی که دزدیدمت فکر نمی کردم عروسی خودت باشه...
وقتی بالباس عروس اومدی پایین من.من نمی دونستم باید چیکار کنم...قلبم بهم می گفتم برم.
اما عقلم می گفت کاری وکه براش اومده بودم وانجام بدم...ازت ممنونم.ممنونم که به زندگی بی روحم ...
سرزندگی وشادابی ودادی...بهم یاد دادی حتی..تو بدترین شرایط هم امیدم به خداباشه.
وقتی می دیدم ذکر خدارولباته از خودم بدم میومد...توفکر می کردی من عمل لقاح مصنوعی وروت انجام دادم با این حال باز امیدت به خدا بود.
هیچ وقت از یادم نمیری....
گروگان دوست داشتنی من....پونه....
مراقب خودت باش.
دوست دارت سعید.
نامه رو گذاشتم توی پاکتش و اشک هام وپاک کردم.من کی گریه کردم خودم نفهمیدم...
قفسه سینه ام سنگین شده بود.هوا.من به هوا احتیاج دارم...
دستی روی شونه ام قرار گرفت...صورتم وسمت مهماندار برم...
_بله؟
_رسیدیم.
_ممنون...


دل تو دلم نبود زود تر پدرمادرم وببینم...دلم چقدر برای ارشام تنگ شده...اگر دیدمش چی بهش بگم؟
راستش وبگم؟ می ترسم راستش وبگم وسعید وبندازه زندان.به سالن فرودگاه رسیدم
ولی کسی وندیدم...نیومدن؟با دقت به اطراف نگاه کردم اما کسی از اشناها تو سالن نبود.
باتردید اروم اروم راه رفتم تا شاید برسن...ممکنه دیر برسن...اره این هم می شه... دستی روی ساکم قرار گرفت
سرم وبرگردوندم که ...چشمم با چشمای طوسی اش گره خورد...تازه فهمیدم...چقدر دلم براش تنگ شده...
محو تماشاش شده بودم...بنظرم زیبا تر شده پوستشم بنزه تر شده.حتما درمعرض افتاب بوده.
صورتاش هم وسه تیغه کرده ...کت کرم وشلوار جین مشکی پوشیده بود.خودم قربونت برم
که روز به روز خوشگل تر میشی....نامه توی دستم وفشار دادم تا خواستم سلام کنم ساک
واز تو دستم کشید وراه افتاد...خشکم زد.این چرا اینطور کرد؟حداقل سلام علیک می کرد...
یعنی قهره؟اگر قهره چرا اومد دنبالم؟از سالن خارج شده بود.دویدم سمتش بازوش وگرفتم
برگردوندمش سمت خودم با پرروئی
گفتم:
_سلام...چطوری؟؟؟منم خوبم.
زل زده بود تو چشمام...دلم برای اینطور نگاه کردنش داشت ضعف می رفت...لبخندی زد که از صدتافحش هم بدتر بود....
قلبم با فشار مثل پتک می کوبید به قفسه سینه ام.هرلحظه ممکن بود از جاش بیاد بیرون...
سرم وانداختم پایین...بازم حرفی نزد.دیگه داره لجم ودرمیاره.دوست دارم صداش وبشنوم...
دلم برای صدای قشنگش تنگ شده.خب من یه اشتباهی کردم بهش گفتم ما به درد هم نمی خوریم...
من بدون اون می میرم..باشه اگر نمی خواد باهام حرف بزنه جلوی چشمش نباشم بهتره.
ساکم واز تو دستش کشیدم وسمت تاکسی ها راه افتادم...هیچ پولی هم ندارم.سعید که بلیط وگرفت
بزرگواری می کرد و یه مقدار پول هم می ذاشت کف دستم اواره نشم.تاکسی وباید بیخیال شم.
تا خونه راهی نیست.دوسه ساعت پیاده رویه.تازه لاغر تر هم می شم...صدای بوغ ماشینی وشنیدم.
نیم نگاهی انداختم...بله.خودشه... ارشامه...بهش توجهی نکردم
داد زد:
_پونه سوارشو...
اخی.بلاخره حرف زد...صداش هم به نظرم قشنگ تر شده...کنار درماشین وایسادم.سرم واز تو پنجره بردم داخل خندیدم.
گفتم:
_این طور میان به استقبال مسافرتازه برگشته؟؟بدون سلام عیلک؟؟؟تا گرم تحویلم نگیری سوار نمی شم.
خودم می دونستم رفتارم اخر وقاحته.می دونستم باهاش بد کردم.ولی تقصیر من نبود...
اگر به فرض جنینی درکاربود...اون وقت چی؟اگر من حامله می شدم؟اون وقت؟من که نمی دونستم
همه تهدید های سعید پوچ وواهیه...که فقط برای ازار دادنم این کارا ومی کنه...که بچه ای درکار نیست...
من نمی دونستم.ای خدا به کی بگم؟؟؟به خودم که اومدم دیدم ارشام مقابل وایساده...
دلم برای قد بلندش هم تنگ شده بود...همه چیزش برام لذت بخشه...
پرسید:
_سلام علیک کنم؟بغلت کنم بگم سلام نامزد عزیزم؟دلم برات تنگ شده بود؟سفر خوش گذشت؟(جدی تر گفت)سوار می شی یا برم...
الان موقع لجبازی نیست...اگر بره بدبخت می شم...باید تا خونه پیاده برم...دروباز کردم ونشستم..
راه خونه ما که از این طرف نیست...داره کجا میره؟گیج شده بودم...این داره میره خونه خودش؟
پرسیدم:
_کجا داری میری؟
_خونه ام...
سرم وخاروندم وفکر کرده ام حرفش چه معنی میده...وقتی متوجه چیزی نشدم گفتم:
_چرا میری خونه خودت؟
_چون پدر مادرت خونه من زندگی می کنن...
_چرا پدر مادرم خونه تو زندگی می کنن؟
_چقدر سوال می پرسی...چون داریم یه خونه جدید تو یه محله دیگه براتون می سازیم.
اه من که از حرف هاش سر درنمیارم...چرا یه خونه جدید تو محله جدیدبرامون درست می کنن؟
کنار خیابون نگهداشت برگشت سمتم لرزش خاصی تو صداش بود...انگار حرف زدن با من براش سخته
پرسید:
_پونه؟؟؟(جونم..بگو عزیزم)کجا بودی تا الان؟همه دنیا روبهم ریختم.همه جا رودنبالت گشتم...دوست واشنا حتی دشمنا...
با تته پته جواب دادم:
_من...خب من...
قسمت های از ماجرا وبراش تعریف کردم.البته اسمی از کسی نبردم...گفتم چهره ی گروگان گیر وندیدم هیچ چیزی هم یادم نیست...
نمی خواستم برای سعید وخانواده اش مشکل ایجاد شه.من یه بار براشون دردسر درست کردم.
نمی خوام دوباره مسبب فاجعه ای برای خانواده اش بشم...
ارشام پرسید:
_اما...یکی زنگ زد به اسم زهره گفت خونه اشون بودی...
_اها اره.یکی از دوستای قدیمم بود.وقتی از دست گروگان گیره فرار کردم رفتم خونه اشون...خودش وبرادر شوهرش ومادر شوهرش خیلی کمکم کردن...
_مطمئنی همین بود؟چیزی وازم قایم نمی کنی؟
لحن بیانش مهربون شده بود...اخ که چقدر دلم برای این طرز حرف زدنش تنگ شده بود...
با اون لهجه غلیظش دوباره داشت دلم ومی برد...خودم وکشیدم تو بغلش.دستش وانداخت روی شونه ام...
هنوز بابت بوسه سعید عذاب وجدان داشتم...می خواستم حلالت بطلبم...
گفتم:
_سعید؟؟؟
اخ گند زدم.رنگ نگاهش عوض شد
پرسید:
_سعید ؟؟سعیدکیه؟
_نه ببخشید اشتباه گفتم می خواستم بگم ارشام...
_می دونم می خواستی بگی ارشام ولی سعید کیه؟
اه...دودقیقه نمی تونیم عاشقانه کنار هم باشیم...ناف ماروبا دعوا بریدن یا بستن شاید هم دوختن...حالا چیکار کنم؟
با من ومن جواب دادم:
_خب سعید برادر شوهر زهره اس...
فکش قفل شد.ای خدا تا دیروز بهش نمی گفتم سعید ها.همین امشب افتاد روی زبونم.با همون فک قفل شده
گفت:
_اها...خب این اقا سعید متاهلن یا مجرد؟
_ارشام بیخیال...
هلم داد عقب وگفت:
_بیخیال شم؟تو بغل من داری به یه نفر دیگه فکر می کنی اسم یکی دیگه رو میاری....بیخیال شم؟
_سعید..چیز ارشاممم.داری اشتباه می کنی...
این زبون من چرا اینطور شده؟
عصبانیتش شدید تر شد.پاش وروی گاز فشارداد.اگر بگم از روی زمین کنده شدیم دروغ نگفتم ...
مدل خرکی رانندگی می کرد..چسبیدم به صندلی وچشمام وبستم تو دلم ایت الکرسی می خوندم...
خدارو شکر سالم رسیدیم...با حرص ترمز کرد.وترمز دستی وکشید...مامان وبابا جلوی در منتظر بودن

هر دوشون با دیدنم خوشحال دویدن سمتم ...سرعت زیاد ارشام باعث شده بود حالت تهوع بگیرم...


مامان محکم بغلم کرد درحالی که اشک می ریخت
گفت:
_پونه مادر خودتی؟(پ ن پ روحمه)...چقدر لاغر شدی...
_خانوم خفه اش کردی ولش کن...
این صدای بابام بود.مامانم طبق معمول ایشی گفت ورفت عقب این بار نوبت بابام بود...
همه صورتم وبوسه بارون کرد...بغلم کرد
وگفت:
_نورچشمم برگشت...بدون تو چراغ زندگی من ومادرت بی فروغه...
منم بوسیدمش وگفتم:
_بابا.من وببخش.من دختر خوبی نبودم برات...
_دخترم همین که سالمی خدارو هزار مرتبه شکر...
_پریا کجاست؟
مامانم جواب داد:
_خوابه...صبر کرد نیامدی خوابید...پونه.ارشام یه اتاقی برات درست کرده که نگو...15 میلیون پول دکور داده...
_چــی؟؟؟؟15میلیون؟
_اره دیگه دامادم به فکر زنشه...میلیونی براش خرج می کنه...
بابا ومامان زود تر وارد خونه شدن.ارشام اما هنوز به ماشین تکیه داده بود وبه من نگاه می کرد...
رفتم سمتش وگفتم:
_لازم نبود این همه خرج کنی...
_اره لیاقتش ونداشتی...
از کنارم رد شد که دستش وگرفتم وکشیدم سمت خودم.سرجاش وایساد ولی برنگشت گفتم:
_ادم یا یه کاری ونمی کنه یااگر انجام میده منت نمی ذاره..
برگشت سمتم
وگفت:
_مگه نگفتی با هم متفاوتیم؟مگه نگفتی من زیادی متعصبم؟غیرتی ام؟بخاطر تو رفتم پیش روانشناس.روی اخلاقام کار کردم.حرف مردم ونادیده گرفتم.هرکاری کردم تا لیاقتت وداشته باشم.ولی تو چی؟میدونی چقدر برای یه مرد سخته وقتی کسی که عاشقشه تو بغلش اون وبه اسم یکی دیگه صدا کنه...نه یه بار.دوبار...
دستام ورو صورتم کشیدم
وگفتم:
_ارشام.داری اشتباه می کنی...به اون خدا(انگشتم و رو به اسمون بالا بردم) من قصد بدی نداشتم...اما اگر نمی خوای باور کنی مشکل خودته...
دویدم سمت خونه وارد سالن شدم.
صدای مامان وبابا از اشپزخونه میومد.
_خانوم تو زنی برو از پونه بپرس کجا بوده...
مامان جواب بابا وداد:
_پونه سرتق تر از این حرفاس...دوباره چیزی بپرسم کولی بازی درمیاره...
_اخه نمی شه که...
خواستم برم داخل جوابشون وبدم که دستی روی دهنم قرار گرفت ومن وبه سمت دیگه ای کشوند...
ارشام بود.دستم وگرفت ومن وبه طبقه بالا برد.وارد اتاقی شدم...
پرسیدم:
_چرا نذاشتی براشون تعریف کنم؟
_مادرت تو این مدت یه سکته ناقص زده...اگر ماجرای گروگان گیری وهم تعریف کنی ممکنه بلایی سرش بیاد...
چی می گه؟سکته؟باورم نمی شه.اخه مادرم که مشکل قلبی نداشت.یعنی داشت زیاد مهم نبود...
دستم وگرفتم جلوی دهنم
وگفتم:
_سس..سکته؟چ..چرررا؟؟؟
_حرف مردم....همسایه هاتون مخصوصا مادر اون پسره میکاییل...برای همین دارم یه خونه جدید براتون درست می کنم...
داشتم دیوونه می شدم...مادرم..اون همه چیزمه..اگر اتفاقی براش میوفتاد چی؟اگر اون واز دست میدادم ...
نه نه ..حتی فکرش وهم نباید بکنم...اشکهام پشت سرهم می ریختن...کم کم هرچیزی جلوی چشمام بود تار شد
همه چیز دور سرم می چرخید...بعضی چیز هاروهم دوتا می دیدم.دستم وگذاشتم روی گیجگاهم
وگفتم:
_ارشام توچرا دوتا شدی؟
دستش وگذاشت رو کمرم وگفت:
_حالت خوبه؟پونه چرا چشمات اینطور شد؟
*****
تروی تخت نمیم خیز شدم و نگاهی به اتاق انداختم.دیوار اتاق با رنگ های بنفش وجیگری وسفید پوشونده شده بود....
تخت خواب بنفش درست روبه روی درورودی چسبیده به دیوار قرار داشت. میزتوالت با فاصله ی کمی از تخت کنار سرویس بهداشتی قرار گرفته.
میز مطالعه هم که به رنگ سفید بوددر ضلع غربی اتاق و تمام دیوار ضلع شرقی اتاق هم از شیشه تشکیل شده...
با بهت به اتاق نگاه کردم.درعین سادگی واقعا زیباست...مامان باسینی غذا یه سمتم اومد
وگفت:
_بیدار شدی؟چندوقته غذانخوردی؟دیشب از هوش رفتی...ارشام خیلی نگرانت بود...
_جدا؟
_اره.نباید نگرانت باشه...راستش پونه جان...یه سوال...
پریدم وسط حرفش وگفتم:
_مامان.بعدا براتون تعریف می کنم...
_منکه چیزی نگفتم ولی باشه.
غذارو گذاشت روی میز توالت ورفت بیرون...اااا؟؟؟موبایلم روی میز توالت بود.چقدر دلم برای موبایلم تنگ شده.
از جام بلند شدم موبایل وبرداشتم.روشنش کردم وبه شماره های توی گوشی نگاه انداختم...
چشمم که به شماره ایلار افتاد نگرانش شدم...یادمه بهبود قصد داشت ازش باج بگیره...
منم وقت نکردم بهش اطلاع بدم...شماره ایلار وگرفتم اما جواب نمی داد.شماره هم کلاسی ام مهساو گرفتم
خدارو شکر مهساجواب داد:
_بله؟
_سلام چطوری؟
چندثانیه بعد گفت:
_سلام.پونه تویی؟
_اهوم....خوبی؟
_ممنون.شنیدم گم شده بودی؟کجا بودی؟
اول بسم الله شروع کردن ...شروع کردن به پرسیدن سوالات بیهوده...بستن من به رگبار سوالات...جواب دادم:
_ام خب...حالا بعدا توضیح میدم...مهسا از ایلار خبر نداری؟بهبود چی؟
_بعد از مکثی گفت:
_بعد از گم شدن تو همه چی بهم ریخت.
_مگه چی شده؟
_هوف.رضا رفت دبی.ایلار هم خودکشی کرد...
نــــه؟؟؟
_چرا؟
_خب اون طور که من فهمیدم بهبود یه سری عکس وفیلم از ایلار داشت.می خواست بتیغتش ایلار هم طاقت نیاورد وخودکشی کرد..دیر رسوندنش به بیمارستان...اگر ده دقیقه زود تر میرسید الان زنده بود...بهبود وهم انداختن زندان...
بدون خداحافظی تماس وقطع کردم وخودم وپرتاب کردم روی تخت .من مقصرم.اگر بهش می گفتم
بهبودبراش نقشه داره اون الان زنده بود.اگر یه درس درست حسابی به بهبود می دادم الان ایلار پیش خانواده اش بود.
خدای من...مقصر تمام بلاهای اخیر منم.بالشت وگذاشتم روی سرم و شروع کردم به زار زدن...
خواهرم بخاطر من مرد.اگر اون شب بهش نمی گفتم زود تر بریم خونه الان با شوهرش وبچه هاش
زندگی شون ومی کردن.خانواده جوادی بخاطر من نابود شدن.مادرش سکته کرد پدرش بیماری روانی پیدا کرد.
زهره هم بیوه شد...مادرم بخاطر گم شدن من سکته کرد.حالا هم که این بلا سر ایلار اومد...
خسته شدم.
دارم کم میارم.
طاقت ندارم...
مامان که فکر کنم صدام وشنیده بود مضطرب وارد اتاق شد کنارم نشست
وپرسید:
_پونه؟حالت خوبه؟چرا داری گریه می کنی؟؟؟
چی می گفتم؟چه جوابی می دادم؟
_هیچی ..فقط تنهام بذارید.نمی خوام کسی وببینم...
_مربوط به این چند روزه؟خب دختر بگو خودت وخالی کن...دیشبم ارشام بعد از بیهوش شدنت انگار چیزی فهمیده باشه باعصبانیت رفت بیرون...
_نه....چیزی نیست.
موهام واز جروی چشمای خیسم زد کنار
وگفت:
_دختر خداروخوش نمیاد مادر ارشام اومده بیا پایین ببینش...
الان واقعا حس دیدن کسی وندارم.حالم خیلی بدتر از این حرفاست...
_مامان حالم بده...
صدای دیگه ای باعث شد توجام نیم خیز شم...
_اشکال نداره.من اومدم بالا...
مادر ارشام بود.مامانم سری به علامت تاسف تکون داد
وگفت:
_پس من دیگه میرم...
مادر ارشام اومد سمتم پیشونی ام وبوسید
وگفت:
_چقدر لاغر شدی
_خوبی مامان جون؟
_چه عجب لایق دونستی باهام حرف بزنی؟
وای معلومه از دستم کفریه...با من ومن
جواب دادم:
_نه به خدا...من.
_اشکال نداره.من وناراحت می کنی بکن.اما پسرم واذیت نکن.اون تو این مدت خیلی اذیت شده...دوری تو اذیتش کرده.(خجالت کشیدم)
_من ؟من که کاریش ندارم..
_همین که کاریش نداری براش عذاب اوره...همین که حس میکنه بهش اهمیت نمیدی.دیشب هم معلوم نیست کجا رفت فقط بهم اس ام اس داد داره از شهر خارج می شه یه کاری داره...خب زیاد سرت ودرد نیارم راقب خودت وپسرم باش...دیگه برم...
دوباره پیشونی ام وبوسید ورفت...

رفتنش مصادف بود با هجوم افکار ناراحت کننده...


توجام نیم خیز شدم وبه ساعت نگاه کردم.7.30دقیقه.قدیم ها بیشتر می خوابیدم...جدیدا خوابم کمتر شده.
یک هفته ای از برگشتنم می گذره.هنوز پام واز خونه بیرون نذاشتم.حال وحوصله دیدن کسی وندارم.
سرکار رفتن وگشتن هم یه دل خوش می خواد که باز من ندارم.این اتاق هم جذابیتش وبرام از دست داده.
خوراکم کم شده...کمتر به خودم می رسم.ارشام وهم هنوز ندیدم غیبش زده.نه شرکته نه خونه خودش نه خونه مادرش.
نگرانم اتفاقی براش افتاده باشه از طرفی هم نامه ای که سعید بهم داد گم شده. می ترسم ارشام پیداش کرده باشه...
مرگ ایلار هم تاثیر روانی بدی روم گذاشته.از جام بلند شدم.بدنم خشک شد از بس روی این تخت خوابیدم...
مقابل پنجره وایسادم وبه قطره های بارون که خودشون وبه پنجره می کوبیدن نگاه کردم....
قطره های بارون باعث انعکاس تصویرم تو شیشه شدن...باورم نشد.این منم؟جلوی اینه به خودم نگاه کردم.
زیرچشمام کبود شده.رژلبی که هفته پیش زده بودم مالیده شده به گوشه لبم.همینطور ریملم...
تاب حلقه ای قرمز کثیف و شلوار پارچه ای چروک شده رنگ که زانوش هم رفته این منم؟
واقعا اینی که جلوی اینه وایساده کیه؟چرا این طور شدم؟بخاطر اتفاقات اخیر؟؟؟چه اتفاقی برام افتاده؟
این پونه است؟چرا؟به این دلیل که نمی تونم با پدر مادرم درددل کنم؟کسی نیست که باهاش حرف بزنم؟
هیچ دوستی ندارم؟جالبه...دختری که یه روز همه به شادی اش قبطه می خوردن الان نای خندیدن هم نداره...
سعی کردم لبخند بزنم...باید تمام تلاشم وبکنم...باید شادباشم.قیافه ام خیلی بامزه شده بود...
دوباره خنده ام گرفت این دفعه از تمام وجودم خندیدم...
مامان با دست به در زد
وگفت:
_پونه جان؟می تونم بیام تو؟
_اره مامان بیا...
وارد اتاق شد.5 دقیقه ای مشغول برانداز کردن من بود.منم نگاهش کردم.خیلی خوش تیپ تر شده بود.
موهاش ورنگ کرده لباسای گرون می پوشه.به خودش می رسه.همه اش به لطف ارشامه...
زد به گونه اش وگفت:
_خدا مرگم بده.یه کم به خودت برس این چه وضعیه؟شدی مثل ارواح...
دستی به موهای پریشمونم کشیدم
وگفتم:
_که چی بشه؟
_ارشام اومده.خواست بیاد بالا من نذاشتم...
نفسم بند اومد....اگه من و این طور من وببینه خیلی بد می شه...
گفتم:
_نه نه نه نیاد...الان نیاد.من اماده شم بعد...
فورا پریدم تو حموم 10 دقیقه ای موهام وصورتم و شستم...موهام وتو کلاه حوله بدنم جمع کردم
دستی به صورتم کشیدم...با کرم کبودی زیر چشمم وکمتر کردم رژمایع نارنجی کمرنگ وعطر هوپ که عاشقشم وزدم ..
تا کمر توکمد دیواری فرو رفتم.
باخودم گفتم:
_نمی دونم کدوم لباسا وبپوشم...
_اون زرده قشنگه...
_چیییی؟؟
از ترس یک متر به عقب پرید...دیگه کاملا تو کمد بودم...دستم وگرفت درحالی که به من خیره شده بود من وکشید بیرون...
پرسید:
_چته؟چرا ترسیدی؟حالت خوبه؟
موهام از تو کلاهم ریخته بود بیرون...لرزش محسوسی پیدا کرده بودم.نمی دونم بخاطر حضور ارشام بود
یا موهای خیسم...من هم زل زدم تو چشماش قلبم براش می تپیدانگار از چشماش جون تازه ای پیدا کرده بود...
نمی خواستم پلک بزنم ...نمی خواستم حتی برای یک ثانیه از جلوی چشمام دور شه...
لبخندی زد
گفت:
_می خوای تلپاتی برقرار کنیم؟
متوجه حرفش نشدم.ناخوداگاه
گفتم:
_دلم برات تنگ شده بود....
_من بیشتر.برای من به اندازه هزار سال سپری شد...دور از تو بهشتم جهنمه.دنیابرام از جهنم عذاب اور تره...
خواستم حرفش وتایید کنم بگم که دنیا برای من هم جهنمه.که بدون اون زندگی سخته.اما نذاشت.
دستش وگذاشت روی لبم
وگفت:
_هیس...اما دلیل نمی شه خودخواه باشم.به نظراتت.به انتخابت اهمیت ندم...من عوض شدم...می خوام شاد باشی.چه کنار من.چه دور از من.
_چی داری می گی...
جوابم نداد فقط گیج ترم کرد...
گفت:
_اماده شو می خوایم بریم یه جایی.
_کجا؟
_می فهمی.الان یه رازه.
از اتاق رفت بیرون.چه رازی؟منظورش از این حرفا چی بود؟چه دور از من چه کنار من؟من که متوجه نشدم...
مانتو شلوار ساده ی مشکی پوشیدم شال کرم قهوه ای هم گذاشتم.کیفم وموبایل ویه مقدار پول هم محض اطمینان برداشتم.
مامان تو حال نشسته بود
پرسید:
_هواسرده لباس گرم پوشیدی؟
کنارش نشستم وگفتم:
_مامان تو میدونی من کجا دارم میرم؟
_ارشام بهت نگفت؟
_نه...
_خب پس لازم نبوده...
اه از مامانمون هم نمی تونیم اطلاعات بکشیم...
_ای بابا خیلی نامردی بگو دیگه...
_برو دختر منتظرته...این قدرم بی ادب نباش...
با لب و لوچه اویزون جوابش ودادم:
_باشه حالا.خداحافظ.
_مراقب خودت باش.
در ماشین وباز کردم ونشستم.سرش روی فرمون بود با شنیدن صدای بسته شدن در سرش واز روی فرمون برداشت وبه من نگاه کرد.
لبخندی زد وگفت:
_چندساعتی طول می کشه بخواب...
_اخه کجا داریم میریم...
باز جوابم ونداد.من این وسط کشکم؟خب بگو کجاداریم می ریم دیگه...سرعتش خیلی زیاد بود
انگار عجله داشت زودتر برسه .چشمام سنگین شد.بخوابم بهتره...از میحط جاده زیاد خوشم نمیاد...
خمیازه ای کشیدم سرم وبه شیشه تکیه دادم وچشمام وبستم...
****
احساس کردم یه چیز نرمی روی صورتم کشیده می شه.چشمام وباز کردم و نگاهی به ارشام انداختم...
داشت گونه ام ونوازش می کرد...
پرسید:
_خوب خوابیدی؟
انگار دوپینگ کرده باشم...خیلی سرحال و قبراق بودم...
جواب دادم:
_اره.خیلی خسته بودم.کجاییم...رسیدیم؟
_اره.الان ساری ایم....
کجــــــا؟؟؟ساری؟
_ساری؟ما اینجا چیکار می کنیم؟
به کافی شاپی که کنارش پارک کرده بود اشاره کرد و
گفت:
_یکی اون تو منتظرته...
_کی؟
_برو می فهمی...
با تردید دروباز کردم پیاده شدم...کمی که از ماشین فاصله گرفتم با سرعت ازم دور شد...
کجا رفت؟
چرا نموند؟این خیابون ومی شناختم...قبلا اومده بودم.اگر اشتباه نکنم اسمش قارنه...
وارد کافی شاپ شدم.کافی شاپ دوطبقه که با دکور نارنجی ومشکی تزیین شده بود...
مردی به سمتم اومد و به میز انتهای سالن اشاره کرد
وگفت:
_اون اقا با شما کار دارن...
تشکر کردم:
_ممنون.
به سمت میزی که اشاره کرده بود رفتم..نفهمیدم کیه.. پشتش به من بود...سریع تر حرکت کردم تا ببینمش.
مقابلش وایسادم...

دارم درست می بینم؟چرا خودم نفهمیدم؟


پرسیدم:
_سعید؟؟؟تو؟؟؟
ارشام با سعید چیکار داشت؟چرا خواست من وسعید همدیگه روببینیم؟سعید لبخندی زد
وگفت:
-بشین...
کیفم وروی میز گذاشتم ونشستم...
پرسیدم:
_تو...تو با ارشام حرف زدی؟
جواب من ونداد ....
گفت:
_خوبی؟منم خوبم.زهره وپدر مادرمم خوبن...مادرم به لطف تو می تونه راه بره.زهره داره ازدواج می کنه.بابام هم چندکلمه ای ومی تونه به زبون بیاره...
اینقدر تند تند حرف می زد که متوجه نصف حرف هاش هم نشدم.یعنی اصلا برام اهمیت هم نداشت
فقط می خواستم بدونم با ارشام حرف زده؟یانه.
دوباره پرسیدم:
_جواب من وبده تو با ارشام حرف زدی؟چی گفتی بهش؟
انگار دوست نداشت از ارشام حرف بزنه ولی وقتی دید مصمم تر از این حرفام
گفت:
_هر چی که باید.نامه رونشونم داد منم همه چیز وگفتم...
با عصبانیت داد زدم:
_منظورت از همه چیز چیه؟
دستاش وروی میز گذاشت خودش وکشید جلوتر
وگفت:
_اینکه این مدت پیش من بودی.این که ما عاشق همیم....اینکه تو فقط من ودوست داری.که دلت من ومی خواد.
اون گفت همه این چند هفته دپرس بودی ناراحت بودی.خب دلیلش جز من چیه؟جز اینکه عاشقمی؟
دیگه داره رو اعصابم رژه میره...چه برداشت هایی کرده ...به چه حقی این حرفاروبه ارشام گفته؟
فریاد زدم:
_چیییی؟؟؟ عقلت واز دست داد؟من عاشق تو نیستم. ارشام و دوست دارم.تمام وجودم اونه.همیشه اون دوست داشتم ودارم وخواهم داشت.
_مگه نگفتی عشق با دوست داشتن فرق داره؟که ادم هر کسی ومی تونه دوست داشته باشه اما فقط عاشق یه نفر می شه؟ تو هم همین الان گفتی ارشام ودوست داری...
_پس حرفم وتصحیح می کنم.تنها کسی که عاشقشم ارشامه.همیشه عاشقش بودم.هستم وخواهم موند.
همه به ما نگاه می کردن.برام مهم نبود.تنها چیزی که الان برام اهمیت داره ارشامه...نمی خوام
نمی خوام دوباره از دست بدمش...
از جام بلند شدم کیفم وبرداشتم
وگفتم:
_تنها حسی که من بهت دارم ترحمه...ترحم...تو اگر مرد بودی من وروز عروسی ام نمی دزدی.زنی که داره ازدواج می کنه رونمی بوسیدی.تو مرد نیستی نامردی...نامرد.
از کافی شاپ زدم بیرون...چشمام خیس شده بود جلوی کافی شاپ نشستم و موبایلم وبرداشتم وشماره ارشام وگرفتم...
یک بار.
دوبار .
سه بار.
جواب نداد....
چیکار کنم؟بهش اس ام اس دادم...
_بیا دنبالم.خواهش می کنم...
چند دقیقه بعد بهم زنگ زد...از جام بلند شدم و
داد زدم:
_به چه حقی من وتنها گذاشتی؟چرا؟باید بهم می گفتی می خوای چیکار کنی...
_پونه....
صدا از موبایلم نمیومد.از پشت سرم بود...برگشتم.پشتم وایساده...چشماش قرمز شده بود.
مثل چشمای خودم...با مشت کوبیدم تو سینه اش.مشتی بعد از مشت دیگه...عقده هام وخالی کردم.
داد زدم:
_اینطوری حق انتخاب بهم میدی...مگه نگفتی برای انتخابم ارزش قائل می شی؟مگه نگفتی عوض شدی؟دروغگفتی.دروغ...
اروم تر ادامه دادم:
_تنها کسی که عاشقشم تویی.تویی که تو همه رویاهامی.توی لحظه هامی.کسی که لحظه لحظه ی زندگی موباهاش شریکم...فقط وفقط تویی ارشام..
مردم تو خیابون وفراموش کردم.غرورم وفراموش کردم...فراموش کردم که ما به هم حرامیم...
مگه می شه دوتا عاشق به هم حرام باشن؟مگه رشته ارتباط دونفر با عشق به هم متصل نمی شه؟
تو این دقیقه تو این ثانیه.هیچی از خدا نمی خوام.تنها چیزی که تو این لحظه می خوام ارامشه.
اینکه مطمئن شم ارشام برای منه...
خودم وانداختم تو بغلش...
چشمام وبستم وفقط به این فکرکردم که حالا دیگه کنارمه...
حالا مطمئنم مال منه....
دستاش و دور شونه هام حقله کرد....
کنار گوشم گفت:
_من وببخش...
سرم وبردم عقب وگفتم:
_تو من وببخش...
_من غلط بکنم بخوام ازت دلگیر شم...ولی پونه...
_جونم...
_من نمی دونم عاشق چیه تو دیونه شدم...
خندیدم وگفتم:
_اگر دیوونه نبودم که عاشق تو نمی شدم...
اونم خندید...مردمی که از کنارمون رد می شدن هم می خندیدن.انگار دنیا هم داره می خنده...
گفت:
_پونه ...ببین خودت داری شروع می کنی ها...
_من؟به من چه تو نمی تونی درست ابراز علاقه کنی؟
انگشت هاش وفرو کرد تو انگشت هام صورتش وجلوتر اورد
وگفت:
-خودت که بدتری؟
_من...من راحت میگم اما تونه..تو غیر مستقیم میگی...
_مستقیم غیر مستقیم نداره.من عاشقتم...(داد زد)ای خدا من عاشقشم...خیلیییی
_بسه ابرومون رفت...
_حالا تو بگو...
چشماش وریز کرد منتظر بود
گفتم:
_من که عمرا بگم.پررومیشی....
شونه هاشو انداخت بالا...انگار ناراحت شد...
_خب حالا..قهر نکن....
لبخندی زد وگفت:
-خب حالا چی؟
_منم عاشقتممم...ارهههههههه.من عاشق این گروگان خوشگل شدم....عاشق زیباترین گروگان دوست داشتنی جهان...
_منم عاشق خوشگل ترین گروگان گیر دوست داشتنی جهان شدم...نفهمیدم از کی...ولی بدون دلم وبردی.چندساله که دلم وبردی.
دیونه بازی هامون شروع شد....شایدخیلی با زوج های عاشق دیگه متفاوت باشیم...دوتا عاشق مغرور
که به سختی ابراز علاقه می کنن ...همیشه باهم درگیرن.یه دختر زبون دراز و پسر غیرتی..

اما ذره ای از عشقشون به همدیگه کم نمی شه...تا دنیا دنیاست دوستش دارم...نه نه ببخشید عاشقشم...


دستم وکشید ومن وبا خودش به این ور اون ور برد...نفسم بند اومده بود خیلی سریع راه می رفت...
کجا داره میره دنبال چی داره می گرده؟
دستش وکشیدم وپرسیدم:
_چیکار داری می کنی؟
_می خوام طلافروشی پیداکنم....اها یکی انتهای این خیابونه....
دوباره دستم وگرفت ودوید... در حین دویدن به چند نفری هم برخورد کردم...جلوی طلافروشی نفسی تازه کرد ووارد مغازه شد...
مرد جوون وپسر بچه ای تو مغازه بودن.
ارشام رو به فروشنده
گفت:
_سلام.زیباترین حلقه هاتون ومیخوام....
_بله حتما....
دوتا باکس حلقه جلوم گذاشت.
به حدی زیبا بودن که نمی دونستم کدوم وانتخاب کنم...اما از طرفی خب من خودم حلقه داشتم نیازی به خریدن حلقه جدید نبود
رو به ارشام گفتم:
_ارشام منکه حلقه دارم.
سرش وتکون دادوگفت:
_حلقه ات مروارید داره که دوست نداری...تازه اون ومن برات خرید می خوام یکی وخودت به سلیقه خودت انتخاب کنی...
چه مهربون شده.گفت تغییر کرده دارم اثارش ومشاهده می کنم...بین چندتا حلقه مونده بودم.
نمی دونستم کدوم وانتخاب کنم....زیباترینش یه حلقه طلاسفیدی بود که جلوش به صورت مورب با نگین های ریز کار شده بود.
_این و میگیرم...
ارشام لبخندی زد وگفت:
_خوشگله....
رو به مرد گفت:
_همین ومیگیریم....
_قابل نداره....
_میتونم کارت بکشم...
_حتما....
پول حلقه رو حساب کرد ...من بیرون از مغازه منتظرش موندم...فکر کنم با فروشنده کار داشت چون دیر تر اومد بیرون....
درگیر تماشای جواهرات توی ویترین بودم که صدای ارشام وشنیدم:
_چیز دیگه ای نمی خوای...
روم وبرگردوندم سمتش لبخندی زدم
وگفتم:
_ممنونم....
دوباره دستم وگرفت وگفت:
_هنوز که خریدمون تموم نشده...
گردنم و کج کردم وگفتم:
_تموم نشده؟
_نه...
وارد لباس عروس فروشی مقابل شدیم...من نمی دونم چرا اینجا داره خرید می کنه...
خب وقتی برگشتیم خرید می کنیم دیگه....فروشنده به سمتمون اومد
وگفت:
_کمکی از من بر میاد؟
ارشام جواب داد:
_یه لباس عروس طبق سلیقه همسرم میخوام...
همچین که گفت همسرم دلم قیلی ویلی رفت...اولین بارم بود این کلمه رو از زبونش می شنیدم .
البته قبلا گفته بود زنم ولی این طور با احساس واز ته دلش نگفته بود...فروشنده روبه من
گفت:
_خب.چه جور لباس عروسی می خواید؟
_دوست دارم لباسم ساده وکوتاه باشه.تا زانوم...
_کوتاه؟کمتر عروسی پیدا میشه لباس کوتاه بخواد...
_ندارین؟
_چرا...یکی داریم خیلی قشنگه...یه لحظه...
ارشام مشغول تماشای لباس های دیگه شد...منم لباس عروسی وکه فروشنده اورد ودیدم...
لباس حلقه ای کوتاه تا بالای زانو که روی سینه اش منجق دوزی شده بود از زیر سینه تا روی ناف تنگ بود از ناف به پایین شل می شدزیر دامنش هم پف کمی می خورد.
خیلی خوشم اومد دقیقا همونی بود که می خواستم...ساده وزیبا...فروشنده
پرسید:
_پسندیدید؟
_من که خوشم اومد.توچی ارشام؟
دستش وگذاشت پشتم وگفت:
_خیلی قشنگه میخوای پروش کنی؟
_اره.
وارد اتاق پرو شدم با هزار ویک بدبختی لباس وپوشیدم ودراوردمش ...لباس قشنگیه ولی چون پاهای کوتاهی دارم بهم نمیاد...
از اتاق پرو خارج شدم.ارشام جلوی مانکن پشت ویترین وایساده بود و به لباس عروس نگاه می کرد...
رفتم سمتش وگفتم:
_بهم نمیاد...
_جدا؟(انگار خوشحال شده بود)میخوای این وبپوشی؟
خودمم از لباس عروسی که انتخاب کرده بود خوشم اومد...هیچ لباس عروسی وندیده بودم تا این حد زیبا باشه...
لباس دکولته بلند نباتی.از جنس ساتن .بالای لباس تا روی رون پام تنگ بود از روی رون پا به پایین به صورت چین چین دوخته شده بود.
پشت دامن از جلوش بلند تر بود وروی زمین کشیده می شد...دستکش های همرنگ خودش هم داشت که تا روی بازوم قرار می گرفت...
روبه ارشام گفتم:
_خوش سلیقه ای ها...
لبخندی زد وبه فروشنده گفت:
_ما این وانتخاب کردیم...
صندل وکیف نباتی رنگی هم انتخاب کردم...
ارشام وسایل صندلی عقب ماشین گذاشت وگفت:
_یه چیز دیگه مونده...
_چی؟؟
_عقد.باید عقد کنیم...
_نمی شه.بابام که اینجا نیست...
_اونش با من...
جلوی پام زانو زد وگفت:
_پونه...می گن تا سه نشه بازی نشه.این بار سومیه که دارم ازت می پرسم.با من ازدواج می کنی؟؟؟
دستم وگرفتم جلوی دهنم.هم می خندیدم هم گریه می کردم...این سومین باریه که داره این دخواست وازم می کنه...
اما هنوز همون حس ودارم.همون حس طراوت خوشحالی همون حس همیشگی...تو پوستم نمی گنجیدم...
جواب دادم:
_بله...منم برای بار سوم میگم.اره.اره.اره...
دستم ودور کمرش حلقه کردم.سرمم گذاشتم روی شونه اش.می خوامش.می خوام باهاش زندگی کنم.بچه دارشیم مادر بزرگ پدربزرگ شیم...
_خب پس بشین بریم...
من وارشام ودوتا مردخیر(شاهد)وارد محضر شدیم.شناسنامه خودم و خودش و جلوی عاقد گذاشت
وگفت:
_حاج اقاپدر خانوم اینده ام تو این شهر نیستن...نمی شه یه کاری اش بکنید..
_نه پسرم اون جوری قانونی نمی شه...
_به صورت انلاین چی؟
_انلاین؟
ارشام لپ تابش واز تو کیفش دراورد چت رومش وباز کرد...هه چه جالب بابا .مامانم و شهرام انلاین بودن...
پس از قبل به شهرام اطلاع داده بود.مامانم داشت گریه می کرد عوضش بابام خوشحال بود.
براشون دست تکون دادم مامان هم کار من وتکرار کرد.
عاقد متعجب گفت:
_ایشون پدر عروس خانومن؟
بابام گفت:
_بله حاج اقا منم...
_خوبه.خوبه...خب پس من با اجازه پدر عروس خانوم خطبه عقد ومی خونم...
_اجازه ماهم دست شماست حاج اقا...
_مهریه عروس خانوم چیه؟
همه به من نگاه کردند....به مهریه فکر نکرده بودم...

بعد از کمی مکث به ارشام نگاه کردم وجواب دادم:


_عشق ....
همه جز من وارشام زدند زیر خنده.من جدی بودم ولی ارشام متعجب ...
گفتم:
_می خوام هروقت از شوهرم دلگیر می شم مهریه ام وبه اجرا بذارم.اما نمی خوام مهریه ام سکه طلا یا پول باشه.می خوام مهرم عشق باشه.می خوام عشق وبهم هدیه کنه...
لبخند روی لب ارشام بود.نفهمیدم لبخندش برای چیه.لبخند تشکر امیز؟لبخند قدردانی؟ تو اون لحظه فرقی برام نداشت.
مهم اینه که خوشحاله...
عاقد شونه هاش وانداخت بالا وگفت:
_بله...اینم مهریه ایه برای خودش ...خب بسم الله شروع می کنم...
چادر سفیدی وروی سرم گذاشتم کنار ارشام نشستم..خطبه عقد که خونده شد.
عاقد پرسید:
_ وکیلم ؟
_بله...
به ارشام نگاه کردم.چشماش می درخشید.مطمئنم همون حسی وداره که من دارم...لبخند اطمینان بخشی زد.
مامان گفت:
_می دونستم...می دونستم شما برای هم ساخته شدین...خوشبخت شید..
بابا هم اشکش وپاک کرد
وگفت:
_ارشام...از گل نازک تر به دخترم بگی مردی...خودت ومرده حساب کن...
ارشام دستش وانداخت دورم
وگفت:
_من همین الانش هم زنده زنده نیستم...دقت کنید...
_بله معلومه...
بعد از امضای دفتر عاقد از محضر خارج شدیم.ارشام دستش وگذاش روی شونه ام وگفت:
_خب...حالا وقت ارایشگاهه..
_اریشگاه؟
_اره دیگه.این همه خرید کردیم که چی بشه؟
_مگه...
پرید وسط حرفم وگفت:
_اوناهاش..اون جلو یه ارایشگاهه بیا بریم...
با اریشگر حرف زدم قبول کرد دوساعته ارایشم وتموم کنه...من وارد ارایشگاه شدم ارشامم رفت پی کار هایی که بهم گفت سوپرایزه...
اول از همه موهای صورتم وبرداشت...خیلی وقت بود به صورتم نمی رسیدم...ارایش ساده ارغوانی
موهام وبه رنگ عسلی روشن کرد بعد از خوشک کردنش به صورت لخت و روی شونه هام رویخت...
لباس عروسم وپوشیدم...با کفش پاشنه 20 سانتی جیگری شده بودم برای خودم...نگاهی تو اینه انداختم...
خدایا امروز دیگه مشکلی پیش نیاد...ساعت تقریبا نزدیک های شیش ونیم بود...ارشام نیم ساعتی دیر کرده بود.
هول و ولایی افتاده بود به جونم...می ترسیدم اتفاقی براش افتاده باشه...ارایشگر بهم دلداری میداد
اما خبر از درون داغونم نداشت...دستم وسمت موبایلم بردم که صدای زنگ دراومد...خدارو شکر.
یعنی خودشه؟؟؟وارد ارایشگاه شد.هم اون محو من شده بود هم من محو اون ...
کت وشلوار صورمه ای تیره پوشیده بودموهاش وهم فرستاده بود عقب...روش وسمت ارایشگر کرد
وگفت:
_این دیگه کیه؟زن من خوشگل تر بودا...
_چییی؟؟
ارایشگر خنده اش گرفته بود گفتم:
_حالا نه اینکه تو خوشگل شدی؟
_از تو که خوشگل شدم..تو این همه ارایش کردی من کرمم نزدم...
لجم دراومده بود.از طرفی می دونستم همه اش شوخیه.
زدم به شونه اش
وگفتم:
_پ برو یه زن دیگه بگیر...
_نه بابا من غلط بکنم..همین تو برای هفت پشتم بسی...
_خیلی نامردی ارشاممم.
_شوخی کردم بابا.قابل تحملی...
شونه ام وزدم بهش از کنارش رد شدم...
دستم وگرفت وگفت:
_اه ه جنبه شوخی نداری..ببین خانوم ارایشگر هم داره بهت می خنده...
ارایشگر که درحال قش کردن بود گفت:
_اولین عروس دامادی هستید که قربون صدقه هم نمیرید...
اراشام چهره حق به جانبی گرفت
وگفت:
_کی گفته ما قربون صدقه هم نمی ریم..؟؟
گونه ام وکشید وگفت:
_قربونت برم...خوشگل شدی...خوشگل ترین گروگان گیر دنیا..خوبه...
زدم زیر خنده وگفتم:
_حالا شد...
ارشام دستمزد ارایشگر وحساب کرد و ازارایشگاه خارج شدیم...به به ماشینش وهم درست کرده...
دروبرام باز کرد وگفت:
_مادمازل سوار شید...
_مرسی..
راه افتاد پرسیدم:
_کجا میریم؟
_ویلام..
_اها...
جلوی عمارت نگهداشت.بقیه راه پر از درخت و سنگ بود که ماشین نمی تونست عبور کنه...
بهم گفت:
_پیاده نشو...
خودش سریعتر پیاده شد ودر سمتم وباز کرد
وگفت:
_بانو..بفرمایید...
_اوه اوه...چه جنتل منی بودی نمی دونستم؟
_بله دیگه.مونده تا کشف شم...
_اصلا نگران نباش خودم کشفت می کنم...
_سعی تو بکن...
هنوز راه نیوفتاده بودم که از زمین بلندم کرد
وگفت:
_اینجا سنگ زیاد داره.تو هم دست وپاچلفتی شب عروسی مون می خوری زمین بدبخت می شیم....خودم می برمت...
_خیلی پرروئی...
حالا خودم از خدا خواسته بودم من وببره...
اخی...چه حالی میده...سرم وچسبوندم به سینه اش و عطرش وبو کردم.هرچی بیشتر بومی کردم نظرم خوش بو تر به می رسید...
_اهم اهم رسیدیم...
من وگذاشت پایین وگفت:
_چشمات وببند...
چشمام وبستم...
دستم وگرفت من و برد داخل...
_یک دو سه..چشمات وباز کن...
چشمام وباز کردم وبا دقت نگاهی به همه جا انداختم.باورم نمی شه...
کل سالن با بادکنک های قلب قرمز پر شده بودنددور سالن با گلدون های گل پونه چیده شده بود...
_خوشت میاد؟
پرده ای از اشک جلوی چشمم وپوشنده بود.
پریدم بغلش وگفتم:
_خوشم میاد؟عاشقشم...
_با یه عروسی دونفره چطوری؟قول میدم وقتی برگشتیم یه عروسی بهتر برات می گیرم...
سرم وتند تند تکون دادم...از تو کیفش جعبه ای ودر اورد
وگفت:
_سفارشی برای تنها پونه دنیا...
با تردید جعبه روباز کردم..
_نـــــــــه؟؟؟ارشام این....
سرویس جواهرات طلا سفید به شکل گل پونه....فوق العاده بود...
_قابل تورو نداره...
_ارشام...لازم نبود...
_چرا لازم بود.تو لیاقت هرچیزی که که برات می گیرم و داری...
دستش وگرفتم روی پاشنه پام وایسادم واروم سرم وبردم جلو چشمام وبستم ومنتظر بودم منو ببوسه...
چندثانیه ای منتظر موندم اما خبری نشد چشم راستم واروم باز کردم...دستش وگذاشته بود جلوی دهنش وبهم می خندید...
باحرص گفتم:
_خیلی خیلی...
_پونه قیافه ات وندیدی خیلی بامزه شده بودی...
_مرض...
روم وبرگردوندم که بازوم وگرفت ومن وکشید سمت خودش و لبام واروم بوسیدرفتم تو خلسه چشمام وبستم...
مثل بوسه سعیدنبود...فرق داشت.تمام وجودم بی حس شده...مطمئنم اگر قبلا می ذاشتم ارشام ببوستم دوچار شک ودودلی نمی شدم..
سرش وبرد عقب ودرحالی که می خندید
گفت:
_چه عجب...من که فکر میکردم ...
این بار من بوسیدمش...
بعد از چندثانیه سرش وعقب برد و
گفت:
_اه اه دختره چش سفید...خجالت بکش...
بعد زد زیر خنده دستم وکشید وگفت:
_قول بده دیگه هیچ وقت تنهام نذاری.قول بده...
سرم وتکون دادم وگفتم:
_قول میدم...
لپ تابش واز تو کیفش دراورد با چندتا سیم به بلند گوها وصل کرد اهنگ گل پونه رو گذاشت دستم وکشید وسط سالن
وگفت:
_بیا برقصیم...
گل پونه گل من نگیر بهونه گل من
بیا نذار از غم تو بشم دیوونه گل من
گل پونه گل من نگیر بهونه گل من
بیا نذار از غم تو بشم دیوونه گل من
پونه من تو رو به هیچ قیمتی از دست نمی دم
تو فقط مال منی تو رو به هیچکس نمی دم
میدونم خدا تو رو واسه دل من آفرید
حتی اگه خدا بخواد تو رو بهش پس نمی دم
گل پونه گل من نگیر بهونه گل من
بیا نذار از غم تو بشم دیوونه گل من
گل پونه گل من نگیر بهونه گل من
بیا نذار از غم تو بشم دیوونه گل من
گل من پونه ی من عزیز دردونه
خدا مثل تو فقط تو دنیا ساخته یه دونه
می درخشی توی جمع عاشق برات فراوونه
اما تو مال منی تموم دنیا می دونه
گل پونه گل من نگیر بهونه گل من
بیا نذار از غم تو بشم دیوونه گل من
گل پونه گل من نگیر بهونه گل من
بیا نذار از غم تو بشم دیوونه گل من
حالا دیگه مطمئنم مال منه.برای همیشه ...تا ابد.تاوقتی زنده ام...ثانیه به ثانیه...با اون زندگی ام پر از نوره...
پراز عشقه... حالا می تونم بهش تکیه کنم...دردم وبهش بگم واون هم سنگ صبورم می شه...
(فصل هشتم...فصل اخر)
چهارزانو رو نیمکت پارک ازادگان نشسته بودم در حالی که با هدفونم اهنگ طاقت بیار (فریدون)وگوش می کردم
اخرین صفحه رمانم گروگان دوست داشتنی و وهم تایپ می کردم که قطره خونی از بینی ام روی لپ تابم افتاد...
دستم وبردم سمت بینی ام...اره دوباره داره از بینی ام خون میاد..دوباره خون دماغ شدم...
خواستم دستمالی از تو کیفم بردارم که صدای زنگ موبایلم وشنیدم...مامانمه
جواب دادم:
_بله.
_محدثه کجایی؟
_پارک ...
_تا این موقع شب پارکی؟مگه نگفتم مهمون داریم؟زودبیا خونه...محدثه بابات رو اینا حساسه خونه نباشی خونت حلاله...
_باشه باشه اومدم...
_خداحافظ...
وسایلم وجمع کردم وریختم تو کوله ام که صدای باعث شد سرم وبالا بیارم..
_خانوم از بینی تون داره خونه میاد...
چشمم با چشمای طوسی اش گره خورد.نــــــــه؟؟؟؟باورم نمی شه؟
ناخوداگاه گفتم:
_ارشام؟
کمی نگاهم کرد وگفت:
_حالتون خوبه؟دارید هزیون میگید؟
امکان نداره این دقیقا شبیه شخصیت رمانم ارشام اریامنشه...
پرسیدم:
_ارشام؟ارشام اریامنش؟
_اشتباه گرفتید...
دستمال وگرفت به سمتم وگفت:
_من دیرم شده..ببخشید...
اره...خودش بود ولی چطور؟اون فقط شخصیت رمانمه...دویدم سمتش اما نبود...غیبش زده بود...کجا رفت؟


تقدیم به بهترینم...کسی که قلبم براش می تپه...
معصومه .ص (مادرم)

پایان



موضوعات مرتبط: 77. رمان گروگان دوست داشتنی
[ جمعه بیست و چهارم شهریور 1391 ] [ 23:20 ] [ مــــهــــیــــســــا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ســــلام ... ممــــنونــــم از بــــازديدتــــون...
* لــــطفا نظــــر خــــوــــصوصــــی و تــــبليغاتی نــــديد ..
* از تــــوهين کــــردن به شــــخصيت و نــــويسنده رمــــــــــــان خــــوداري نماييــــد ..


* * *

مدیــــر وبــــلاگ:مهیــــــــسا

منــــبع رمــــان ها : نودهشــــتیا

موضوعات وب