دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان
 
قالب وبلاگ
از زبون میشا.

با صدای بابا به خودم اومدم:دخترم گفتم بیای اینجا بشینی چون کارت داشتم..دیگه تو الان یک دختربزرگ شدی وباید خودت برای خودت وزندگیت تصمیم بگیری...
باهر تیکه از حرف بابا ضربان قلب من بیشتر میشد..
بابا:راستش امروز یک اقایی به اسم صابری زنگ زد وخواست که برای فردا بیاد خواستگاریه دختر یکی یدونه ی من.منم اجازه دادم یعنی اینکه فردا قراره خواستگار بیاد اگه خوشت اومد که هیچی اگه نیومد هم مثل خیلی های دیگه ردش میکنی...
کف دستام عرق کرده بود معنی این حالمو نمیفهمیدم...بامن من گفتم:
من:بابا....راستش...نمیدونم چی بگم....
بابا:هیچی قرارنیست بگی.فقط شما واسه فردا ساعت8حاضرو اماده باید باشید..
من:چشم..
بعدم پاشدم رفتم تو اتاق نمیدونم چرا این شکلی شدم من یک ادم خجالتی نبودم ولی نمیدونم چرا از بابام خجالت میکشم...
برای اتردین زدم:اتردین خیلی میترسم..استرس گرفتم شدید...
زد"برای چی؟چیی شده؟"
من:"قراره فردا بیاین خواستگاری من استرس گرفتم!!"
اتردین:"اخه استرس چرا؟"
من"اگه مامانت از من خوشش نیاد چی؟اگه بابات منو نخوادچی..اگه...اگه. ....اگه.
اتردین"میشا بس کن چقدر اگه اگه میکنی اولا که من مطمئنم خانواده ام ازت خوششون میاد..انقدر به من استرس نده.."
من:"باشه.من میخوابم شب بخیر"
اتردین"شب بخیر عزیزم.."
چقدر خوب بود که همه چی اروم بود..نمیدونم باید از این ارامش خوشحال باشم یانه این ارامش ارامشه قبل از طوفانه؟
انقدر باخودم کلنجار رفتم تا خوابم برد..
*********
بیدار که شدم ساعت3بود باورم نمیشد من تا این موقع خوابیده باشم..
بلند شدم رفتم دست وصورتمو شستم رفتم تو حمام..
یکم زیر دوش اب گرم موندمو حال کردم بعد اومدم بیرون..موهامو باسشوار خشک کردم نشستم پای لب تابم تا ساعت6...پاشدم دیگه حاضربشم اول موهامو لخت کردم بعدش پایینشو با بابیلیس فر دادم..یک لباس طلایی جذب خوشگل که یقه اش کرباتی بودوبایک جلیغه ی مشکی وجین مشکی پوشیدم موهامم ریختم دورم..یک ارایش طلایی هم کردم که جیگری شدم واسه خودم..لباسم جذب بود ولی نه از اون جذبایی که خیلی بد باشه بزنه تو ذوق وهمه ی سیستم بدنت تو چشم باشه..
ساعت 8 بود که زنگ خونه صدا دادو من قلبم اومد تو جورابم..
اول اقایی باموهای جوگندمی داخل شد که قیافه ی پرجذبه ای اشت.پشتش مادر اتردین اومد تو با من روبوسی کرد..
من:سلام خانم صبایی.
-سلام عروس گلم..ماشاالله پسرم جواهر پیدا کرده..
وای که من داشتم اونجا از خنده پس میافتادم..بعد خواهر اتردین وشوهرش وعسل و در اخرهم که اقامون..
یک دسته گل گرفته بود دستش . اول از همه به تیپش نگاه کردم.خوب بود یک کت مشکی بابلوز سفید وکربات مشکی باریک...وای من مردم..
دست وگل و که اومد بده بهم اروم جوری که من بشنوم گفت:
اتردین:تیپت تو حلقم..خوشگل شدی..
منم به ارومی گفتم:بودم تو چشم نداشتی ببینی..
اروم خندیدو رفت روی یک مبل تکی نشست..وای که چقدر من از این قسمتا بدم میاد رفتم چایی تعارف کردم وبرداشتن.وحالا از همه در حرف میزدن الا خواستگاری مثلا واسه ما اینجا جمع شده بودنا
حرف دلمو بابای اتردین زد:خب اقای اسایش اگه اجازه بدید بذارید این دوتا جوون برن باهم حرف بزن بعد اگه به نتیجه ایی رسیدن ادامه بدیم..
باباهم موافقت کردو گفت:میشا دختر برید تو اتاق..
من:چشم..
بعدم پاشدم رفتم نمیدونم چرا هی قلبم تند تند میکوبید..
رفتم تو اتاق اتردین اومد تو دروبست من که خودمو به زور تا اون موقع نگه داشته بودم خودمو پرت کردم تو بغل اتردین و سرمو گذاشتم روسینه اش که شاید اینجوری اروم میشدم..
اتردین:اروم عزیزم ترسیدم..خب میشا ما الان درباره ی چی باید بحرفیم؟
من:درباره ای این که چه غذایی شما دوست دارید بپزم براتون هرشب؟یرقان با نون..یرقان با نوشابه؟
خندیدوگفت:اخ اخ اروم چرا حالا انقدر عصبی؟
من:نمیدونم حالم بده..
تو بغلش فشارم دادوگفت:بیخی بابا..
نشستم رو تخت اونم نشست کنارم..
من:اتردین یعنی الان ما باید باهم چند ماه دیگه ازدواج کنیم؟
اتردین:چند ماه چیه تو همین هفته..
من:چی؟!!
اتردین:توهمین هفته..
من:چرا انقدر زود؟
اتردین:چون من نمیتونم از زنم یک دقیقه دیگه دوربمونم..
من:امیدوارم بشه ولی فکرنکنم امکان پذیر باشه..
اتردین:چرا امکان پذیر..حالا بیا فعلا بریم پایین..
باهم از اتاق اومدیم بیرون و.....

مامان اتردین:به به هزاز الله واکبرچقدر بهم میان..
من که لبو شده بودم اتردینم ریز ریز میخندید..
بابای اتردین:خب دخترم نظرشما چیه؟
من:خب من...خب من..
بابا:دخترم خجالت نکش...جوابت مثبته یا منفی؟
من:راستش نمیدونم...
مامان اتردین:عروس گلم خب خجالت میکشه دیگه بعدم این گونه های گل انداخته اش داره میگه جوابش مثبته دیگه..
بعدم همه خندیدن ودست زدن.این اتردینم که فقط میخندید..
حالا بحث بحث مزخرفه مهریه شد!وبالاخره 1000سکه به توافق رسیدیم..اخه من موندم برای چی مهریه تعیین میکنیم؟والا..
حالا قرارشد پس فردا هم یک دفعه دیگه برای نشونو این چرت وپرتا بیان...
وقتی رفتن من باتنی خسته به تخت خوابم پناه بردم...
از زبون اتردین
باورم نمیشه که دیگه میشا مال خود خودم شد..یک ذوقی داشتم که نگو..عسل کنارم نشسته بودو من باموهاش ور میرفتم.برای سامیار فرستادم
"داداش ممنم به عشقم رسیدم از این به بعد دیگه مال خودم شده.."
زد"اوهههه بابا ایول.خوشحالم کردی.."
بعد از مدتها یک خواب راحت کردم...
****
دو روز مثل برق وباد گذشت وما دوباره رفتیم خونه ی میشایینا..اینسری یک حلقه بردیم که ساده بودو روش فقط یک نگین بود ساده بود اما شیک..انقدئر ازاین مراسما بدم میاد فقط میخواستم هرچی زودتر بامیشا بریم زیر یک سقف یک لبخند نشست گوشه ی لبم که میشا چون کنارم نشسته بود گفت:هی به چی لبخندمیزنی؟
من:به این که ببرمت خونه وای چه شب رویایی میشه اون شب بعدم با شیطنت خندیدم که میشا گفت:بی حیا..بمیری اعصابمو خورد کردی..
اومد ازکنارم پاشه که بابام گفت:کجا عروس گلم؟از دست شوهرت فرارمیکنی؟
میشا:اخه پدرجون نمیدونید چیا میگه که میدونه من بدم میاد هی میگه..بابام خندیدو روبه من گفت:
بابا:هی پسر این عروس منو انقدر اذییت نکنا..
بعدم کنار خودش براش جاباز کرد و گفت:بیا بشین اینجا عروس گلم ببینم بازم اذییتت میکنه..
میشا برگشت طرف منو گفت:سوز به دلت من رفتم پیش پدر جونم بشینم تو هم تو خماری بمون..
بااین حرفش همه خندیدیم و نشست کنار بابا..

یکم بعد دیگه قصد رفتن کردیم...

دیگه به اتردین وابسته شده بودم اگه یک روز باهاش حرف نمیزدم دیوونه میشدم..عروسی هم انداخته بودیم جمعه والان دوشنبه بود..عروسیو زود گرفتیم اونم چون که ایلارینا میخواستن دوشنبه برن لندن هم برای معالجه ی عسل هم کار علی اقا..
مامان بابای نفس هم دعوت کرده بودم وهمه چی اماده بودو قراربود امروز نفس .سامی و راستین بیان..اخ گفتم راستین چقدر اون فسقلی رو دوست داشتم...
زنگیدم به شقی:جانم
من:سلام عزیزم..
شقی:سلام خوبی؟
من:اره..تو میای فرودگاه من که دارم میرم..
شقی:مگه میشه نیام..
من:خب میخواستم فقط همینو بپرسم...پس میبینمت دیگه فعلا بابای..
شقی:بابای...
و قطع کرد...دل تو دلم نبود.قرار بود اتردین بریم خونه ی اتردینینا برای بار اول..
صدتا لباس عوض کردم که برای شب ببینم چی بپوشم که اخر سرهم تصمیم گرفتم یک لباس خیلی ساده بپوشیم یک لباس لیمویی رنگ پوشیدم که یقه شل بود پوشیدم بایک شلوارجین مشکی..بعداز کلی اراویرا(ارایش)کردن راه افتادیم..وقتی رسیدیم بابا پارک کردو باهم رفتیم تو..مادر جون جلوی در وایساده بود.
رفتم احوال پرسی کردم و یکم ماچ بلبلی کردیم که گفتم:
من:مادرجون اتردین نیست؟
لبخند زدوگفت:چرا تو اتاقشه..
من:باشه من رفتم پیشش...
بابام از پشت باخنده گفت:تو اتاقشم نباید از دست تو ارامش داشته باشه؟
مادر جون به حمایت من در اومد وگفت:از خداشم باید باشه..
من:اقا نعمت گرفتی؟
بعدم دوییدم تو اتاق..
اروم دروباز کردم که دیدم رو تخت داز کشیده وساعدشو گذاشته رو چشماش.پاورچین پاورچین رفتم کنارش اروم خوابیدم بغلش که دستشو دورکمرم حلقه کرد.
من:ا بیداری؟
اتردین:اره..
من:بیا بعد به ادم میگن تو اتاقشمنباید از دست تو راحت باشه؟والا
تو چشمام زل زده بود نمیدونم چرا هروقت به چشماش نگاه میکردم یک حالی میشدم..اروم صورتشو اوردجلو زیر گلومو بوسید بعد لاله ی گوشمو وبعدش گونه امو همینجوری داشت ادامه میدادکه گفتم:
من:ا اتردین نکن دیگه دیوونه شدی؟
اتردین:اره دیوونه شدم.میدونی چقدر توی این مدت که ازت دوربودم عذاب کشیدم؟حالا بذار جبرانش کنم..
دلم براش سوخت انقدر این جمله رو پرتمنا کفت که دهنم بسته شد..
منو همچین به خودش فشارمیدادکه هرلحظه منتظر صدای شکستن استخونام بودم صورتشو اورد جلو ولبامو با لذت بوسید.پاهامو دور کمرش حلقه کردم که دستاش رفت سمت دکمه های مانتوم سرع خودمو کشیدم کنار گفتم:چی کار میکنی؟
اتردین:میشا اذییت نکن بذار یکم...
وسط حرفش پریدمو گفتم:تمومش کن بسه دیگه..
بعدم با اخم از اتاق زدم بیرون..اعصابم از دستش خورد شده بود منم میخواستم ولی نه حالا.کم تر ازیک هفته دیگه میتونیم ولی الان نه..
بازوم از پشت کشیده شد برگشتم طرفش با اخم غلیظی بهش نگاه کردم گفت:ببخشید اصلا حواسم نبود دارم چیکار میکنم..
دستمو از دستش بیرون کشیدمو گفتم:ولم کن..
دوبار دستمو تو دستش گرفت ولی محکم تر هرچقدر تلاش میکردم نمیتونستم از دستش در بیارم..
درحالی که اشک توچشمام جمع شده بود به سینه اش مشت میزدم میگفتم:ولم کن چیه میخوای عذابم بدی؟فکرکردی فقط تومیخوای؟نه منم میخوام ولی نه حالا.نه وقتی که یک هفته مونده به عروسیمون..
منو کشید تو اغوششو گفت:ببخشید گلم..شرمنده ام بخدا..
من:نه اتردین ولم کن..
بعدم دستمو از دستش بیرون کشیدمو رفتم پیشه بقیه..تا اخر شبم دیگه باهاش حرف نزدم..
********
ساعت 3بودکه داشتم حاضرمیشدم برم فرودگاه..گوشیم زنگ خورد اتردین بود برداشتم:بله؟
اتردین:میشا خانومی منو بخشیدی؟
من:نه..
اتردین:چیکار کنم ببخشید گفتم که..
من:اتردین بس کن...
اتردین:باشه پس فقط میام دنبالت قول میدم اصلا باهات حرف نزم حله؟
من:باشه..
وقطع کردم..تو دلم ازش دیگه دلخور نبودم همین که پشیمون بود کافی بود ولی حداقل یکم باید اذییتش میکردم وگرنه اوموراتم نمیگذشت..
یکربع بعد اتردین اومد دنبالم ومن سوار شدم وراه افتادیم..
سکوت خیلی بدی بود دلم نمیاومد اذییتش کنم به خاطرهمین سرمو گذاشتم رو شونه اش که با تعجب بهم نگاه کرد..
من:هان؟چیه؟نمیشه به شوهرم تکیه بدم؟

اتردین لبخندی زدوگفت:نه خانومم راحت باش...



موضوعات مرتبط: 55. رمان عشق به توان 6
[ چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 ] [ 1:2 ] [ مــــهــــیــــســــا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ســــلام ... ممــــنونــــم از بــــازديدتــــون...
* لــــطفا نظــــر خــــوــــصوصــــی و تــــبليغاتی نــــديد ..
* نــــويسنده عــــضو نمــــيکنم ..
* از تــــوهين کــــردن به شــــخصيت و نــــويسنده رمــــــــــــان خــــوداري نماييــــد ..


* * *

مدیــــر وبــــلاگ:مهیــــــــسا

منــــبع رمــــان ها : نودهشــــتیا

موضوعات وب
امکانات وب
Online User