X
تبلیغات
دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - هم جنس من
فصل 1:یه استرس شیرین ته دلم موج میزد، نمیتونم درست و واضح توصیفش کنم فقط همینو بگم که دستام یخ کرده بود واز شدت خوشحالی کم مونده بود با صدای بلند گریه کنم.برای بار هزارم به صورت خودم توی آینه نگاه کردم، اونقدرها هم زیبایی چشم گیری ندارم اما در بین همسن وسالهای خودم پر طرفدارم.با صدای مهسا خواهرم که با محبت بهم زل زده به خودم میام: خوشحالم که به آرزوت داری میرسی وبا اون که دلت میخواد ازدواج میکنی.از تعریفی که به کار برد ته دلم غنج میره وهمه هیجان درونیم به شکل یک لبخند گَل وگشاد ظاهر شد وهر کاری کردم نتونستم جمعش کنم.زندایی تارا با دیدن قیافه من با صدای بلند خندید ورو به مهسا گفت: تورو خدا اینو جمعش کنید مایه آبروریزیه امشب!!ودوتایی با هم خندیدند.لبامو غنچه کردم:نامردا!! من مایه آبروریزی ام؟زندایی تارا که خودش هم آرایشگرم بود خم شد واز گونه ام بوسید: شوخی کردم خوشکل خانوم.با صدای زنگ گوشیم از روی صندلیم کنده شدم وموبایلمو از جلوی آینه برداشتم وبا دیدن اسم علی روی صفحه گوشیم فوراً جواب دادم: بله؟صدای بم ومردونه علی توی گوشی پیچید: سلام.خوبی؟در صورتی که داشتم از ذوق منفجر میشدم خودمو کنترل کردم: من خوبم.توچطوری؟صداش آروم شد: مگه میشه تو همچین شبی بد باشم؟!!گونه هام سرخ شد: پس تو هم بلدی از این حرفها بزنی!!لحن صداش کمی جدی شد: بهم نمیاد؟دوست داری همون علی سابق باشم؟فوری گفتم: نه نه! اونو دوست ندارم.با صدای بلند خندید: قربونت برم.واسه اون علی فقط دختر خاله بودی.اما واسه این یکی همه چیزشی..چند ثانیه ای بینمون سکوت برقرار شد.علی سکوت رو شکست: مریم جان کی بیام دنبالتون؟به خودم اومدم وبا دیدن قیافه برافروخته مهسا جدی شدم وگفتم: وااای! بیا دیگه .هنوز راه نیفتادی؟!!قهقه ی زد: چشم تا 5 دقیقه دیگه اونجام.زیادی احساساتمو بروز داده بودم ولی اصلاً پشیمون نبودم.بعد از این همه سال که توی دلم نهال عشق یک طرفه به علی رو پرورونده بودم وتقریباً همه دوستام خبرداشتن که از بچگی علی رو دوست داشتم حالا امشب قرار بود من و اون برای همیشه مال هم باشیم. همین ماه پیش بود که خاله پروینم اومده بود خونمون وبا مادرم علاقه علی به من رو در میان گذاشته بود.خدا میدونه چی بهم گذشت تا به امشب برسم.این یک ماه مثل یک قرن گذشته بود.هرچند بخاطر نامزدیم با علی رابطه ما باخانواده طاهری به هم خورده بود چون شب قبل از خواستگاریِ خاله، به پسر اونها جواب بله داده بودم اما واسم مهم نبود چون رسیدن به عشقی مثل علی ارزشش رو داشت.تازه اش هم من وپسر طاهری که عقد نکرده بودیم، حتی بله برون یا شیرینی خورون و هرچی...هیچی بینمون نبوده.با صدای گوشیم به خودم اومدم.پیام بود از طرف دوستم گلاره.با ذوق بازش کردم: میخوای به عشقمون پشت کنی؟لبخند محوی روی لبم اومد: من وتو وصله ناجوریم واسه هم...خداحافظ عشق کهنه!!!سوء تفاهم پیش نیاد.من وگلاره خیلی با هم صمیمی بودیم.بعد از این که با دوست پسرش وحید به هم زد دچار کمبود اعتماد به نفس ویه جور افسردگی شده بود و من به عنوانِ رفیقِ دوران سختی به دادش رسیدم وسعی کردم با شوخی فکر وحید رو از سرش در بیارم.بنا بر این ازش خواستم شماره منو از گوشیش پاک کنه تا وقتی بهش اس میدم به جای اسمم شماره ام بیافته وتصور کنه که من پسرم ومن هم از این طرف اس های پسرونه میدادم. اون هم به این شکل جلوی هم اتاقیهاش وانمود میکرد که هنوز دوست پسر داره.البت به اینجا ختم نشد واون حتی زمانی که زنگ میزد با وجود اینکه صدای دخترونه من رو میشنید باز هم عاشقانه حرف میزد.من هم به این شوخی ادامه دادم.با صدای زنگ آرایشگاه مهسا از جا پرید وبعد از جواب دادن رو به من گفت: پاشو علیه.شنلم رو سرم انداختم. واز آرایشگاه بیرون اومدم.داییم هم کنار ماشین علی ایستاده بودوبا هم خوش وبِش میکردند علی تقریبا با دایی هم قد بود،قد متوسط تقریباً بلندی داشت یه خورده هم پُر ویا به قول مهسا که میخواست لج منو در بیاره چاق،عینک طبی وکوچکی به چشمهاش زده بود که خیلی بهش میومد، همه اش یکسال ازم بزرگتر بود.یه پیراهن اندامی سفید یقه مردونه پوشیده بود با شلوار نوک مدادی پارچه ای راسته.یک تیپ مردونه ومریم کُش.مهسا بهم تنه زد: جمع کن خودتو مریم،جلو دایی زشته.کمی کلاه شنلم رو جلو کشیدم.وبه سمت دایی وعلی رفتیم.علی با دیدن ما به همه سلام کرد.دایی در جلو رو باز کرد ونشست.علی هم نشست پشت فرمون.من وزندایی ومهسا با تعجب به هم نگاه کردیم.با صدای علی به خودمون اومدیم : سوار شید دیگه.خیابون شلوغه زشته" از ظاهر معلوم بود که قراره همه با ماشین علی بریم ودایی ماشینشو در نمیاره. اول زندایی نشست بعد مهسا بعد من. یعنی پشت صندلی دایی.یه خورده حالم گرفته شد ولی با خودم گفتم:اشکال نداره بعد از عقد وقت دارم واسش ناز کنم.از این تصور لبخندی روی لبم اومد که از دید علی که داشت از گوشه چشم نگاهم میکرد دور نموند.اما با یاد آوری حرفهای خانومِ آقای طاهری_ خانوم محمدی_که دیروز پشت تلفن بهم زد لبخندم روی لبم ماسید.نه که سِیِد هم بود بیشتر ترس برم داشت.میگفت: امید وارم همین طور که دل پسر منو شکوندی خدا دلتو بشکنه.میگفت:آرزو میکنم آبروت جوری بره که نتونی جمعش کنی.من که با پسرش دوست نبودم که بخواد به من دل ببنده .حتی یه بار هم باهم صحبت نکرده بودیم.فقط مثلاً امشب که زنگ زده بود جواب بگیره مامان گفته بود بله.فردا صبحش که خاله اومد و...مامان دوباره زنگ زد وگفت: نظرمون عوض شده.همین الان هم هرچی فکر میکنم نمیتونم قیافه پسرشون رو به یاد بیارم فقط یادم میاد به خاطر فوت یکی از دوستاش که چند ماه هم گذشته بود ریش داشت.از دست علی هم لجم گرفت انگار منتظر بود منو شوهر بدن بعد به خودش بیاد و ازم خواستگاری کنه.از شیشه به آسمون نگاه کردم وتو دلم گفتم: خدایا!خودت به خیر بگذرون. ماشین جلوی در حیاط توقف کرد.زندایی حرف دل من رو به زبون آورد ورو به دایی گفت: کاوه جان ما پیاده شیم بذار مریم جلو بشینه تو فیلمش خوب بیفته.وسریع خودش هم پیاده شد.دایی ومهسا هم در برابر حرف زندایی پیاده شدند.من هم در حین جلو نشستن یه معذرت خواهی تصنعی کردم وسوار شدم.زندایی زنگ در رو زد.بعد از دقایقی در حیاط باز شد وشوهر مهسا،حسین با دوربین کوچک دیجیتالیش روبرومون ظاهر شد وعلی هم ماشین رو به حرکت درآورد.جمعیت زیادی روی ایوان ایستاده بودند. با ذوق به همه نگاه میکردم،خاله پروین ظرف اسفند دستش گرفته بود ومادرم هم بادی به غبغب انداخته کنارش ایستاده بود.اونقدر غرق تماشا بودم که متوجه نشدم کِی علی از ماشین پیاده شد به جای خالیش خیره شدم.نمیدونم چرا یهو ته دلم خالی شد که با باز شدن در طرف خودم توسط علی هم دلم آروم نگرفت.آروم پیاده شدم،وقتی قامتم رو راست کردم واسه ثانیه ای نگاهم با نگاه علی گره خورد که در عوضش لبخند گرمی به صورتم پاشید و ناخودآگاه من هم لبخندی زدم وبا هم به طرف خونه به راه افتادیم.میتونستم خوشحالی رو از صورت تک تک فامیل بخونم،حتی عمه هام که همیشه مایه عذاب مادرم بودند هم ذوق وشوق داشتند.یه جورایی همه دوستم داشتن آخه من ذاتاً آدم آرومی بودم وهیچ وقت تو دعوای بزرگترها دخالت نمیکردم.به محض رسیدن به ایوان صورت من وعلی غرق بوسه شد.توی جمعیت چشمم به رویا همکلاسیم ودوست مشترک من وگلاره افتاد.قیافه اش نگران نشون میداد.با هم روبوسی کردیم، نمیدونم چرا با دیدن قیافه رویا استرسم بیشتر شد. ساعتی بعد من وعلی کنار هم روی مبل نشسته بودیم،امضاهامونو کرده بودیم ومنتظر بودیم تا عاقد ازما وکالت بگیره برای خوندن خطبه عقد.رو به رویا با اشاره پرسیدم که گلاره کو؟اون هم سرش رو به علامت تاسف تکون داد وهیچی نگفت وسرشو انداخت پایین.احساس کردم تمام بدنم از شدت استرس منجمد شده.گرمای دست علی روی دستم از یخ بستن کامل نجاتم داد: مریمِ من چرا یخ کرده!به سمتش برگشتم وبه چشمهاش خیره شدم خودم هم نمیدونستم علت ترسم چیه؟آقا از علی وکالت گرفت.حالا نوبت من بود: دوشیزه مریم کرامتی،آیا بنده وکیلم شمارا به عقد دائم علی توکلی با مهریه معینه یک جفت آینه وشمعدان ویک جلد کلام الله مجید و 114 سکه تمام بهار آزادی در بیاورم؟سکوت... صدای مهسا سکوت رو شکست: عروس رفته گُل بچینهعاقد که یه پیرمرد ریزه میزه بود با لحن بانمکی گفت: این وقت شب گل کجا بوده؟همه خندیدند.چرا من خنده ام نمیومد!! صداها ساکت شد وعاقد دومرتبه خوند: برای بار دوم دوشیزه خانم.......آیا بنده وکیلم؟صدای زنگ در اومد.دخترِ مَهروز(خواهر بزرگم)رفت در رو باز کنه.این بار مهروز گفت: عروس رفته گلاب بیاره.عاقد با متلک گفت: ایشالله امشب برمیگردن دیگه؟وای خدا اینا چقدر لفت میدن!!! من که مُردم؟ به صورت علی نگاه کردم.انگار اون هم دست کمی از من نداشت آخه دست اون هم دیگه گرمایی نداشت.دخترِ مهروز،فاطمه کنارم ایستاد وآهسته گفت:گلاره بود خاله.داره میاد داخل.با شنیدن اسم گلاره به صورت رویا خیره شدم.رنگ به رخ نداشت.عاقد برای بار سوم خواند: .....آیا بنده وکیلم؟خاله پروین قاب النگوی طلا رو توی دستم گذاشت.همه عزمم رو واسه گفتن بله جمع کردم وبه زور لبهام رو باز کردم: با اجازه ..گلاره وارد اتاق شد وروبروی من وعلی ایستاد به چشمام خیره شد.لبهام بسته شد واز جام بلند شدم.توی چشمهای گلاره هرچی که بود غیر قابل ترجمه بود.همه با تعجب به ما دونفر نگاه میکردند.گلاره با غیظ داد زد: این بود عشقی که ازش حرف میزدی؟ به خاطر این آشغال به من پشت کردی؟(و به علی اشاره کرد)ذهنم توان هضم کردن حرف گلاره رو نداشت.با سیلی که به صورتم زد به خودم اومدم.رویا به طرف گلاره خیز برداشت: بس کن دیوونهودستشو گرفت وبیرون بردش.گلاره همچنان دادوفریاد میکرد وبد وبیراه میگفت که:پس قول وقرارمون چی میشه؟ ماقرار بود واسه همیشه برای هم بمونیم".بی اختیار روی مبل نشستم.صورتم داغ داغ شده بود.جرات نگاه کردن به جمعیت رو نداشتم.سکوت سنگینی تو اتاق حاکم شده بود.به زور سرموبلند کردم و به صورت بهت زده علی نگاه کردم.علی با ناباوری بهم زل زده بود.خدامیدونست که توی ذهنش چی میگذشت.فقط چند بار سرشو به چپ وراست تکون داد وبه سرعت از جاش بلند شدواز اتاق بیرون رفت.به دنبالش بقیه هم بلند شدند وهر کس با گفتن حرفی از کنارم رد شدو از اتاق خارج شدند...تنها کاری که به ذهنم میرسید فرار از وسط اون جماعت بودبه همین خاطر توان باقیمانده ام رو جمع کردم وبه سمت اتاقم دوییدم.وقتی به اتاق رسیدم وپشت در نشستم تازه متوجه وخامت اوضاع شدم.حالا باز خوبه مثل فیلمها نگفته بود من ازت حامله ام! حالا میفهمم دلیل بیقراریم چی بود.بغضم شکست واشکهام پشت سر هم به صورتم راه پیدا کردند.دستهامو روی گوشهام گذاشتم تا صدای نیش وکنایه های دیگران وعذر خواهی های خونواده ام رو نشنوم...
فصل 2:خدارو شکر رویا در جریان شوخی مسخره بین من وگلاره بود.ای کاش به حرفش گوش کرده بودم وقبل از بله گفتن به علی گلاره رو قانع میکردم.هرچند با کمک رویا ومهسا تونسته بودم تو این یک هفته تا حدی دید خانواده ام رو نسبت به خودم روبراه کنم.اما اون همه آدم که اونشب شاهد ماجرا بودن و آدمهایی که با دهن لقیه همینها در جریان قرار گرفته بودن رو چجوری باید روشن میکردم!!از همه اینها گذشته دل علی رو چجوری صاف میکردم که حتی حاضر نمیشد به تلفن هام جواب بده؟
با صدای رویا به خودم اومدم: چرا ساکتی دختر سه ساعته حرکت کردیم.صدا ازت در نمیاد!
به زور لبهامو باز کردم: چی بگم؟
عارف شوهر رویا با خنده گفت: حداقل بگو اونجا که رسیدی وگلاره خانومو دیدی چجوری میخوای بکشیش؟
وخودش خندید.لبخند مصنوعی روی لبم نشست.رویا با دلسردی گفت: بلانسبت خانوم واسه اون عفریته!
دوباره سکوت بینمون برقرار شد.طفلک رویا وشوهرش به سختی تونسته بودن بابا ومامانو راضی کنن تا منو پیش گلاره ببرن.آخه باید همه چی معلوم میشد ویه راهی پیدا میشد تا دید دیگران رو نسبت به خودم درست میکردم.حتی اگه واسه همیشه علی رو از دست میدادم.از فکر از دست دادن علی بغض خفه کننده ای توی گلوم نشست.
با صدای عارف به خودم اومدم:مریم خانوم چیزی نمیخورین؟ نگه دارم؟
به زور بغضم رو قورت دادم: ممنون.فقط برین.
نگاه معنی داری بین رویا وعارف رد وبدل شد.رویا به سمت من که عقب نشسته بودم برگشت: مریمی،اونجا که رسیدیم خودتو کنترل کنیا! هیچی مثل زبون خوش کارساز نیست.
هرچند میدونستم کار غیر ممکنیه که خودمو کنترل کنم ولی واسه اینکه خیال رویا راحت بشه سرمو به نشونه باشه تکون دادم.ساعتی بعد عارف پرس وجو کنان خیابونها وکوچه ها رو میگذشت وبعد از مدتی درحالی که جلوی ساختمون بلندی نگه میداشت: بفرما،این هم خوابگاه بهار ساختمون شماره 3
همین قدر آدرس رو هم از آلاله هم اتاقی سابق گلاره گرفته بودیم که اونهم از دوستان دوران دبیرستان ما بودو ترم پیش فارغ التحصیل شده بود.رویا پیاده شد وزنگ رو زد.لحظه ای بعد صدای خانومی اومد: بله؟
رویا: سلام.خسته نباشید
- مرسی.بفرمایید
- ببخشید با گلاره ریاحی کار داشتم
- چند لحظه صبر کنید
دلم از عصبانیت میتپید وداشتم تو ذهنم بهترین برخورد اول رو مرور میکردم. دوباره صدای خانومه از آیفون اومد: کسی به این نام نداریم.
رویا با تعجب گفت: خانوم مطمئنید؟(بعد از دروغ گفت) خودش آدرس داده!
- من نمیدونم.ولی گلاره ریاحی نداریم... چند لحظه صبر کنید.
دقایقی بعد دختر جوانی با مانتوی مشکی وشلوار راحتی جلوی در ظاهر شد با خوشرویی به رویا سلام کرد ودست داد: میشه بپرسم شما؟
رویا: من یکی از دوستاشم.
دختره با دودلی وصدای آرومی پرسید: مریم کرامتی؟!
من از ماشین پیاده شدم: من مریمم.(یه ابرومو بالا دادم) خودِ گور به گورش کجاس؟
دختره پوزخندی زد: یه ماهی میشه از خوابگاه رفته.
بعد زیر لب ادامه داد: شما که باید بهتر بدونید!
از حرفهاش کنایه میبارید.نتونستم خودمو کنترل کنم.به سمت دختره حمله کردم ولحظه ای بعد درحالی که یقه اش تو مشتم بود به دیوار کوبیدمش: خفه شو آشغال.چرا من باید خبر داشته باشم؟
اونقدر زورم زیاد شده بود که رویا نمیتونست از دختره جدام کنه ومن هم بی وقفه حرصم رو سر اون بیچاره با مشت هام خالی میکردم.عارف مداخله کرد ومن رو عقب کشید.از خجالت عارف دستهامو بالا بردم که یعنی دیگه عصبانی نیستم. عارف هم منو ول کرد.دختره که تازه مجال حرف زدن پیدا کرده بود داد زد: چته افسار پاره کردی؟ بهت برخورد! باید بمیری همجنس باز بدبخت.
خاک بر سر گلاره کنن که همه عالم وآدم رو خبر کرده بود.خواستم دوباره به سمتش حمله کنم که عارف جلوم قرار گرفت من هم از ترس اینکه دوباره مجبور شه بهم دست بزنه تو جام ایستادم.رویا به دختره پرخاش کرد: بس کن دیگه خانوم.تو چی میدونی که اینطور زود قضاوت میکنی؟
خداروشکر بعد از ظهر وخلوتی بود وکسی دور وبرمون جمع نشده بود.دختره با همون عصبانیت رو به رویا گفت: قضاوت؟! همه بچه ها از اس های عاشقانه مریم جونتون خبر داشتن.فکر میکنین واسه چی گلاره ء لِز رو از اتاق انداختیم بیرون؟
برای دفاع خودم گفتم: گلاره لز نبود.اون دوست پسر داشت.
دختره که حالا آروم تر شده بود با نیشخندی گفت: منظورت احیاناً وحید که نیست؟
با تعجب بهش نگاه کردم تا بقیه حرفشو بزنه واون ادامه داد: چون هیچ وحیدی وجود نداره.توبا چشمای خودت وحیدو دیدی؟
سرمو به نشونه نه تکون دادم.اون هم در جواب این ساده لوحی من لبخند کجی زد وادامه داد: خواستم بیام ببینم معشوقه این عشق اساطیری کیه.فقط همین...
دیگه بقیه متلک هاشو نشنیدم وسوار ماشین شدم.حتی حال گریه کردن هم نداشتم.
عارف پشت فرمون نشست بدون اینکه به سمت من برگرده گفت: کاش خودتو کنترل میکردی!شاید میشد ازش آدرسی چیزی گرفت
به رویا نگاه کردم که داشت جیک تو جیک با دختره حرف میزد.در جواب عارف گفتم:اگه به رویا ایمان داری پس یه خورده دیگه منتظر باش.
عارف لبخندی زد: ما بهش ایمان داریم.برمنکرش لعنت..
ودوتایی باهم گفتیم: پیش باد..
لحظاتی بعد دختره در حالی که دیگه از اون اخم اولیه توی صورتش خبری نبود، نگاهی بهم انداخت وداخل رفت.رویا هم با لبهای خندون به سمت ماشین اومد وسوار شد وماشین به حرکت در اومد.
عارف:شیری یا روباه خانومی؟
رویا با لبخندی به عرض صورت: شیرِ شیر.
روبه من کرد: آدرس خانوم خرابکارو گرفتم
باید خوشحال میشدم یا ناراحت؟ اصلاً فایده ای داشت؟ بیتفاوت به رویا نگاه کردم.رویا ابروهاشو تو هم کرد: بخند دیگه مریمی..شاید گلاره بتونه با علی صحبت کنه.اینطوری علی توجیه میشه
لبخند بی جونی روی لبهام نشست.بعد از نیم ساعتی به مقصد مورد نظر رسیدیم.رویا از ماشین پیاده شد.تا خواستم منم پیاده بشم عارف و رویا باهم به سمتم برگشتن وتقریباً داد زدن: تو نَه..
با دلخوری گفتم:چطونه شما؟! خون آشام که نیستم!
رویا به سمت زنگ آپارتمان رفت وعارف رو به من گفت: میری جَری تر میشه بد تر میکنه.آروم باش مریم خانوم.بسپار به دست رویا خودش همه چیو درست میکنه.
فاصله ما با رویا زیاد بود.بعد از چند دقیقه در باز شد ورویا داخل شد.ساعتی گذشت در حالی که داشتم آب آناناسی که عارف واسم خریده بود رو میخوردم رویا از خونه بیرون اومد،قیافه اش داد میزد که از نتیجه راضی نیست.نگاهم به بیرون بود خطاب به عارف گفتم: به گمونم محاسباتتون اشتباه شد وخانومت این بار روباهه
قبل از اینکه عارف جواب بده رویا به ماشین رسید وسوار شد،در حالی که لبخندی مصنوعی به لب داشت به آب میوه های دست منو عارف اشاره کرد: خوب به خودتون رسیدینا!
ماشین حرکت کرد،عارف آب میوه رویا رو از داشبورت درآورد وبهش داد.طاقت نیاوردم وگفتم: خب؟
رویا : خب که چی؟
با دلخوری گفتم: نتیجه؟
توی فکر فرو رفت: علی آقات از ما یه قدم جلوتر بوده
عارف پرسید: واضح بگو ببینم چه خبر بود؟
رویا نفسشو با قدرت بیرون داد وگفت: گویا چند روز پیش علی گلاره رو پیدا میکنه وازش میخواد که واسه اثبات حرفهاش مدرک بیاره.گلاره هم نامردی نمیکنه و پیام های مریم رو به علی نشون میده.جالبش اینجاس که خودش هم اعتراف میکنه که اونهایی رو به علی نشون داده که واسه اثبات حرفش محکم تر بودن.
ته دلم خالی شد.احساس کردم دیگه دستم به علی نمیرسه.خدا لعنتت کنه گلاره...
ساعتی بعد سه تایی توی رستوران نشسته بودیم ومنتظر بودیم تا غذاهایی که سفارش داده بودیم برامون بیارن.عارف سعی میکرد موضوع بحثو عوض کنه:راستی مریم خانوم جواب نیمه دوم کنکور کی میاد؟
-ده-یازده روز دیگه
لبخندی زد وگفت: خدا کنه راه دور قبول شی
رویا با دلخوری گفت: اِه!!!!! عارف!! واسه چی راه دور؟ من دوست ندارم مریم ازم جدا شه.
من به جای عارف جواب دادم: نه رویا جون،خودم هم دوست دارم راه دور قبول شم.آخه اینطوری از این جَوِ خفقان آور دور میشم.
رویا ادامه داد: اما من دوست دارم مثل دوره لیسانس باز هم با هم توی یه دانشگاه باشیم...
سکوت بینمون برقرار شد.غذاها روی میز قرار گرفت.هیچ میلی به غذا نداشتم.دوباره عارف سکوتو شکست: با گلاره چقدر صمیمی بودین؟
رویا جواب داد: تو دبیرستان سه تایی باهم رفیق بودیم.من ومریم سال اول قبول شدیم،اما گلاره موند به سال دوم و از ما جدا شد.
رویا رو به من: مریمی چرا غذاتو نمیخوری؟
بغضم رو با جرعه ای آب فرو دادم: من سیرم
عارف با لبخند گفت: با چی سیر شدی؟توکه چیزی نخوردی! نکنه از عشق گلاره اشتهات کور شده
رویا با آرنج به بازوی عارف زد.از لحن عارف خنده ام گرفت وگفتم: آره.چه جورم! میخواستم بینمش که نذاشتین.اصلاً من از بچگی گلاره رو دوست داشتم..
با به زبون آوردن از بچگی دوست داشتن انگار داغ دلم تازه شد بی مهابا زدم زیر گریه واز جام بلند شدم وبه طرف سرویس بهداشتی دوییدم.

 



موضوعات مرتبط: 82. رمان هم جنس من

تاريخ : یکشنبه شانزدهم مهر 1391 | | نویسنده : مــــهــــیــــســــا |