دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان
 
قالب وبلاگ
فصل 8:
با صدای امیر کمالی به خودم اومدم: موفق شدین خانوم کرامتی؟سرمو بالا آوردم وبهش اخم کردم: موفق میشم.لبخندی زد وهمونطور بهم خیره نگاه کرد.لبخندش فوق العاده حرص آور بود.توقع داشت توی چند ثانیه اشکال دفترو پیدا کنم.فکر کنم از قصد اشتباه حساب کرده بود که ببینه من حوصله ام تا چه حده! این بار با لحن دوستانه ای پرسید: میدونین اشکال از کدوم ستونه؟جواب دادم: بستانکاربا همون لبخند ادامه داد: خب این دیگه فکر کردن داره؟ چرا شروع نمیکنین!لجم داشت در میومد.بیشتر از خودم که مغزم داشت درجا میزد.من اولین بارم نبود که این کارو میکردم نمیدونم چرا امروز خنگ میزدم ومغزم فرمان نمیداد. با اعتماد به نفس کامل گفتم: اگه شما اجازه بدین وحواسمو پرت نکنین تا چند دقیقه دیگه تحویلتون میدم.ابروهاشو بالا داد: چشم(دستشو جلوی دهنش گذاشت)من اگه دیگه حرف زدم!شروع کردم به حساب کردن دوباره ء ستون بستانکار.همینطور که مشغول بودم سنگینی نگاه جفتشونو حس کردم.سرمو بالا آوردم، با پویا چشم تو چشم که شدم فورا سرشو پایین انداخت.بازم امیر سکوتو شکست: ماشالله دستتون فرزه ها! چشم که نبود!ترکوند.انگار انگشتهام قفل شد وهمه رو اشتباه میزدم،چپ چپ که نگاش کردم خودش موضوع رو فهمید وزد زیر خنده: چی شد چشمتون زدم!بالاخره زبون پویا باز شد ورو به من گفت: خانوم کرامتی توصیه میکنم جلوی امیر از تواناییهاتون استفاده نکنین چون اگه ازتون تعریف کنه باید واسه همیشه باهاشون خداحافظی کنید.از طرز بیانش خنده ام گرفت.امیر که حس میکرد ضایع شده رو به پویا گفت: بالاخره تخم کفترها کار خودشونو کردن زبون آقا باز شد! مرد حسابی من کجا چشمم شوره؟!پویا همونطور که لبخند به لب داشت سرشو پایین انداخت.من همچنان میخندیدم، امیر با اخم ساختگی همرا با خنده رو بهم گفت: نه مثل اینکه شما هم بدتون نیومد پویا مسخره ام کرد!خنده ام رو جمع کردم و با یه ببخشید دوباره سرگرم کارم شدم.بعد از چند دقیقه جمع زدنم تموم شد ومن همچنان اشکال رو پیدا نکرده بودم.غرورم هم اجازه نمیداد بهش بگم.بنا براین راه بعدی رو انتخاب کردم ودفتر روزنامه رو باکل تطبیق دادم.خداروشکر اشکال تو صفحات اول بود ومربوط به نقل از روزنامه به کل بود که توی کل یه صفر اضافه داشت.به طرفش گرفتم وبا لبخند گفتم: بفرمایید پیداش کردم.در حالیکه دفتر رو ازم میگرفت گفت: من مشکلشو امروز صبح توی یک ربع پیدا کردم.ناکس منظورش به من بود که 45 دقیقه لفت دادم.با تعجب گفتم: مگه خودتون دفترو ننوشته بودین؟-چرا.بالاخره هرکسی ممکنه که اشتباه کنه.لبخندی از رضایت زد وادامه داد: معلومه حوصلتون خوبه.دیگه احتیاجی نیست که کارهای منو مجددا چک کنید.خم شد ودفتر روزنامه وکلی رو بهم داد: روزنامه شو نوشتم، شما به کل منتقل کنید و جمع بزنید وتراز بگیرید.چشمی گفتم ومشغول شدم.یکشنبه ام هم به همین شکل گذشت.قرار بود طاهره بیاد خونمون وغروب باهاش برم دکتر. ساعت یک ونیم کارم که تموم شد از همه خداحافظی کردیم وبه سمت خونه به راه افتادیم.به خونه که رسیدم فوری یکی از وعده های خورشتم رو در آوردم وبرنج سفید هم درست کردم.از آشپزخونه که در اومدم دیدم طاهره رفته رو سطل آشغال ایستاده وداره واحد بغلی رو دید میزنه، آروم پرسیدم: اونور چه خبره؟هول شد میخواست بیاد پایین که نذاشتم وگفتم ببینه.دوباره چشم چرخوند ودر همون حین مشکوک پرسید: یعنی میخوای بگی تا بحال اینوَرو ندیدی!با یادآوری سقوطم از روی قابلمه خنده ام گرفت وگفتم: سعی کردم اما ناکام موندم.همونطور که حواسش به اونور بود گفت: نه خوشم اومد، پسر اینقدر باسلیقه! از روی سطل پایین اومد وبا خنده گفت: از واحد تو که دختری مرتب تره و به کتابهام که رو زمین پخش بودن اشاره کرد.ابروهامو بالا دادم: حالا تو هم طرف اونو بگیر!خم شدم وسعی کردم کتابهارو گوشه اتاق بچینم..در همون حین پرسیدم: حالا دکترِ چی میخوای بری؟آهی کشی: زنان وزایمان(با کمی مکث) نازاییبا تعجب بهش نگاه کردم: مگه بچه نداری؟آهی حسرت بار کشید: نه.دوازده ساله که از نعمتش محرومیمآخِی..! دلم به حالش سوخت.کنارش نشستم: خودتو ناراحت نکن، درست میشه.حالامشکل از کدومتون هس؟-از منواسه اینکه جَو رو عوض کنم آهنگ نسبتاً شادی گذاشتم و دستمو به طرفش دراز کردم: بی خیال عزیزم.ما چه گلی به سر بابا مامانهامون زدیم که بچه هامون به سر مابزنن.خندید و از جاش بلند شد ودوتایی با هم کلی رقصیدیم.صدای در اومد،سایه ی هیکل خپل ریحانه خانوم روی در افتاد.با دست به سرم کوبیدم: وای! الان پیش خودش چی فکر میکنه!طاهره هم که در جریان بود مثل من مضطرب شد.فوری پرید وصدای آهنگ رو قطع کرد.شال بلندم رو که حتی روی باسنم رو میپوشوند سرم انداختم و در رو باز کردم.ریحانه خانوم غضبناک بهم زل زد: مهمون داری؟با خونسردی گفتم: سلام.بله مهمون دارمزنَک بی تربیت بازم جواب سلامم رو نداد وبا غیظ گفت: اون هم دختر!همون لحظه در حیاط بازشد وپارسا وارد شد.خدایا من چرا اینقدر گند شانسم؟این برای چی اینقدر زود اومده؟ در جواب ریحانه خانوم بازهم گفتم: بلهیهو عصبانی گفت: مگه من نگفتم دوستهاتو نباید بیاری تو خونه؟پارسا به ما رسید، سلام سردی به من کرد وبه ریحانه خانوم هم سلام داد وخم شد بند کفشهاشو باز کنه.رو به ریحانه خانوم گفتم: ما که سروصدا نکردیم.صدای نکره اشو بالا برد: دیگه بدتر! خدا میدونه داشتین چیکار میکردین!ابروهامو بالا بردم: متوجه نشدم! مثلاً داشتیم چیکار میکردیم؟پارسا وارد واحدش شد.ریحانه خانوم با غیظ ادامه داد: خودت بهتر میدونی!-نه نمیدونم علت این بی حرمتی چیه!(هردو با غیظ وصدای نسبتاً بلند حرف میزدیم)-همین که دخترهای مردم رو میاری واز راه به درمیکنی!خدایا این چی میگفت!داد زدم : حرف دهنت رو بفهم زنیکه.من کیو از راه به درکردم؟در همین حین طاهره عین گرگ تیرخورده بیرون اومد: خانوم به ظاهر محترم.من شوهر دارم،بهتره اون فکر باطل که در مورد دوست من دارید رو هم از سرتون بیرون کنید.طاهره خانوم که دید یکی قاطی تر از خودم پشتم دراومده جری تر شد وگفت: من نمیگم! همه خبردارن.من که کف دستمو بو نکرده بودم!یه خورده عصبانیت بیشتر چاشنی لحنش کرد: هر کی از هر جارونده سمت من میاد.معلوم نیست از کدوم خانواده ای که اینطور چیزا واستون عادیه! (این حرفها رو به طاهره گفت)من پشتی طاهره در اومدم: با دوستم درست صحبت کنید طرف حساب شما منم.رو به من گفت: تو که حسابت روشنه.معلومه اصلاً خونواده نداری که همین طوری دختر مریضشونو ول کردن به امون خدا تا هر گندی که دلش خواست به بار بیاره.اگه به خاطر سنش نبود فکش رو میاوردم پایین.بغض به گلوم نشست.یهو در واحد بغل باز شد وپارسا بیرون اومد وجلوی ریحانه خانوم ایستاد: خانوم بَراری احترام خودتونو نگه دارید. من از آشنایان خانوم کرامتی هستم و هیچ وصله ای به این خونواده نمیچسبه!قند تو دلم آب شد.بدون اینکه به پارسا نگاه کنم به ریجانه خانوم که قدش تا سینه پارسا به زور میرسید زل زدم.اونکه دید سه به یک شدیم کم آورد رو باصدای آروم رو به پارسا گفت: تو که از هیچی خبر نداری!پارسا امون نداد وگفت: هرچی که هست،بار آخرتون باشه صداتونو بالا بردید.صاحبخونه اید که باشید! اجاره میدیم منتی به سرمون ندارید.ریحانه خانوم که دید حسابی ضایع شده به طرف راه پله ها رفت وزیر لب گفت: خلایق هرچه لایق. تو هم یکی مثل خودشصدای بسته شدن در بالا اومد.وای چه حالی بهم داد که یک مرد پشتم درا ومد واِلا این زنه تا غروب ولم نمیکرد.رو به پارسا گفتم: ممنون آقای طاهری ،واقعاً به دادم رسیدید.با خشکی تمام بدون اینکه نگاهم کنه درحالی که وارد خونه اش میشد گفت: به خاطر دوستی پدرم با پدرتون بود.ودر رو بست.آخه تو که خوشحالمون کرده بودی! میمردی به جای این جمله آخریه میگفتی خواهش میکنم؟با طاهره وارد خونه شدیم.بغض خفنی توی گلوم بود که سعی داشتم با سکوت مخفی نگه دارمش.سفره رو پهن کردیم.برای جفتمون غذا کشیدم اما میلم به خوردن نمیرفت.طاهره با مهربونی گفت: آبجی گلم، بیخیال! خودتو ناراحت نکنجواب دادم : آخه چطور ناراحت نشم؟وبغضم شکست وبا صدای بلند گریه کردم وبا همون گریه ادامه دادم: نمیدونم چه گناهی به درگاه خدا کردم که دارم تاوان پس میدم.الهی تیکه تیکه های گلاره رو برای خونوادش ببرن که اینطوری جواب دلسوزی منو دادسریع تو دلم گفتم: خدا نکنه.طاهره کنارم نشست وسرمو به شونه اش گرفت: عوض نفرین کردن دعا کن همه چی هر چه زودتر درست بشه.به همون حالت کمی گریه کردم تا سبک شدم.نمیدونم چرا واسم مهم نبود که پارسا صدامو میشنوه... ....ساعت هفت بود که ازداروخونه در اومدیم واز هم خداحافظی کردیم وبه سمت خونه راه افتادم.شب هم اونقدر ذهنم درگیر بود که خیلی زود خوابیدمفصل 9 :در واحدم رو که قفل کردم پارسا هم بیرون اومد.اول اون سلام کرد.بازم سرد وبیروح، من هم جوابشو دادم وحرکت کردم. از کوچه که در اومدم وپا به خیابون گذاشتم .به ایستگاه رسیدم ومنتظر اتوبوس موندم.هنوز چند لحظه نگذشته بود که اتوموبیلی جلوی پام توقف کرد،سرمو خم کردم دیدم پارساست.گفتم: مزاحم نمیشم.لبخند کمرنگی زد: تا جایی که مسیرمون یکی باشه میرسونمالحمدلله تعارف زدن به یه خانوم رو هم بلد نیست.من هم دیگه لوس بازی در نیاوردم وسوار شدم.اصلاً نمیدونستم ماشین داره.نه که حیاط کوچیک بود وفقط یه ماشین توی حیاط جا می شد واون هم مال صاحبخونه بود لابد ماشینشو تو کوچه ای،خونه همسایه ای چه میدونم یه جا دیگه میذاشته.اصلاً به من چه! با صدای پارسا مجبور شدم نگاهمو از بیرون بگیرم: میتونم یه سوال بپرسم؟-بفرماییدصداشو صاف کرد: چی باعث شده که ریحانه خانوم به خودش اجازه بده با شما این شکلی صحبت کنه؟از فضولی نمرده بود کلی بود! خنده ام رو تو خودم خفه کردم وبا صدای آرومی جواب دادم: یه چرت وپرتی خواهر زاده اش گفته بود.اینم باور کرده.با شک زوم کرد تو چشام.یعنی باید ادامه میدادم.اما من سکوت کردم. اینبار پرسید: بابا حالشون خوبه؟-خوبن شکر خدابا سوال بعدیش آتیشم زد: آقاتون چطورن؟ این چند وقته ندیدم بیان!معلوم شد از یه چیزایی خبر داره.حالم اساسی گرفته شد.لبخند کجی روی لبهاش نشسته بود.من هم از دروغ گفتم: خوبه،سرش امروزا شلوغه.لبخندش محو شد وجاش رو به یه اخم کمرنگ داد.چند ثانیه ای گذشت.با دیدن ایستگاه اتوبوس بعدی با تعجب پرسیدم: الان کجاییم؟با خونسردی گفت: مگه دانشگاه نمیرید؟وای حالا باید این همه راهو برگردم.گفتم: نه.باید برم سر کار همین کنارا نگه دارید.توقف کرد وروبهم گفت: از کدوم طرفه؟همین خواستم جوابشو بدم یهو چشمم به ایستگاه افتاد وگلاره رو لابه لای جمعیت منتظر دیدم.مثل فنر از جا کنده شدم وبه طرفش دوییدم.چند قدم مونده بود بهش برسم که گلاره متوجه من شد وشروع کرد به دوییدن.قصد نداشتم بزنمش آخه تو خیابون زشت بود فقط میخواستم باهاش حرف بزنم اما اون با دوییدنش باعث شد همه توجهشون به ما جلب بشه.هنوز چند قدمی از ایستگاه دور نشده بودیم که دست بردم به سمت کیفش وکشیدم اون هم تعادلش رو از دست داد واز عقب خورد زمین.عابرهای پیاده تو جاشون ثابت موندن وبه ما خیره شدن.دستمو به سمتش دراز کردم.اما اون دستمو پس زد وبلند شد. مانتوشو مرتب کرد.نگاهم به ماشین پارسا خورد که هنوز همونجا بود و داشت به ما نگاه میکرد.گلاره خواست بره که دستشو محکم چسبیدم: کجا؟دستشو کشید: به تو ربطی ندارهچشمامو نازک کردم: واقعاً به من ربط نداره؟زندگیمو تباه کردی کثافت!با وقاهت تمام تو چشمام نگاه کرد وگفت: کثافت تویی که با احساسات مردم بازی میکنیخدای من چقدر این بنی بشر پرروئه! دستمو آزاد کردم ومحکم زدم توی صورتش.اونم نامردی نکرد وجوابمو داد و زد توصورتم.خواستم بعدیو بزنم که دیدم یه سری مردهای فرصت طلب دارن میان نزدیکمون که جدامون کنن.سریع از گلاره فاصله گرفتم که فکر کنن دیگه دعوا نداریم.در همین حین ماشین پارسا آهسته حرکت کرد وکنار پیاده رو توقف کرد وخودش در حالی که پیاده شد ودر ماشین رو باز میکرد با لحن دوستانه ای گفت: بهتر نیست سوار شین؟من هم از فرصت استفاده کردمو دست گلاره رو به سمت ماشین کشیدم.اونهم زیاد تقلا نکرد وهمراه من سوار شد ولحظاتی بعد حرکت کردیم.من جلونشسته بودم،به صورت پارسا نگاه کردم،بد جوری توی فکر بود.حدس میزنم داشت به خودش لعنت میفرستاد از اینکه امروز صبح منو سوار کرده بود،لابد فکر میکنه من چقدر نحسم!با صدای گلاره به سمتش برگشتم که داشت با عشوه میگفت: نیگا کن چطوری آبرومونو بردی سر صبحی؟با نفرت گفتم: خفه شو قبل از اینکه خودم خفه ات کنم.چند ثانیه تو چشمام نگاه کرد وبدون اینکه چیزی بگه به بیرون خیره شد.بغض به گلوم نشست بدون اینکه سعی کنم برطرفش کنم باصدای لرزان گفتم: فقط بگو چرا؟گلاره بهم نگاه کرد چشمهاش قرمز شده بود با صدای آرومی گفت: آخه با احساساتم بازی کردی.از کوره در رفتم ودر حالی که گریه میکردم با عصبانیت گفتم: من با احساست بازی کردم؟ آخه الاغ من تو رو مثل مهسا ومهروز،چه بسا بیشتر دوستت داشتم.حالا اون هم گریه میکرد:اما بازیم دادی..-مگه همون اول روشنت نکردم که این یه شوخیه؟جواب نداد وبه بیرون خیره شد وشرع کرد به جویدن ناخن هاش.اینکارو وقتی استرس داشت انجام میداد.عین دبیرستان. به پارسا نگاه کردم.گوشه چشمی نگاهم کرد وبعد نفسشو با کلافگی بیرون داد.طفلک داشت بیخودی توی خیابونها ویراژ میداد.با شرمندگی گفتم: آقای طاهری معذرت میخوام که ...انگشت اشاره اشو بالا گرفت که یعنی هیچی نگو.من هم ساکت شدم و اون گفت: بی خیال.پیچید توی یکی از کوچه ها وهمون اولها نگه داشت.کوچه خلوتی بود.به سمت گلاره برگشتم وصداش کردم: گلاره،به من نگاه کن.با چشمهای متورمش بهم نگاه کرد.از این حالتش لجم گرفت و با غیظ گفتم: گریه ات به خاطر منه!سریع اشکهاشو پاک کرد وبا تعجب گفت: فکر کردی اینقدر احمقم که به خاطر یه دختر گریه کنم.یا شاید هم فکر کردی عاشقت شدم!عصبانی شدم وگفتم: اگه عاشقم نشدی پس واسه چی گند زدی به مراسمم؟!پارسا با دهن باز به مکالمات ما دوتا گوش میکرد.نمیدونم چرا جلوش اینقدر بی پروا داشتم با گلاره که هرلحظه ممکن بود چرندی از دهنش در بره صحبت میکردم!گلاره در جواب من گفت: اون موقع احمق بودم.بغض دوباره به وجودم هجوم آورد: پس چرا بعدش که علی اومد پیشت...اشکم سرازیر شد.نگاهمو ازش گرفتم وبه بیرون خیره شدم.پارسا سکوت رو شکست: من پایین منتظرم حرفاتون تموم شد صدام کن.با علامت سر باشه گفتم واون پیاده شد.به محض اینکه پارسا از ماشین فاصله گرفت دستهای گلاره دور گردنم حلقه شد، از این حالتش تعجب کردم فقط سرمو کج کردم وبه چشمهاش که حالا نزدیک گوشم بود نگاه کردم با صدای آرومی گفت: جلوی این یارو نمیتونستم راحت باشم، دیوونه معلومه که دوستت دارم،تو آبجیه منی..با تعجب دستهاشو از دور گردنم باز کردم: آبجی؟ پس بخاطر همین اونشب اینکارو کردی وبعدش جلوی علی هم ضایعم کردی!سریع سرشو تکون داد: نه!!!...من ...من.. فقط جَو گیر شده بودم.نه اینکه نخوام با من بمونیا!...من رو حرفهات حساب باز کرده بودم.فکر میکردم تو هم مثل منی ومن بالاخره ...بین حرفش رفتم وگفتم: یعنی چی که مثل توام؟سرشو پایین انداخت وبا صدای لرزانی گفت: دست خودم نیست،هیچ احساسی نسبت به جنس مخالف ندارم.یعنی حسیکه از صحبت کردن وارتباط با دخترها پیدا میکنم واسم لذت بخش تره.کمی مِن من کرد وادامه داد: میدونم فکر احمقانه ایه اما با خودم فکر کردم که اگه تو هم مثل من باشی دیگه مجبور نیستیم ازدواج کنیم ومیتونیم با هم یه خونه اجراه کنیمو ...دستهامو روی گوشهام گذاشتم: بسه دیگه ادامه نده.اونهم ساکت شد.از شیشه به پارسا نگاه کردم که به دیوار تکیه داده بود وسرشو پایین گرفته بود.دلم به حالش سوخت به ساعت نگاه کردم.ساعت نزدیک 10 بود.از گلاره پرسیدم: تا ساعت چند کلاس داری؟-تا دو(لبخندی زد)یکیش که گذشت بذار حداقل به بعدی برسمپارسا رو صدا زدم ، اونهم سوار شد.ازش خواستم مارو به ایستگاه برسونه آخه دیگه کرایه نمیکرد برم سر کار چون ساعت یک هم کلاس داشتم ومجبور بودم زودتر برم دانشگاه بنابراین با طاهره تماس گرفتم وگفتم نمیرم وبعد با گلاره به دانشگاه رفتیم.بماند که بعضیا که از کنارمون رد میشدن با چه تنفری به من نگاه میکردن.لابد از وضعیت گلاره خبر داشتن،واسه یه لحظه دلم به حالش سوخت ،یعنی اینقدر اوضاعش وخیم بود که دخترها ازش میترسیدن! چطورتو دبیرستان متوجه نشده بودم.شاید هم دست درازیهاشو بغل کردناشو به حساب صمیمیت وشوخی میذاشتم. گلاره به سمت کلاسش رفت ومن هم رفتم کتابخونه ودیگه ندیدمش. ساعت هفت که کلاسم تموم شد طاهره من رو تا دَم در خونه رسوند.لامپهای واحد پارسا خاموش بود.با یادآوری آبروریزی صبح خجالت کشیدم،بد هم نشد!حداقل میشه گفت تنها خوبی که واسش داشت این بود که حس فضولیش ارضا شد.من هم عجب آدم پرروئی اما!!!....دستهامو خشک کردمو از آشپزخونه بیرون اومدم.ساعت 10 شب بود ویک ساعت قبل پارسا اومده بود.صدای تلویزیونش قطع شد وبعد صدای یکی از درهای چوبی اومد.یه خورده اتاقو مرتب کردمو ساعت تقریباً یازده بود که روی تخت دراز کشیدم.گمون کنم اتاق خوابش رو همون اتاقی کرده بود که یه دیوارش نئوپانی بود(یعنی چسبیده به اتاق من)،چون صداشو نیمه شبها خیلی واضح داشتم.میتونستم حدس بزنم که چقدرتوی خواب وول میخوره.به سقف خیره شده بودم وبه وقایع امروز فکر میکردم.پارسا به آرومی وخیلی صمیمی پرسید: گلاره مریضه؟من هم به تبعیت از اون بدون اینکه احساس غریبگی کنم جواب دادم: نمیدونم. شایدبه همون آهستگی پرسید: میتونم یه سوال بپرسم؟-بپرسخیلی بی پروا پرسید: شما تا بحال باهاش بودید؟چایی نخورده پسرخاله شد!فوراً جواب دادم: نه!!ساکت شد.بعد از چند دقیقه پرسیدم : چرا فکر کردین که من...وسط حرفم پریدوبا لحن جدی گفت: من در مورد شما فکر نمیکنم.این پسره هم خوددرگیری داشتا!!بعد از کمی مکث گفت: شرمنده وقتتونو گرفتم،شب بخیربی ادب!.جواب شب بخیرشو هم ندادم.هرچند که تا صبح از بی ادبی خودم لجم گرفت که چرا جواب ندادم اما به ضایع شدنش می ارزید...فصل 9 :در واحدم رو که قفل کردم پارسا هم بیرون اومد.اول اون سلام کرد.بازم سرد وبیروح، من هم جوابشو دادم وحرکت کردم. از کوچه که در اومدم وپا به خیابون گذاشتم .به ایستگاه رسیدم ومنتظر اتوبوس موندم.هنوز چند لحظه نگذشته بود که اتوموبیلی جلوی پام توقف کرد،سرمو خم کردم دیدم پارساست.گفتم: مزاحم نمیشم.لبخند کمرنگی زد: تا جایی که مسیرمون یکی باشه میرسونمالحمدلله تعارف زدن به یه خانوم رو هم بلد نیست.من هم دیگه لوس بازی در نیاوردم وسوار شدم.اصلاً نمیدونستم ماشین داره.نه که حیاط کوچیک بود وفقط یه ماشین توی حیاط جا می شد واون هم مال صاحبخونه بود لابد ماشینشو تو کوچه ای،خونه همسایه ای چه میدونم یه جا دیگه میذاشته.اصلاً به من چه! با صدای پارسا مجبور شدم نگاهمو از بیرون بگیرم: میتونم یه سوال بپرسم؟-بفرماییدصداشو صاف کرد: چی باعث شده که ریحانه خانوم به خودش اجازه بده با شما این شکلی صحبت کنه؟از فضولی نمرده بود کلی بود! خنده ام رو تو خودم خفه کردم وبا صدای آرومی جواب دادم: یه چرت وپرتی خواهر زاده اش گفته بود.اینم باور کرده.با شک زوم کرد تو چشام.یعنی باید ادامه میدادم.اما من سکوت کردم. اینبار پرسید: بابا حالشون خوبه؟-خوبن شکر خدابا سوال بعدیش آتیشم زد: آقاتون چطورن؟ این چند وقته ندیدم بیان!معلوم شد از یه چیزایی خبر داره.حالم اساسی گرفته شد.لبخند کجی روی لبهاش نشسته بود.من هم از دروغ گفتم: خوبه،سرش امروزا شلوغه.لبخندش محو شد وجاش رو به یه اخم کمرنگ داد.چند ثانیه ای گذشت.با دیدن ایستگاه اتوبوس بعدی با تعجب پرسیدم: الان کجاییم؟با خونسردی گفت: مگه دانشگاه نمیرید؟وای حالا باید این همه راهو برگردم.گفتم: نه.باید برم سر کار همین کنارا نگه دارید.توقف کرد وروبهم گفت: از کدوم طرفه؟همین خواستم جوابشو بدم یهو چشمم به ایستگاه افتاد وگلاره رو لابه لای جمعیت منتظر دیدم.مثل فنر از جا کنده شدم وبه طرفش دوییدم.چند قدم مونده بود بهش برسم که گلاره متوجه من شد وشروع کرد به دوییدن.قصد نداشتم بزنمش آخه تو خیابون زشت بود فقط میخواستم باهاش حرف بزنم اما اون با دوییدنش باعث شد همه توجهشون به ما جلب بشه.هنوز چند قدمی از ایستگاه دور نشده بودیم که دست بردم به سمت کیفش وکشیدم اون هم تعادلش رو از دست داد واز عقب خورد زمین.عابرهای پیاده تو جاشون ثابت موندن وبه ما خیره شدن.دستمو به سمتش دراز کردم.اما اون دستمو پس زد وبلند شد. مانتوشو مرتب کرد.نگاهم به ماشین پارسا خورد که هنوز همونجا بود و داشت به ما نگاه میکرد.گلاره خواست بره که دستشو محکم چسبیدم: کجا؟دستشو کشید: به تو ربطی ندارهچشمامو نازک کردم: واقعاً به من ربط نداره؟زندگیمو تباه کردی کثافت!با وقاهت تمام تو چشمام نگاه کرد وگفت: کثافت تویی که با احساسات مردم بازی میکنیخدای من چقدر این بنی بشر پرروئه! دستمو آزاد کردم ومحکم زدم توی صورتش.اونم نامردی نکرد وجوابمو داد و زد توصورتم.خواستم بعدیو بزنم که دیدم یه سری مردهای فرصت طلب دارن میان نزدیکمون که جدامون کنن.سریع از گلاره فاصله گرفتم که فکر کنن دیگه دعوا نداریم.در همین حین ماشین پارسا آهسته حرکت کرد وکنار پیاده رو توقف کرد وخودش در حالی که پیاده شد ودر ماشین رو باز میکرد با لحن دوستانه ای گفت: بهتر نیست سوار شین؟من هم از فرصت استفاده کردمو دست گلاره رو به سمت ماشین کشیدم.اونهم زیاد تقلا نکرد وهمراه من سوار شد ولحظاتی بعد حرکت کردیم.من جلونشسته بودم،به صورت پارسا نگاه کردم،بد جوری توی فکر بود.حدس میزنم داشت به خودش لعنت میفرستاد از اینکه امروز صبح منو سوار کرده بود،لابد فکر میکنه من چقدر نحسم!با صدای گلاره به سمتش برگشتم که داشت با عشوه میگفت: نیگا کن چطوری آبرومونو بردی سر صبحی؟با نفرت گفتم: خفه شو قبل از اینکه خودم خفه ات کنم.چند ثانیه تو چشمام نگاه کرد وبدون اینکه چیزی بگه به بیرون خیره شد.بغض به گلوم نشست بدون اینکه سعی کنم برطرفش کنم باصدای لرزان گفتم: فقط بگو چرا؟گلاره بهم نگاه کرد چشمهاش قرمز شده بود با صدای آرومی گفت: آخه با احساساتم بازی کردی.از کوره در رفتم ودر حالی که گریه میکردم با عصبانیت گفتم: من با احساست بازی کردم؟ آخه الاغ من تو رو مثل مهسا ومهروز،چه بسا بیشتر دوستت داشتم.حالا اون هم گریه میکرد:اما بازیم دادی..-مگه همون اول روشنت نکردم که این یه شوخیه؟جواب نداد وبه بیرون خیره شد وشرع کرد به جویدن ناخن هاش.اینکارو وقتی استرس داشت انجام میداد.عین دبیرستان. به پارسا نگاه کردم.گوشه چشمی نگاهم کرد وبعد نفسشو با کلافگی بیرون داد.طفلک داشت بیخودی توی خیابونها ویراژ میداد.با شرمندگی گفتم: آقای طاهری معذرت میخوام که ...انگشت اشاره اشو بالا گرفت که یعنی هیچی نگو.من هم ساکت شدم و اون گفت: بی خیال.پیچید توی یکی از کوچه ها وهمون اولها نگه داشت.کوچه خلوتی بود.به سمت گلاره برگشتم وصداش کردم: گلاره،به من نگاه کن.با چشمهای متورمش بهم نگاه کرد.از این حالتش لجم گرفت و با غیظ گفتم: گریه ات به خاطر منه!سریع اشکهاشو پاک کرد وبا تعجب گفت: فکر کردی اینقدر احمقم که به خاطر یه دختر گریه کنم.یا شاید هم فکر کردی عاشقت شدم!عصبانی شدم وگفتم: اگه عاشقم نشدی پس واسه چی گند زدی به مراسمم؟!پارسا با دهن باز به مکالمات ما دوتا گوش میکرد.نمیدونم چرا جلوش اینقدر بی پروا داشتم با گلاره که هرلحظه ممکن بود چرندی از دهنش در بره صحبت میکردم!گلاره در جواب من گفت: اون موقع احمق بودم.بغض دوباره به وجودم هجوم آورد: پس چرا بعدش که علی اومد پیشت...اشکم سرازیر شد.نگاهمو ازش گرفتم وبه بیرون خیره شدم.پارسا سکوت رو شکست: من پایین منتظرم حرفاتون تموم شد صدام کن.با علامت سر باشه گفتم واون پیاده شد.به محض اینکه پارسا از ماشین فاصله گرفت دستهای گلاره دور گردنم حلقه شد، از این حالتش تعجب کردم فقط سرمو کج کردم وبه چشمهاش که حالا نزدیک گوشم بود نگاه کردم با صدای آرومی گفت: جلوی این یارو نمیتونستم راحت باشم، دیوونه معلومه که دوستت دارم،تو آبجیه منی..با تعجب دستهاشو از دور گردنم باز کردم: آبجی؟ پس بخاطر همین اونشب اینکارو کردی وبعدش جلوی علی هم ضایعم کردی!سریع سرشو تکون داد: نه!!!...من ...من.. فقط جَو گیر شده بودم.نه اینکه نخوام با من بمونیا!...من رو حرفهات حساب باز کرده بودم.فکر میکردم تو هم مثل منی ومن بالاخره ...بین حرفش رفتم وگفتم: یعنی چی که مثل توام؟سرشو پایین انداخت وبا صدای لرزانی گفت: دست خودم نیست،هیچ احساسی نسبت به جنس مخالف ندارم.یعنی حسیکه از صحبت کردن وارتباط با دخترها پیدا میکنم واسم لذت بخش تره.کمی مِن من کرد وادامه داد: میدونم فکر احمقانه ایه اما با خودم فکر کردم که اگه تو هم مثل من باشی دیگه مجبور نیستیم ازدواج کنیم ومیتونیم با هم یه خونه اجراه کنیمو ...دستهامو روی گوشهام گذاشتم: بسه دیگه ادامه نده.اونهم ساکت شد.از شیشه به پارسا نگاه کردم که به دیوار تکیه داده بود وسرشو پایین گرفته بود.دلم به حالش سوخت به ساعت نگاه کردم.ساعت نزدیک 10 بود.از گلاره پرسیدم: تا ساعت چند کلاس داری؟-تا دو(لبخندی زد)یکیش که گذشت بذار حداقل به بعدی برسمپارسا رو صدا زدم ، اونهم سوار شد.ازش خواستم مارو به ایستگاه برسونه آخه دیگه کرایه نمیکرد برم سر کار چون ساعت یک هم کلاس داشتم ومجبور بودم زودتر برم دانشگاه بنابراین با طاهره تماس گرفتم وگفتم نمیرم وبعد با گلاره به دانشگاه رفتیم.بماند که بعضیا که از کنارمون رد میشدن با چه تنفری به من نگاه میکردن.لابد از وضعیت گلاره خبر داشتن،واسه یه لحظه دلم به حالش سوخت ،یعنی اینقدر اوضاعش وخیم بود که دخترها ازش میترسیدن! چطورتو دبیرستان متوجه نشده بودم.شاید هم دست درازیهاشو بغل کردناشو به حساب صمیمیت وشوخی میذاشتم. گلاره به سمت کلاسش رفت ومن هم رفتم کتابخونه ودیگه ندیدمش. ساعت هفت که کلاسم تموم شد طاهره من رو تا دَم در خونه رسوند.لامپهای واحد پارسا خاموش بود.با یادآوری آبروریزی صبح خجالت کشیدم،بد هم نشد!حداقل میشه گفت تنها خوبی که واسش داشت این بود که حس فضولیش ارضا شد.من هم عجب آدم پرروئی اما!!!....دستهامو خشک کردمو از آشپزخونه بیرون اومدم.ساعت 10 شب بود ویک ساعت قبل پارسا اومده بود.صدای تلویزیونش قطع شد وبعد صدای یکی از درهای چوبی اومد.یه خورده اتاقو مرتب کردمو ساعت تقریباً یازده بود که روی تخت دراز کشیدم.گمون کنم اتاق خوابش رو همون اتاقی کرده بود که یه دیوارش نئوپانی بود(یعنی چسبیده به اتاق من)،چون صداشو نیمه شبها خیلی واضح داشتم.میتونستم حدس بزنم که چقدرتوی خواب وول میخوره.به سقف خیره شده بودم وبه وقایع امروز فکر میکردم.پارسا به آرومی وخیلی صمیمی پرسید: گلاره مریضه؟من هم به تبعیت از اون بدون اینکه احساس غریبگی کنم جواب دادم: نمیدونم. شایدبه همون آهستگی پرسید: میتونم یه سوال بپرسم؟-بپرسخیلی بی پروا پرسید: شما تا بحال باهاش بودید؟چایی نخورده پسرخاله شد!فوراً جواب دادم: نه!!ساکت شد.بعد از چند دقیقه پرسیدم : چرا فکر کردین که من...وسط حرفم پریدوبا لحن جدی گفت: من در مورد شما فکر نمیکنم.این پسره هم خوددرگیری داشتا!!بعد از کمی مکث گفت: شرمنده وقتتونو گرفتم،شب بخیربی ادب!.جواب شب بخیرشو هم ندادم.هرچند که تا صبح از بی ادبی خودم لجم گرفت که چرا جواب ندادم اما به ضایع شدنش می ارزید...فصل 10 :دیروز که به خاطر گلاره خانوم نرفتم سرکار امروز هم که از هشت صبح تا پنج غروب کلاس داشتم.الان هم اونقدر خسته ام که احساس میکنم صدای پارسا مثل اره برقی داره میره تو مغزم.داشت با یکی دعوا میکرد،حرف از چک اشتباهی و کسری واین حرفها بود،تا جایی که یادمه خدمات کامپیوتری داشت وفوق دیپلم کامپیوتر بود،نمیتونستم بفهمم جریان چک وحساب چیه! چند دقیقه ای که از ساکت شدنش گذشت یهو صدام کرد که باعث شد تکون بخورم: مریم خانوم!چه پررو...من آقای طاهری صداش میکنم! جواب دادم: بله؟با کمی مکث گفت: نمیدونم باید بهتون بگم یا اصلاً واستون مهم هست یا نه!با خودم هزار جور فکر کردم.که ادامه داد: خواهرم وشوهرش فردا میان دیدنم.برای شوهرش مشکلی پیش اومده.این چه ربطی به من داشت اونوقت؟ با بیتفاوتی گفتم: خب؟-آخه مادرم هم همراهشون میاداوه! از این یکی نمیشه گذشت.حالا پا میشه میاد منو میبینه میگه دیدی نفرینم گرفت!پارسا ادامه داد: با خودم فکر کردم شاید دوست نداشته باشی با هم روبرو بشین.شاید هم اشتباه میکردم.با صدای خیلی آرومی که فقط میخواستم خودم بشنوم گفتم: اما درست فکر کردین.در جواب من گفت: خب حالا میخواین کار خاصی کنین؟-چند روز میمونن؟-نمیدونم.اما فکر نمیکنم کمتر از 2-3 روز باشنواقعاً باید چیکار میکردم؟ خودش دنباله حرفشو گرفت: البته احتیاجی هم نیست کاری کنین.مادرم اونشکلی که فکر میکنین وحشتناک نیست.بابت اون تماس هم من به جاش معذرت میخوام،خب مادره دیگه..! زیادی حساسه.واِلا همچین مساله خاصی هم نبود....شیطونه میگه دیوارو رو سرش خورد کنم.اینم میبینه آتیش گرفتم داره هیزم زیاد میکنه! پریدم وسط حرفش: خودم یه فکری بابتش میکنم(یعنی دهنتو ببند)با خونسردی گفت: هر جور مایِلی.شب خوشمن هم با سردی جواب دادم: همچنیناز اونجایی که آقا پارسا زیادی گوشش تیز بود قید تلفنی حرف زدن رو زدم وبا SMS برای طاهره همه چیو توضیح دادم وقرار شد این چند روزه برم خونه ء اونها.کتاب هام و دو دست لباس با حجاب ویه سری وسایل لازمم رو هم داخل یه ساک گذاشتم.....صبح طاهره اومد دنبالم.اول با هم رفتیم خونشون و ساکم رو گذاشتم اونجا بعدش با هم رفتیم شرکت......حسابی درگیر کار بودم وداشتم تو دلم به امیر فوحش میدادم.مرتیکه پررو من وبا ماشین حساب اشتباه گرفته! خوب خودشو راحت کرده وکارهای دیگه رو بهم یاد نمیده.دیگه تراز گرفتن رو که خودم بلد بودم! اصلاً متوجه نشدم کی از اتاق بیرون رفت، با صدای پویا سرمو بالا آوردم: خانوم کرامتی چیه امروز بی حوصله این؟با چشمهای غمزده نگاهش کردم.از قیافه من خنده اش گرفت: درکتون میکنم،من حاضرم هرکاری کنم به جز جمع زدن.انگشتهامو در جهت مخالف شکستم ودر حالی که به بدنم کش وقوس میدادم گفتم: نه اینکه از جمع زدن بدم بیاد،دوست دارم کارهای دیگه رو هم یاد بگیرم.در همین حین امیر با فلاسک چای وارد اتاق شد وبا خنده رو به من گفت: ایشالله..فقط آسته آسته.توی لیوان روی میز پویا چای ریخت وبعد به لیوان من اشاره کرد: بریزم؟سرمو به نشونه بله تکون دادم وگفتم: ممنونبعد از ریختن چای پشت میزش نشست ورو به پویا در حالی که من مخاطبش بودم گفت: نه که خیلی مرتب میاین! توقع دارین همه چیو به سرعت یادبگیرین.بعد روشو طرف من کرد وبایه لبخند عریض 32 تا دندونش رو به نمایش گذاشت.با دلخوری گفتم: من از کار فراری نیستم،کلاسهام اجازه نمیده سه شنبه ها بیام.امیر جوابداد: آخه دوشنبه هم نیومدید!با یادآوری دوشنبه قیافه ام گرفته شد: مشکلی واسم پیش اومدکمی جدی شد وگفت: انشالله برطرف شده باشه وفوراً خودش رو باکارش مشغول کرد.بعد از چند ثانیه دوباره من رو صدا کرد: کار با excel رو بلدین؟سرمو بالا آوردم وجواب دادم: بلهلبخندی زد وگفت: اگه دوباره خدا نظری بندازه و زبون پویا باز بشه میتونین ازش کمک بگیرین.پویا فوراً سرشو بالا آورد وبا اخم گفت : دیگه لال که نیستم!امیر قهقهه زد: اونقد خوشم میاد حرص میخوری...پویا میخواست جوابشو بده اما با دیدن لبخند من اون هم لبخندی زد وبیخیال شد.سرشو به نشونه تاسف تکون داد وبا لبخند روبه امیر گفت: رعایت حضور خانوم کرامتی رو میکنم...بعداً جواب تو یکی رو میدم.امیر با لودگی صداشو نازک کرد: اِوا خاک بِسرم! حالا باید چیکار کنم؟با خودم فکر کردم چرا آدمهای دور وبر من هیچکدوم قیافه هاشون با رفتار واخلاقشون سِت نبود! -خانوم کرامتی اگه کارتون تموم شد بیاین پیش من واستون توضیح بدمپویا بود که این حرفو زد.کارم که تموم شد رفتم پیشش.اونهم یک سری توضیحات تکمیل کننده بهم داد واز من خواست که یکی از دفاتر رو که قبلاً خودش چک کرده بود رو با برنامه excel کار کنم تا به قول معروف ببینه چند مرده حلاجم. که خدا رو شکر از پسش براومدم.ساعت دو بود که همه کارهامون رو جمع وجور کردیم.پویا وامیر خداحافظی کردن وچند دقیقه بعد کامیار وبعدش من وطاهره وشوهرش از شرکت به مقصد خونه خارج شدیم.توی ماشین که نشستیم رو به حمید گفتم: شرمنده ها من مزاحمتون شدمحمید با صمیمیتی که توی شرکت کمتر ازش سر میزد بهم گفت: نه بابا چه مزاحمتی! چی از این بهتر که یه مهمون بیاد خونمون که طاهره ازش خوشش بیاد!طاهره با غیظ نگاهش کرد: من تا بحال از کدوم مهمونمون بدم اومده!حمید آروم خندید ....فصل 13:برای چندمین بار انگشتم رو روی دکمه اتصال گذاشتم،باز هم دو به شک بودم که تماس برقرار کنم یا نه.با صدای امیر از جام پریدم: خانوم کرامتی چایی رو واسه امروز میخواهیما!(اَه.. مزاحم!)صدای کامیار بلند شد: چقدر تو بشر پررویی خانوم کرامتی رو هم به کار گرفتی؟!امیر با اعتراض گفت: نه بابا! خودشون خواستن چنین لطفی کنن.(وبا صدای آرومتر ادامه داد) البته اگه پشیمون نشده باشن!با خنده از توی آشپزخونه جواب دادم: آقای کمالی بلدین صبر کنید!-اگه بدونیم بالاخره تشریف میارین بله...بلدیم!پویا با لحنی که معلوم بود از خنده میلرزه داد زد: میخواین بیام کمک!سرمو از آشپزخونه خارج کردم وروبه پویا که حالا توی دیدم بود با دلخوری گفتم: دست شما درد نکنه!یعنی ما بلد نیستیم یه چایی بریزیم تو فلاسک دیگه!یه لبخند دندون نما تحویلم داد منم با گفتن :تا پنج دقیقه دیگه..دوباره برگشتم توی آشپزخونه.صدای طاهره وحمید هم به جمع اضافه شد که نشون از باز شدن در اتاقشون بود.حمید گفت: چی شده که اینجا رو گذاشتین رو سرتون!کامیار جواب داد: چای امروز با خانوم کرامتیه بچه ها اذیت میکننصحبتهاشون ادامه داشت همچنین شنیدم که طاهره داشت واسه پویا وامیر خط ونشون میکشید.کنار سماور ایستادم. ایندفعه تصمیمم رو گرفتم که بهش زنگ بزنم.آخه با امروز 4 روز میشد که به خونه ام نرفته بودم. طاهره وارد آشپزخونه شد: چه خبر عروس خانوم؟استرس وجودمو گرفته بود.سرمو بالا آوردم:عروس خانومو مرض!نزدیکم شد: چته تو؟ چرا رنگت پریده؟ (چشماشو ریز کرد وبا بدجنسی گفت)نکنه واقعاً بلد نیستی؟ابروهامو در هم کردم: طاهره، جونِ مریم سر به سرم نذار!!کنارم ایستاد وبا تکون دادن سرش گفت: چیکار میکنی؟زیر لب جواب دادم: میخوام زنگ بزنم به پارسا ببینم اولیا مخدره تشریفشونو بردن یا نه!لبخند پهنی نشست رو صورتش: همون آقا جنتلمنه!همون عاشق دلخسته؟زدم به بازوش: خفه شو طاهره از استرس دارم میمیرم.میترسم بهش زنگ بزنم پیش خودش فکرایی بکنه...پرید وسط حرفم: صد در صد با قضیه ای که بینتون رخ داده چنین فکری میکنه.چشمامو گرد کردم: ممنون از دلگرمیت.دستمو گرفت وگفت با من بیا ومنو کشون کشون با خودش برد به طرف اتاقش.پویا که ما رو دید با لحن طلبکارانه و خنده داری رو به امیر گفت: اینو که دارن میبرن پس چایی چی شد!صدای امیر دراومد: هِــــی...ما چه بیخودی دلمونو صابون زدیم از دست خانوم کرامتی چایی میخوریم. (بعد داد زد) پاشو.. پاشو کامیار جان اون گوشیو بذار کنار چایی امروز دست خودتو میبوسه.ما دیگه وارد اتاق شدیم وطاهره در روبست اما صدای کامیار اومد: بخدا امیر پا میشم لنگمو میکنم تو حلقت...حمید تو جاش نیم خیزشد ومثلا ادای احترام کرد: من میگم اتاق چرا یهویی روشن شد نگو مریم خانوم قدم رنجه کردن! طاهره در جوابش گفت: خودتو لوس نکن ماموریت داریدلم هوری ریخت.این طاهره یه تختش کم بودا! چی میخواست به شوهرش بگه؟حمید ابروهاشو بالا انداخت: چه ماموریتی؟-باید از گوشیت زنگ بزنی به پارسا همون همسایه مریم ببینی مادرش رفته یا نه!منو میگی اصلاً موندم.کم مونده بود فکم بچسبه به زمین!با دهن باز به طاهره نگاه کردم: طاهره!!!!!!!!!خیلی ریلکس بهم نگاه کرد: خب که چی؟ بهش گفتم دیگه!من همینطور هاج و واج داشتم نگاش میکردم.یعنی دیگه چه چیزایی رو به شوهرش گفته! با صدای طاهره به خودم اومدم: قصد نداری شمارشو بدی؟ اصلاً شمارشو داری؟ واستا ببینم واسه چی باید شمارشو داشته باشی!!حمید صداش در اومد وبا اعتراض گفت: یعنی خونه ما بهتون بد میگذره؟یکم با اون هم تعارف تیکه پاره کردیم وبعد شمارشو دادم.حمید از گوشیش زنگ زد وبا خواهش طاهره که الهی با این جمله اش دورش بگردم گوشی رو گذاشت رو بلندگو بعد از چند تا بوق صدای پارسا اومد: بله؟وقتی بله گفت حمید انگار تازه فهمید داره چیکار میکنه فرتی گوشی رو قطع کرد.طاهره با اعتراض گفت: اِه..چرا قطع کردی؟حمید با ابروهای بالا داده گفت: بهش چی بگم؟ بگم چیکاره شم! همین طوری بگم سلام علیک.مادرتون رفتن خونشون؟ بعد نمیپرسه تو کی هستی چه کاره ای با مادر من چیکار داری؟بد هم نمیگفت.من وطاهره درمونده روی مبل نشستیم.حمید با صدای آرومی گفت: بهتر نیست خودتون صحبت کنید؟طاهره جای من جواب داد: به پسره به خاطر پسرخاله چلغوزش جواب رد داده زده ضایعش کرده اگه زنگ بزنه یارو هم احتمال داره تلافی کنه.حرف طاهره خیلی بیربط بود هم بابت پارسا هم بابت... با صدای کمی بلند گفتم: منظورت از چلغوز علی بود؟قیافه حمید طبیعی بود معلومه که خبرداره.ماشالله خبرگذاری طاهره قویه.طاهره که فهمید بابت علی دلخور شدم نگاه سرزنشباری بهم انداخت وبا لحن آرومی رو به حمید گفت: خودت زنگ بزن بگو از طرف مریمی جدی هم صحبت کن که بدونه از همه چی خبر داری.حمید هم دیگه مخالفتی نکرد ودوباره شماره رو گرفت.این دفعه تعداد بیشتری بوق خورد پارسا جواب داد: بله؟حمید گلوشو صاف کرد: سلام آقای طاهری خسته نباشید.-سلام.ممنون.بفرمایید-من برادر مریمم.همسایتونبا دست زدم به پیشونیم با صدای آرومی گفتم: من اصلاً برادر ندارم.طاهره با انگشت تهدیدش کرد:اصلاً کی گفت نسبت بگی؟میتونستم پوزخند پارسا رو از پشت گوشی هم ببینم: خوب هستین آقای کرامتی؟دیگه واسه جمع کردن سوتی حمید دیر شده بود.حمید هم بروی خودش نیاورد وادامه داد:ببخشید مزاحم شدم لابد خودتون میدونید واسه چی زنگ زدم دیگه؟-چه مزاحمتی.بله. امروز غروب راهی میشن.خواهرتون میتونن شب تشریفشونو ببرن خونشونبعد هم کمی باهم تعارف کردن وخداحافظی.به محض قطع کردن صدای طاهره بلندشد: که داداششی آره؟حمید از خنده رو صندلی ولو شد.من هم تشکر کردم واز اتاق خارج شدم.فقط همینو کم داشتم که جلوی پارسا ضایع بشم.داشتم به سمت آشپزخونه میرفتم که با صدای کامیار که سرش تو گوشیش بود متوقف شدم: زحمت نکشین خانوم کرامتی من واسشون بردم.تو جام ایستادم: واقعاً شرمندهسرشو بالا آورد وبا لبخند گفت: دشمنتون شرمنده.عوضش نوبت منم شما چای میبرینمن هم لبخندی زدم وبه سمت اتاق کارم رفتم.فصل 14:طاهره رو به زور از خودم جدا کردم.مثل بچه ها لباشو برچید و گفت: خداکنه بازم مادرش بیاد تو بیای چند روز پیشمون بمونی!چشامو گرد کردم: خدانکنه باز مامانش بیاد.از این دعاها نکن من همینطوری میام پیشت.بعد کیف دستیمو برداشتم وگفتم: شرمنده گلم که این چند روزه مزاحم شدم، برم که شوهرت خیلی وقته بیرون منتظره.وبدون اینکه وایستم جواب بده دوییدم بیرون..... چند دقیقه ای بود که تو راه بودیم.حمید سکوتو شکست: مریم خانوم یه سوالی بپرسم ناراحت نمیشین؟نگاهمو از بیرون گرفتم: بفرمایینکمی مِن ومن کرد : طاهره در مورد شما و دوستتون یه چیزایی میگفت.ببخشید یه وقت پیش خودتون فکر بدی نکنین. همینطوری از سر کنجکاوی میخوام بدونم چه حالتهایی داره.این طور آدمها چه جورین؟خدا ذلیلت نکنه طاهره که هیچیو از قلم ننداختی! ابروهامو بالا انداختم: من هیچی از حالاتش نمیدونم.یعنی هیچ وقت کوچکترین شکی نکردم که گلاره چنین آدمی باشه.شب نامزدیم اولین بار بود.با یاد آوری شب نامزدیم غم به دلم برگشت چشمهای علی جلوی نظرم اومد که بعد از حرف گلاره چه جوری بهم زل زده بود... آهی کشیدم.حمید گفت: شرمنده اگه ناراحتتون کردم.با کمی مکث ادامه داد: یه جایی خوندم این طور آدمها..یعنی بعضیاشون بر اثر یه اتفاق از جنس مخالف متنفر شده و رو به همجنس بازی میارن وامکان داره که درمان بشن.بهش نگاه کردم تا حرفی رو که تو دهنش مزه مزه میکنه به زبون بیاره اما اون ساکت شد.به همین خاطر پرسیدم: شما چیزی میخواین بگین؟گوشه چشمی بهم نگاه کرد: البته این فقط یه پیشنهاده.شما میتونین از در دوستی به یه روانپزشک نشونش بدین.مسلماً اگه درمان بشه میتونه آبروی رفته شما رو بهتون برگردونهتوی دلم گفتم: وهمین طور علی رو..انگار که بفهمه تو دلم چی میگذره گفت: ببخشید که اینو میگم..نامزد سابقتون دیگه ارزش فکر کردن نداره.با بهت بهش نگاه کردم که ادامه داد: کسی که به این راحتی روی حرف یه غریبه از شما میگذره پس اطمینان داشته باشین که بعداً توی زندگی هم به همین راحتی شونه خالی میکنه..این حرفها رو خودم هم بارها با خودم گفته بودم اما انگار لحن حمید تاثیر گذار تر بود.اونقدر ذهنم درگیر بود که نفهمیدم کی رسیدیم سرکوچه.میخواست بپیچه داخل که نذاشتم وبا کلی تشکر از ماشینش پیاده شدم.خودش هم پیاده شد وساکم رو تا دم در خونه آورد، یه تعارف الکی کردم اونهم خداحافظی کرد ورفت همین که میخواستم کلیدوبندازم تو در سایه ای رو پشت سرم احساس کردم.برگشتم دیدم پارساست که یه اخم عمیق بین دوتا ابروشه من تاشونه اش میشدم.لابد از ته کوچه به سمت خونه اومده واگر نه که من میدیدمش! بی اختیار سلام کردم.زیر چشمی که انگار داره رعیتش رو میبینه جواب سلامم رو داد.به وضوح دستم میلرزید اونقدر لجم گرفتم بود که دلم میخواست خودمو بزنم دستشو آورد جلو که کلیدو از دستم بگیره که واسه لحظه ای دستامون خورد به هم. انگار جریان برق بهم وصل کرده باشن سریع دستمو کشیدم.اما اون با بیتفاوتی کلید وتو قفل چرخوند ودرو باز کرد و خودش وارد شد.منم کلیدو در آوردم وپشت سرش وارد شدم.در حالی که خم شده بود که کفشاشو در بیاره زیر لب گفت: چرا بیشتر تعارف نکردی داداشتو که بیاد تو!پسره ی پررو داشت به من متلک مینداخت میخواستم بگم همکارم بود که با خودم گفتم اصلاً به این چه که توضیح بدم! من هم آهسته جواب دادم: کار داشت گفت مزاحم نمیشهآروم سرشو برگردوند و نگاه کوتاهی بهم انداخت و با یه شب خوش گفتن که اگه جاش یه کشیده زده بود تو صورتم بهتر بود وارد واحدش شد.من هم کفشامو در آوردم و وراد شدم.آخی...!هرچند اینجا هم مال خودم نیست اما از خونه مردم بهتره.شالم رو از سرم برداشتمو موهامو باز کردمو چند بار سرمو تکون دادم وجای کشمو ماساژ دادم.بعد هم حوله ام رو برداشتمو رفتم حموم. وقتی هم در اومدم اونقدر خسته بودم که سرم نرسیده به بالش بیهوش شدم.....توی جام دراز کشیده بودمو داشتم به حرفهای دیشب حمید فکر میکردم.صبر کافی بود من باید یه تغییری توی زندگیم ایجاد میکردم.تا کی باید دست رو دست میذاشتم که اوضاع خودش روبراه بشه! روی تخت سرپا ایستادم وبا انرژی یک دستم رو بالا گرفتم وگفتم: پیش به سوی زندگی جدید وقدم بلندی به سمت پایین تخت برداشتم که صدای قِــــررچ.. پاره شدن درز شلوارم تو اتاق پیچید.دلمو چسبیدمو رو زمین از خنده ولو شدم: اینم اولین قدم به سوی زندگی جدید......با طاهره تماس گرفتم وگفتم که خواب موندم وامروز نمیام سرکار وهمین طور ازش خواستم که واسم از مطب یه روانپزشک حاذق نوبت بگیره اون هم که انگار در جریان بود بعد از ساعتی زنگ زد وگفت واسه چهارشنبه یعنی دو روز دیگه عصر نوبت گرفته. حالا فقط مونده بود که با گلاره صحبت کنم.....بین دو کلاس با طاهره توی بوفه نشسته بودیم.با نگارش طاهره یه اس واسه گلاره با این مضمون فرستادم که: سلام. میتونم ببینمت؟(یه جور آشتی کنون)هرچند این جمله دومیه به دلم ننشست،اما دیگه سخت نگرفتم.بعد از دقایقی جواب داد: سلام.چه عجب! باشه عزیزم چه ساعتی؟کجا؟من هم جواب دادم :بعد از ساعت هفت امشب،جاش با تواون هم جواب داد که بیا خونه من.اس رو به طاهره نشون دادم:بیا! همینو میخواستی که منو به خونه اش دعوت کنه؟دستشو تو هوا تکون داد:اوووه! تو هم کشتی خودتو.حالا خوبه پسر نیست.بابا جون رفیق چند سالته.اتفاقاً بهتر! اینطوری نشون میدی که بهش بی اعتماد نیستی.سرمو تکون دادم:چی بگم والا.از دست تو!کلاس بعدی هم که تموم شد با طاهره به سمت خونه گلاره راه افتادیم.سر راه طاهره بنای اصرار گذاشت که شیرینی بخر.منم دیگه کوتاه نیومدم،من که مقصر نیستم که بخوام برم منت کشی! یه خورده حله حوله خریدم وباهم رفتیم.طاهره توی ماشین منتظرم نشست ومن پیاده شدم.جلوی در ایستادم ،نمیدونستم باید کدوم زنگو بزنم! بنا بر این به گوشیش تک زدم که لحظه ای بعد از آیفون صداش اومد: اومدی مریم جون؟بیا طبقه دوم واحد سمت راستودر رو باز کرد.برگشتم نگاهی به طاهره انداختم که با حرکت دادن دستش فهموند که برو من اینجا هستملبخندی زدم و وارد شدم....گلاره یه بلوز شلوار صورتی پوشیده بود وموهاش رو هم دم اسبی بسته بود،اگه بخوام راستشو بگم تو جمع سه نفره من ورویا و خودش.اون از ما دو تا قشنگ تر بود.با دیدن من دستهاشو باز کرد ومنم ضایعش نکردمو همدیگه رو مثل قدیم بغل کردیم...فصل 15 :سر کوچه ماشینو نگه داشت.خم شدم گونه طاهره رو بوسیدم: شرمنده که معطلم شدی. لبخندی زد: خواهش میکنم مریم جونم عوضش مشکل تو که حل بشه منم خستگی از تنم در میرهازش تشکر کردم و پیاده شدم.خدا رو شکر که خونه خودمون نبودم و اِلا بابام راهم نمیداد که بعد از ساعت نه اومدم خونه. چقدر دلم واسه صمیمیتی که قبلاً با خونواده ام داشتم تنگ شده بود،بابام که از گل نازک ترم نمیگفت،شوهر خواهرام که سربه سرم میذاشتن.خواهرام که بهترین دوستانم بودند ومادرم که از اعتماد به من سرشار بود.وعلی که داشت مال من میشد...آه! اشکالی نداره .قسمت این بوده شاید. به آسمون نگاه کردم یه دونه ستاره هم نبود وهوا ابری بود بالاخره ما رنگ پاییزو به این شهر دیدیم! یاد گلاره افتادم.حیف شد.اونقدر از دیدن من خوشحال شده بود که نتونستم حرفی از روانپزشک واین چیزا بیارم،با خودم گفتم بذار یکم باهاش صمیمی تر بشم! مسیر کوچه رو طی کرده بودم.در حیاط رو باز کردم و وارد شدم با صدای ریحانه خانوم مجبور شدم تو جام وایستم: سلام.سرمو بالا آوردم وگفتم : سلام خوب هستید؟اخماش در هم بود.احتیاج نبود چیزی بگه من خودم همه چیو فهمیدم.لبهاشو باز کرد: ساعت نزدیک ده شبه.ناخودآگاه لبخند جمع نشدنی روی لبم اومد: خونه همون دوستم که دیدینش بودماز دروغی که گفتم بدم نیومد چون انگار ریحانه خانوم باورش شد.سرشو بالا گرفت: من نپرسیدم کجا بودی وچه کار میکنی.نمیخوام هم که چیزی بگم که به تریش قبای بعضیا بر بخوره(وبه پایین اشاره کرد که فهمیدم منظورش از بعضیا پارساست) ولی سعی کن زود تر برگردی،اینو رو حساب نصیحت بذار،محیط سالم نیستوبدون حرف دیگه ای داخل رفت ودر رو کوبید.سرمو که پایین آوردم دیدم پارسا داره از پشت پنجره نگاهم میکنه بدون هیچ واکنش سریعی، پرده رو انداخت.چه بی ادب! حداقل با حرکت سر سلام میکرد!...از صدای شرشر بارون از خواب بیدار شدم.ساعت نزدیک شش صبح بود.دوییدم کنار پنجره چند دقیقه ای به آسمون خیره شدم،شدت بارون کم بود ومعلوم بود ساعت هاست داره میباره چون حیاط خیس خیس بود. آماده شدم وساعت هفت از خونه خارج شدم. چترمو برداشه بودم وآهسته زیر بارون تا ایستگاه واحد قدم زدم،از خیسی لبه شلوار لی لذت میبردم.از قصد آروم میرفتم که پارسا رو ببینم خودم هم نمیدونستم هدفم چیه! نزدیک ایستگاه بودم که کسی با شدت از کنارم دویید ورد شد وتوی ایستگاه جای گرفت.پارسا بود که لباسش تا سرشونه هاش خیس بود.پیش خودم گفتم چرا چتر برنداشته یا با ماشینش نیومده! این پسرا تحت هر شرایطی میخوان به همه ثابت کنن که قوی ان! خودم رو به ندیدن زدم وگوشه ای ایستادم. میخواستم چترمو بهش تعارف کنم اما با خودم گفتم تحویلم نمیگیره ضایع میشم.پس بیخیال شدم وبا اومدن اوتوبوس سریع سوار شدم.متوجه نشدم کی پیاده شد چون وقتی من پیاده میشدم توی اتوبوس نبود....ساعت پنج کلاس تموم شد،شدت بارون خیلی زیاد شده بود،تازه رعد وبرق هم شده بود چاشنیش! طاهره تا جلوی حیاط رسوندتم.همون چندمتر تا واحدم بارون قشنگ منو شست.به محض اینکه وارد خونه شدم لباسهامو درآوردم وسریع رفتم زیر دوش حموم وخودمو با آب داغ شستم و با خوردن یه قرص سرماخوردگی از یک مریضی احتمالی جلوگیری کردم.ساعت از ده گذشته بود اما صدایی از واحد پارسا نمیومد.نگرانش نبودم بیشتر از کنجکاویم بود که توجه میکردم.با صدای در حیاط از جام کنده شدم ورفتم پای پنجره به بیرون نگاه کردم.پارسا مثل موش آب کشیده داخل شد وبدون معطلی رفت تو.معلوم بود کفشهاش رو هم درنیاورد.هرچی هم منتظر موندم صدای حموم نیومد.یعنی همونطوری خوابید! بیخیال شونه هامو بالا انداختمو تو جام دراز کشیدم وبعد از دقایقی خوابم برد. ..چشمامو به زور باز کردم صدای خِس خس سینه بود،انگاری نفسی که سنگین بیاد.گوشمو به دیوار کاذب چسبوندم حدسم درست بود صدای پارسابود.آروم دستمو مشت کردم وبه دیوار کوبیدم:آقای طاهری ... چون صدایی نشنیدم دوباره وسه باره کارمو تکرار کردم دست آخر هم پارسای خالی صداش کردم.اما صدای نالش خفیفش که نشون از یه سرماخوردگی شدید بود تنها جوابی بود که دریافت کردم.سعی کردم بیتفاوت باشم وبخوابم اما مگه این وجدان درده گذاشت!! شدت بارون کم شده بود، از جام بلند شدم ودر حیاط خلوتو باز کردم ورفتم پشت در اتاقش وچند بار در زدم.اما بازهم جوابی دریافت نکردم،نمیدونم پیش خودم چی فکر میکردم که کلید رو از روی در اتاق خوابم برداشتم وبه قفل در اتاق پشتی پارسا زدم،احساس میکردم به خاطر شباهت در ها به هم باید قفلشون هم یکی باشه وحدسم درست بود وبا چرخوندن کلید در اتاقش باز شد.نگاهی به اتاق انداختم همونطور که فکر میکردم اتاق خوابش چسبیده به دیوار نئوپانی بود.پارسا به شِکم در حالی که یک پاش هم از تخت آویزون بود به خواب عمیقی رفته بود وهمچنان نالش میکرد وسنگین نفس میکشید.ته دلم از استرس پیچ میخورد.یه نگاهی به تیپم انداختم.یه پلیور گشاد خاکی رنگ تنم بود ویه شلوار تریکو سفید هم پام.همیشه روز های سرد این مدلی لباس میپوشیدم به قول مامانم بالا زمستون پایین تابستون.سرم هم لخت بود با خودم گفتم این طفلک اونقدر حالش بده که منو ببینه هم واسش مهم نیست.نزدیک صورتش شدم وآروم صداش زدم:آقا پارسا! دستمو روی بازوش گذاشتم:پارسا!خدای من تو تب داشت میسوخت.من باید چیکار میکردم.کلی تکونش دادم انگار مرده بود!با خودم گفتم اینطوری نمیشه باید دست به کار بشم.رفتم توی خونه اش وبعد از کلی برانداز کردن یه لگن پیدا کردم.چون توفریزرش یخ نداشت رفتم از واحد خودم برداشتم وآروم شروع کردم به پاشویه کردنش، لابلای چرندیاتی که میگفت یه بار پروند:نگار تو اینجایی! دلم میخواست لگن رو توسرش خالی کنم اما خودمو کنترل کردم.و خلاصه هر چی خونده بودمو دیده بودم روش پیاده کردم وبعد از ساعتی کم کم تبش پایین اومد ومن اصلاً متوجه نشدم که چه وقتی کنار تختش خوابم برد.... چشمامو باز کردم وبه صورتش نگاه کردم هنوز خواب بود.گردنم درد میکرد،به خاطر این بود که من نشسته خوابم برده بود.خواستم از جا بلند شم که چشمتون روز بد نبینه یه احساس بد بهم دست داد.با هزار نذر ونیاز زیرمو نگاه کردم.. واااییییی!!!!! حالا چکار کنم؟؟؟؟ تو چشام پر اشک شد فرش زیرم خیس از خون بود.گندت بزنن دختر!چرا یهویی؟ هیچوقت اینطوری شدید نمیومد روز اولم! تو جام ایستادم،حالا باید چیکار میکردم تنها کاری که به ذهنم میرسید این بود که با تمام قوا بزنم زیر گریه.اما نه ! باید تا قبل از بیدار شدنش اونجا رو تمیز میکردم. یادم اومد که مامان تو وسایل بهداشتیم شامپو فرش هم خریده بود.سریع دوییدم توی واحدم ویه خورده شامپو با آب قاطی کردم ویه اسفنج برداشتم وبعد از عوض کردن شلوارم دوباره به واحد پارسا برگشتم،اما دیر شده بود،پارسا توی جاش نشسته بود وبه خون روی فرش خیره شده بود سرشو بالا آورد ویه نگاه به من که مثل مجسمه خشک شده بودم انداخت وبا انگشت به لکه اشاره کرد: این چیه؟!چی میگفتم؟ با صدای لرزون سلام کردم وجلوش روی زمین نشستم.ترجیح دادم جوابشو ندم وخودم رو به نشنیدن بزنم. شروع کردم به تمیز کردن.خدارو شکر چون لکه تازه بود سریع پاک شد.خواستم از جام بلند شم که با صداش متوقف شدم: نمیخوای بگی چجوری اومدی اینجا! بدون اینکه سرمو برگردونم گفتم: حالتون خوب نبودخواستم دوباره برم که با پررویی تمام گفت: اما این جواب سوال من نبود! ابروهامو دادم بالا وبرگشتم ونگاه گذرایی بهش انداختم ودر حالی که کلید رو از تو قفل در میاوردم وبهش نشون میدادم گفتم: با این.فوری پرسید: کلید اتاق منو از کجا داری؟چه پررو!!!!!! دندونامو به هم فشار دادم:کلید اتاق خودمه که متاسفانه به اتاق شما هم میخوره. وبا کمی مکث ادامه دادم: خوشحال میشم اگه قفل درتونو عوض کنید.در ضمن ببخشید که بی اجازه پا به حریم همایونیتون گذاشتمبا خونسردی در جوابم گفت: من مشکلی با قفل ندارم البته اگر کسی بی اجازه وارد نشه!شما هم اگه ناراحتین میتونین قفل در اتاق خودتونو عوض کنید در ضمن منت سر من نذارید من ازتون نخواستم که کمکم کنید.نگاه سرزنش باری بهش انداختم و وارد اتاق خودم شدم.در رو که بستم در حالی که به خودم غرغر میکردم آماده هم میشدم که برم از سوپر مارکت سرکوچه برای خودم لوازم بهداشتی بخرم.دست آخر هم رو به دیوار دهن کجی کردمو از خونه خارج شدم.اونقدر از این خودشیرینی خودم عصبانی بودم که حد نداشت.سر کار نرفتم و تمام بعد از ظهر هم از درد کمر وپهلو به خودم پیچیدم و ساعت چهار طبق قراری که با گلاره داشتم از خونه خارج شدم.ازش خواسته بودم که باهام بیاد بیرون با هم دور بزنیم ولی هدفم بردنش به دکتر بود.البته من قصد نداشتم ببرمش به این زودی ولی با اصرار های طاهره مجبور شدم. ساعت شش نوبت دکتر داشتیم.یه خورده با هم قدم زدیم ویه کم تو فروشگاه نزدیک مطب چرخ زدیم وساعت یک ربع به شش بود که دستشو گرفتم وبه سمت مطب بردم.توی همون چند قدمی که داشتیم نزدیک مطب میشدیم رو به گلاره گفتم: میتونم یه خواهشی بکنم؟گلاره یه لبخند نمکی زد تو جون بخواه آبجی جوندستشو تو دستم فشار دادم: جونت واسه خودت.ولی هر چی بخوام انجام میدی؟صورتشو نزدیکم کرد: هرچی باشهجلوی مطب رسیدیم تابلو رو بهش نشون دادم: با من میای؟یه نگاه به تابلو انداخت وپقی زد زیر خنده: الحمدلله دیوونه شدی!این فکر میکرد واسه خودم میگم.لبخندی زدم: کی میگه هر کی بره پیش روانپزشک دیوونه اس؟هنوز داشت میخندید وقتی قیافه مصمم من رو دید شصتش خبردار شد نیتم چیه.توی جاش ایستاد وبهم نگاه کرد: تو هم فکر میکنی من مریضم؟!سریع دستمو تکون دادم: نه!! من فقط میخوام کمکمی کرده باشم.اگر تو نخوای ودوست نداشته باشی اصراری ندارم.دستشو گرفتم ومثلا عزم رفتن کردم اما اون تکون نخورد،برگشتم وبهش نگاه کردم،سرش پایین بود: اگه تو این طوری میخوای من هم حرفی ندارمسریع صورتشو بوسیدمو با هم وارد ساختمون شدیم.5 دقیقه بیشتر ننشسته بودیم که منشی گلاره رو داخل فرستاد.بعد از نیم ساعتی گلاره بیرون اومد.دکتر گفته بود باید چند جلسه دیگه هم بیاد منشی نوبت هامونو زد وبرای گلاره پرونده تشکیل داد ودوتایی خارج شدیم.اولش یه خورده گرفته بود اما بعد از بس که سربه سرش گذاشتم به راه اومد ولحظات آخر با خنده ازم جدا شد.فصل 16 :احساس کردم از توی هال صدا میاد.آروم چشامو باز کردمو یه شال روی دوشم انداختم و بی صدا از تخت پایین اومدم وبه سمت هال سرازیر شدم.در نهایت ناباوری پارسا رو دیدم که داره توی هال نماز میخونه.تو جام خشک شدم وبهش زل زدم.سلامشو که داد مُهرشو برداشت وبه طرفم اومد.خودمو عقب کشیدم که باعث شد لبخند کجی تحویلم بده واز کنارم رد شد وبه طرف در حیاط باریک پشت رفت.لبهامو باز کردم وبا تعجب گفتم: ببخشید!!!!! (یعنی که اینجا چه کار میکنید این موقع صبح!)رو پاشنه چرخید وبهم خیره شد: واحد خودم با کفش خیس رفته بودم روی فرش هال.اتاق اونوری هم فرش نداره.اتاق خواب هم که شما زحمتشو کشیدی، نمیخواستم نمازم قضا شهآره جون خودت!نه که هر روز صبح نمازتو سروقت میخونی؟ کو؟ ما که صدایی نمیشنویم.البته اینا رو توی دلم گفتم.در رو که باز کرد توی جاش ایستاد از روی سرشونه نگاهی به پشت یعنی داخل انداخت وآروم گفت: بابت دیشب ممنون.صبح باهاتون بد صحبت کردم، معذرت میخوامزیر لب گفتم: مطمئنی که بابت چیز دیگه ای نباید معذرت خواهی کنی؟روشو به سمتم کرد و یه ابروشو بالا داد وسرتاپامو نگاه کرد: اگر منظورتون ورود بی اجازه اس یا نه اصلاً منظورتون کلاً وروده باید خدمتتون عرض کنم که تا وقتی که اونجا نتونم نماز بخونم این وضع ادامه دارهوبی هیچ جوابی خارج شد.روی تخت نشستم .باید یه فکری به حال در میکردم.من و باش که شب خواستگاری فکر میکردم پارسا لاله واصلاً بلد نیست حرف بزنه.اما اینی که حالا میبینم خیلی پررو تر از این حرفهاست.صبح از رفتنش مطمئن شدم وبه محض اینکه از طبقه بالا صدا اومد وحس کردم ریحانه خانوم بیداره رفتم بیرون وصداش کردم.بعد از چند دقیقه بیرون اومد واز روی ایوان به سمت من خم شد.کمی با هم احوال پرسی کردیم که البته اون به زور جواب میداد بعد بحثو پیش کشیدم که: ریحانه خانوم ببخشید میشه قفل در اتاق منو که به حیاط پشت راه داره عوض کنین؟چپکی نگام کرد: به این زودی زدی خرابش کردی؟(بدون اینکه واسته جواب بدم خودش ادامه داد)نه دختر جون خودت باید تعمیر کنی.-خرابش نکردم.ولی باشه خودم عوض میکنم.فقط میخواستم اجازه بگیرمخواستم برگردم داخل که صدام کرد: اگه خراب نشده واسه چی میخوای عوض کنی؟ندونسته پروندم: آخه قفلش با واحد آقای طاهری یکیهابروهاشو بالا انداخت وبا تعجب گفت: تو از کجا میدونی!وای حالا یکی بیاد اینو جمعش کنه! واقعاً چه جوابی داشتم بدم؟ همینطوری درمونده نگاش کردم.یهو زد زیر خنده: فکر اینجاشو نکرده بودی نه! دست بالا دست بسیاره خانومممتوجه منظورش نشدم ابروهامو تو هم کشیدم ونگاش کردم واون ادامه داد: اگه خواست بازم کاری کنه کافیه جیغ بکشی من و آقا رضا سه سوته پایینیم.تازه دوزاریم افتاد.چه افکار راحتی داشت این!!! با تعجب گفتم: چی میگین ریحانه خانوم؟ اون نیومد که ! من رفتمباز گند زدم.ابروهاشو بالا داد وبازم خندید: برات دختر وپسر فرقی نداره نه!!!خداییش خیلی کنترل کردم خودمو که جواب ندم.همینطور واستادم نگاش کنم که ببینم کی خندیدنش تموم میشه! بعد از چند دقیقه که یه خورده آروم شد با خونسردی گفت: نه عزیز، قفل در رو نمیخواد عوض کنی.چون شاید بعداً بخوام دو واحدو یکی کنم دیگه چهل قفل نشه.با دلخوری گفتم: شما که گفتین میتونم عوض کنم!-من گفتم قفلی رو که خراب کردی تعمیرش کن.نه اینکه عوضش کنی!-پس اگه شما یه شب نباشین چی؟-اولاً که ما هیچ جا نداریم بریم .دوماً خودت گفتی تو اونجا رفتی پس اگه تو با اون کار نداشته باشی اون کاری ندارهبعد هم خداحافظی کرد وسریع پرید تو.اینم از فکر اساسی که گفته بودم.خب قفل رو هم که نباید عوض کنم.اصلاً یکی نبود به من بگه پارسا با تو چه کار داره.اون حتی چشم دیدن من رو هم نداشت چه برسه به این که....استغفرالله..اومدم داخل هنوز درو نبسته بودم که ریحانه خانوم صدام کرد ومجبور شدم دوباره بیام بیرون:بله کارم داشتین؟خیلی خونسرد گفت: راستی من وآقا رضا چند روزی میخوایم بریم با لیلا خونه خواهرم، میخواستم بگم از امشب که داریم میریم این چند روزه حواستون به بالا هم باشهدهنم از تعجب تا جایی که میتونست باز شده بود با تمام قوا گفتم: جان!!! شما که گفتین جایی ندارین برین!ابروهاشو داد بالا: دیگه اونقدرها هم که بی کس وکار نیستیم-نه منظورم این بود که پس من چیکار کنم؟-دیگه خود دانی فقط قفل درو عوض نکنوباز رفت داخل.این دیگه کی بود؟! من هم داخل اومدم.میدونستم که 5شنبه بود وپارسا تا شنبه نمیومد بنابراین خودم باید این دو شب رو خونه تنها باشم.تا غروب خونه رو مرتب کردم وکمی درس خوندم .ساعت از هفت گذشته بود که حوله ام رو برداشتم برم حموم .در همین حین ریحانه خانوم صدام کرد ورفتم بیرون وبعد از اینکه شماره موبایلمو ازم گرفت ازش خداحافظی کردم ورفتم حموم.... طبق عادت حوله ام رو دورم پیچیدم واز حموم دراومدم،چون درحموم به اتاق خواب متصل بود ابتدا وارد اتاق خواب شدم.خیلی ریلکس حوله رو از دورم باز کردم ومشغول خشک کردن بدن وموهای سرم شدم.نمیدونم چرا یهو سرمو به طرف هال برگردوندم.پارسا هم که سلام نمازش رو داشت میداد همزمان با من سرشو به طرفم کرد.واسه ثانیه ای دوتایی هاج وواج همدیگه رو نگاه کردیم.یهو یه جیغ بنفشِ خفن کشیدم: روتو کن اونور....! سریع نگاهشو گرفت منم که مونده بودم چیکار کنم پریدم رو تخت وپتو رو کشیدم روم.بعد از چند دقیقه که قشنگ خیس عرق شدم. صدای بسته شدن در هال رو شنیدم ومعلوم بود که از اون در خارج شده. این کِی اومده ؟ اصلاً مگه امروز 5شنبه نیست واسه چی اومده خونه؟در همون حین که پتو رو دورم پیچیده بودم از جام بلند شدم وکشون کشون اومدم توی هال که دوباره به در هال ضربه خورد.با عصبانیت گفتم: باز چیه؟پارسا با صدایی که معلوم نبود از کجاش در میاد گفت: شرمنده من کلید ندارم.در اینور قفلهبا حرص گفتم:بیا از اینور برو.دوباره پریدم رو تخت وپتو رو کشیدم روم.صدای پاشو شنیدم که داشت از تو اتاقم رد میشد در آخرین لحظات گفت: معذرت...میون حرفش پریدم: فقط برووصدای بسته شدن در رو شنیدم.سرمو بیرون آوردم ومطمئن شدم که رفته سریع از جام بلند شدم وتند تند لباسهامو پوشیدم.سرم درد گرفته بود،برای خودم کافی میکس درست کردم وضمن اینکه زیر لب داشتم بهش فحش میدادم خوردم.زیر لب طوری که میخواستم پارسا بشنوه گفتم:پسره ی پررو لااقل یه یالله بگو..از اون ور صداش اومد:گفتم! شما حموم بودین نشنیدین.دندونامو چنان با حرص به هم فشار دادم که فکم درد گرفت:خیلی خب حالا..!باز بگو که مقصر خودتی که فرشو نجس کردی! صدامو بلندتر کردم: باشه آقا جون.همین فردا یه کارگر میارم فرشو میشورم .خوبه!فوری جواب داد: لازم نکرده.هوا رطوبت داره فرش خوب خشک نمیشه اتاق تا یه هفته بو گند میگیره!دستمو به صورت مشت شده جلوی دهنم گرفتم: اِ..اِ...عجب رویی داره ها.نمیخوای بگی که قصد داری همچنان به رفت وآمدت ادامه بدی؟خیلی ریلکس گفت: از این به بعد اول صداتو میشنوم بعد میام تو.شما هم سعی کن تو خونه با وضع بهتری بگردی! درست نیست وقتی تو خونه تنهایین.دیدم بخوام ادامه بدم تا فردا صبح چونه میزنه.بیخیال شدم وبا گفتن یه باشه اونم با لحن غضبناک مسئله رو فیصله دادم. ساعت از ده شب گذشته بود که مامانم تماس گرفت این بار انگار به جای مامان کالبد بدون روحی با من صحبت میکرد: سلام.خوبی مادر!دلم نمیدونم چرا هوری ریخت :سلام مامان.خوبی؟-آره.توچطوری چه کارا میکنی؟-منم خوبم.(طاقت نیاوردم وپرسیدم) مامان طوری شده؟-نه اینجا همه چی امنو امانه.امروز خالت زنگ زد وبا هم آشتی کردیمطبیعتاً باید خوشحال میشدم اما استرس نمیذاشت.با سردی گفتم:جدی!! خداروشکر چی میگفت؟صدای مامان لرزید انگار دوست نداشته باشه حرفی رو بزنه اما مجبور بود.با کمی مِن ومن جواب داد: میخوان آخر هفته برن واسه علی خواستگاریانگار یکی یه ظرف آب جوش روی سرم خالی کرد بغض به گلوم چنگ انداخت ولی به سختی خودمو کنترل کردم که چندان هم موفق نبودم: اِ...! به سلامتی کی هست؟مامان که لحن غمگین منو شنید گفت: غریبه است.خودتو ناراحت نکنیا.ارزشتو نداشت.به گریه افتادم: ناراحت نمیشم.من خوشبختیشو میخواممادرم هم به گریه افتاد: الهی برات بمیرم مادر...وتلفن رو قطع کرد.وسط هال نشستم وصورتم رو روی فرش گذاشتم وبی صدا تو خلوت خودم اشک ریختم،دلم داشت میترکید،مامان با این خبر آب پاکی رو ریخت رو دستم که یعنی علی واسه همیشه از دستام رفت...از جام بلند شدم وبا یه سردرد عجیب به تخت خوابم پناه بردم واونقدر گریه کردم تا خوابم برد.....خواب میدیدم مراسم عروسی علیه.دوباره داشت لبخند میزد وهمه خوشحال بودند، من دستم از همه چی کوتاه بود همه سرزنش بار به من نگاه میکردند ومنو با انگشت نشونم میدادن.من همه اش گریه میکردم،نفسم بالا نمی اومد...با تکونی که به دستم اومد چشمامو باز کردم.پارسا کنار تختم نشسته بود.گلوم درد میکرد،خیلی...چشمهام میسوخت.درمونده نگاهش کردم.آروم صورتشو نزدیکم کرد:حالت خوبه؟یهو منفجر شدم وبا صدای بلند شروع کردم به گریه کردن.طفلک ترسید کمی خودشو عقب کشید.بعد که دید من دارم بی وقفه همینطور ناله میکنم از جاش بلند شد وکنارم روی تخت نشست: اتفاقی افتاده؟صورتمو توی بالش فرو کردم: نه...نهنوازش دستی رو روی موهام حس کردم.در حالی که هنوز داشتم گریه میکردم رومو به طرفش برگردوندم.یه لبخند کمرنگ تحویلم داد: غصه نخور.هرچی که هست درست میشه به خدا توکل کن.احتیاج داشتم.به محبت احتیاج داشتم.ناخودآگاه به طرفش خزیدمو خودمو انداختم توی بغلش .اولش واکنشی نشون نداد اما بعد از چند لحظه آروم دستشو روی موهام کشید و شروع کرد به دلداری دادنم.چند دقیقه که گذشت واز شدت گریه ام کم شد،احساس کردم سینه اش داره میلرزه انگار که داشت میخندید.سرمو بلند کردمو بهش نگاه کردم،یه لبخند شیطون روی لبهاش نشسته بود که وقتی دید دارم نگاهش میکنم پررنگ تر شد وآروم گفت: اگه تو دختر گذاشتی من امشب حموم واجب نشم!!سریع خودمو از بغلش بیرون کشیدم واشکامو پاک کردمو گفتم: واستا ببینم! مگه قرار نبود تا صدای منو نشنیدی نیای اینجا!در حالی که از جاش بلند میشد وهنوز داشت میخندید گفت: باشه از سری بعد.الان که نماز صبحمو خوندم. تو هم پاشو نمازتو بخون بعد بخواب تا دیگه کابوس نبینیچپ چپ نگاش کردم که خودش حساب کار دستش اومد ودرحالی که سعی میکرد لبخند شیطانیشو پنهون کنه گفت:آهان یادم نبود! اصلاً هرکاری دوست داشتی بکنوبعد به طرف در رفت.زیر لب گفتم: ممنوناونهم آهسته جواب داد: خواهش میکنماز جام بلند شدم ویه لیوان آب خوردم وبعد با یه آرامش عجیبی که خودم هم تعجب کردم از کجا اومد به یه خواب عمیق وشیرین رفتم.....صدای تق تق در باعث شد سرمو از تو جزوه ام بیرون بیارم: بله؟-منم.میشه بیام داخل؟یه نگاه به تیپم انداختم،قد بلوزم بلند بود،خوبه.روی سرم رو هم نپوشوندم،دیگه پارسا اون چه که نباید رو دیده بود... جواب دادم: بفرمادر رو باز کرد واومد داخل یه سلام کوتاه کرد وبه سمت هال رفت و به نماز ایستاد.همین طوری بهش زل زدم، من واقعاً لذت میبرم میبینم جوونها به نمازشون اهمیت میدن.. پوزخندی زدم، من واقعاًچطوردلم اومد یه همچین کِیسی رو ول کنم و به علی جواب بله بدم؟ این کجا علی کجا! پارسا راحت ده سانت از علی بلند تر بود،علی توپُر بود یا تقریباً میشد گفت چاق بود اما پارسا استیل درست و ورزشکاری چهار شونه،کلاً پارسا سر بود.خدایا من چرا داشتم علی رو با پارسا مقایسه میکردم؟! به خودم که نمیتونستم دروغ بگم، من علی رو با همه بی ریختیش دوست داشتم وحالا بعد از شنیدن خبر دیشب قلبم گرفته بود.احساس میکردم علی غرور وعشقی که از بچگی توی وجودم پرورونده بودم رو زیر پاش له کرده.با صدای پارسا به خودم اومدم: قصد داری همینطور بشینی اونجا و تا فردا نگام کنی؟از اینکه متوجه شده نگاش کردم جا خوردم وشرمنده سر به زیر انداختم.با جمله بعدیش با پاشنه رفت رو اعصابم: نمیخوای نماز بخونی؟آتیشی بهش زل زدم: میشه اینقدر گیر به نماز خوندن من ندی؟ کافر که نیستم!خودم میفهمم.دستشو به نشونه تسلیم بالا آورد: ببخشید.ببخشیدخوبه میدونست وضعیتم قرمزه،وسریع بلند شد ونماز بعدیشو شروع کرد.سرمو دوباره تو جزوه هام بردم ومثلاً وانمود کردم دارم درس میخونم ولی زیر چشمی حواسم به پارسا بود.از جاش بلند شد وبه سمت اتاقم اومد خودمو با جزوه مشغول کردم.که صداشو شنیدم: بیخودی اون دفتر وکتابو عذاب نده.خنده ام گرفت.سرمو بالا آوردم داشت به طرف در میرفت،یهویی نمیدونم چرا بی دلیل شاید هم از سرخود شیرینی پروندم: آقا پارسا ناهار خوردین؟انگاری مطمئن بودم الان میگه آره ومیره ومیذاره به حساب مودب بودنم که تعارف زدم اما در کمال ناباوری توجاش برگشت ودر حالی که چشماش از خوشحالی برق میزد گفت: نه..نخوردم..چی داری ناهار؟بعد با بینیش عمیق ،نفسشو داخل کشید: بوهای خوب خوبی که میاد مارو داشت از نماز غافل میکرد.وهمینطوری به طرف آشپزخونه سرازیر شد.عجب غلطی کردما! به قول مامانم بسوزه زبونی که بی موقع باز میشه.از جام بلند شدم ودنبالش رفتم، توی چهارچوب در آشپزخونه ایستادمو نگاش کردم.سرشو تو قابلمه ماکارونی فرو کرده بود. ناخودآگاه لبخند زدم،یهو به سمتم برگشت وبا یه لبخند ژکوند گفت: من موندم پیشت، خوشحالی؟!خنده ام وا رفت.سریع خودمو جمع کردم: پاشو برو واحد خودت،دم کشید برات میارم.لب ولوچه اش آویزون شد: اِ..ضد حال!!خب نگو خوشحال شدی یا نه؟یهو پررو شدم: من ناهار الکی به کسی نمیدم.سفره با توچشماشو نازک کرد وبهم خیره شد.منم بیخیال اومدم وتوی هال نشستم،چرا یهویی باهاش صمیمی شدم؟ واحد خودت.تو!!سرو صدایی راه انداخت که نگو! یکی نمیدونست فکر میکرد میخواد واسه یه لشکر سفره پهن کنه حالا خوبه نهایتاً دوتا بشقاب وچنگال بیاره ولیوان.که همه اش هم توی جاظرفی بود.از جام بلند شدم ورفتم کمکش ودودقیقه ای سفره رو پهن کردیم.پرید از واحد خودش نوشابه هم آورد.خداییش نیم ساعتی که پیشم بود کلاً غمم رو فراموش کردم وپابه پاش با همه ی تیکه هاش خندیدم.دست آخر هم رفت پای ظرف شویی ایستاد وهر چی گفتم نمیخواد خودم میشورم قبول نکرد وگفت: بذار این دو تا تیکه رو هم بشوریم که بعداً نگی اومد اینجا ناهارمم خورد ظرفهاشم گذاشت و رفت!خدارو شکر ریحانه خانوم نبود واِلا خدا میدونست در موردم چه فکرایی میکرد! بعد از ناهار طبق عادت یه خورده میوه شستم وکنار هم نشستیم ومشغول خوردن شدیم یهویی در حین خندیدن گفت: اگه مادرم بفهمه من اینجا نزدیک شمام!!وباز خندید.لبهامو جمع کردم: دیگه حرفی از من نمیزنه؟به چشمام زل زد: اگه نفرین کردنشو فاکتور بگیریم، نهدلم گرفت وقیافه ام کلاً گند شد وبا صدای آرومی گفتم: تو رو خدا بهش بگو بیخیال من بشه.به اندازه کافی مشکل دار شدم بعد از اون قضیهچشماشو ریز کرد: بعد از کدوم قضیه؟از سوال ناگهانیش جا خوردم.یعنی خبر نداشت که نامزدیم مالیده شده رفته پی کارش؟ سرمو پایین انداخته بودم. خودش دنباله حرفشو گرفت: میتونم یه خورده صمیمی تر حرف بزنم؟بهش نگاه کردم که گفت: من دوست نداشتم چنین اتفاقی براتون بیافته.شاید وقتی مامان گفت نظرت تغییر کرده به غرورم برخورد ولی من وابستگی نداشتم که بخوام ناراحت بشمو چه میدونم از خودم خل بازی در بیامپس خبر داشت.ادامه داد: مریم خانوم من شوخی کردم.من نمیدونم سر چه قضیه ای ..خیلی عذر میخوام..نمیدونم سر چه قضیه ای نامزدیتون به هم خورد ولی از مادر من به دل نگیرید اون آدمی نیست که از ته دل کسیو نفرین کنه.در حالی که سرم پایین بود گفتم: به خاطر گلاره بود که به هم خورد-بله؟دوباره حرفمو تکرار کردم.ابروهاشو بالا برد: گلاره با نامزدتون...! سریع حرفشو قطع کردم: نه..جلوی همه جوری وانمود کرد که همه... خودتون که در جریان مشکل گلاره هستین!سرشو به معنی آره تکون داد وبا لحن ترحم انگیزی گفت: چقدر بد!!!هردو ساکت شدیم.بعد، من بعد از کلی سبک سنگین کردن با خودم ،پرسیدم:میشه یه سوال بپرسم؟لبخند زد: اگه زیاد خصوصی نباشه در خدمتم.از این حرفش سرخ وسفید شدم.آخه من چه سوال خصوصی از تو دارم بپرسم؟!! بعد پرسیدم:شب خواستگاری نهایی مادرتون گفت شما عزایی هستین وهمه اش دو سه ماه از فوت رفیقتون میگذشت .البته بذارین به حساب کنجکاویا! شما که میگی حسی نسبت به من نداشتین چرا وانستادین حداقل یه مدت بیشتری بگذره بعد بیاین.لبخندی زد: اون سرو وضع شاید اولش واقعاً به خاطر رفیقم بود اما بعدش شد وسیله ای واسه حفظ ظاهر ودوست داشتم زود ازدواج کنم چون باید خودمو به یکی ثابت میکردم. وبعد ساکت شد.داشتم از فضولی میمردم واسه سوالی که داشت مورمورم میکرد که نمیدونستم بپرسم یا نه.بالاخره دلو زدم به دریا وپرسیدم: میخواستین خودتونو به نگار ثابت کنین؟این جمله رو خیلی آروم گفتم وزرتی هم پشیمون شدم.از حرفم جا خورد وزل زد تو چشام شاید توقع نداشت که از نگار چیزی بدونم. قشنگ خودشو زد به کوچه علی چپ تو جاش بلند شد وبا یه لبخند مصنوعی گفت: بابت ناهار ممنون خیلی چسبید.من دیگه برم که زیادی مزاحم شدم وبه طرف در رفت..منم ضایع شده خداحافظی کردم واون رفت.بیا !! همینو میخواستی که بزنه سه کُنَدِت!پیشدستی ها رو جمع کردم وبا افکاری که نمیتونستم به هیچ عنوان متمرکز کنم شروع کردم به درس خوندن.فصل 17:از در وارد شدم وبه کامیار سلام کردم،ضمن جواب سلام دادن به جعبه شیرینی روی میزش اشاره کرد.در حالی که داشتم از جعبه شیرینی برمیداشتم پرسیدم: به چه مناسبت؟لبخند مرموزی زد: کم شدن شر مزاحمدستم روی شیرینی موند: متوجه نشدم!امیر در حالی که تو دهنش پر بود ولپهاش تا حد ممکن باد کرده بود از اتاق خارج شد وبه سختی گفت: شرمنده من همیشه باقی ام.وبا همون دهن پر سعی کرد به من لبخند بزنه وبا علامت سر سلام کرد.کامیار خندید: بردارین خانوم کرامتی تا از دستتون نرفته.شیرینی مال دومادیه امیره.بخورین که این شیرینی خوردن دارهخندیدم ویه دونه برداشتم وبه سمت اتاق رفتم.پویا توجاش نیم خیز شد وسلام کرد.من هم سلام کردم وتبریک گفتم، قیافه اش در حالی که سعی داشت خوشحال باشه نشون دهنده یه غم سنگین بود.همین طور که بهش نگاه میکردم داشتم علت ناراحتیش رو هم که صد در صد مربوط میشد به باباش رو با خودم بررسی میکردم. بی دلیل یاد پارسا افتادم که دیروز غروب از همون پشت دیوار گفت داره میره بیرون وشب دیروقت برمیگرده ونماز صبح هم نیومد بخونه،یعنی از اینکه من درمورد نگار پرسیده بودم ناراحت شده بود!!! شونه هامو بالا انداختم وتو دلم گفتم: ناراحت شه به جهنم. گوشیم زنگ خورد، اسم گلاره روی صفحه خودنمایی میکرد.جواب دادم: بله؟-به!! احوال مریم جونِ خودم.چطوری؟لبخندی زدم: سلام عزیزم خوبی؟متوجه شدم که پویا داره زیر چشمی بهم نگاه میکنه،ادامه دادم: چه عجب یادی از ما کردی؟-نه که تو راه به راه به ما زنگ میزنی؟ریز خندیدم: لوس نکن خودتو.چه خبر؟پویا قید زیر چشمی نگاه کردنو زده بود ومستقیم زل زده بود بهم.گلاره با لوس بازی گفت: از اون جایی که خودت علاقه شدیدی به طی شدن دوره درمان من داری خواستم یاد آوری کنم که امروز ساعت چهار نوبت دارم.اصلاً به کل یادم رفته بود.لبخندی زدم: حتماً میام عزیزم.ساعت یه ربع به چهار جلو همون پاساژهاز هم که خداحافظی کردیم با یه لبخند پهن به پویا نگاه کردم.با خودم گفتم اینم کم فضول نیستا! اسم پارسا بد در رفته. اون هم لبخندی زد ودوباره مشغول کارش شد.اون روز بیشتر سرگرم کار بودیم وهر از گاهی از دست شوخی ها ومتلک های امیر میخندیدیم.دست آخر هم امیر وپویا همه رو برای سه شنبه شب بابت جشن نامزدی امیر دعوت کردن و از برق چشمهای امیر وقتی که رو بهم گفت: خانوم کرامتی حتماً بیاین.ما منتظریم! هم هیچی نفهمیدم.ساعت یک ونیم بود که از همه خداحافظی کردم وراه افتادم.بعد از خوردن ناهار ویه دوش سرپایی، تند تند آماده شدم وبه طرف مطب به راه افتادم. با دیدن گلاره همو در آغوش کشیدیم واز پله ها بالا رفتیم.اون روز که دربه در دنبالش میگشتم تا بکشکمش هیچ با خودم فکر نمیکردم که یه روزی دوباره باهاش صمیمی بشم.یک ساعتی بیرون روی راحتی نشسته بودم که گلاره اومد بیرون وبهم گفت پاشم برم تو دکتر میخواد باهام صحبت کنه،خودش بیرون نشست.از در که داخل شدم آقای دکتر که مرد میان سالی بود از جاش بلند شد وبه گرمی باهام احوال پرسی کرد انگار که چند ساله منو میشناسه........با صدای بوق وحشتناک ماشین سه متر از جا پریدم.مردی که پشت فرمون بود نیم تنه اش رو از ماشین بیرون انداخته بود وبا لحن طلبکارانه ای گفت: مگه داری توی خیابونای پاریس قدم میزنی؟بوق ممتد ماشین های پشت سر باعث شد حرکت کنه وبره.من مثل مسخ شده ها خودم رو به پیاده رو رسوندم. چشام از زور گریه داشت ذُق ذق میکرد.حرفهای دکتر داشت آتیشم میداد.از طرفی خوشحال بودم بابت گلاره،چون دکتر میگفت که همجنس گراییش بابت ترسش از جنس مخالفه ودلیلش هم میتونه یه شوک باشه وچون نمیتونه میلش به رابطه جنسی رو سرکوب کنه رو آورده به همجنس بازی، اما فکر به مابقی حرفهاش داغونم کرد،نمیدونم چرا گلاره اتفاق بین من وخودش رو برای دکتر توضیح داده بود ودکتر هم در حال بررسی این اتفاق بود که چرا گلاره بین اون همه دوست با من این کارو کرده.حرفهاش ویادآوری خاطرات راهنماییم مثل پتک تو سرم میکوبید.بغضم دوباره شکست برام مهم نبود که دیگران چجوری دارن بهم نگاه میکنن برام مهم گلاره بود،مقصر من بودم که گلاره این شکلی شده از اولش کِرم از من بود.گریه ام تمومی نداشت یاد حرفهای محبوبه خانوم معلم قرآن مسجدمون افتادم که هیچ وقت حرفهاشو جدی نمیگرفتم، اون موقع با خودم فکر میکردم عقل کُلم،اما حالا میفهمم من فقط یه بچه کودن بودم که با حماقت خودم آینده گلاره رو خراب کردم.به ساعتم نگاه کردم ساعت هشت بود ونزدیک سه چهار ساعت بود که من گریون وبی هدف توی خیابونها قدم میزدم.سر کوچه از ساندویچی دوتا ساندویچ ویه نوشابه خانواده گرفتم.اونقدر گشنه ام بود که اگه ده تا دیگه هم میگرفتم میتونستم بخورم ولی دوتا بیشتر نگرفتم.احساس میکردم اشکهای خشک شده ام باعث میشه پوست صورتم کش بیاد.توی حیاط که داخل شدم رفتم سر شیر آبخوری وصورتم رو شستم و وارد خونه شدم.از دیدن پارسا در حال نماز اونم توی خونه ام یه لبخند بی رمق زدم وسریع خودم رو جمع وجور کردم.وسایلهارو توی آشپز خونه گذاشتم وبه سمت اتاقم رفتم. دیگه قشنگ واسه خودش میومد ومیرفت وبا خودش فکر نمیکرد بابا من یه دختر مجردم درست نیست این رفت وآمد. دوباره فکر های گذشته به مغزم هجوم آورد.تازه به سن بلوغ رسیده بودم وتو اوج شهوت بودم با دیدن عکس های سکسی آب از لب ولوچه ام آویزون میشد.فقط من اینطور نبودم خیلی از بچه ها مثل من بودن.با صدای پارسا سرمو برگردوندم که سلام میکرد.من هم سلام سردی کردم ومانتو ومقنعه ام رو در آوردم.جورابم رو هم از پام در آوردم ورفتم توی دستشویی دست وپام رو شستم واومدم بیرون مشغول خوندن نماز بعدیش شده بود.سفره کوچکم رو پشت سرش پهن کردمو ساندویچ ونوشابه ودوتا لیوان رو گذاشتم روی سفره وخودم هم کنارش منتظر نشستم که نمازش تموم بشه. دوباره رفتم توی فکر سال سوم راهنمایی..اون موقع ها میدیدم بعضی بچه ها که هیکلاشون درشت تر بود پشت حیاط مدرسه یه کارایی میکردن،من هم نگاهشون میکردم دوست داشتم من هم تجربه کنم اما نه با اونا.چون هیکلاشون از من درشت تر بود وممکن بود بهم آسیب بزنن.رویا تو راهنمایی تو مدرسه ما نبود ومن با گلاره دوست بودم ویه دختر دیگه به اسم بیتا.من وبیتا همیشه اون دخترها رو دید میزدیم اما گلاره نسبت بهشون بی توجه بود.یه روز زنگ ورزش بود و همه بچه ها توی حیاط بودن من وبیتا از فرصت استفاده کردیم ورفتیم توی کلاس که هیچکس نبود.-چیزی شده؟تکون خوردم وبه پارسا که حالا رو به من نشسته بود نگاه کردم وسرمو به معنی نه به چپ وراست تکون دادم وبلافاصله گفتم: بفرما شامیه نگاه به ساندویچا کرد وبا یه اخم کمرنگ گفت: واسه چی برای من خریدی؟میخواستم بگم برای خودم خریدم نه تو ،ولی جواب دادم: تنهایی بهم نمیچسبه!خداروشکر اهل تعارف کردن نبود واومد جلو.اونقدر ذهنم درگیر بود که متوجه نبودم اخم کردم...گلاره سر رسید ومچ منو بیتا رو گرفت.من نزدیک بود بزنم زیر گریه با اینکه خودم از بیتا خواستم با هم باشیم ولی دوست نداشتم گلاره من و بیتا رو باهم ببینه،باز جای شکرش باقی بود به خاطر ترس از ناظم ومعلمو بچه ها لباسامونو در نیاورده بودیم.بیتا به سمت گلاره رفت و صورتش رو نزدیک گلاره کرد،گلاره خودشو عقب کشید،بیتا به من چشمکی زد ومنم مطلبو گرفتمو به سمتشون رفتمو از پشت گلاره رو بغل کردمو بیتا دوباره صورتشو نزدیک گلاره کرد وتقلاهای گلاره بی فایده بود.من اون موقع هم هیکل گلاره بودم...-چرا نمیخوری؟نگاهی به ساندویچم انداختم که هنوز حتی یه گاز هم نزده بودم.اشتهام پریده بود،هرچی فکر میکردم بیشتر از خودم بدم میاومد.آیا باید اینا رو به دکترش میگفتم؟یا کار خوبی کردم که سکوت کرده بودم! یعنی شوکی که دکتر ازش حرف میزد همین اتفاقای بینمون بود.ولی حالا که فکر میکنم میبینم گلاره نه تنها بدش نیومد بلکه به جمع ما ملحق شد. اگه این پارسا گذاشت من دو دقیقه فکر کنم! با شک پرسید: اتفاقی افتاده؟!چیزی میخوای بگی؟یا خدا حالا پیش خودش چی فکر میکنه؟ واسش ساندویچ خریدم و واستادم تا نمازش تموم بشه و الانم توی فکرم..واویلا!!یه گاز به ساندویچم زدم ویه نگاه به مال اون کردم،پارسا هم هنوز نخورده بود! با تعجب بهش نگاه کردم: تو چرا چیزی نخوردی؟لبخندی زد: گفتی تنهایی نمیچسبه.منم خواستم با تو شروع کنم که بهت بچسبه،در جوابش لبخندی زدم اما خدا میدونه فکرم به کجاها که سرک نکشید..بعد از اون یک سال که اون موقع ها فکر میکردیم چیز طبیعیه بین دخترها وکلی هم از نظر خودمون بهمون خوش گذشت وارد دبیرستان شدیم بیتا نامزد کرد واز ما جدا شد من هم روال زندگی عادیمو در پیش گرفتم اما گلاره شاید کمرنگ تر ولی همچنان به شوخی ها ودست درازی هاش ادامه میداد.خداروشکر که بازیهامون فقط در حد معاشقه بودو کار به جاهای باریک نکشید. گاز بعدیمو به ساندویچ زدم.یاد سیلی که به صورت گلاره اون روز توی ایستگاه اتوبوس زدم افتادم.چونه ام لرزید،من چیکار کرده بودم؟ گرمای اشک رو روی گونه ام حس کردم.وبعدش نگاه خیره پارسا.دهنمو باز کردم که چیزی بگم که همزمان شد با ترکیدن بغضم وزدم زیر گریه.اخم های پارسا توی هم رفت: چیزی شده مریم؟کسی اذیتت کرده؟یهو چشمه اشکم خشک شد.جانننن!!!! مریم!!!! ته دلم قیلی ویلی رفت.همینطور بهش خیره نگاه کردم. اما اون هنوز همون لحن قشنگه رو داشت: با توام! میگم کسی اذیتت کرده؟!وای خدا جون.بهش بگو ادامه نده من جنبه ندارم.سرمو به معنی نه تکون دادم و دوباره یادم افتاد واسه چی میخواستم گریه کنم.سرمو انداختم پایین وبا لحنی شرمنده گفتم: من اذیتش کردم.دوباره بهش نگاه کردم.اخمش عمیقتر شده بود انگار میخواست با نگاش چیزی بهم بگه دست آخر هم طاقت نیاورد، قربونش برم هر چقدر افاده داشت نمیتونست حس کنجکاویشو پنهان کنه: کیو اذیت کردی؟دهنم باز نشده دوباره بسته شد.چی میگفتم؟ همینم مونده بود که پارسا بفهمه جرقه همجنسبازی گلاره رو من زدم اونم 9 سال پیش.همینطوری بهش نگاه کردم.خوب صورتشو وارسی کردم،پوست سبزه روشن.چشمهای مشکی درشت وابروهای پهن با لبهای خوش فرمی که نه درشت بود نه کوچیک از همه بیشتر بینیش توجهمو جلب کرد یه بینی استخونی خوش فرم و مردونه نا خود آگاه بدون توجه به موقعیت گفتم: بینیتو عمل کردی؟اخمهاش کمرنگ شد ویه لبخند گوشه لبش نشست که خیلی جذاب ترش کرد وآهسته گفت: نه! مادر زادی قشنگه.کوه اعتماد به نفس بود.انگار قبل از من زیاد این حرفو شنیده بود.خوبیش این بود که منم بینی خوش فرمی داشتم، لبخندی زدم ومشغول خوردن شدم.اونم دیگه حرفی نزد اما معلوم بود خودشو خیلی نگه داشته چون هرچند دقیقه نگاهم میکرد وتا نگاش میکردم نگاشو میگرفت. بعد از شام هم با یه تشکر خیلی دوستانه خداحافظی کرد ورفت..... آروم صدام کرد.توی جام نشستم وجوابشو دادم.اومد داخل وبا یه سلام کوتاه به سمت هال سرازیر شداومده بود نماز صبح بخونه،خوبه اگر واسه سرک کشیدن به واحد منم که شده بود نمازشو سروقت میخوند.دوباره توی جام دراز کشیدمو خوابیدم.ظهر به محض اینکه از شرکت برگشتم با رویا تماس گرفتم وقضیه دکتر رو براش تعریف کردم البته قسمت افکار وگذشته خودمو سانسور کردم. رویا کلی آرومم کرد وازم تشکر کرد که گلاره رو بخشیدم و خیلی خوشحال شد که دارم کمکش میکنم.شب هم با مامانم تماس گرفتم واین بار به خاطر لحن مهربون مامان بعد از قطع تماس دیگه گریه نکردم.پارسا ونماز خوندنش هنوز پا برجا بود.موقعی که داشت از خونه ام میرفت با لحنی صمیمانه ازم دعوت کرد که فردا شب برم شام خونه اش.اولش کلی تعارف کردم ولی دست آخر قبول کردم. از اینکه میدیدم پارسا پسر فهمیده ایه و ازم کینه ای به دل نگرفته خوشحال بودم.شاید اینطوری عذاب وجدانِ نفرین مادرش منو وِل میکرد....ساعت دوازده ظهر بود.داشتم وسایلم رو جمع میکردم که برم دانشگاه که با صدای پویا مجبور شدم سرمو بالا بیارم: دارین میرین دانشگاه؟این چه سوالی بود!! اون که میدونست.با این حال جواب دادم: بلهیه لبخند پهن زد که شرم نگاهشو که نفهمیدم واسه چیه رو پنهون کنه وگفت : فردا شب میاین؟من نمیدونم چه اصراری اینو امیر داشتن که من برم! حالا انگار من نرم مجلس سر نمیگیره.جواب دادم: اگه طاهره بیاد منم میام.لبخندشو جمع کرد ویه نگاه قدر شناسانه بهم انداخت وگفت: خسته نباشین.منم از جام بلند شدم وتشکر کردم واومدم بیرون .تو سالن از امیر وکامیار که باز در حال بحث کردن بودن خداحافظی کردم وبا طاهره براه افادیم.واسش تعریف کردم که پارسا واسه شام دعوتم کرده خونه کلی ذوق مرگ شد ویه برداشتهایی کرد که خدا میدونه.کلاسم ساعت هفت تموم شد وتا رسیدم خونه نزدیک هشت بود.چراغای واحدش خاموش بود،زهی خیال باطل! اینکه خودش هم نبود! من چه بیخودی خودمو از دیروز آماده یه شام پارسا پز کرده بودم! وارد که شدم یه راست رفتم حموم.همین که در اومدم صدای پارسا منو متوجه خودش کرد: مریم!! مریم خانوم!!!دهنِ باز شدم رو جمع کردمو گفتم: جانم!یا خدا!! این از کجام در اومد؟ ای بمیری مریم با این ابراز احساسات خرکیت! لب پایینمو گاز گرفتم.بعد از چند دقیقه سکوت جوری که انگار تازه حرفش یادش اومده باشه گفت: چیزه...آهان تا یه ربع دیگه منتظرم.میای دیگه؟پس یادش نرفته بود.تازه بوی غذا رو حس کردم.بی اراده لبخند زدم: چه زود پختی؟ تو که خونه نبودی!اَه..اَه..باز ضایع کردم.الان پیش خودش فکر میکنه دختره آمار خونه منو داره.اما ضایعم نکردو جواب داد: من آشپزیم خوب نیست،تازه اش هم دیر از سر کار اومدم وقت نداشتم.رفته بودم از بیرون غذا بگیرماز قضاوت زود هنگامم خجالت کشیدم وگفتم: ما راضی به زحمت نبودیم.تا یه ربع دیگه اون ورم.-چه زحمتی همسایه! من منتظرم.تا میزو میچینم بیانمیدونم به چه علت ولی دوست داشتم به خودم برسم.یه شلوارک برمودای مشکی براق که قدش تا وسط ساق پام بود پام کردم ویه تی شرت جذب سفید هم تنم کردم.با اینکه نسبتناً لاغر بودم اما اندامم بد جور خودشو توی لباسای تنگ نشون میداد.راستی چرا من هیچوقت لباس تنگ نمیپوشیدم؟ البته به غیر از لباسهای مجلسیم.یه آرایش مختصر کردم.موهام رو هم با سشوار خشک کردم وباز گذاشتمش وهمه رو جمع کردم واز روی شونه ام ریختم جلو وروی سینه چپم رو پوشوند.موهام تا کمرم میشد و خرمایی تیره بود که رنگش رو بیشتر توی نور نشون میداد.خودمو توی آینه نگاه کردم از ظاهرم راضی بودم با صدای پارسا که منو فرامیخوند مجبور شدم از آینه دل بکنم گوشیمو برداشتم واز در اتاق پشتی رفتم بیرون.دوتا ضربه به در زدم وبعد از شنیدن صدای پارسا وارد شدم.در حالی که سعی میکردم خنده ام رو از بابت این خاله بازی نگه دارم با صدای نسبتاً بلندی گفتم: صابخونه..سلام..صداش اومد که داشت بهم نزدیک میشد: صابخونه ریحانه خانومه که خدا سایه اش رو بالا سرمون نگه داره..با پایان جمله اش تو چهار چوب در قرار گرفت و واسه ثانیه ای بدون هیچ حس خاصی بهم نگاه کرد.از پایین تا بالا از بالا تا پایین،اخم کمرنگی کرد وسریع خودشو جمع کرد نزدیکم شد و به هم دست دادیم.به سمت آشپزخونه اش هدایتم کرد. گوشیم زنگ خورد.شماره ناشناس بود،اوایل چقدر از دیدن شماره ناشناس ذوق میکردم که شاید علی باشه،الان هم کم خوشحال نشدم اما خودمو کنترل کردم ودر مقابل نگاه پرسشگرانه پارسا جواب دادم: بله؟صدای ریحانه خانوم پیچید توی گوشی: سلام خوبی ؟لبخند بیجونی زدم وبه پارسا با انگشت بالا رو نشون دادم که یعنی ریحانه خانومه بعد انگشتمو جلوی بینیم به نشونه سکوت گرفتم.اونم با سر تایید کرد وبی صدا نگام کرد.ریحانه خانوم سراغ خونه رو گرفت واینکه آیا پارسا به واحدم اومده یا نه واین حرفا واینکه فردا عازمن که برگردن.. ولی من همه حواسم به پارسا بود که بی توجه به من داشت اندامم رو برانداز میکرد وبدجور به گردن وسینه ام خیره میشد.گلومو صاف کردم که باعث شد به صورتم نگاه کنه منم یه اخم فضایی تحویلش دادم که خودش حساب کار دستش اومد و ازم فاصله گرفت.از ریحانه خانوم که خداحافظی کردم هنوز آثار اخم رو پیشونیم معلوم بود،دوست نداشتم پذیرفتن دعوتش رو به حساب خاصی بذاره. دعوتم کرد به سمت آشپزخونه و خودش یکی از صندلی های میز کوچک چهارنفره اش رو واسم کشید بیرون تشکری کردم ونشستم.غذا کباب جوجه بود کلی گشنه ام بود ولی واسه حفظ کلاس کم خوردم بعد از شام که بلند شدم به سمت ظرفشویی برم پرید جلوم، جدی گفت: عمراً اگه بذارم تو بشوری.برو بشین فعلاً میوه بخوریم آخرشب خودم میشورم.دوتا تعارف الکی کردم واومدم توی هال نشستم.چند دقیقه بعد با بساط میوه اومد وکنارم نشست.مشغول خوردن میوه بودم که خودش سر حرفو باز کرد: ماجرای گلاره به کجا رسید؟جواب دادم: دارم میبرمش پیش روانپزشک.جای امیدواری هستلبخند زد: خوب کاری میکنی.آروم زیر لب گفت: دختر خوشکلیه ولی حیف که ...اهان! پس بگو جریان دعوتی چیه! دل شازده پیش گلاره گیر کرده که اینطور بال بال میزنه.خودمو با میوه مشغول کردم که دوباره سکوتو شکست: میتونم یه سوال بپرسم؟بهش نگاه کردم ومنتظر شدم که بپرسه.و اون ادامه داد: اون یارو کی بود که زنگ زد به من؟جواب دادم: همکارمدوباره اخم کرد وبی مهابا زل زد تو چشمام: فکر میکردم خیلی نامزدتو دوست داشتی وحالا حالاها با کس دیگه ای نمیپری!بارالها! این چی داشت میگفت؟ از جام بلند شدم وضمن تشکر بایه اخم غلیظ به سمت در رفتم دوباره صداش بلند شد: چی شد؟ هنوز چیزی نخوردی که! نکنه از حرفهام ناراحت شدی؟لحنش پر از کنایه بود.با غیظ به سمتش چرخیدم و بعد از اینکه از بابت فشار دندونام تمام فکم درد گرفت جواب دادم: علی خاک پامم بشه جایی توی دلم پیدا نمیکنه.در ضمن هرچند دلیلی نمیبینم واسه تو توضیح بدم اما چون خیلی مشتاقی میگم، اون یارو شوهر دوستم بودودوباره به سمت در رفتم که اینبار باجمله بعدیش سرجام میخکوب شدم: تا بحال کسی بهت گفته بود وقتی عصبانی میشی جذاب تر میشی؟خدایا! خدایا! خدایا! چرا اینقدر من ملعبه دست این و اون شدم که حالا این چلمنگ سر به سربم بذاره!دروبه هم کوبیدم و وارد واحد خودم شدم. دلم گرفته بود،با خودم گفتم:من چقدر احمقم که فکر کردم این فهمیدست!حوصله لباس عوض کردن نداشتم وهمونجوری رفتم زیر پتو


موضوعات مرتبط: 82. رمان هم جنس من
[ یکشنبه شانزدهم مهر 1391 ] [ 17:37 ] [ مــــهــــیــــســــا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ســــلام ... ممــــنونــــم از بــــازديدتــــون...
* لــــطفا نظــــر خــــوــــصوصــــی و تــــبليغاتی نــــديد ..
* از تــــوهين کــــردن به شــــخصيت و نــــويسنده رمــــــــــــان خــــوداري نماييــــد ..


* * *

مدیــــر وبــــلاگ:مهیــــــــسا

منــــبع رمــــان ها : نودهشــــتیا

موضوعات وب