X
تبلیغات
دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - جدال پرتمنا
از صدای تشکر آراد و پرداختن کرایه به خودم اومدم و پیاده شدم ... آراد داشت به کمک راننده چمدون ها رو از صندوق عقب در می آورد ... هوا حسابی گرم و شرجی بود ... زل زدم به برجی که جلوش ایستاده بودیم تقریبا بیست طبقه بود. عینک آفتابیمو برداشتم و گذاشتم روی سرم ... شالم هم هنوز روی سرم بود حسابی گرمم بود و دوست داشتم شالم رو بردارم ... اما الان وضعیت موهام چندان هم مساعد نبود ... با صدای آراد به خودم اومدم ... داشت با گوشیش حرف می زد ... هر کس که بود ایرانی بود چون داشت ایرانی حرف می زد:
- آره ما دم مجتمعیم ... پاشو بیا پایین کمک! مسخره بازی در نیار ... خدمتت می رسما! اومدی ...
بعد از این حرف قطع کرد و رو به من گفت:
- اگه نگاه کردنت تموم شد کمک کن وسایلت رو ببریم تو ...
برج شیکی بود ... خوشم اومد ... ولی سعی کردم غر غر کنم ... نمی خواستم آراد بفهمه خوشم اومده:
- اووووف! لابد خیلی هم شلوغه اینجا ... من از جاهای شلوغ بدم می یاد ...
- جدی؟!
- بله جدی ...
- خوب خودتون تشریف می یاوردین می گشتین دنبال یه خونه خوب و دنج ....
- باید به پاپا سفارش می کردم نیازی به خودم نبود ... حالا کدوم طبقه هست؟
چپ چپ نگام کرد و گفت:
- طبقه هفدهم ...
رنگ پرید ... ولی اصلا به روی خودم نیاوردم ... نیابد می فهمید ... اگه می فهمید حسابم پاک بود! ولی چه جوری می شد همچین چیزی رو ازش مخفی کنم؟! صد در صد متوجه می شد ... اینقدر توی فکر بودم که متوجه حضور شخص سوم نشدم ... با صدای آراد تازه متوجه شدم و سرم رو چرخوندم:
- ویولت معرفی می کنم ... دوستم فرزاد!
نگاش افتاد به پسر قد بلند و لاغری که کنار آراد ایستاده بود ... توی یه نگاه لقب معمولی رو بهش دادم ... صورت کشیده ... چشمای نه چندان درشت قهوه ای رنگ ... پوست گندمی ... موهای خرمایی لخت و خوش حالت ... ولی خیلی خوش تیپ بود ... با لبخند جذابی اومد طرفم و دستش رو دراز کرد به سمتم:
- خوشبختم خانوم ... خیلی خوش اومدین ...
طبق عادت دیرین دستم رو جلو بردم و گرم دستش رو فشردم ... جذابیت خاصی داشت این پسر ... صداش هم آهنگ قشنگی داشت ... من زل زده بودم به اون و اونم زل زده بود به چشمای من ... با سرفه آراد هر دو به خود اومدیم و فرزاد زودتر از من دستش رو عقب کشید ... اخمای آراد حسابی در هم شده بود ... رو به فرزاد گفت:
- تکون بده اون هیکلتو یکی از این چمدون ها رو بردار بیار ببریم بالا ...
فرزاد دست به کمر ایستاد و به آراد که خودش با دو تا از چمدون ها وارد مجتمع شد نگاه کرد ... همین که دور شد پشت سرش صدای خر خر سگ در آورد ... خنده ام گرفت و زدم زیر خنده ... خودش هم با خنده برگشت طرفم و گفت:
- آدم می ترسه باهاش حرف بزنه ... قبلا اینجوری نبود والا! فکر کنم تو ایران سگ هار گازش گرفته باشه ...
کیف دستیمو برداشتم دنبالش راه افتادم و گفتم:
- آره دقیقا منم همینطور فکر می کنم ...
- باید زنش بدم ... این تا دو سال دیگه منو شقه شقه می کنه ...
آراد که وسط لابی بزرگ ساختمون ایستاده بود با اخم گفت:
- د بیاین دیگه ... چقدر لفتش می دین ...
فرزاد گفت:
- اووووو حالا انگار بچه اش تو دیگ داره می جوشه ... نکنه نیاز پیدا کردی به چیز ...
آراد دوباره راه افتاد و گفت:
- خودت دائم به چیز نیاز داری ...
فرزاد خنده اش گرفت و گفت:
- اصلا فکر نکنی من شب ادراری دارما ... فقط تو روز نیازم به چیز مبرم می شه ... باور کن!
آراد خنده اش گرفت و دیگه حرفی نزد ... جلوی در آسانسور که ایستادن دوباره رنگم پرید ... خوب یادمه وقتی فقط هفت سالم بود توی آسانسور خونه دوست بابام گیر افتادم و از همون بچگی یه نوع ترس عجیب نسبت به آسانسور پیدا کردم ... تا جایی که می شد ازش فرار می کردم ... ولی هفده طبقه رو نمی شد با پله رفت!!! آراد در آسانسور رو باز کرد و با چمدون ها رفت تو ... فرزاد در رو نگه داشت و رو به من گفت:
- شما بفرمایید ... این بچه ام یه کم شعورش نم کشیده ... نمی فهمه جنس لطیف مقدم تره ...
لبخند کجی زدم و ناچارا رفتم تو ... انگار وارد قتل گاهم شده بودم ... چشمامو بستم و چند نفس عمیق کشیدم ... فرزاد هم اومد تو و در بسته شد ... حالا خوبه آسانسور شیشه ای نبود!!! وگرنه من در جا سکته می زدم ... دکمه هفده رو که فشار دادن دسته کیفم رو محکم توی دستم فشار دادم و زل زدم به کفشام ... صدای فرزاد بلند شد:
- خوبی ویولت؟! رنگت پریده انگار ...
از صمیمیتش تعجب نکردم ... چند سال زندگی توی یه کشورر خارجی بی پرواش کرده بود ... حالا نمی دونستم چی بهش جواب بدم ... صدای آراد هم بلند شد:
- فشارت افتاده فکر کنم ...
- نه نه خوبم ...
- مطمئنی؟
- آره ...
بالاخره آسانسور لعنتی ایستاد و من پریدم بیرون ... نگاه هر دو نفرشون به من همراه با تعجب بود ولی مطمئن بودم توی عقلشون هم نمی گنجه که من از آسانسور بترسم ... آراد نفسش رو فوت کرد و رفت به سمت یکی از واحد ها ... کلیدی از داخل دسته کلیدش بیرون کشید و گرفت سمت من ...
- اینجا سوئیت توئه ...
کلید رو گرفتم و در رو باز کردم ... در عجب بودم این دونفر برای چی تا اینجا دنبال من اومدن ... در که باز شد آراد بدون اجازه گرفتن از من هر سه چمدون رو همونجا داخل راهروی باریک پشت در گذاشت و رو به من گفت:
- خستگی در کن ... شام مهمون فرزادیم ...
فرزاد با چشمای گرد شده گفت:
- من به گور تو خندیدم ! مرتیکه ... انگار قرار بود خودت سور بدیا ... یادت رفته؟
آراد خنده اش گرفت و گفت:
- باشه بابا گدا ...
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
- من خسته ام ... می خوام بخوابم ... حوصله بیرون اومدن هم ندارم ... هر وقت بخوام برم خودم می تونم ...
چشمای آراد از خشم درخشید و اومد بیاد طرفم که فرزاد دستش رو کشید و گفت:
- به خاطر من! این یه بار ... اگه تو نیای این به منم هیچی نمی ده ... بعد عمری صابون به دلم زدم برم down town!
با ناز گفتم:
- آخه ...
- آخه بی آخه ... ما می ریم توی واحد آراد تا شما استراحت کنی و حاضر بشی ... دو ساعت دیگه توی لابی باش ...
با تعجب گفتم:
- واحد آراد ؟
به در روبروی در آپارتمان من اشاره کرد و گفت:
- آره همینجاست ...
دوست داشتم کیفم رو بکوبم توی سر آراد و بگم :
- ای آب زیر کای موذی! من نخوام با تو همسایه باشم باید کیو ببینم؟
اما جلوی فرزاد زبونم رو گاز گرفتم و گفتم:
- باشه ... تا دو ساعت دیگه ...
بعد هم بدون اینکه تعارفی بکنم رفتم تو و در رو به هم کوبیدم ...

تازه تونستم به دور و برم نگاه کنم ... یه سوئیت نقلی و جمع و جور شاید شصت متری ... با یه اتاق خواب کوچیک و یه آشپزخونه نقلی اپن روبروم بود .. کفش پارکت بود وسایلش اینقدر شیک بودن که با ذوق شروع به بالا و پایین پریدن کردم ... اصلا فکر نمی کردم یه روز توی کشور غریب بتونم همچین استقلالی به دست بیارم ... همین که گفتم استقلال یاد آراد افتادم ... همچین مستقل هم نبودم! بپا داشتم ... لبخند نشست گوشه لبم ... به خودم نمی تونستم دروغ بگم دلم خیلی خیلی براش تنگ شده بود ... حالا که دیده بودمش حس خوبی داشتم ... بیچاره خواست همه کدورت ها رو از بین ببره ولی من نذاشتم ... نمی دونستم مقصرم یا نه ... ولی خیلی بهم بر خورده بود ... با خودم فکر می کردم آراد هم مثل بقیه فکر می کنه چون من مسلمون نیستم هر غلطی رو به راحتی انجام می دم ... اگه این حرف رو از هر کسی می تونستم قبول کنم از آراد نمی تونستم ... دستمو مشت کردم ناخن هامو محکم کف دستم فرو کردم ... حتی تصورش هم برام دردناک بود ... چمدون ها رو با خودم کشیدم جلو ... پیش روم بعد از راهروی کوتاه یه هال بیست متری بود ... با یه دست مبل راحتی چرمی به رنگ کرم قهوه ای ... یه قالیچه گرد کوچیک هم وسط هال بود به اضافه یه تلویزون ال سی دی کوچیک که به دیوار نصب شده بود و دستگاه استریو ... بابا گفته بود آپارتمان مبله است اما فکر نمی کردم اینقدر مجهز باشه ... داخل آشپزخونه هم یه میز دو نفره و یه یخچال فریزر و گاز قرار داشت ... به اضافه بقیه چیزای مورد نیاز ... بی خیال هال و آشپزخونه رفتم سمت اتاق خواب ... با دیدن تخت خواب دو نفره ذوق مرگ شدم! همیشه دوست داشتم روی تخت خواب دو نفره بخوابم ... خیلی راحت بود ... چمدون رو ول کردم و شیرجه رفتم روی تخت ... چه حالی داد!!! نرم با ملافه های نو و خوش رنگ به رنگ یاسی ... شالم رو از دور سرم باز کردم و پرت کردم اونطرف ... از شرش دیگه داشتم راحت می شدم ... دیگه اینجا گشت ارشاد نبود که بهم گیر بده ... دم در دانشگاه هم حراست نداشت ... آخ خدا جون مرسی! یه کم روی تخت دراز کشیدم تا خستگی از توی بدنم رفت بعدش بلند شدم و مشغول باز کردن چمدون هام شدم ... مواد خوراکی رو که مامی برام گذاشته بود رو کامل داخل یخچال چیدم ... اگه قرار شام رو با آراد و دوستش نذاشته بودم الان برای خودم یه چیز خوشمزه می پختم ولی چاره ای نبود قول داده بودم که برم! یه لباس راحتی تنم کردم و یکی از سی دی های همراهم رو هم داخل استریو گذاشتم و مشغول نظافت شدم ... اتاق خودم رو سال به سال تمیز نمی کردم ولی حالا اینجا با حس استقلال قشنگی که داشتم دوست داشتم همه جا رو بسابم! یک ساعتی طول کشید تا کارم تموم شد ... رفتم داخل حموم تا گرد و خاک رو از سر و بدنم بشورم و برای رفتن آماده بشم ... حمومش هم نقلی بود ولی خدا رو شکر وان داشت ... عاشق وان بودم!!! توی خونه خودمون وان نداشتیم و من همیشه به پاپا غر می زدم ... اما اینجا انگار همه چیز مهیا بود ... بعد از حموم اومدم بیرون و رفتم سر کمد لباسام ... اصولا هر وقت هم که می رفتم فرانسه عادت به پوشیدن لباسایی که پاهامو نشون بده نداشتم ... مثل دامن یا شلوارک یا پیراهن کوتاه ... برای همین هم جین تنگ سورمه ای انتخاب کردم همراه یه تاپ ساده ولی شیک بنفش ... موهامو هم ساده دم اسبی بستم ... کله ام می تونست اینجا یه کم هوا بخوره ... آرایش کمرنگی هم کردم و بعد از برداشتن کیف دستیم رفتم از اتاق بیرون ... می خواستم همه هفده طبقه رو با پله برم ... اصلا جرئت سوار آسانسور شدن رو نداشتم ... یه ربع وقت داشتم تا برسم به لابی ... هر سه طبقه کمی استراحت می کردم و دوباره راه می افتادم .... اگه آراد منو تو این وضع می دید حسابم پاک بود ... داشتم زیر لب به خودم فحش می دادم:
- دو سال می خوای روزی چند بار هفده طبقه رو با پله گز کنی؟ خلی؟! خیلی هم خوبه فقط وقتی بر می گردی تو تا تیکه چوب خشک شدی ... آراد که هیچ مش غضنفر بقال هم دیگه رقبت نمی کنه نگات کنه ...
با غیظ جواب خودم رو دادم:
- د کوفت! خوب می ترسم ... چه گلی بگیرم توی سرم؟
- هیچ گلی نگیر ... خودتو قانع کن که راهی جز این نداری ... شیرفهم شدی؟ دو بار که بری آدم می شی ...
- ن م ی ر م !
خودم هم نمی تونستم خودم رو قانع کنم ... به طبقه اول که رسیدم دیگه جون توی تنم نمونده بود ... نشستم رو پله ها تا نفس تازه کنم اگه با این صورت خیس عرق و سرخ شده می رفتم پیششون سوژه می شدم ... بالاخره با پنج دقیقه تاخیر وارد لابی شدم ... هر دو حاضر و آماده نشسته بودن روی مبل های وسط لابی ... اول فرزاد منو دید و با لبخند در حالی که چشم از من بر نمی داشت بلند شد ... بعد از اون آراد هم از جا بلند شد و برگشت به طرفم ... از دیدن حالت چشما و نگاش خنده ام گرفت ... بیچاره منو با تاپ ندیده بود که دید! حالا درسته که یه بار توی چادگون هم لخت بنده رو رویت کردن ... ولی بازم تعجب کرده بود! فرزاد قبل از اون جلو اومد و گفت:
- به به ... مادمازل!
از صمیمیت فرزاد خوشم می یومد ... احساس می کردم خیلی وقته می شناسمش و اصلا جلوش معذب نبودم ... از آراد داشتن همچین دوستایی بعید بود ... برعکس فرزاد آراد هیچ حرفی نزد .... فقط با اخم مخصوص خودش گفت:
- بریم بچه ها دیره ...
از ساختمون که رفتیم بیرون فهمیدم قراره با ماشین فرزاد بریم ... ماشین شیکی داشت و مشخص بود وضع مالیش بد نیست ... من عقب نشستم آراد هم نشست جلو و از شیشه زل زد به خیابون ... فرزاد با خنده گفت:
- خوب بابا جون! مردم رو نخور ... الان می برم بهت غذا میدم ... ببخشید! تو به من غذا می دی ...
آراد در جواب تیکه اش هیچی نگفت ... حتی سرشو هم تکون نداد ... ولی من با صدای بلند خندیدم .. فرزاد از توی آینه نگاهی به من کرد و با ایما و اشاره به آراد با حرکت چشمش پرسید چشه؟ منم شونه ای بالا انداختم و لبامو جمع کردم ... حقیقتا نمی دونستم آراد چشه! یعنی هنوز بابت برخورد من ناراحت بود! خوب نمی مرد اگه یه عذر خواهی می کرد که ... منم صد در صد می بخشیدمش ... نمی تونستم نبخشم ... الان که دیدمش فهمیدم که آراد بدترین کار ها رو هم که بکنه من دوسش دارم ... فرزاد برای تغییر جو گفت:
- خوب دوستان ... کجا بریم؟
آراد بازم حرفی نزد ... من گفتم:
- من به شخصه اینجا رو اصلا بلد نیستم ... انتخاب جا با خودت ...
فرزاد سری تکون داد و رو به آراد گفت:
- برج زهرمار ... تو چی؟
آراد با حرص گفت:
- سر به سرم نذار فرزاد ... حوصله تو ندارم ...
- به به ! دست ننه ام درد نکنه! حالا دیگه حوصله منو نداری ... پاشو درشو بذار ... چه کلاسی هم برام می ذاره ... محض اطلاعت نظر تو اصلا مهم نیست .. خودم می دونم کجا برم ...
خنده ام گرفت و سرم رو انداختم زیر ... فرزاد ضبطشو روشن کرد ... آهنگاشو زیر و رو کرد و گفت:
- خوب حالا چی بذارم گوش کنیم؟
همینطور که داشت تند تند ترک ها رو رد می کرد رسید به آهنگی که من خیلی دوسش داشتم و دوست داشتم تقدیمش کنم به آراد ... سریع گفتم:
- می شه قبلی رو بذاری؟
رفت روی ترک قبلی و گفت:
- بله ... چرا که نه ...
آراد از توی آینه سمت راست به من که چسبیده بودم به در زیر چشمی نگاه کرد ... مثل خودش اخم کردم و همراه با خواننده شروع کردم به خوندن :
You change your mind
تو همش افکارت رو تغییر میدی
Like a girl changes clothes
مثل دختری که هی لباس هاش رو عوض می کنه
Yeah you, PMS
)اصطلاح مربوط به عادت ماهیانه)
Like a bitch I would know
مثل یک فاحشه باید می دونستم
And you over think Always speak critacly
و همیشه فراتر از تفکر حرف می زنی
I should know
باید می دونستم…
That you’re no good for me
که تو برای من مناسب نیستی
{CHORUS}
Cause you’re hot then you’re cold
چون یه وقت هایی پرهیجانی و بعدش سرد و بی روح
You’re yes then you’re no
یه وقتایی موافقی و بعدش مخالف
You’re in and you’re out
یه وقتایی فعالی و یه وقتایی نه
You’re up and you’re down
یه وقتایی عالی هستی و بعضی وقتها بی ارزش میشی
You’re wrong when it’s right
وقتی همه چیز غلطه تو می گی درسته
It’s black and it’s white
اوضاع سیاه و سفیده
We fight, we break up
یه وقتایی دعوا می کنیم ، با هم بهم میزنیم
We kiss, we make up
بعدش همدیگه رو می بوسیم و همه چی میره پی کارش
You, You don’t really want to stay, no
تو، تو واقعا نمی خوای با من بمونی. نه
*but* You,you don’t really want to go-o
ولی واقعا هم نمی خوای که بری
You’re hot then you’re cold
چون یه وقت هایی پرهیجانی و بعدش سرد و بی روح
You’re yes then you’re no
یه وقتایی موافقی و بعدش مخالف
You’re in and you’re out
یه وقتایی فعالی و یه وقتایی نه
You’re up and you’re down
یه وقتایی عالی هستی و بعضی وقتها بی ارزش میشی
We used to be Just like twins So in sync
ما قدیما خیلی نقاط مشترک داشتیم. پس بیا با من همگام شو
The same energy Now’s a dead battery
تمام قوا و نیروم تموم شده
Used to laugh about nothing
الکی به همه چی میخندیدیم
Now your plain boring
ولی حالا رک بودنت هم کسل کنندس
I should know that
باید می دونستم
you’re not gonna change
تو تغییر نمی کنی
{CHORUS}
Someone call the doctor
یکی دکتر رو خبر کنه
Got a case of a love bi-polar
یه مورد عشق دوطرفه وجود داره
Stuck on a roller coaster Can’t get off this ride
نمی تونی از این قضیه خلاص بشی
You change your mind
تو همش افکارت رو تغییر میدی
Like a girl changes clothes
مثل دختری که هی لباس هاش رو عوض می کنه
Cause you’re hot then you’re cold
چون یه وقت هایی پرهیجانی و بعدش سرد و بی روح
You’re yes then you’re no
یه وقتایی موافقی و بعدش مخالف
You’re in and you’re out
یه وقتایی فعالی و یه وقتایی نه
You’re up and you’re down
یه وقتایی عالی هستی و بعضی وقتها بی ارزش میشی
You’re wrong when it’s right
وقتی اوضاع خوبه تو اشتباه می کنی
It’s black and it’s white
اوضاع سیاه و سفیده
We fight, we break up
یه وقتایی دعوا میگیریم، با هم بهم میزنیم
We kiss, we make up
همدیگر رو می بوسیم و همه چی میره پی کارش
Cause you’re hot then you’re cold
چون یه وقت هایی پرهیجانی و بعدش سرد و بی روح
You’re yes then you’re no
یه وقتایی موافقی و بعدش مخالف
You’re in and you’re out
یه وقتایی فعالی و یه وقتایی نه
You’re up and you’re down
یه وقتایی عالی هستی و بعضی وقتها بی ارزش میشی
You’re wrong when it’s right
وقتی همه چیز درسته تو می گی غلطه
It’s black and it’s white
اوضاع سیاه و سفیده
We fight, we break up
دعوا میگیریم، تمو می کنیم
We kiss, we make up
همدیگر رو می بوسیم و همه چی میره پی کارش
You, You don’t really want to stay, no
تو، تو واقعا نمی خوای با من بمونی. نه
*but* You, but you don’t really want to go-o
ولی واقعا هم نمی خوای که بری
You’re hot then you’re cold
یه وقت هایی پرهیجانی و بعدش سرد و بی روح
You’re yes then you’re no
یه وقتایی موافقی و بعدش مخالف
You’re in and you’re out
یه وقتایی فعالی و یه وقتایی نه
You’re up and you’re down
یه وقتایی عالی هستی و بعضی وقتها بی ارزش میشی
( katty perry آهنگ hot n cold )

آهنگ که تموم شد فرزاد با شیطنت نگام کرد و لبخند زد ... گفت:
- ماشالله همه رو حفظ بودیا ...


تاريخ : پنجشنبه دوم آذر 1391 | | نویسنده : مــــهــــیــــســــا |