X
تبلیغات
دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - من ... تو ... او ... دیگری
فصل سوم: شرط ...
مرصاد با حرص منتظر جواب بود...... نگین را ساکت میکرد و منتظر بود برانوش توضیح دهد...
قبل از اینکه مرصاد حرفی بزند برانوش بلند گفت: هیچ توضیحی ندارم....!
و به اشپزخانه رفت و درکابینت فرو رفت.
مرصاد با کلافگی گفت: هر دختری و میاری تو خونه؟؟؟ یه ذره به فکر...
برانوش اصلا گوش نمیداد... دستگاه کوچک اکیوچک را دراورده بود ... درحالی که به اپن تکیه داده بود... مرصاد بدون نگین وارد اشپزخانه شد...
پوفی کشید وسبد مخصوص داروها را به سمت خودش کشید... پنبه الکل و سورنگی را دراورد وگفت: استینتو بده بالا...
تنگ بود و نمیشد تا بازویش ان را تنگ کند... برای همین پیراهنش را دراورد...
مرصاد پنبه الکل را به بازویش زد و چند لحظه بعد سوزن را در پوست بازویش فرو کرد...
برانوش گردنش را چرخاند تا نگین را پیدا کند... جلوی تلویزیون نشسته بود و به پیام بازرگانی مربوط به پوشک نگاه میکرد و ذوق میکرد.
مرصاد : بهتری؟
برانوش به سمت صندلی ای که داخل اشپزخانه بود رفت وخودش را روی ان پرت کرد...
مرصاد از داخل یخچال پاکت اب پرتقالی را مقابلش گذاشت وگفت: اون از دعوات اینم از الان...
برانوش جوابی نداد... مرصاد به هال رفت ونگین را بغل کرد وبه اشپزخانه اورد... بهتر بود جلوی چشم می بود... مقابل برانوش نشست وگفت: نگفتی این دختره کی بود؟
برانوش پوفی کشید و کمی اب پرتقال نوشید و با لحن خسته ای گفت: من نمیشناسمش... ولی اون منو میشناسه!
مرصاد: از کجا...؟
برانوش: نمیدونم...
مرصاد پستونک نگین را در دهانش گذاشت و او را به اتاقش برد و داخل تخت گاشت... دقایقی بعد به اشپزخانه باز گشت و گفت: از اون مزاحم تلفنی چه خبر؟
برانوش کش وقوسی امد وگفت: هیچی...
مرصاد کمی خیره نگاهش کرد و پرسید: از مطبت چه خبر؟
برانوش دستهایش را پشت سرش قلاب کرد وگفت: هنوز سفارش ها رو نگرفتم...
و رو به مرصاد گفت: این افسانه...
مرصاد فوری گفت: خوب؟
برانوش نیش خند کجی زد وگفت: خیلی با خواهرش فرق داره...
مرصاد با ریز بینی نگاهش میکرد و برانوش پرسید: رابطتون چقدر جدیه؟
مرصاد هنوز نگاهش میکرد...
برانوش ابروهایش را بالا داد و گفت: تو عادت نداری اینقدر سریع به یه دختر ...
مرصاد وسط حرفش پرید وگفت: بستگی به دخترش داره!
برانوش: با افسانه خوابیدی؟
مرصاد : هنوز نه...
برانوش لبخند کجی زد وگفت: هنوز؟
مرصاد پوفی کشید وگفت: از اون تیپ دخترا نیست... حتی بعید میدونم قبلا دوست پسر داشته باشه!

برانوش زهر خندی زد و گفت: ولی دختر سبکیه ...
مرصاد: از چه لحاظ؟ باتو...
برانوش: نه ... ولی خوب... مشنگه ... گیجه ... یه ذره هم شیرین عقله...
مرصاد اخم واضحی کرد وگفت: از مهربونی زیادشه...
برانوش با دهان باز گفت: نه ... مثل اینکه خبراییه...
مرصاد محلی به حرفش نداد و گفت: حالا چطور به فکر افسانه افتادی؟
برانوش: باخواهرش خیلی متفاوته...
مرصاد: اره...
برانوش کمی خودش را جلو کشید وخواست چیزی بگوید که مرصاد گفت: از اون دخترای زرنگه ...
برانوش: ازش خوشم نمیاد... خیلی خودشو سطح بالا میگیره.... فکر کرده کیه!
و در ذهن ادامه داد: با اون پریسنگ نافش!
مرصاد اهمی کرد وگفت: به نظرم جفتشون دخترای خوبین...
برانوش: حالا از کجا میدونی دختر باشن؟
مرصاد : پارانویا داری تو... یه کم خودتو درمان کن!
برانوش : جدی میگم... تو دخترا رو نمیشناسی... این ظاهرشون گول زنکه... وگرنه از کجا میدونی.... تو که باهاش نخوابیدی!
مرصاد از جایش بلند شد وگفت: ترجیح میدم بهش اعتماد کنم!
برانوش : به دخترا وقتی اعتماد کن که باهاشون ....
مرصاد بلند گفت: بخوابم؟؟؟
برانوش لبخند عمیقی زد وگفت: اون وقت به طور عملی میتونی بهشون اعتماد کنی!
مرصاد سرش را به پر کردن کتری گرم کرد وگفت: تو به روش خودت زندگی کن ببینم کجای دنیا رو میگیری...
برانوش دست در جیبش کرد و سیگاری دراورد وگفت:حداقل در مورد لادن که جواب داد!
مرصاد کتری را در سینک رها کرد وگفت:دختری که اینقدر راحت تن به رابطه بایه پسر میده... مطمئن باش اصلا ادم قابل اعتمادی نیست!
برانوش پوزخندی زد وگفت: من که باهاش ازدواج کردم... پس چرا؟؟؟
مرصاد دوباره کتری را برداشت وگفت: اون موقع هم بهت گفتم لادن به دردت نمیخوره...
برانوش با حرص گفت: شراره خوبه؟؟؟ خوشحال میشدی با دخترخاله ات ازدواج کنم؟
مرصاد کلافه شیراب را بست و گفت: یکی تیکه ی خودت پیدا کن... دست از این ادم های دم دستی بردار...
برانوش : افسانه دم دستی نیست؟ کسی که ظرف چند روز صدات میکنه مری!!!
مرصاد یک تای ابرویش را بالا داد و درحالی که فندک گاز را فشار میداد و صدای تق تق بلند شده بود گفت: حداقل خانواده داره... ثانیا افسانه تا الان دختر پاک و نجیبیه از نظر من... همینطور خواهرش...
برانوش از جا بلند شد... بی توجه به سرگیجه اش گفت: تو مثل اینکه افسانه خیلی برات جدی شده؟
مرصاد: بالاخره سی سالمه!
برانوش اهانی گفت رو به روی مرصاد ایستاد وگفت: من ازت کوچیکترم ولی تجربه هام ازت بیشتره .... یه نگاهی به من بنداز!
مرصاد اوهومی گفت ودر ادامه افزود: تو انتخابت اشتباه بود برادرمن قبول کن! چشماتو بستی و دست گذاشتی... و پوفی کشید... جمله اش را نا تمام گذاشت و قوری را از چای خشک پر کرد.
برانوش کلافه گفت: مرصاد این درست نیست که تو این یه مدت کوتاه...
مرصاد وسط حرفش پرید وگفت: من تصمیم دارم افسانه رو بشناسم... اونم همینطور... و امیدوارم سرانجا م این شناخت به ازدواج ختم بشه... این غلطه؟
برانوش چشمهایش را باریک کرد وگفت: اگر بهت ثابت کنم که این دو تا خواهر هم دم دستی و غیر قابل اعتمادن چی؟
مرصاد به اپن تکیه داد و گفت: چطوری؟ از رو چه شناختی؟
برانوش فکرکرد کسی که پریسنگ ناف دارد اهل نماز و روزه و سه شنبه جمکران رفتن نیست!
با اشفتگی گفت: حاضرم بهت نشون بدم... واضح...
مرصاد اخمی کرد وگفت: دور وبر افسانه ببینمت خونت حلاله!
برانوش: اگر ارمیتا رو بکشونم سمت خودم و بعد...
مرصاد به اون خیره شد و برانوش ادامه داد: باور کن این دوتا دختر اونقدرا هم که نشون میدن پاک و بی الایش نیستن!
مرصاد: گفتم که ... تو باروش خودت زندگی کن ببینم چقدر موفق تری!
برانوش نفسش را یکباره خالی کرد و با حرص گفت: از ما گفتن بود...
مرصاد لبخند کجی زد وگفت: اینقدر به خودت فشار نیار... چون تو فکرمیکنی که همه ی زنها و دخترها کثیفن دلیل نمیشه که منم مثل تو فکر کنم...
برانوش با غیظ گفت: ولی مطمئنم این خواهر بزرگه اون چیزی نیست که نشون میده...
مرصاد سری تکان داد و گفت:قضاوت نکن...
برانوش با زبان لبهایش را ترکردو گفت: بهت ثابت میکنم... وقتی کاری کردم که .... نفس عمیقی کشید و گفت: اگر عاشقم شد و باهام رابطه داشت بهت نشون میدم که دخترا رو چطوری میشه شناخت وبهشون اعتماد کرد! واز اشپزخانه خارج شد....!
مرصاد بلند گفت: می بینیم...
و اگر واقعا این را میدید؟!!!
کمی در اشپزخانه چرخ خورد و شام را فراهم کرد...
نگاهش به اب پرتقال برانوش افتاد... چیز زیادی نخورده بود... درست عین بچه ها میماند...
لیوان را دوباره پرکرد و با چند بیسکوییت به اتاقش رفت... روی تخت دراز کشیده بود... رنگش هم پریده بود...
کبودی روی صورتش بهتر شده بود... 27 سالش بود ... یک بچه داشت ... زنش را هم طلاق داده بود اما عین دو ساله ها اینقدر عقلش نمیرسید که بهتر است گاهی مراقب خودش باشد... !
اب پرتقال را کنار تخت روی میزی گذاشت... ملحفه ای روی برانوش کشید و پتو را روی نگین که در تختش مثل فرشته ها خوابیده بود مرتب کرد واز اتاق خار ج شد!

با صدای رعد وبرق سرش را به اسمان ابری بلند کرد... کیف چرم مارک دیورش را دست به دست کرد...
جاسوئیچی گارفیلدش تکان تکان میخورد...
بجای رد شدن از پل فلزی که چهار قدم ونصفی ان طرف تر بود پایش را دو متر باز کرد واز لبه ی جو به ان سمتش رفت... زورش می امد ان چهارقدم ونصفی را طی کند و...
پوفی کشید... امروز از ان روزها نبود که خودش رابخاطر خرج نکردن انسانیت شماتت کند... امروز از ان روزها بود که دوست داشت یک نفر را پیدا کند تا ده هزار تومان کف دستش بگذراد و طرف انقدر او را بزند.... انقدر که جان دارد او را بزند...
اهی کشید وفکر کرد با ده هزار تومان دیگر این روزها فحش هم به اد م نمیدهند چه برسد به ...!!!
دوباره رعد وبرقی مهمان اسمان شد... بغض خفه ای هم او داشت... اسمان هم نمی بارید ... عین خودش...!
با کفش های کتانی کرم رنگش لبه ی سنگ مرمری سفیدی ایستاد... به چند شاخه گل پلاسیده که انها هم مال خودش بودند نگاهی کرد...
به ارامی زانو زد... اخم هایش درهم بود... به اسم نستعلیق او نگاه کرد... به اویی نگاه کرد که زیر یک سنگ مرمری سفید ... زیر مشت مشت خاک ... زیر پایش دراز کشیده بود و... بود اما نبود! یا نبود اما او دوست داشت فکر کند هست... هرچند مطمئن بود قبلا بود اما حالا... بین بودن و نبودنش گیر میکرد... بعضی وقتها هم گیر میکرد وقتی بود چه گلی به سرش زد که ...
دسته گل جدیدش را به ارامی روی سنگ گذاشت... با حرص ان یکی های پلاسیده را کناری انداخت...
چند هزار تومان میداد دسته گلی اراسته با روبانی مشکی میخرید... عین احمق ها روبان را باز میکرد و دسته گل را شاخه شاخه میکرد... شاخه هارا پراکنده میکرد و جای جای سنگ را می پوشاند... بعد به جان گلبرگ هامی افتاد... بعد یادش می افتاد که یادش رفته سنگ را با اب و گلاب بشوید... بعد بیخیال میشد... بعد فکر میکرد نمیتواند بیخیال شود... بعد با کف دست به جان خاکی که روی سنگ روی خاک او بود می افتاد!
بعد باید فکر میکرد وقتی مانتویش زیر کیفش جمع میشود را چطور ا زاد کند وقتی دستهایش...!!!
بعد بغض میکرد که چقدر احمق است با کف دست خاک روی سنگ روی خاک او را پاک میکرد... بعد...
لبش را گزید... بی سلام وعلیک... بی دلی صاف... بی نگاه... فقط کمی مینشست.... بغضش را سنگین تر میکرد ومیرفت... خودش هم نمیدانست چرا اصلا می اید... می اید که چه چیزی را ثابت کند؟؟؟
ثابت کند که یادش هست... یا ثابت کند که یادش نیست... شاید هم میخواست ثابت کند که یادش هست که یادش نیست...
کلافه و سردرگم نگاهش را به اطراف چرخاند...
از بغض تا حد مرگ میرفت وبرمیگشت... بساط بیست اذر هر سال بود...
هرسال که نه.... سه سال... نه شاید هم چهار سال... یعنی چهار سال پیش شروع شد... یک سالش خوب بود وبقیه را اینجا اینطور غم باد گرفته می نشست...
شاید دلش برای غریبی اش میسوخت... زیادی تنها بود... شایدهم نبود... به قبر بغل دستی نگاه کرد...
پوفی کشید ودوباره به قبر او زل زد... رامین علیزاده...
تاریخ تولد ... بیست اذر...
تاریخ وفات... سی دی...
تاریخ اشنایی... یازده مهر...
تاریخ جدایی... سی دی...
تاریخ تنفر ... سی دی...
تاریخ بغض ... سی دی...
تاریخ فراموشی... هرگز...!!!
چشمهایش را بست وباز کرد...
از خاطراتش متنفر بود...
بخصوص انهایی که مجبورش میکرد زمزمه کند چقدر احمق بوده است...!! از همه چیز.... از خودش..... از او...
چقدر احمق بود... چقدر احمق بود .... چقدر احمقانه بود!
از خاطرات احمقانه اش که احمقانه هر بار به یادش می اورد متنفر بود.... چقدر احمق بود که خاطرات احمقانه اش را احمقانه تر بیاد می اورد و درعین حماقت فکر میکرد چقدر احمق بود... هست... خواهد ماند!
سالی چند بار به اینجا بیاید و به خودش ثابت کند هنوز احمق است؟؟؟ احمق بود... یا خواهد ماند!
ته ته تهش چه میشود؟؟؟
فکری پوزخند زنان گفت: هیچ...
واقعا هم هیچ...
چه کارها که نکرده بود... در گذشته زندگی نمیکرد ولی این حالی که با خاطراتش پر بود را دوست نداشت... امید به اینده ای داشت که حاضر بود ان را بدهد و گذشته اش را پاک کند تا حال الانش به دست خاطرات احمقانه اش پر نشود!!!
فاتحه نمیخواند... خدا بیامرز هم نمیگفت... فقط یک دسته گل... همین هم ازسرش زیاد بود... ان هم برای او نبود فقط برای التیام خودش بود ... شاید هم برای تسکین نجوایی درونی که فریاد میزد احمقی... میدانست... ولی دانستن با باور فر ق داشت... کاش باور میکرد که چقدر احمق است...!
اهسته زمزمه کرد: تولدت مبارک...
نفسش را نگه داشت... چشمهایش را بست ... ان موقع که هنوز نمیدانست چقدر احمق است چقدر پول جمع میکرد تا برایش ان گردنبد استیل با طرح ورساچه رابخرد.... یک بار جمع کرد و نرسید ان را بخرد... به یک عطر گوچی ختم شد... یک بار جمع کرد و توانست بخرد اما... نشد... رفت زیر یک مشت خاک و ... والسلام...!
به قبرکناری زل زد... ثریا ... حوصله نداشت با دقت فامیلی اش را نگاه کند... که بود .. چه بود.. یکهو از اسمان نازل شد که او خودش را نکشد.... واقعا اگر اویی نبود قطعا او خودش را بخاطر مرگ کنار دستی ثریا که امروز تولدش بود میکشت!
سالی چند بار بیاید؟؟؟
یازده مهر...
بیست اذر...
سی دی...
یک فروردین...
وای از مرده پرستی...
مگر نمرد؟نرفت... روز اشنایی و تولد ومرگ و عید را چه میخواهد؟؟؟ چقدر احمق است که مرده می پرستد وبرایش کادوی تولد دسته گلی میخرد که مبلغی پول بسته بندی اش میدهد و بعد ان را باز میکند و گل هارا روی سنگ او پرپر میکند تا ثابت کند این احمق بازی هارا ترک نمیکند!
نفس عمیقی کشید... زمان ... زمان درستش میکند ... ولی نکرد... زمان هم با او لج کرده است... زمان است دیگر... او هم عوض میشود!
اصلا زمانه عوض میشود...
بیخودی دل به تیک تاک قرمز همیشگی خوش میکند!
با خودش درد ودل میکرد ... نبش قبر خاطره میکرد... خاطره هایی که بودند و بودند وبودند...
از جا بلند شد...
به دستهای خاک الودش نگاه کرد... مانتویش را چطور صاف میکرد؟
پوفی کشید ...
به سختی این کار را کرد...
با دیدن باغبانی که با شلنگی مشغول بود جلو رفت... پیرمرد مهربان بود و فقط دندان های دو تا بالا را داشت...
انگار منتظر بود انها هم بیفتند و عاریه بجود!!!
تشکر کوتاهی کرد واز ان فضای سنگین خارج شد...
مثل هر روز پاییزی بود... باران نبارید...
بغضش هم نشکست... کلا وقت می امد کمی مازوخیسم بازی دراورد و برود... سوارتاکسی شد در میدان شلوغی پیاده شد ... آدم بازی دراورد و به جای انکه یلخی به وسط خیابان جهش کند از پل عابر بالا رفت این ادم بازی را باید مدیون شهرداری می بود که پله برقی را درست کرد ... وگرنه اگر هوس کودکانه ی سوار شدن و بالا و پایین رفتن از ان پله های متحرک نبود آدم بازی در نمی اورد... در پیاده رو از پله برقی پیاده شد! به ارامی درپیاده روی سنگفرش شده حرکت میکرد...
به ادم ها نگاه میکرد...
وقتی سوار پروشه اش است وقت نگاه کردن به جنب و جوش ادم ها را نداشت... ولی حالا... بعد از فضای سکون بهشت زهرا... این محل پر رفت وامد... زندگی ادامه داشت... با تمام حماقت بازی های او...
اینده بود... دیروز بود ... حال هم بود ...
نفسش را کلافه فوت کرد... حال بدی بود... خیلی بد... نه میشد فراموش کرد ... نه میشد از کنارش به اسانی گذشت ... نه هیچ چیز دیگر... زمان هم عوضی بود ... این ها را عوض نمیکرد! به او که رسید اسمان تپید... چهارسال خودش را وقف شرکت کرد ... کار کرد... میکند که تهش بدون پروشه اش در میان جنب وجوش مردم فکر کند اینقدر احمق است که به کسی اعتماد کند... دوست بدارد... عاشق شود ... طعم با ضمیری بودن به جز من را تجربه کند بعد ... بعد... بعد... بعد تهش فکر کند احمق است ... چه تجربه ی گندی...!!!
از راه رفتن خسته شده بود... همینطور کلافه با همان حس پوچ و تو خالی بودن گاهی تند گاهی اهسته در امتداد خیابان برخلاف حرکت اتومبیل ها راه میرفت...
خاطراتش را به یاد می اورد... انها را پس میزد... با خودش کلنجار میرفت که انها را کاش نداشت...
یک سال خوب که سرانجامش این بود که نباید به هیچ احد دیگری اعتماد کند... سه سال بعدش هم مثل ادم های مشنگ هر تولد... هرسالگرد ... روز اشنایی... هر سال تحویل یک دسته گل بگیرد و به سرخاکش بیاید و بدون فاتحه...
پوفی کشید...
ازاو بعید بود... حداقل خودش فکر میکرد از او بعید است...
خوب مگر او دخترنبود؟ حق نداشت عاشق شود؟ حق نداشت طعم نوازشهای درگوشی را بچشد؟؟؟ لابد نداشت... شاید هم داشت... نمیدانست...
اصلا حالا که یک تجربه داشت حاضر بود باز هم اعتماد کند؟؟؟ حاضر است در جواب تمام نوزاش های درگوشی لبخند پت وپهنی بزند وفکر کند خوشبختترین دختر دنیاست؟ حاضر است تمام تو جیبی های هفته گی اش را پس انداز کند تا باز عطر گوچی و گردنبند طرح دار استیل برای دوست پسرش بخرد؟؟؟
یا ولنتاین شوکولات های که او اورده بود و تا مرز اب شدن می رفت را نخورد و عین سادسیم بازی یکی هم به افسانه ندهد و عین کتمان ان ها را از جلوی چشم مادرش در میان لباس زیرهایش پنهان کند؟؟؟!!!
یاد کادوی عروسک خرسی اش را که برای تولدش به او داده بود را دست دوستش بسپارد تا پدرش دلیل وجود ان عروسک بزرگ دراتاق را نپرسد...
یا.... وهزار یای دیگر که به او همچنان می فهماند خاطراتی که او به یاد می اورد چقدر احمقانه است... ومتنفر بود از این همه دل گذشته هایی که فکر نکرده راجع به همه شان توضیح و تفسیر داشت اما دراخر به یک جمله میرسید او چقدر احمق بود... هست... خواهد ماند!
خیلی وقت بود که به ساعت نگاه نکرده بود... در ویترین مغازه ی عروسک فروشی یک لحظه به چهره ی خسته اش خیره شد... 24 سالش بود... دیگر ان دختر 20 ساله نبود که یک سلام ته دلش را بلرزاند و یک پرسش "حالت خوبه" این فکر در وجودش چنگ بزند که ایا حال من برایش مهم است؟؟؟
یک خسته نباشید ... یک کلمه حرف اضافه تر ... یک جزوه گرفتن... همه ی این یک یک ها با هم جمع میشود... عددش بی نهایت میشود... در کلام نمیگنجد.. . از محاسبه خارج میشود...
تامرز جنون می رود...
برمیگردد...
شب و خواب را میگیرد ... همه ی فکر را میگیرد... بعد ... !!! تهش میشود ...
نفسش را رها کرد.... چقدر فکر کند؟ روزی چند بار سعی کند به فکر نکردن هایش فکر کند... نتیجه گیری نکند... احساسش را درگیر نکند... اصلا فکر نکند ... خودش را غرق کار نکند تا از اندیشه های دیروزش فاصله بگیرد... یک روز ارام را سر کند و ...
ارزویش به دلش می ماند...
دیگر هیچ چیز نداشت... گذشته اش از بیست سالگی شروع میشد ... به بیست و یک سالگی به بدترین شکل ممکن ختم میشد...
گذشته اش به تمام ...
خسته شده بود بس که این کلمه ی حماقت را در وصف خودش وفکرش استفاده کرده بود...
کلافه نگاهی به ساعت انداخت...
ساعت از ده شب گذشته بود...
موبایلش را دراورد... کی خاموش شده بود؟
دیگر باید به خانه می رفت...
سرسام اور بود.... فکرش... تفکرش... علایق دیروزش و بی علاقگی امروزش...!
اگر میتوانست از همه ی مردهای دنیاانتقام بگیرد میگرفت... !!!
اه خسته ای کشید ودر دل زمزمه کرد: ببین رامین... ببین چه به روزم اوردی... همینو میخواستی؟؟؟
چه کسی سود کرد ...چه کسی ضرر کرد... نمیدانست...
او بود و یک سال پرماجرا و یک ختم تلخ که شاید تا ابد با او می ماند...!
خسته بود ... پاهایش ذوق ذوق میکرد...
بغضش هم نشکسته بود.... از مهندس ارمند بعید محض بود که بخواهد گریه کند... سخت بود... یا حداقل بلد بود سخت بودن را با زی کند...
در را با کلید باز کرد... وارد اسانسور شد... جلوی طبقه ی خودشان پیاده شد...
افسانه جلوی دربه همراه مرصاد و برانوش و نگین که دراغوش برانوش بود ایستاده بودند... فرصت عصبانی شدن از رفتار افسانه را نداشت چرا که افسانه با بغض خودش را دراغوش او پرت کرد وگفت: هیچ معلومه تا الان کجایی؟

افسانه با صدای بلند و زنگ داری درحالی که هق هق میکرد گفت:نزدیک بود با مرصاد بریم تو بیمارستانا دنبالت؟!
اهی کشید وگفت:خیلی خوب گریه نکن...
بدون توجه به حضور ان دو برادر ونگین که در اغوش برانوش بالا پایین میشد وارد خانه شدند.
افسانه عصبانی بود و توجیه میخواست... او هم حس توجیه کردنش نمی امد... بیشتر عشقش نمیکشید که توجیه کند وگرنه توجیه که زیاد داشت...
افسانه با حرص گفت:ساعت ونگاه...
محل افسانه نگذاشت... خسته بود. به اتاقش رفت... ساعت را میدانست...!خیلی مهم نبود.
درحالی که به چشمهایش نگاه میکرد ... هوس کرد کمی به مژه هایش ریمل بزند... مژه هایش کمی رنگ گرفت و چشمهایش درشت تر بنظر می رسید
فکر کرد جواب پرستو را برای این هوس چه بدهد؟
موبایلش را برداشت ... کیفش را روی شانه انداخت ... مقنعه اش را مرتب کرد... کمی از موهای فرفری اش را روی پیشانی ریخت... امروز از ان روزهایی بود که وحشی بازی اش ازساعت هفت صبح عود کرده بود...
هرچند باید هم چنین می بود ... امروز باید میرفت شرکت ورشکست شده ی سهند را روی سر مدیرش خرد میکرد ... بعدش هم باید فکری به حال شرخرهای مظفری میکرد ... بعد هم ... نفس کلافه ای کشید... این بعد اخر به فروش پروشه اش نباید میرسید...
یعنی جان کند تا برطبق ارزوها رویاهایش پیش برود.... داشتن یک پروشه ارزویش بود... و حالا ان را می فروخت که دهان یک مرد شکم گنده راببندد؟!
از تمام لباس های مارک دار گذشت ... تا یک پروشه داشته باشد... تنها سه کار بود که دوست داشت انها را انجام بدهد و انجام داد ... یکی پریسنگ ناف... که البته جانش درامد تا مادرش را راضی کند ... دیگری هم خرید پروشه ی سفید که باز جانش همچنین درامد تا پدرش را راضی کند تمام پولهایی را که پس انداز کرده است را خرج یک اتومبیل کند ... سومی هم... با دیدن پیامی درگوشی اش... فکرش از رفع و رجوع موفقیت های اختیاری زندگی اش ناتمام ماند...
از طرف دوستش مینا بود ...
فقط جنبه ی یک سلام و احوالپرسی ساده داشت ... گوشی اش را در کیفش انداخت و از خانه خارج شد...
یک لحظه قبل از ورود به اسانسور نگاهش به در بسته ی واحد همسایه قفل شد ... دیشب ... بد نبود! هنوز میشد با آدم نماها گفت وخندید...
وارد اسانسور شد ... با شرکت سهند چگونه بحث را شروع کند؟!
سوار اتومبیلش شد ... چقدر مسخره بود که درپارکینگ چشم چرخاند تا اتومبیل برانوش را هم پیدا کند... راستی کی قرار است یونیت هایش را تحویل بدهد؟! دیشب که اصلا حرفش پیش نیامد...
آرمیتا ... چرا داری به برانوش فکر میکنی؟؟؟
فکرش دست به کمر وسط هیپوتالاموسش ایستاده بود و منتظر جواب بود...
فکر دیگرش لبش را گزید و مسکوت در رفت!
کم کم داشت خل میشد ... اصلا میشد یک بار هم محض رضای خدا به هیچ احدی فکر نکند... حتی به خودش!
پری روز باید فکر میکرد چرا رامین ....!!! پوفی کشید ... دیروز باید فکر میکرد چطوری از دست مازیاد خلاص شود .... امروز داشت فکر میکرد ماشین برانوش درحالی که هنوز مطبش افتتاح نشده است چرا درپارکینگ نیست!!! فردا هم لابد... یعنی همیشه یک گوشه از ذهنش باید به مرد نماها اختصاص میداشت....
اوفی کشید و از پارکینگ خارج شد...
خوشبختانه ترافیک حاد نبود... مقابل شرکت سهند ایستاد... کیفش را روی شانه انداخت ... ساختمان تجاری ساده و کهنه ای بود... نگهبانی به او گیر نداد ... چرا که او را میشناخت...
وارد اسانسورشد... موهایش را داخل مقنعه اش فرستاد...
راهروی باریکی را طی کرد ... وارد اتاق بزرگی شد ... درحالی که به انبوه کارتون های بسته بندی شده نگاه میکرد تک سرفه ای کرد و باعث شد تا مرد سی و خرده ای ساله ای متوجه او شود...
ارمیتا دست به سینه ایستاد و گفت:سلام عرض شد اقای سهند...
سهند که اصلا انتظار دیدن او را نداشت لبخند کجی زد وگفت: خانم ارمند... سلا م... جلوتر امد وگفت:شما ... اینجا؟

سهند که اصلا انتظار دیدن او را نداشت لبخند کجی زد وگفت: خانم ارمند... سلا م... جلوتر امد وگفت:شما ... اینجا؟
ارمیتا چشمهایش را باریک کرد و دست درکیفش فرو برد و گفت: عادت ندارم برای نقد کردن چک شرخر بفرستم...
سهند شوخی مزخرفی کرد وگفت: پس خودتون نقششو ایفا میکنید؟
ارمیتا واضح ناراحت شد وگفت:ببخشید؟
سهند انگار دوزاری اش افتاد که او اصلا برای مراوده ی دوستانه پا به اینجا نگذاشته است!
لبخندی زد وگفت: شما که شرایط منو میدونید خانم مهندس!
لحن خانم مهندس گفتنش امیخته به طنزی بسیار قوی و مبرا بود ... چیزی که ارمیتا را تا حدمردن عصبی میکرد... انگار شوخی شوخی مهندس شده بود .... ان هم در دانشگاه سراسری... ان هم جایی که با کسی مثل رامین که یک عدد انسان نمای نابغه بود اشنا شود.... انگار الکی الکی ... پا به عرصه ی مهندسین گذاشته بود ... انگار پایان نامه ی ارشدش برترین نشده بود ... یک جوری خانم مهندس خطاب میشد که انگار اصلا مهندس نبود!
سهند در حالی که لحظه ای او را با تمام عصبانیتش تنها گذاشت و رفت تا چایی فراهم کند گفت: خانم ارمند ... واقعا دوره ی بدی شده ... هیچ وقت فکرنمیکردم از دوستم هم رکب بخورم... واقعا گاهی وقتها...
حوصله ی گوش دادن به دردو دل های سهند را نداشت.... با کلافگی گفت:اقای سهند لطف کنید تشریف بیارید به من بگید چند روز دیگه چک من نقد میشه؟
سهند با سینی چای جلویش ایستاد وگفت: حالا چه عجله ایه برای رفتن؟
اصلا درک نمیکرد که چرا سهند درک نمیکند که او دلیلی ندارد تا عجله ای برای نرفتن نداشته باشد!!!
لیوان چای را پس زد و بلند گفت:اقای سهند من خودم درحال حاضر بدهکارم... به مبلغ این چک احتیاج دارم... میدونید چند وقت از موعد چک شما گذشته؟
سهند انگاراین جمله به مزاجش خوش نیامد اخمی پهن کرد وگفت: خانم ارمند شما که شرایط منو میدونید...
ارمیتا کلافه گفت: شما هم شرایط منو بدونید... اقای سهند اگر تا اخر هفته چکتون وصول نشه ... مجبور میشم برگشتش بزنم...
سهند چشمهایش را باریک کرد وسینی را روی میز گذاشت وگفت:شما مثل اینکه اصلا متوجه نمیشید من چی میگم؟
ارمیتا بند کیفش را محکم بین انگشتانش فشرد وگفت:این شمایید که متوجه نمیشید...
سهند عصبی دستهایش را درجیب شلوارش فرو برد وگفت: ندارم خانم... میفهمی؟؟؟ الان ندارم...
ارمیتا تند وعصبی نفس میکشید ... ریتم ضربان قلبش هم تند شده بود ... کلافه گفت: پس چکتونو برگشت میزنم!
سهند با گام بلندی رو به روی ارمیتا ایستاد.... ارمیتا از جایش تکان نخورد!
سهند بلند گفت:هرغلطی که میخوای بکنی بکن... اخه جوجه ضعیفه تو رو چه به درافتادن با مردا... تا حالا هیچ احدی نتونسته با من در بیفته اون وقت تو...
وسط کلامش پرید وگفت: بهتره این داد وهواراتونو بذارید برای بعد.... تا همین الان هم که به شما فرصت دادم... اشتباه محض بود.روز خوش اقا!
به سمت پروشه اش با قدم های تندی گام برمیداشت...
در ماشین را باز کرد... سوار شد... صندلی به خاطر زیر افتاب ماندن داغ شده بود...
کلافه چند لحظه با گذاشتن سرش روی فرمان سعی کرد ریلکس کند... وقتی در یک جامعه با مردان سرو کله میزد ... بخصوص با انهایی که ادعای زیادی جنتلمنی شان میشود ... وکمی بعد ذات چاله میدانی شان را نشان میدهند... خیلی نباید خودش را درگیر این میکرد که چقدر انها بدبخت هستند که مقابل جنسی که ادعایشان میشود که ضعیفند کم می اورند!!!
شاید اگر چهار مرد شرخر به سراغش میرفتند اینقدر طلبکارانه نداشتن بدهی را برفرق سرش نمی کوبید!
دست در کیفش کرد... گوشی موبایلش حاوی سه میس کال از جانب مظفری بود.
با کلافگی لبش را گزید و با نامطمئنی شماره ی مظفری را گرفت.
صدای کلفت مردانه ای با ملایمت گفت:به به خانم مهندس ارمند... حال شما؟
با تعجب سلام کرد... توقع رفتاری بد تر از سهند را داشت... حداقل اینجا به مظفری حق میداد سرش داد بزند و بگوید:ضعیفه پولت میکنم!!!
-ممنون اقای مظفری... شما خوبین؟
مظفری: چه خوبی خانم ارمند... این رسمشه؟؟؟ نامزد میکنید و شیرینی بی شیرینی؟؟؟
ارمیتا خشک شد...
مظفری ادامه داد: البته باید ببخشید بخاطر این مدت... اما صبحی که داشتم خدمت نامزدتون عرض میکردم... واقعا هم متاسفم هم بسیار خوشحالم ... راستش این یه قرون و دوزار چرک کف دسته...
ارمیتا میان کلامش امد وگفت:اقای مظفری من به کل متوجه حرفهاتون نمیشم...
مظفری خندید وگفت: خوب حقیقتش اینکه امروز صبح نامزدتون به شرکت اومدن و تمام بدهی شرکت مهر و پرداخت کردند... اتفاقا چه جوان برومندی هم بودند... درست عین فامیلشون....!!!
برومند... او را میکشت... اورا میکشت ت ت ت!!!
برانوش برومند....
برومند... برانوش...
مرصاد نبود ان بدبخت از کجا میدانست که او به مظفری بدهکار است!!!
************************************************** *****
وارد شرکت شد... روی پرستو خم شدو گفت: کسی زنگ نزد؟
پرستو با اخم وتخم گفت: نه خانم مهندس...
همیشه ارمیتا بود ... یکهو شد خانم مهندس!
با گیجی پرسید:طوری شده؟
پرستو با اخم گفت: اینطوریه ؟؟؟ اقای مظفری میگه از تو و نامزدت تشکر کنم... تو کی نامزد کردی که من نفهمیدم؟؟؟
ارمیتا با حرص گفت:من؟؟؟
پرستو چشم غره ای رفت وگفت:نامزدتم تو اتاقت منتظرته!!!



موضوعات مرتبط: 92. رمان من...تو...او...دیگری

تاريخ : پنجشنبه دوم آذر 1391 | | نویسنده : مــــهــــیــــســــا |