کارلــــــــوس

جلوی تلویزیون نشسته بودم و در حالیکه پاهام رو روی میز روبروم گذاشته بودم مشغول تماشای فیلم بودم که تلفنم زنگ خورد ، با بی حوصلگی فحشی به این خروس بی محل دادم و تلفن رو برداشتم .
_بله؟

سلام کارلوس ، منم خوان ...
اخمام رفت تو هم : خوان دیگه کیه ؟!
خوان : یعنی اسم مربیت یادت رفته ؟
شناختمش ، مربی سه سال پیشم بود ، وقتی که تازه تنیس رو حرفه ای شروع کرده بودم ، نفسم رو با حرص بیرون دادم و گفتم : من هیچوقت مربی نداشتم اما تمرین دهنده زیاد داشتم .
خوان : می دونم ، الانم حرفم سر مربی و اینا نیست ، یه خبر مهم دارم برات .
حواسم رفت به تلویزیون ، فیلم به جای حساسش رسیده بود ، اما این خروس بی محل ول کن نبود ، کلافه گفتم : ببین من الان نمی تونم خبر مهمت رو بشنوم ، بعدا اگه وقت کردم باهات تماس می گیرم .
اومدم گوشی رو قطع کنم ، که ازم خواهش کرد قطع نکنم ، نگاهم هنوز به تلویزیون بود ، لحظه حساس فیلم گذشته بود ، یه فحش تو دلم به خوان دادم و با حرص گفتم بگو خوان .
خوان با خوشحالی گفت : کارلوس ، امروز یه نامه برای باشگاهمون اومد ، واسه مسابقات تنیس مونترال که دو هفته دیگه برگزار می شه دعوت شدیم .
با بی تفاوتی گفتم : خوش بگذره.
خوان : برات یه پیشنهاد دارم کارلوس .
بی حوصله گفتم : می شنوم .
خوان با هیجان گفت : ببین ، تو یکی از بهترین شاگردهای من بودی
از این کلمه متنفر بودم ، می خواست تمام موفقیت های من رو به اسم اون سه ماه مربیگریش یا بهتره بگم تمرین دهیش بذاره ... عصبی گفتم : من هیچوقت شاگرد هیچ کسی نبودم خوان ، اینو بدون تو فقط یه تمرین دهنده ساده بودی برام ، همین .
خوان : باشه کارلوس ...تو یکی از بهترین تنیسورهایی بودی که من از نزدیک دیدم ، حالا هم ازت می خوام بیای تو باشگاه ما تا تو بتونی توی اون مسابقات شرکت کنی ، می دونی که ...اگه بدون باشگاه باشی هیچوقت نمی تونی توی این مسابقات جهانی شرکت کنی تا کی می خوای فقط یه ستاره کشوری باشی ؟
ولی اینجوری هم اسم باشگاه ما می افته روی زبونا ، هم تو ، توی یه مسابقه معتبر شرکت می کنی و جهانی میشی .... در ضمن 500هزار یورو هم پاداش پیوستنت به باشگاست ... جدای پاداش مقام آوردنت تو مسابقه ... خوب ، چی می گی ؟!
پیشنهادش بد نبود ، به قول خودش این کار بازی ای بود دو سر برد ، هم من به شهرت جهانی و یه پول خوب می رسیدم ، هم اونا اسم باشگاهشون می افتاد سر زبونا .
با لحنی که رضایتم توش پنهان بود، سرد گفتم : روی پیشنهادت فکر میکنم ، اما معلوم نیست که قبول کنم .
خوان درحالیکه نمی تونست خوشحالیش رو از موافقت ضمنی من پنهون کنه با ذوق گفت : باشه کارلوس ..پس منتظر جوابت می مونم ....حتی اگه منفی باشه !
گفتم باشه و قطع کردم بنده خدا یه چیزیش می شد ! با ذوق می گه منتظر جواب منفیت هم می مونم ! حالا اگه بفهمه جوابم مثبته حتما از خوشحالی پس می افته !
نگاهی به تقویم کوچیکم که همیشه همراهم بود انداختم ، امروز بیست و سوم می بود و اگه دوهفته ای که خوان می گفت دقیق بود می شد ششم جون ...خوشبختانه هیچ کار و برنامه ای نداشتم تو اون تاریخ ....پس می تونستم خوان رو با جواب مثبتم ذوق مرگ کنم ،تلفن رو برداشتم تا بهش جوابم رو بدم ، نگاهم به ساعت افتاد 5 بعد ار ظهر بود و موقع تمرین هام .

 

جـــــینا واتسون...

به نام پدر و پسر و جان پاک یکی خدا

وارد استیج شدم و کناره های پیراهنم و کمی بالا گرفتم و سری خم کردم...
پایان این نمایش با من بود...
همیشه این دعا رو می خوندم اما نه تو جمع بلکه برای خودم...
اما امروز چون آنیکا مشکل داشت از من خواست که کمکش کنم و به جاش بیام و حالا من باید جلوی جمع می خوندم..
سرم رو به پایین گرفتم و شروع کردم:

« پدر آسمانی »
ای پدرِ ما که در آسمانی، نام مقدس تو گرامی باد
ملکوت تو بر قرار گردد
خواست توآنچنان که در آسمان مورد اجرا است
بر زمین نیز اجرا شود
نانِ روزانۀ ما را امروز نیز به ما ارزانی دار
و خطاهای ما را بیامرز چنانکه ما نیز آنان را که به ما بَدی کرده اند می بخشیم
مارا راز وسوسه ها دور نگهدار و از شیطان حفظ فرما
زیرا ملکوت قدرت و جلال تا ابد از آن توست .
آمین

بعد از گفتنِ آمین همه بلند شدن و برام دست زدن...
وجودم پر از آرامش شده بود احساسم می گفت این آرامش انتقال داده شده به تک تک تماشاچی ها و شنونده ها و این باعث ارضای روح و جسمم میشد...
بچه های دیگۀ نمایش هم اومدن رو استیج و همه با هم تعظیم کردیم و بعد هم پرده ها کشیده شد...
اِدموند اومد سمتم...
- چه صدای گیرایی داری... عالی بود جینا...
نگاه پر غرورم و بهش دوختم و گفتم: می دونم مثل همیشه عالی بودم...
خندید...
ادموند: اوه آره...اوه خدای من... عالی بود...
با هم وارد اتاق تعویض لباس شدیم ...
من: لطفا زیپ لباسم و باز می کنی؟
بعد از اینکه ادمون زیپ لباسم و باز کرد رفتم سمتِ اتاقِ مخصوص آنیکا و مشغول تعویض لباس شدم...
با اینکه سخت بود اما احساس رضایت و خوشحالی دارم...
خواستم بزنم بیرون که ادموند صدام کرد...
-جیــنا کجا می ری؟
من: اومدم در اتاقت برای خداحافظی اما حموم بودی... من دارم میرم با سوزان قرار دارم ...
در حالی که ساعتش و می بست گفت:
-باشه... صبر کن باید با ماشین مخصوص بری بیرون... دیگه معروف شدی دختر...
خندۀ کوتاهی کردم ...
-بیخیال پسر... چهار خط اونم از دعامون که این حرفارو نداره...
شونه ای بالا انداخت...
-امتحانش مجانیه در و باز کن می بینی...
در و باز کردم... رفتم بیرون...
موهای لختم و که به خاطر باد روی صورتم و پوشونده بود و زدم کنار...
انگار حق با ادموند بود... درست جلوی در خروجی پر بود از خبرنگار و مردم... ناچارا برگشتم داخل...
من: لعنتی... مجبورم با تو بیام...
کمی خم شد و در اصلی مخصوص بازیگرا رو بهم نشون داد...
ادموند: خواهش می کنم بفرمایید...
دنبالش راه افتادم... رانندۀ مخصوصشون در و برام باز کرد و سوار شدیم و ماشین راه افتاد...
من: فقط من و نزدیک کافه مایا پیاده کنید سوازن اونجا منتظرمِ...

جسیـــــــکا پرونی

با ترس نشستم رو تخت... قلبم تند تند میزد.. نوک انگشتام یخ زده بود... نفس نفس میزدم... همه لباسام هم از شدت عرق خیس شده بود و چسبیده بود به تنم... این دیگه چه خوابایی بود که من این چند روز اخیر میدیدم؟ بدنم از شدت ترس میلرزید... به ساعت نگاه کردم.. 6 صبح بود... تصمیم گرفتم دیگه نخوابم تا دوباره این کابوس برام تداعی نشه.
اما من حتی جرات اینکه برگردم و پشت سرمو نگاه کنم نداشتم... همش حس میکردم اون مرد سیاه پوش کنارمه... سرمو گرفتم بین دستام... چند دقیقه ای تمرکز کردم... بعد در یک لحظه به خودم جرات دادم و از جام بلند شدم... سرمو چرخوندم اما چیزی ندیدم... لبخندی زدم و با خودم گفتم:
- دیدی کاری نداشت جسی؟آفرین به تو.
نفس عمیقی کشیدم و از اتاق خارج شدم... لعنت به این خونه... اینقدر بزرگ بود که آدم ازش میترسید... نفسمو فوت کردم بیرون.. هنوزم میترسیدم و پاهام کمی میلرزید اما به خودم قبولوندم که اون فقط یک خواب بوده و هیچ واقعیتی نداشته.
چرخی تو خونه زدم و از امن بودنش مطمئن شدم... رفتم طبقه بالا تو اتاق خودم... درو باز نگه داشتم هنوزم میترسیدم... از کمد لباسامو برداشتم و رفتم دوش بگیرم... در حمومو نبستم... وقتی حموم بخار میکرد همش عکس اون مرد لعنتی میومد جلوی چشمم... دیگه از شدت ترس گریم گرفته بود. سریع یک دوش گرفتم و رفتم بیرون... دیگه نمیتونستم تحمل کنم... زنگ زدم به ماریا بهترین دوستم:
- الو ماری؟
- چته اول صبحی نمیذاری بخوابم؟
- ماری میتونی بیای اینجا؟
- چرا؟چیزی شده جسیکا؟
- نه... چیزی نیست... فقط میترسم... بیا دیگه.
- آخه دختر خوب تو این همه سال اونجا تنهایی زندگی کردی نمیترسیدی الان میترسی؟
عصبی شدم با صدای بلند گفتم:
- ماری میای یا نه؟
- خیله خب... خیله خب آروم باش... دارم میام.
و گوشی رو قطع کرد. چند لحظه ای به گوشی تو دستم نگاه کردم. بعد آروم گذاشتمش رو عسلی کنار تخت و از اتاق زدم بیرون... آفتاب طلوع کرده بود و این برای من خیلی خوب بود... همه پنجره ها رو باز کردم تا نور به داخل خونه برسه... رفتم توی آشپز خونه و برای خودم آبمیوه درست کردم... چند تا میوه هم برداشتم و خورد کردم و گذاشتم روی میز و خودم صندلی رو کنار کشیدم و نشستم روش.
نباید به اون خواب لعنتی فکر میکردم... اما همش اون صحنه ها میومد جلوی چشمم... سرمو تکون دادم... همش سنگینی نگاهش رو حس میکردم اما سرمو به هر طرف میچرخوندم چیزی نمیدیدم... توهم خوابم بود... هر چی بیشتر بهش فکر میکردم ترسمم بیشتر میشد... لیوان آبمیوه رو تو دستم فشار دادم و بشقاب میوه رو با کلافگی برداشتم و از آشپز خونه زدم بیرون... تی وی رو روشن کردم و شبکه هاشو زیرو رو کردم... یک کانال داشت آهنگ پخش میکرد... گذاشتم همون کانال و تکیه دادم به مبل... چند تا نفس عمیق کشیدم تا به خودم مسلط بشم...آبمیومو خوردم و بشقاب میوه رو هم داشتم لیس میزدم... از جام بلند شدم تا ظرفا رو بذارم تو آشپزخونه که صدای زنگ خونه بلند شد...تو جام ثابت شدم... از ترسم لیوان از دستم افتاد و هزار تیکه شد... سر جام چند دقیقه ای به تکه لیوان های خورد شده نگاه کردم که مغزم شروع به کار کرد... من زنگ زده بودم به ماریا تا بیاد اینجا... صدای زنگ دوباره و هزار باره بلند شد.. به خودم اومدم و درو باز کردم. به خودم گفتم:
- تو که اینقدر ترسو نبودی جسی... چت شده؟
 
 
آستن مایسن
____________________________________

صدای تشویق که بلند شدم لبخندم عمیق تر شد. سر بلند کردم و به تک تک افرادی که پشت میز بیضی شکل بزرگ کنفرانس نشسته بودن نگاه کردم. رضایت از سر و روشون می بارید و تشویق های بلندشونم اینو تایید می کرد.
باز هم موفق شده بودم. باز هم طرح پیشنهادیم قبول شده بود. بی خود به من نمی گفتن نابغه طراحی.
من تو کارم حرفه ای بودم.
من ... آستن مایسن طراح تبلیغاتی فرزند دوم از یه خانواده 5 نفره بودم. یه خانواده خوشبخت که با وجود تفاوت زبانی و فرهنگی پدر و مادرشون عالی زندگی می کردن.
پدرم دانیل مایسن یه مسیحی ایرانی تباره که تو 2 سالگی با خانواده اش از ایران خارج میشن و به آمریکا میان و تو شهر نیویورک زندگی می کنن. و مادرم یه دختر ایتالیایی که اونها هم به این کشور و شهر مهاجرت می کنن و دیدارشون تو کالج باعث ایجاد پیوند عظیمی بینشون میشه و در آخر عشق ....
حاصل این عشق پر شور و با دوام 3 تا بچه است 2 تا پسر و یه دختر. برادر بزرگم آنسل 27 سالشه و آرشیتکته. خواهر کوچیکم امیلی که همه مون عاشقشیم 7 سالشه.
زندگی تا حالا به من لبخند زده. من به هر چی می خواستم رسیدم. یه خانواده عالی .. یه شغل خوب که به خاطر نبوغم تو طراحی و بر انگیختن احساسات مردم مدام در حال پیشرفتم.
به نظر من تبلیغات یعنی قلقلک دادن احساس مردم. یعنی یه چیز یه وسیله یه خوراکی یا هر چیزیو جوری نشون بدی که با روح ملت حرف بزنه. هر کسی تو هر سنی که می بینه باهاش بتونه ارتباط برقرار کنه.
.و این همون راز موفقیت من تو این حرفه است. من به روح آدمها توجه می کنم. دنبال درونی ترین حسهاشونم. حس هایی که فراموش کردن و به یادشون میارم.
خوشحال و خرسند از قبول طرحم وسایل و کاغذهام و از رو میز جمع می کنم. با آدمهای تو جلسه یکی یکی دست می دم و همراه دیوید دوست و همکارم از اتاق بیرون میام.
به سمت اتاق خودم حرکت می کنم. تو راه با هر کسی که می بینم سلام و خوش و بش می کنم.
کلا" آدم خوش مشربیم. با همه زود کنار میام و به خاطر شوخ طبعیم دوستهای زیادی دارم.
دیووید داره حرف می زنه. برای بار 100 ام تو گوشم زمزمه می کنه. بازم همون حرفهای تکراری.
برای چارلز دست تکون میدم.
به ماری که میره پشت میزش بشینه یه چشمکی می زنم و با خنده میگم: چه بلوز قشنگی.
ماری با ذوق لبخند می زنه و دست پاچه تشکر می کنه.
دیوید: هی آستن با توام اصلا" به من گوش می کنی؟؟؟؟
دم در دفترم بر می گردم سمتش و سینه به سینه اش می شم و از پیشروی بیشترش جلوگیری می کنم.
سر تکون میدم و میگم: ببینم تو چی می خوای بگی که من تا حالا نشنیده باشم. بابا برای بار هزارم. من از چتر بازی خوشم نمیاد. بابا من از ارتفاع می ترسم. به کی بگم. بعد شما می خواید منو ببرین یه جایی سوار هواپیمام کنید و از چه ارتفاعی پرتم کنید زمین. بابا من نمی خوام. نمی خوام هنوز شمع 24 سالگیمو فوت نکردم جوون مرگ بشم. بابا دور منو خط بکشید خوب.
دیوید دوباره توجیهی گفت: آخه آستن اونجا که فقط چتر بازی نداره. کلی تفریح می تونیم بکنیم. جای قشنگیه. در ضمن کلی آدم هستیم. بهمون خوش می گذره مطمئن باش.
کلافه پوفی کردم و دوباره چرخیدم سمت اتاقم. در و باز کردم و وارد شدم و دیویدم روضه خون دنبالم.
با حرص به فارسی گفتم: اه این دیویدم برام شده خروس بی محل.
دیوید یکم گیج نگام کرد و سعی کرد جمله فارسی منو تقلید کنه و گیج پرسید: این خاروس کج محل چیه؟
خنده ام گرفته بود. چقدر حال میداد به فارسی و زبون پدری جمله ها و اصطلاحاتی بگی که کسی ندونه. کلا" خیلی خوب میشه. هر چی تو دلته رو با این زبون می گی کسی هم نمی فهمه. هر چند شاکی میشن اما در هر حال چیز خوبیه.
پدرم زبون فارسی و با اصلاحات و ضرب المثلهاش خوب بهمون یاد داده بود. حتی به مادرم هم یاد داده بود. دوست داشت که ما فارسی و هم رون حرف بزنیم.
بالاخره دیوید بعد کلی حرف زدن تونست راضیم کنه که باهاشون به این سفر برم. زیاد تمایلی به این سفر نداشتم.
اما به هر حال اگه من نمی رفتم جمع می پاشید چون یه جورایی سر دسته شادیشون بودم. هر چی هم کاری نمی کردم ولی جمع شاد می شد.
به خاطر موفقیتم تو کار با دوستام و چند تا از همکارام قرار جشن گذاشتیم. ساعت 10 تو بار رو به روی شرکت همدیگه رو می دیدیم.
این بارم پاتوقمون شده بود. من خودم که همیشه پلاس بودم. چون به خاطر کارم مجبور شده بودم یه خونه نزدیک به شرکت بگیرم که بارم نزدیکش بود. برای همینم اوقات بیکاریمو می رفتم بار.
مامان اینا تو حومه شهر زندگی می کردن. تو یه خونه دوبلکس با فضای سبز و یه استخر. خیلی وقتها دلم برای اون خونه و اتاقم تنگ میشه اما چه می شه کرد.
یه تیپ اسپرت زدم. بر خلاف شرکت که معمولا" رسمی می رم با شلوار پارچه ای و پیراهن مردونه و کت و اینا اینجا تیپ اسپرت می طلبه. متناسب سنم.
یه شلوار جین تیره پوشیدم و یه تیشرت خاکستری به همراه یه کاپشن چرم کوتاه مشکی. به مدد ورزش کردن هیکل خوبی دارم. عشقم بسکتبال بازی کردنه برای همین قدمم بلنده.
موهای تیره امو از پدرم به ارث بردم و رنگ ترکیبی سبز و قهوه ای چشمهامو از مادرم و چون بچه شر و شیطونی بودم و همیشه بیرون از خونه پوست سفیدم رنگ آفتاب گرفته.
از در بار وارد میشم. ببین اینجا چه خبره.....
تقریبا" بیشتر مشتریهای بار و می شناسم. بس که زیاد میام اینجا. میرم سمت میزی که دوستام نشستن.
با لبخند دستهامو باز می کنم و بلند میگم: به به ببین اینجا چه خبره همه هستن فقط من کم بودم.
دیوید: آره فقط خنگولمون کم بود.
بلند زدم زیر خنده. چون خنگول و با یه لحن بامزه ای فارسی گفت. خودم یادش داده بودم انقدری که با شوخی و بی شوخی بهش می گفتم خنگول آخرش فهمیده بود چه معنی داره و حفظ شده بود. حالا مقابله به مثل می کرد و از کلماتم علیه خودم استفاده می کرد.
جلو رفتم و تو هوا دستهامو کوبوندم به دستهای پسرا و شونه امون و می زدیم به هم. با دخترا اما باید با ملایمت برخورد کرد. دست دادن و یه بوسه ظریف رو گونه.
ببین کی اینجاست... کاترین. یه دختر بلند و باریک با یه هیکل خیلی قشنگ. بد جوری چشمم دنبالشه اما خیلی احساساتیه و به همین راحتی با کسی جور نمیشه.
منم دنبال رابطه عمیق نیستم. ترجیح می دم فعلا" رو کارم تمرکز کنم. همه چیز به وقتش.
از بین این 15 نفری که امشب تو این بار جمع شدن 10 نفرشون میان به شارلوت تاون.
من نمی دونم این همه جا چرا باید بریم کانادا. ولی تعریف این شهر و زیاد شنیدم. اینم یه جور تفاوته. تولد تو یه کشور و شهر دیگه. انگاری تولد 24 سالگیم قراره متمایز و خاطره انگیز باشه.
بعد کلی رقص و تکون دادن خودمون و کلی مشروب خوردن و حال و هول بالاخره بچه ها بلند شدن هر کی بره خونه اش.
فردا تعطیل بود و برای همین همه تا خرخره خورده بودن.
اصلا" نفهمیدم چه جوری رفتم خونه یا اصلا" رفتم ؟؟؟ نرفتم؟؟؟

 

مارگاریتا دوما

تو خواب و بیداری سر و صدا میشنیدم همین باعث شد چشمام و باز کنم و گوش بسپرم ببینم چه خبره...
بازم دعوا بازم... بازم جنگ.... خسته شدم.... هه... باید تو خواب ببینم روزی و که تو این خونه آرامش داشته باشم...
به ساعت نگاه کردم....ساعت از دوازده گذشته بود... اما دیگه برای پدر و مادر من روز و شب بی معنی بود و سر و صدا ها هنوز نخوابیده بود....سعی داشتم دوباره بخوابم ولی چون چشام تازه گرم شده بود هم خستگیم دراومده بود و هم خوابم پریده بود...
به سقف نگاه میکردم...امروز روز پر مشغله ای داشتم...لا به لای صداها صدای بابارو شنیدم...
-این حق مارگاریتاست!
حق من؟ !...جالبه.. تا این سن.. به یاد ندارم ندارم که چیزی حق من باشه... اصلا یادم نمیاد که کسی با توجه به حق من تصمیم گرفته باشه و حرفی زده باشه ...
کنجکاوی زیاد باعث شد بلند شدم.... روبدوشامبرم و پوشیدم و راه افتادم سمت سالن....
با دیدن عمو جک و عمو ویلیام شوکه شدم.... اونا اینجا چیکار می کردن؟
انقدر غرق حرفاشون بودن که کسی حواسش به من نبود ...
-سلام... به ساعت نگاه کردید؟ اتفاقی افتاده؟
همه سرها به طرف من برگشت....
بابا توی نگاهش ترس و تردید بود... شاید تردید برای اینکه آیا من چیزی شنیدم یا نه؟
-نه عزیزم...چیزی نیست...برو بخواب...
انگار که با بچه صحبت میکنن...من که احمق نیستم....این موقع شب جلسه تشکیل دادن.. اون هیچ اصلا چرا برم بخوابم؟ مگه میشه با اینهمه سر و صدا خوابید؟ رو کردم به جمعشون و نگاهم و بینشون چرخوندم...
-اوهوم....پس بخاطر هیچی.. همچین بل بشویی راه انداختید؟ به خاطر هیچی من تو این خونه هیچوقت آرامش ندارم... ؟ آره؟
بابا یه نگاه به عمو جک انداخت...
- جک: چیزی نیست عموجان ... توخودتو نگران نکن...
من: چشم عموجان خوب شد گفتید...من خودمو نگران نمیکنم...
الان اینا فقط دلشون میخواد منو بپیچونن....مشکلی نبود مامان بعدا همه چیو در اختیارم میزاره و بهم میگه که چه خبره ...
سعی کردم خونسرد باشم...بعضی اوقات بهتر بود بیخیال باشی...
-حتما مهم نیست دیگه
عمو ویلیام خشمگین نگاهم میکرد....انگار جرمی مرتکب شده باشم ...رو مو ازشون گرفتم... واسم اهمیتی نداشتن...
من: روز پرکاری داشتم... میرم برای استراحت امیدوارم دیگه هیچ صدایی مزاحم استراحتم نباشه... یا اگه هست خنده و شادی باشه....
تا رسیدم تو اتاق روبدوشابرم و انداختم رو زمین و کلافه خودم و پرت کردم رو تخت و سعی کردم به چیزی جز خواب فکر نکنم.... با همین سعی کردنا نفهمیدم که کی خوابم برد....
****
نسیم خنک اول صبح باعث شد چشمام و به روی یه روزِ جدید باز کنم..... به اولین چیزی که چشمم خورد...عکس فارق التحصیلیمون بود...اولین نفر خودم بودم...کنارم سندی ایستاده بود....بغلم کرده بود ذوقمون حتی تو عکسم دیدنی بود...
به همین ترتیب..جنیفر و دنیل ولیزا هم کنار هم ایستاده بودن...
خودم این قاب رو رو به رو زدم تا هر روزم با خاطرۀ شیرینِ اونروز شروع شه...
یه آبی به دستو صورتم زدم تا کسلی فراموشم بشه و خواب از سرم بپره...
یه لباس رسمی تنم کردم.... برای کار مناسب بود... یه کت مشکی کوتاه با شلوار کتون ... کفشای مشکی پاشنه بلندمم پوشیدم...
موهای مشکیم و دورم آزاد ریختم....با یه آرایش ساده...
از اتاق اومدم بیرون ...میز مثلِ همیشه چیده شده بود....با میل خیلی زیادی شروع کردم به خوردن....
بابا نبود حتما زودتر از من رفته.....درحین خوردن آب پرتقال بودم ... موبایلم زنگ خورد...
نیکول بود...بی حوصله جوابشو دادم
-باز چی شده اول صبحی؟
-نیکول:سلام دختر.... چـــی شــــده!!!؟ منو باش که اومدم دنبال تو ...تا باهم بریم شرکت...
-اوه...من هنوز دارم صبونه میخورم...
-نیکول:یعنی چی؟من جلو درتونم...زود بیا....
میخواستی نیای ...انگار من بهش گفتم که بیا... با بی میلی گفتم...
-سعی میکنم زود بیام
-نیکول:باشه
شانس آوردم که دوستام با شرایطم کنار میومدن اینو درک می کردم اما خوب متاسفم براشون که انقدر مهربونن...!!!
-کجایی تو دختر؟نیکول خسته شد انقدر منتظرت موند...
صدای مامان بود
-به من چه میخواست نیاد
مامان تشر زد بهم....
مامان-جای تشکرته
-مامان تورو خدا بیخیال
رفتم سمتش بوسش کردم
-من امشب دیر میام خونه .... امشب مهمونیه ساموئلِ....
مامان فقط با یه مواظب خودت باش منو بدرقه کرد....



از آب اومدم بیرون و عینک شنا رو از روی چشمام برداشتم ... دو ساعت شنا باعث شده بود احساس خستگی شدیدی کنم ....
حوله رو دور خودم پیچیدم و به سمت رختکن رفتم ....
چون برای رسیدن به خونه عجله داشتم سریع مایو رو در آوردم و تی شرت و شلوارکی تنم کردم .... موهامو همون طوری خیس بالای سرم بستم ...
کنار خیابون منتظر تاکسی بود .. تمام فکرم درگیر کافی شاپ بود .. اگه این بار هم دیر برسم این بار حتما اخراج میشم ....
با صدای بوق تاکسی تند پریدم داخل و آدرس کافی شاپ رو دادم ....
چند بار گوشیم رو چک کردم .... شایلی گوشی رو سوزوند اینقدر که زنگ زده بود ..
شماره ش رو گرفتم .. با اولین بوق صدای جیغ جیغوش توی گوشم پیچید :
- کجایی دختر ؟ مت خیلی عصبانیه !
خودم خیلی کم استرس داشتم .. اینم موج منفی بهم میده :
- خب چه کار کنم ؟ تمرینم طول کشید .. الان توی تاکسی ام .. دیگه دارم می رسم !
- نیای بهتره .. مت اعصابش بهم ریخته .. اگه بیای حتما اخراج می شی ...
سعی کردم خودم رو آروم کنم و به این فکر کنم که این بار هم مثل دفعات قبلی مشکل حل میشه ...
- خودم درستش می کنم ... مطمئن باش این بار هم مثل قبلیا هیچی نمیشه !
- اما این بار خیلی جدیه ..
با صدای راننده گوشی رو از گوشم دور کردم ...
- خانوم رسیدیم !
گوشی رو نزدیک دهنم گرفتم و به شایلی گفتم :
- رسیدم ... برام دعا کن ! بای ...
این راه هر روزه ام بود .. برای همین می دونستم چقدر باید کرایه بدم ... مبلغی که همیشه می دادم رو روی صندلی جلو گذاشتم و از ماشین پیاده شدم که صدای راننده بلند شد :
- خانم بیشتر میشه .. کجا داری می ری؟
با تعجب برگشتم و گفتم:
- اما من همیشه همین قدر میدم !
- من هم این مسیر رو همیشه دوازده دلار می برم ..
با یه حساب سرانگشتی فهمیدم سه دلار کم بهش دادم .. چون وقت کل کل به خصوص با راننده تاکسی رو نداشتم سریع سه دلار در آوردم و بهش دادم ... بعد هم با سرعت خودم رو به کافی شاپ رسوندم ....
جک مثل همیشه مشغول بود و از این میز به اون میز می رفت .. می دونستم که باید به سرعت برم به اتاق مت .. مت رئیسمون بود ... و خیلی هم عصبانی و اخمو بود ...
تقه ای به در اتاقش زدم که با صدای ترسناکی گفت :
- بیا تو ...
درو باز کردم و سرم رو انداختم پایین ..
قدم اول .. قدم دوم .. قدم سوم مساوی بود با صدای عصبانی مت :
- تا الان کجا بودی ؟
با صدای آرومی جواب دادم :
- تاکسی نبود ... برای همین ..
- اخراجی !
با تعجب سرم رو بلند کرد و گفتم :
- اما ..
- بحث نکن .. یا باید این جا کار کنی و به موقع بیای یا این که به استخر رفتنت برسی ...
یه کلمه ی دیگه کافی بود تا اشکام سرازیر بشن .. من به این کار احتیاج داشتم .. همون قدری که به غریق نجات بودن احتیاج داشتم ..
- آقای جانز .. قول میدم از دفعه ی بعد ...
- دفعه ی بعدی وجود نداره .. تا ننداختمت بیرون خودت برو !
دوست نداشتم غرورم رو بیش از این خورد کنه ... برای همین هم بدون گفتن هیچ حرفی پشتمو کردم و از اتاقش خارج شدم ....






موضوعات مرتبط: 93. رمان تولد مشترک

تاريخ : پنجشنبه دوم آذر 1391 | 14:54 | نویسنده : مــــهــــیــــســــا |