دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان
 
قالب وبلاگ

پیمان نگاه خسته اش رو به پنجره میدوزه و انگار بخواد از دل این شب تاریک گمشده اش رو پیدا کنه. گمشده ای گریز پا. مدام نگاه دختر تو ذهنش میاد شیطنت هاش. قهر کودکانه اش. سادگیش. راحتیش. بی خیالیش. چه شبی بود امشب. و چه زود گذشت. دختر کوچولوی من پیمان بهت یه حس عجیبی داره. شاید عشق باشه. اما تو گریز پایی و عشق اسیر میکنه. تو باید پرواز کنی. برا تو زوده اسارت. پس پرواز کن. من تنها نظاره میکنم.

دوباره زندگی به روال عادی خودش بر میگرده و نانادی به شیطنت ها و خنده هاش و بابک و سارا به تلاش بی وقفه شون توی درس خوندن و بهاره به گیر دادن های همیشگیش به بابک و مانی به حرص خوردن از دست نانادی. شاید چون انتظار داشت بعد از اون اتفاق و تلاش نانادی برای یه کنفرانس با یه نانادی دیگه روبرو بشه. اما نانادی همچنان به همون صراط کجه خودش بود. سر کلاس ها سرش گرم بازی و رمان خوندن هاش و سرگرمی های همیشگیش.
اون روز بعد از کلاس بابک و سارا به سمت سالن اساتید میرن تا مقالاتی که باید تحویل پیمان میدادن رو بهش بدن.
- بابک رو به نانادی میکنه: نانادی پاشو دیگه. بدو بریم این مقاله ها رو بدیم به دکتر راستین و بعد بریم ناهار بخوریم.
- ببین شما ها بدو برین منم میرم ساندویچ ها رو میگیرم که دیگه معطل نشیم. گرفتم میام اون ساختمون دمه دفترش. حالا اگه کارتون زودتر تموم شد که بین راه همدیگه رو میبینیم.
- باشه فکر خوبیه. پس ما رفتیم.
بعد از رفتن بابک و سارا کوله اش رو روی دوشش میندازه و سلانه سلانه به سمت بیرون کلاس میره. امروز عجیب بی حوصله ست. شاید چون قرار بود روز پنجشنبه با آریانا بره مهمونی و دیشب برای اولین بار از مامانش خواسته بود که امروز باهاش بیاد برن پیش خیاط مامانش و طبق معمول مامان دوباره کار رو براش عَلَم کرده بود و مجبور بود حالا به تنهایی بره پیش خیاط و از این کار تا حد مرگ متنفر بود. دوباره با یاداوری بحث های دیشبش اخماش در هم میره و بغض تو گلوش میشینه. تو همون حال و هوا مانی رو مقابلش میبینه.
- به به سلام نانادی خانم. چی شده کشتی هات غرق شده؟
- مانی حوصله ندارم.
- اونو که خودم دارم میبینم. چراش رو نمیدونم.
- بر فرض دونستی. چی عاید تو میشه؟
نانادی و مانی همچنان مشغول حرف زدن به سمت پله ها میرن و نگاه برنده و پر کینه و خشمگین بهاره روی صورت نانادی خیره و خیره تر میشه. بعد از چند ثانیه کنار بوفه نانادی و مانی از هم جدا میشن و بهاره زمان رو برای خالی کردن عقده و کینه اش مناسب میبینه و به سمت نانادی حرکت میکنه.
- به به نانادی خانم. میبینم که ماشالا بیکار نمیشینین.
- نانادی نگاه پر خشمش رو به بهاره میدوزه و : منظور؟
- هه تازه میگی منظور. ماشالا یه دانشگاه رو آباد کردی.
- حرف دهنت رو بفهم. اگه کسی آبادم کرده باشه شمایی نه من. حرفها رو میشنویم ما هم. گوشمون خوب کار میکنه.
- میدونم منتها نه بیشتر و بهتر از چشمتون.
- چرا تو لفافه حرف میزنی؟ حرفی داری جنم اش رو داشته باش رک بگو.
- خوبه والا روتو برم. دیگه به هیشکی هم رحم نمیکنی. خجالتم خوب چیزیه. به بابک از یه ور چسبیدی تو گوشش رو پر کردی. از اون ور با جلف بازی ها و عشوه هات استاد راد رو چسبیدی از اون ور برا دکتر راستین خودتو لوس میکنی و ناز و کرشمه میای. ولی یه چیز رو تو گوشت فرو کن خانوم. اونم اینکه این آدمایی که دست روشون گذاشتی فرق آدم جلف و سنگین رو خوب میفهمن پس خودت راتو بکش تا مثل دستمال مچاله ات نکردن.
با صدای ضربه خودش هم متعجب به صورت قرمز شده بهاره و دست سوزان خودش چشم میدوزه. خدایا من چیکار کردم؟ تقصیر من نبود خود آشغالش انقدر سر به سرم گذاشت تا اینجوری شد. اگه دهنش رو بسته بود کاریش نداشتم. اون ... اون عوضی....
بغض تو گلوش میشینه و بالاخره این بغض لعنتی از دیشب گیر کرده تو گلوش با تلنگر بهاره سر باز میکنه. ولی قبل از اینکه بهاره با دیدن اشکش بخواد پیروزی رو حس کنه نگاهش رو به صورتش میدوزه و خطاب به بهاره: دیگه دور و برم آفتابی نشی آشغال هر جایی. و بعد با سرعت از اونجا دور و به سمت پله ها میره و لحظه ای بعد وارد راه پله های ساختمان دفاتر اساتید میشه. سکوت ساختمون بغضش رو میشکنه و اشک آروم آروم روی گونه اش جاری میشه. خدایا من کجام عشوه و نازه. کجام جلفه. من کی خودمو به کسی چسبوندم. اون عوضی چرا به من توهین کرد. اون حق نداشت.
بابک و سارا همزمان به سمت در اتاق پیمان میرن و پیمان هم در کنارشون و برای بدرقه اونها تا نزدیک در میاد که ناگهان نگاه هر سه روی نانادی که با سرعت از کنار اتاق رد میشه ثابت میمونه. بابک با تعجب از اینکه نانادی به کجا داره میره بلند صداش میکنه
- نانادی؟
پاسخش تنها سکوته.
- دوباره صدا میزنه: نانادی هی کجا داری میری؟ گیجی؟ و همزمان سریع به دنبالش حرکت میکنه و تقریبا انتهای سالن دستش رو دراز و نانادی رو به سمت خودش بر میگردونه که با دیدن اشکهای نانادی و هق هقش گیج و مضطرب تکونش میده و با این حرکت پیمان و سارا هم متعجب بهش چشم میدوزند.
پیمان دردی رو تو تموم وجودش حس میکنه. دردی که از دیدن اشکای نانادی فقط میتونه باشه. باورش نمیشه این دختر همون دختر شاد و شوخ و بی غم سرخوش باشه. دلش میخواد بره و محکم در آغوش بگیرتش و آرومش کنه. اما با تلاش خودش رو آروم نگه میداره و به بابک خیره میشه که دست پشت نانادی گذاشته و اون رو داره بر میگردونه و اما هنوز صدای هق هق نانادی به وضوح شنیده میشه.
سارا به سمتشون حرکت میکنه که پیمان با لحنی پر تحکم رو به سارا :
- بیارینش توی اتاق من. زشته تو راهرو. و بعد خودش آروم وارد اتاقش میشه و ثانیه ای بعد بابک و سارا هم با نانادی وارد میشن و بابک نانادی رو روی مبل اتاق مینشونه و دوباره تیر بار سوال هاش رو تکرار میکنه و پیمان تنها چشم میدوزه به چشمای سبز نانادی که حالا قرمزی اشک اون جنگل وحشی رو به بیابون بدل کرده. بعد آروم آروم جلو میاد و درست مقابل نانادی میشینه و با لحنی محکم اما آرامش دهنده رو به نانادی:
- بسه دیگه. مگه بچه ای که اینجور زدی زیر گریه؟ عوض گریه کردن آروم شو و بگو چی شده. بعد نگاه گرمش رو به نانادی میدوزه و نگاه ناگهان صدای نانادی رو ساکت میکنه.
نانادی چند لحظه خیره به اون نگاه سکوت میکنه و بعد آروم زبون باز میکنه و رو به پیمان:
- اون... اون عوضی به من میگه عشوه میام. میگه خودمو میچسبونم.... اون...
- پیمان گیج به نادیا چشم میدوزه: ببین ما هیچی از حرفات نمی فهمیم. درست حرف بزن ببینیم چی شده.
- اینبار نانادی نگاهش رو به بابک میدوزه و با گریه: بابک من خودمو به تو چسبوندم؟ من جلف ام؟
- بابک با خشم رو به نانادی: نانادی این چرت و پرتا چیه میگی؟ زده به سرت؟
- نانادی با خشم صداشو کمی بلند میکنه: گفتم جواب منو بده.
- بابک هم عصبی رو به نانادی: کی این مزخرفاتو بهت گفته؟ هان؟ اون دختره عوضی بهاره گفته. نه؟
- جواب منو بده.
- واقعا برات متاسفم نانادی. فکر میکردم محکم تر از اون باشی که به خاطر حرفایی که یه احمق از رو حسادت زده این کارا رو بکنی.
- اینبار نانادی روش رو به سمت پیمان میکنه و با اشک: من خودمو به شما دارم میچسبونم؟
- پیمان از حرف رک و احمقانه نانادی لحظه ای توی شوک میره و بی حرکت نگاهش رو به نانادی میدوزه.
- چیه؟ چرا ساکت شدین؟ من جلفم؟ من عشوه میام و ... نگاهش رو به بابک میدوزه.... تو و..... مانی؟ هان؟
- بابک عصبی دست نانادی رو میگیره و نگاه پر خشمش رو بهش میدوزه: ساکت شو نانادی. یک کلمه دیگه از این مزخرفات از دهنت دراد خودم میزنم تو دهنت. اگه کسی جلف و آشغال باشه و بخواد خودشو به کسی بچسبونه قطعا همون بهاره عوضیه.
- پیمان عصبی لیوان آبی مقابل نانادی میگیره: بیا اینو بخور. بعدم همه مون هر چی شنیدیم فراموش میکنیم تا تکلیف این خانم رو مشخص کنیم.
بعد از اینکه نانادی کمی آروم میگیره پیمان رو به او میکنه و با لحنی آروم شروع به حرف زدن میکنه:
- تو رو دختر قوی ای میدیدم. فکر نمیکردم با این بادا بخوای بلرزی. زندگی بالا و پایین زیاد داره نادیا خانم. اینو درک کن. همیشه آدمها اون جوری که دلت میخواد نه فکر میکنن ونه درک. باید یاد بگیری بین یه مشت گرگ زندگی کنی و گلیمت رو از آب بیرون بکشی و همیشه محکم باشی و سرت بالا. نذار کسی از ضعف هات سو استفاده کنه و بدون این حالت ها و این عکس العمل های سریع و نپخته ات بزرگترین ضعف میتونه باشه برات. من بعد هر کی هر حرفی زد اول خود شخص رو تجزیه تحلیل کن اگر دیدی خود اون ادم ارزش داره برو برس به اینکه حرفاش رو تجزیه تحلیل کنی یا ازش ناراحت یا خوشحال بشی. این بزرگترین درسیِ که باید یاد بگیری. این درس تقلب نوشتنی نیست. باید حفظش کنی. فهمیدی؟ دیگه هیچوقت نمیخوام چنین حرفای بی فکر و نسنجیده ای ازت بشنوم. و بدون دونه دونه اشکای آدما انقدر ارزش دارن که نباید حروم این مزخرفات بشن. این اشک ها حرمت دارن پس حرمت نگه دار باش.

- نانادی چته؟ چرا دمقی؟
- ولم کن آریانا.
- چیزی شده؟
- نه.
- ببینم راستی بالاخره چی شد. برا مهمونی پنجشنبه چیکار میکنی؟ لباس منظورمه.
- هیچ کار. با یه بلوز و شلوار میام.
- وای نانادی. چرا نمیفهمی. هزار بار بهت گفتم مهمونی رسمیه. همه با لباس شب میان. اونوقت تو میخوای با بلوز شلوار بیای؟ لابد منظورتم از شلوار، جین یا گرمکنه. اه. خوبه از اول هفته وقت داشتی ها. بهت گفتم برو پیش خیاط مامان برات دو روزه میدوزه یه چیزی اما تو مخصوصا لج کردی. خیلی بچه ای.
- نخیر نه بچه ام نه لج کردم. من متنفرم تنهایی برم خیاطی لباس سفارش بدم عین این بدبختای بی کس و کار.
- چه ربطی داره نانادی؟ میخوای لباس سفارش بدی. دیگه تنها و غیر تنها نداره.
- ن... می... خوام.
- خیله خوب. صداتو بیار پایین. پاشو با هم بریم یه لباس حاضری بخر خوب.
- اه گیر دادی ها. انگار حالا چه خبره.
- نانادی این یه مهمونی خیلی مهمه. چند تا مهمون خارجی داریم که اگه خدا بخواد قراره بشن مشتری های آینده مون. دلم میخواد تو این مهمونی به عنوان همراهم بی حرف و عیب باشی. از همه نظر. پس به خاطر من پاشو بریم یه لباس بگیر. آخه به قول خودت هر لباسی یه جایی داره. همه آقایون با کت و شلوار و کروات و همه خانم ها با لباس شب. اونوقت خودت احساس وصله ناجور بودن نمیکنی با شلوار جین و بلوز؟ ها؟
- خوب یکی از همین لباس شب هایی که دارم رو میپوشم.
- خواهش میکنم نانادی لباس شب هاتم فقط خاص خودته. یا انقدر کوتاه و تنگه که همه چشم بدوزن یا انقدر بالا تنه اش بازه که کافیه یه خم بشی تا....
- چطور تا دیروز هیچکدوم اینا نه ایراد داشت نه به چشمتون میومد. حالا امروز یهو ایراد دار شدن؟
- نانادی تا دیروز یه دختر بچه 17 18 ساله بودی که همه به چشم بچه نگات میکردن اما الان یه دختر 19 ساله ای که همه به یه چشم دیگه بهت نگاه میکنن.
- هه فقط برا همین یه سال بزرگ شدن؟
- نه تو دیگه دانشگاه رفتی، بزرگ شدی. مردها به یه چشم دیگه بهت نگاه میکنن. پس دلیلی نداره جوری لباس بپوشی که کسی برداشت بد بکنه. دلم نمیخواد کسی فکر کنه خواهر خانوم من اومده خودشو نمایش بده. بفهم حرفامو نانادی. همیشه دنبال جنگ و خود رایی نباش.
- خوب من که گفتم بلوز شلوار میپوشم.
- اوف دیوونم کردی نانادی. هر غلطی میخوای بکن اصلا. با تو حرف زدن فایده نداره.
سکوت حاکم میشه و آریانا با دلخوری روی مبل لم میده و به نقطه ای روی سقف نگاهش رو میدوزه و نانادی پاهاش رو از دسته مبل آویزون میکنه و با حرص شروع به تاب دادنشون میکنه و در همون حال تو ذهنش با خودش کلنجار میره که از آریانا بپرسه در مورد مهمونا یا نه. خودشم نمیفهمه چرا انقدر براش مهمه که بدونه پیمان هم خواهد اومد یا نه. انگار تمام هیجان این مهمونی فقط به اومد یا نیومدن پیمان بستگی داره. مدام تو فکرش جمله میسازه و بعد پشیمون میشه.
خوب میگم دیگه کی ها هستن از شرکتتون. خوب ابله این که تابلو میشه. ده دفعه تا حالا با خودش بردتت مهمونی هیچ باری هم اصلا عین خیالت نبوده کی هست کی نیست حالا یک کاره بپرسی دیگه کی میاد. خوب میپرسم کسی هست که من بشناسمش. خوب اونم میگه آره داریم میریم خونه مانی دیگه. خود مانی. اه خوب اصلا مگه تعارف دارم میگم پیمان میاد یا نه. بعد اگه بهت گفت تو رو سننه چی جواب میدی؟ میگم همینجوری. ببین نانادی خودتو تابلو نکن. آریانا تیز تر از این حرفهاست. آها فهمیدم. بعد رو میکنه به آریانا:
- ببینم آریانا میخواین قرار داد ببندین با اینایی که میان مهمونی؟
- اگه با شرایطمون کنار بیان آره.
- ببینم شرایطتون معلومه حالا؟ مانی خونده که از نظر قانونی هم مشکل نداشته باشه؟
- آره بابا خیالت راحت. مانی و پیمان با هم تنظیمش کردن.
- ببینم حالا خودشم میاد؟
- کی؟
- خوب پیمان دیگه.
- چطور؟
- خوب بالاخره یه وکیل باشه از همه نظر خیالتون راحت تر میشه. مخصوصا که خودشم تنظیم کرده قرارداد رو و خوب به همه بالا پایینش کاملا واقفه دیگه.
- مثل اینکه تو باغ نیستی ها.گفتم که با مانی با هم تنظیم کردنش. بعدم مانی خودش وکیله. یادت رفته؟ تازه تو مهمونی که نمیخوایم قرار داد تنظیم کنیم که تو انقدر نگرانی.
دوباره با خودش زمزمه میکنه هه حالا خیالت راحت شد؟ دیدی نم پس نمیده! حالا بشین سر جات و خفه شو. خیله خوب حالا. بُغ نکن دیوونه. حالا شایدم بیاد. خوب بالاخره اونم یه وکیل شرکته. اگه قرار بود بیاد که خوب همون اول عوض چونه زدن میگفت خیالت راحت اونم میاد. کوتا بیا نانادی. بی خیال. حالا یا میاد یا نمی یاد. مهم اینه که میری مهمونی و یه دل سیر میرقصی و دسر میخوری. با این فکر خنده رو لباش میشینه و دوباره میشه همون نانادی شوخ و شنگ و انقدر سر به سر آریانا میگذاره تا اونم از تو لک در بیاد.
ساعت حدود یازده و نیم شب در باز و مامان و باباش خسته و کوفته از در تو میان. نانادی رو به مامان میکنه و به متلک:
- چه عجب تشریف آوردین مادام موسیو. میگم میخوای شماها یه اتاق خوابم تو شرکتتون برا خودتون درست کنین که شبها هم زحمت نیفتین. همون جا بخوابین یه باره دیگه. نه آریانا. به نظرت فکرم بکر نیست؟
- کوتا بیا نانادی. بعد رو به مامان و بابا سلامی میکنه و از روی مبل بلند و به سمت اتاقش میره.
نانادی با حرص به مامانش نگاه میکنه و بعد با لحنی محکم رو به مامانش:
- مامان پنجشنبه قراره با آریانا برم خونه مانی مهمونی.
- خوب خوش بگذره.
- خوش که حتما میگذره ولی حرفم چیزه دیگه ست. آریانا گفته برا مهمونی باید یه لباس سنگین شب بپوشم.
- خوب مامانم مگه نرفتی پیش آذر خانم سفارش بدی؟
- نه چون متنفرم تنهایی برم خیاطی.
- خوب مامان جان برو فردا یه لباس حاضری بخر. پول داری؟
نانادی با پوزخند نگاهش رو به مامان میدوزه که خستگی از صورتش میباره و :
- تنها چیزی که دارم همین یه قلمه. اما من نمیدونم لباس شب چطوری باید باشه. آریانا میگه لباسای مهمونی من مناسب این مهمونی و سنم نیست. نمیدونم میگه یا کوتاهه یا بازه. از این حرفا دیگه.
- خوب عزیزم برو یه لباس شبه بلند و یه کم بسته بخر. این که مشکلی نیست.
- دقیقا مشکل همینجاست. من اولین باره که بعد از بزرگ شدنم میخوام برم یه لباس شب بخرم برا همین باید شما هم باهام بیاین. فردا صبح با هم میریم.
- نانادی جان تو که میدونی من چقدر گرفتارم. بابات که همش سر ساختمونه اگه منم بخوام با تو بیام خرید اون دفتر به امون خدا میمونه.
- خدا بهترین امون دهنده ست مامان جان. بعد از فلان سال یه بار بهتون گفتم بیاین باهام خرید چون نمیدونم چی باید بخرم و برا برادرم مهمه که یه لباس مناسب بپوشم این مهمونی. پس شما فردا میمونی خونه و با من میای خرید. مطمئن باش با یه روز سر کار نرفتن شما دنیا به هم نمی ریزه.
- چرا لج میکنی مثل بچه ها عزیزم. تو دیگه بزرگ شدی. زشته این کارا.
- فکر نمیکنم زشت باشه. گفتم میخوام با شما برم خرید. یا فردا میمونی و با هم میریم یا اگه نموندی منم دیگه تو این خونه نمی مونم. میرم برا خودم یه خونه مستقل میگیرم. خدا رو شکر به قول خودتون پولم که دارم پس دیگه مشکلی نیست.
- پدر از پله ها پایین و رو بروی نانادی قرار میگیره و : این چه حرفیه دختر گلم. اصلا چه ربطی داره؟
- ربطش به اینه که وقتی قراره ناهار شامم رو خودم درست کنم. خریدم رو خودم بکنم. مشکل داشتم خودم حل کنم. کار داشتم خودم انجام بدم. مریض بودم خودم برم دکتر. مردمم خودم خودم رو کفن کنم پس شما رو میخوام چیکار؟ یه باره از این خراب شده هم میرم میگم آقا خلاص من تنها زندگی میکنم نه مامان دارم نه بابا چشمم کور دندم نرم هر غلطی میخوام بکنم خودمم و خودم. بعد با قدم های محکم و اخم های در هم کشیده از کنار پدر و مادر رد میشه و سریع از پله ها بالا و لحظه ای بعد با حرص در اتاقش رو محکم به هم میکوبه و روی تخت می افته و با خودش زمزمه میکنه نه نانادی. الان نه. محکم باش. حق نداری اشک بریزی. به قول پیمان این اشک ها حرمت دارن پس حرمت شکنی نکن. چشماتو ببند و چند تا نفس عمیق بکش و بعد یه کم بازی کن و آهان دنبال مدل مو بگرد برا روز پنجشنبه. ولم کن. حوصله ندارم. فقط دلم میخواد یه دل سیر گریه کنم. آخه اینم ننه باباس من دارم؟ اِ اِ نانادی حواستو جمع کن ها. بی احترامی نداشتیم. مامان باباتن. برات کلی زحمت کشیدن. از روز اول که همین قدی نبودی. پس لال شو و کفر نگو. تا عمر داری باید ممنونشونم باشی. هه چیکار کردن برام؟ جز تنهایی و یه مشت پول چی دادن بهم؟ بسه نانادی. خیلی چیزایی بهت دادن که یه عالمه آدم حسرت یه ذره اش رو میخورن. پس نا شکری نکن. همینقدر که سایه شون بالا سرته باید ممنون و سپاسگذار باشی. خوب یه کم ایراد دارن که اونم اگه بخوای راه درست کردنش رو خوب بلدی. حالا فعلا برا قدم اول خوب بود. آره چقدرم نتیجه داد. نتیجه شو فردا که مامانت پیشت موند و باهات اومد خرید میبینی. خدا از دهنت بشنوه.

نادیا نگاهش رو به تصویر توی آینه میدوزه. دختری با آرایشی مسی قهوه ای و رژگونه ای برنزه و لبهای خوش فرمی که با رژی گلبهی پوشیده شده. موهای فرش رو دورش ریخته و با سخاوت نگاه جنگل سبزش رو به تصویرش دوخته.
سرش رو کمی به سمت پایین میگردونه و با حظّی وافر به لباسش چشم میدوزه. ناخوداگاه با یاداوری خرید رویایی و لحظه های دوست داشتنی که با مامان داشته لبخند روی لبش میشینه. رنگ سبز یشمی لباس با برق پارچه که انگار توش طلا ریخته باشن چشمش رو میگیره. لباسی ماکسی که روی سینه کیپ شده تا پایین نیفته و رنگ برنزه پوستش رو به نمایش گذاشته. روی کمر تنگ و چسبان و همینطور تا پایین رفته. و چاک زیبای کنار پیراهن که قدم زدن رو براش راحت تر کرده. تصمیم میگیره بی خیال شال روی لباس بشه که ناخوداگاه با یاداوری حرف آریانا و برای جلوگیری از تصور غلط حتی یک نفر، شال رو روی دوشش میندازه و روپوش شنل مانندش رو هم میپوشه و در آخر سر وقت اتاق مامان میره و سرویس زمرد سبز مامان رو هم از بین طلاهاش جدا و به گردن و گوشش آویزون میکنه و از خیر دست بند میگذره و سریع از پله ها پایین میره و مقابل آریانا که منتظر روی مبل نشسته قرار میگیره.
- نانادی روپوشت رو در بیار یه لحظه ببینم سلیقه مامان خوب بوده یا هُل هُل ای یه چیزی خریده و آبرومون رو میبره!
- آ آ... نچ. سور پریزه. ولی خیالت راحت سلیقه مامان حرف نداشت. اوه باورت نمیشه اگه بگم به جان تو دیگه آخراش حسابی پشیمون شده بودم از اینکه بهش گفته بودم باید بیاد برام لباس بخره.
- آریانا با خنده رو به نانادی: چرا؟ تو که خودتو داشتی میکشتی که نیاد ال میکنی و ... حالا چطور پشیمون شده بودی؟
- وای آریانا دیووونم کرد انقدر از این پاساژ به اون پاساژ، از این سر شهر به اون سر کرد. خفه میکنه تا چشمش یه چیزی رو بگیره. به جان تو سی تا لباس بیشتر دیدم و گفتم همین عالیه بخریم. اما مامان از هر کدوم هزار تا ایراد گرفت و تهش هم وایساد که فکر نمیکردم دخترم انقدر کج سلیقه باشه. خلاصه که دیگه کشت منو تا اینو خرید.
- پس این لباس دیدن داره. بی صبرانه منتظرم ببینمش تو تنت.

....

سالن شلوغ بود و بوی عطر و ادوکلن های مختلف با هم قاطی شده بود و یه حس عجیبی به نانادی داده بود. همیشه اینجور مواقع شلوغی و آدمها و نگاه های غریبه و بوهای مختلف یه دلهره ای تو وجودش می ریخت. سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و آروم به سمت اتاق مانی رفت و لباساش رو روی تختش گذاشت و ثانیه ای بعد از در بیرون و دوباره به آریانا چسبید و دستش رو تو دست آریانا پنهان کرد و همراهش به سمت سالن رفت. شاید حدود یه ربعی مشغول احوال پرسی و ابراز خوشبختی از دیدن افراد سالن کرد و بعد از تحمل کلی نگاه روی خودش بالاخره روی مبل میشینه و تو دلش ابراز خوشحالی میکنه از اینکه شال لباسش رو برداشته بوده. نگاه دقیقش رو آروم توی سالن میگردونه. حالا راحت تر میتونه نگاه های هیز بعضی مردها رو ببینه. مردی مقابلش و در حالیکه دستش تو دست زنشه ناگهان سرش رو بالا و روی صورت نانادی زوم میکنه و ثانیه ای بعد لبخندی روی لبش میشینه و نانادی عصبی فحشی زیر لب نثار وقاحت مرد میکنه و سرش رو بر میگردونه که اینبار نگاه مرد جوون دیگه ای رو روی خودش حس میکنه. اوف آریانا خبرت میمردی اگه بهم نمیگفتی نگاه مردا ال و بلِه. اه مهمونی داره زهرم میشه. اگه نگفته بودی این مزخرفات رو اصلا به مغزم هم خطور نمیکرد انقدر دقت کنم و نگاه های کثیف این آدمای هیز رو ببینم. با نگاه خیره مرد روی سر شونه هاش ناخوداگاه حریر لباس رو محکمتر دور خودش میپیچه. ای تو روحت مرتیکه عوضی. اه این پیمانم که نیومده. آریانا و مانی هم که ماشالا آنچنان تو بحر حرف زدن با این مهمونای مسخره شون شدن که اصلا فراموش کردن من بدبخت این گوشه تک و تنها موندم. اه. خیله خوب نانادی. بیخیال بابا. هر چی بیشتر بهش فکر کنی بدتر میشه و حساس ترم میشی. اصلا پاشو برا خودت یه کم چیپس و ماست بریز و از خودت پذیرایی کن و لذت ببر. با این حرفِ خودش، لبخند رو لبش میشینه و از جا بلند و ثانیه ای بعد از بین آدمای توی سالن که بیشتر دو به دو مشغول رقصیدنند رد و روی صندلیش بر میگرده با دستی پر و مشغول خوردن میشه. با بی خیالی چیپسش رو داخل ماست میکنه و آروم تو دهنش میگذاره که صدای خندانی کنار گوشش زمزمه میکنه:
- ماشالا. فکر نمیکردم چیپس به اون بزرگی رو تو یه ضرب نیست کنین.
با وحشت سرش رو بلند میکنه و مردی قد بلند و با کت و شلواری شیک و کرواتی که زیر کت پنهان شده و لبخندی چندش آور و نگاهی هیز رو مقابلش میبینه. بی اراده کمی سرش رو عقب میکشه و به این شکل فاصله اش رو با مرد بیشتر میکنه تا بوی گند مرد حالش رو خراب نکنه. معلومه زیاده روی کرده تو نوشیدن. مرد دوباره لبخندش رو تکرار میکنه و رو به نانادی و با ژستی احمقانه دستش رو دراز و :
- افتخار یه دور رقص رو به من میدین؟
تو دلش زمزمه میکنه همینم مونده با یه عوضی لنگه تو برقصم. افتخار پاک کردن کفشامم به جنابالی نمیدم. دوباره همون لحن نیش داره همیشگیش از جلد خانومیش بیرون میاد و رو به مرد:
- شما برو به نوشیدنت برس که انگار از قحطی اومدی. به سلامت.
مرد با عصبانیتی آشکار رو به نانادی:
- باید حدس میزدم خانومی که بخواد چیپس به اون یزرگی رو با اون حالت زننده بذاره تو دهنش بیشتر از این ازش انتظار نره.
- خوب خدا رو شکر که حدستونم درست بود. حالا به سلامت.

نگاه وحشی دختر اولین چیزیه که تو چشمش میاد. این نگاه رو از ده فرسخی هم میتونه حس کنه. معلومه خیلی عصبانیه و این از طرز چیپس خوردنش کاملا مشخصه. این بار نگاهش روی مردی خیره میمونه که در حال دور شدن از نانادی ست و معلومه بد تو پَرِش زده. ناخوداگاه حس خوبی پیدا میکنه. دوباره نگاهش رو به نانادی میدوزه که با لباس زیبای تو تنش واقعا میدرخشه. هیچوقت نتونسته بود این دختر رو با لباسی غیر از شلوار گرمکن و تاپ تصور کنه و حالا دختری رو روبروش میدید که اگر دست از چیپس خوردنش اونم به اون شکل بر میداشت قطعا میشد تنها روش اسم شاهزاده خانم گذاشت. نانادی از روی مبل بلند میشه و به سمت میز نوشیدنی ها قدم بر میداره و نگاه مرد روی اندام نانادی بی حرکت میمونه. لباسی که با ابهت هر چه تمام تر زیبایی نانادی رو به رخ میکشه. با هر حرکت دختر قدرت پاهاش کم و کمتر میشه و با حیرت میبینه که انقدر مجذوب دختر شده که قادر نیست حتی قدم از قدم بر داره. دختر لیوانی آب پرتقال از روی میز بر میداره و بی رو در وایسی لیوان رو بو میکشه و بعد از اطمینان از آبمیوه بودنش لا جرعه سر میکشه و پیمان زیر لب زمزمه میکنه:
- نادیا آخه کدوم احمقی تصور کرده که تو اصلا لوندی و عشوه اومدن میدونی چی هست که بهت اون مزخرفات رو گفته. دختر آخه حتما باید اون لیوان رو یه نفس میدادی بالا؟ چی میگی پیمان این نادیاست. همون دختر با گرمکن و کفش ورزشی که راه رفتن رو جدول ها رو، راه رفتن رو زمین میدونه. لبخند رو لبش میشینه و همزمان نانادی لیوان خالی رو روی میز میگذاره و بر میگرده به سمت مبلش که نگاهی رو حس میکنه. نگاهی که ناخوداگاه باعث گر گرفتنش میشه. پاهاش از حرکت می ایسته و سرش بالا میره و روی صورت پیمان می ایسته. لبخند پیمان همه وجودش رو میلرزونه.
نانادی با خودش زمزمه میکنه: بالاخره اومد. نگاش کن چقدر جذاب شده با این کت و شلوار مشکی. وای درست مثل دامادا شده. هی چی میشد الان میرفتم کنارش، دستمو مینداختم زیر بازوشو بعد میرفتم اون وسط و با هم می رقصیدیم؟ بعد اون هر لحظه حلقه دستاشو دورم محکم تر میکرد و نگاهش رو میدوخت به چشمام و بعد بهم میگفت.... وای خفه شو نانادی. خجالتم خوب چیزیه. به اون مرتیکه میگی هیز؟ خودت که بدتری. نگا نگا پسر مردم رو خوردی. چی الان فکر میکنه در موردت؟ سرتو بنداز پایین. اینبار به خودش مسلط میشه و سرش رو بالا میگیره و این همزمان میشه با رسیدن پیمان به کنارش و سلام خندانش :
- سلام نادیا خانم. مشتاق دیدار.
- اوف بابا من ...
- حرفش رو قطع میکنه: من که گفتم تا دلیل نیارین همینه. پس بیخود خودتون رو خسته نکنید. و همزمان نگاهش رو از روی صورت نانادی تا روی کفش های پاشنه بلندش میگردونه و نانادی خجالت زده و بی اراده شال رو دور خودش محکم تر میپیچه و پیمان از حرکت نانادی غرق لذت میشه و نگاهش رو از روی شونه های ظریف نانادی بر میداره و زمزمه میکنه:
- لباستون واقعا برازنده تونه. بهتون تبریک میگم.
نانادی یه دنیا خوشی تو دلش میپیچه و صادقانه این خوشی رو با نگاه خندانش با پیمان قسمت میکنه و با هم به سمت مبل نانادی حرکت میکنند و بعد از نشستن نانادی پیمان سری خم میکنه و رو به نادیا:
- با اجازه من برم سلامی به بقیه دوستان عرض کنم.
- خواهش میکنم. راحت باشین.
پیمان پشت به نانادی به سمت طرف دیگه سالن میره و نانادی از پشت با نگاه دنبالش میکنه.

نانادی با حرص دومین لیوان دسرش رو هم تموم میکنه و با خودش زمزمه میکنه نگا کن تو رو خدا. اه. انگار نه انگار که اومدم مهمونی. سه ساعته عین این احمقا نشستم رو این صندلی یکی نیومده بگه خرت به چند من. اون از آریانا که اصلا یادش رفته خواهری هم داره اونم از مانی و پیمان که مثل چسب اهو چسبیدن به این مهمونای مسخره شون. خوب تقصیر خودته. تو هم پاشو برقص. برای چی نشستی خوب؟ ا.... نه بابا منتظر بودم جنابالی امر بفرمایید. آخه احمق مگه کوری؟ نمیبینی بی جنبه ها از اول مهمونی انواع و اقسام این آهنگای شل و ول رو گذاشتن و همشون دو تا دو تا تو دل همدیگه خیر سرشون مثلا تانگو رقصیدن. انگار بی کلاسیه اگه چهار تا آهنگ اندی و شهرام کی و ساسی مانکن بذارن که منه بدبخت بی جفت هم پاشم یه تکونی به خودم بدم. اه. مهمونی مزخرف تر از این ندیده بودم والا. خوب تو هم پاشو با یکی تانگو برقص؟ مثلا با کی؟ نکنه با این مست و مدهوشای چشم چرون منظورته؟ ای بابا خوب به من چه. اصلا بشین سر جات. اه آخه دق کردم انقد نشستم باسن مبارکم تخت شد. بی ادب. مثلا چرا؟؟؟ خوب اینم یه عضو بدنه دیگه. خدا رو شکر همه هم دارن. خیله خوب. بسه.
آهنگ شروع میشه و صدای ابی توی سالن میپیچه و زن و شوهر ها و دختر پسرا دو به دو تو آغوش هم فرو میرن
....
" کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری
دست رو موهات میکشه وقتی منو نداری...."
نادیا با بدبختی خودش رو محکم روی مبل نگه میداره و با تمام وجود تو دلش به خدا التماس میکنه ای خدا تو رو جون هر کی دوست داری نصف عمرم رو بگیر جاش یکی رو جلوم بیار دعوتم کنه به یه رقص تا پاشم . من عاشق این آهنگم. آخ آخ کاش منم شوهر کرده بودم و الان تو بقل شوهرم فرو میرفتم و نگامو به چشماش میدوختم و سرم رو روی سینه اش میذاشتم و اونم دستاشو دور گردنمو و منو به خودش فشار میداد و با هم می رقصیدیم. ای خدا دیگه بخیل نباش دیگه. جان من.
نادیا تو همین فکرا در حال کلنجار رفتن با خودش، پاهایی رو جلوش میبینه و دستی که به طرفش دراز شده. بدون هیچ فکری سریع دست رو قبول میکنه و میره وسط. مرد هر لحظه فشار دستاش روی کمرش بیشتر میشه و فاصله اش با اون کمتر. نانادی کم کم پشیمون از غلطی که کرده سعی میکنه از فشار دستای مرد کمتر کنه و آروم سرش رو میگیره بالا و با دیدن صورت مرد وحشت تو تمام وجودش میشینه. وای خدا من چه غلطی کردم حالا تو این تاریکی این مرتیکه مست اگه غلطی بکنه میخوام چیکار کنم. با وحشت سعی میکنه خودش رو از حصار بازوها و آغوش مرد بیرون بکشه که فشار دست مرد بیشتر و تنگ تر میشه. وحشت زده سرش رو دور سالن میگردونه تا شاید آریانا یا مانی یا حتی پیمان رو ببینه و ازشون کمک بخواد. اما انگار اونا هم نیست شدن. مرد صورتش رو بهش نزدیکتر میکنه و نگاه سرخش رو بهش میدوزه و لبخندی مشمئز کننده روی لبهاش رو میپوشونه و همینطور نزدیک و نزدیک تر میشه. قطعا اگه ترس از بی آبرویی نداشتم همین الان یه جیغ میزدم تا این مرتیکه ولم کنه. اما نانادی نمیشه. یه فکر دیگه بکن. خیلی افتضاح میشه جیغ بزنی. فکر آریانا باش. کاری نکن همه برنامه هاش به هم بریزه. آروم باش. پاشو محکم له کن نانادی اینجوری از درد خودش عقب میکشه. با این فکر لبخند روی لبش میاد و نیرویی دوباره میگیره و با تمام قدرت پاشنه میخی کفشش رو روی پای مرد فرو میبره. مرد ثانیه ای از درد صورتش تیره میشه اما خیلی سریع به حال عادی بر میگرده و لبخندی چندش آور روی صورتش میشینه و بهش نزدیکتر میشه. وای نه نانادی بدبخت شدی. این مرتیکه انگار حس هم نداره که درد رو بفهمه. حالا میخوای چیکار کنی؟ ای خدا تو رو جون هر کی دوست داری اون نصفه دیگه عمرمم بگیر اما نذار این مرتیکه جلوتر از این بره وگرنه بیچاره میشم.
حالا فاصله بین صورت مرد و خودش شاید به زحمت ده سانت میشد. با وحشت چشماش رو میبنده و سرش رو سعی میکنه عقب تر ببره که مرد میخنده و با دستاش گردنش رو جلو میاره و به این شکل دوباره فاصله بین صورت هاشون رو کمتر و کمتر میکنه. نانادی چشماش رو محکم روی هم فشار میده و اشک آروم از صورتش جاری میشه با خودش شروع میکنه به شمارش ثانیه و اینکه الانه که لبهای مرد روی لبهاش قرار بگیره. اما ناگهان احساس میکنه فشار دستها از پشت گردنش برداشته میشه و دور کمرش با لطافت قرار میگیره و بوی گس و نفس هایی تند و عصبی روی صورتش میخوره. کمی احساس آرامش میکنه و خدا رو شکر میکنه که مرد بی خیال شده. هنوز کاملا به خودش مسلط نشده و چشم باز نکرده دستی رو روی صورتش حس میکنه که با ملایمت اشک روی صورتش رو پاک میکنه. نا خوداگاه کمی سرش رو عقب میکشه و ناگهانی چشماش رو باز میکنه که نگاه پر اخم و محکم پیمان رو روی صورتش میبینه و دستای گرمش که با ملایمت در حال پاک کردن اشک روی گونه شه. بی اراده لبخندی گرم روی صورتش میشینه اما نگاه پیمان پر اخم تر میشه و دستش از روی صورتش پایین می افته و دست دیگرش هم از دور کمرش و تنها نگاه طوفانی و عصبیش رو به چشماش میدوزه. نانادی از خجالت و شرمندگی تنها سرش رو پایین میندازه و روی کفشای پیمان خیره میمونه.
چند ثانیه وضع به همین منوال میگذره و بعد آروم دست پیمان روی چونه اش قرار میگیره و سرش رو بلند میکنه و آروم زمزمه میکنه:
- چرا؟
- مثل همیشه که هر چقدر سعی میکنه تا جوابی برای ماست مالی خطاش پیدا کنه نمی تونه و صداقت ذاتی اش زبون باز میکنه و در حالیکه سعی میکنه نگاهش رو از صورت پیمان قایم کنه زمزمه میکنه:
- چون عاشق این آهنگم. چون دلم میخواست منم برقصم باهاش.
- فکرم نکردی یه آدم مست ممکنه هر کاری ازش بر بیاد و هر سو استفاده ای از این وضعیت و تاریکی سالن بکنه؟
- نه. فقط فکرم پیش این بود که با این آهنگ برقصم.
پیمان از اینهمه صداقت نادیا دلش میلرزه و آروم دستش بالا میاد و با ملایمت دور کمر نادیا و با فاصله ای متعارف حلقه میشه و نگاه گرمش که حالا قرمزی شرم و گرمای وجود نادیا جای خشمش رو گرفته روی صورت نادیا ثابت میشه و آروم زمزمه میکنه حالا برقص با خیال راحت.
نادیا گرم میشه. عشق رو زیر پوستش حس میکنه. گرمای دست پیمان روی کمرش چیزی از وجود پیمان تو وجودش میریزه و آروم دستش رو بالا میبره و روی شونه های پیمان قرار میده و ثانیه ای بعد خودش رو به پیمان نزدیکتر میکنه.
پیمان سعی میکنه فاصله کم شده رو دوباره زیاد بکنه اما کاملا حس میکنه که نادیا داره تمام تلاشش رو میکنه تا این فاصله رو کم و کمتر بکنه. چیزی تو وجود پیمان بهش نهیب میزنه بذار نزدیک شه. بذار گرماشو با همه وجود حس کنی. آرامشی عمیق تو وجودش خیمه میزنه و دستاش محکم تر دور نادیا حلقه میشن. اما در همون حال عقل بهش حکم میکنه که فاصله رو بیشتر بکنه و همچون همیشه عقل به احساسش پیروز و با فشاری که به کمر نادیا میاره فاصله رو دوباره زیاد میکنه و نادیا رو کمی دور.
وجود گر گرفته نادیا میل رها کردن نداره و هر لحظه این تمنا بیشتر و بیشتر میشه. عقل جایی تو ذهنش نداره یا اگر داره احساسش خیلی راحت پسش میزنه و قدرتی به بدنش میده که حتی پیمان رو هم متعجب میکنه و در نهایت این نادیاست که پیروز میشه و در حالیکه آهنگ تموم شده و پیمان تلاش میکنه تا از نادیا جدا بشه دستش رو محکم تر دور شونه پیمان میپیچه و با شروع آهنگ جدید و صدای سیمین غانم شوق و حس آهنگ و زیباییش هم به نیروش اضافه میشه و در نهایت پیمان رو مغلوب میکنه.
"گل گلدون من شکسته در باد تو بیا تا دلم نکرده فریاد
گل شب بو دیگه شب بو نمیده کی گل شب بو رو از شاخه چیده..."
نادیا با خودش زمزمه میکنه نمیخوام به هیچی فکر کنم. فقط میخوام از گرمای وجودش لذت ببرم. میخوام عشق رو با همه وجودم حس کنم. میخوام تو ذهنم حک کنمش. نانادی این پیمانه. نه هم قد توست نه همسن تو. اون با تو زمین تا آسمون فرق داره. خر نشو نانادی. این عشق نیست. چرا هست خودت یه بار بهم گفتی این عشق. آقا من غلط کردم کوتا بیا نانادی. پیمان مال تو نیست. یادت که نرفته صاحب داره. دختره که یادته. نه هیچی الان یادم نیست و نمیخوامم یادم بیاری. میخوام امشب پیمان فقط مال من باشه. نمیخوام الان هیچی بگی. بذار فردا عذاب وجدان بیاد سراغم اما امشب و الان نه. خواهش میکنم. جونمو بگیر اما... ببخشید دقیقا کدوم جون رو منظورته؟ همونی که قبل شروع آهنگ نصفش رو گفتی خدا بگیره که یکی بیاد باهات برقصه و وسط آهنگم گفتی نصف دیگه اش رو بیاد بگیره و یکی رو بفرسته نجاتت بده؟ خیله خوب باشه بابا. بعدا حساب میکنیم با هم حالا کمکم کن این دستاشو یه کم شل کنه و بذاره برم بغلش. اه.
پیمان هنوز هم در تلاش و مقاومت برای رعایت فاصله بین خودش و دختر کوچولویی بود که برای اولین بار داشت طعم تانگو رقصیدن رو میچشید و تمام تلاشش رو برای نزدیکتر شدن میکرد. بالاخره بعد از کلی کلنجار تصمیم میگیره برای چند ثانیه این فرصت رو به نادیا بده تا مبادا تو دلش بمونه و بخواد زمانی این طعم رو با کسی تجربه کنه که شاید جنبه اش رو نداشته باشه و از این کودکی دختر سو استفاده کنه. دستاش رو دوباره شل میکنه و دختر آروم توی دلش میخزه و سرش رو روی سینه اش میگذاره و آروم تکون میخوره. همه وجود پیمان تو یه ثانیه گر میگیره.
پیمان مستاصل با خودش فکر میکنه: خدایا من چم شده. چرا این حال شدم؟ خدایا چی تو این وجود داره آتیشم میزنه؟ کمکم کن خدا. کمکم کن. اما دستاش محکم تر دور کمر نادیا میپیچه و به خودش فشارش میده.
حالا تو اونهمه صدا انگار فقط صدای نفس های گرم و تند نادیا تو گوشش میپیچه و نفس های گرمش تو صورتش میپاشه.
نادیا نگاه گرم و لرزانش رو بالا میگیره و تو چشمای پیمان میدوزه. زمان متوقف شده. تمام تلاشش رو میکنه تا گرمی و عشق متقابل رو از نگاه پیمان بخونه اما گرمای نفس های پیمان توی صورتش و اون نگاه طوفانی فرصت هر فکر و خوندن هر چیزی رو ازش میگیره. سرش رو ثانیه ای از سینه پیمان جدا میکنه و نگاهش رو به چشمای پیمان میدوزه.
پیمان طاقت از کف میده و سریع نادیا رو از خودش جدا میکنه و آروم بوسه ای روی پیشونیش مینشونه و مثل باد پاییزی از کنارش رد میشه و گم میشه.
لحظه ای بعد نگاه گر گرفته نادیا با عشق روی شونه های پیمان ثابت میشه که هر لحظه ازش دور و دور تر میشه و تصویر مردی با دستهایی که با کلافگی توی موهاش فرو کرده و قدمهایی مضطرب در حال خروج از خونه است تو ذهنش ثبت میشه و عشق با تمام زیباییش مهمون دل کوچیک دختر میشه.
پیمان از در بیرون میره و توی سکوت فضای بیرونی ساختمون قدم میزنه و پشت هم صدای نفس های بلندش سکوت فضا رو میشکنه و با خودش زمزمه میکنه: پیمان تو چته؟ چرا به این حال و روز افتادی؟ واقعا خجالت داره. درست مثل پسر بچه های 20 ساله شده رفتارات. انگار نه انگار سنی ازت گذشته. داری چیکار میکنی؟ آخه چرا بوسیدیش؟ چرا گذاشتی اونجور تو آغوشت فرو بره؟ چرا دختره رو هواییش میکنی؟ اون که بچه هست تو ام با این کارات یه مشت احساس بیجا رو تو مغزش میاری. بعد میخوای چیکار کنی؟ هان؟ میخوای وایسی بگی شرمنده نفهمیدم چی شد! چرا با دل دختره بازی کردی؟ من بازی نمیکنم. باور کن. نمیدونم چرا این حس رو بهش دارم. میدونم خیلی بزرگتر از اونم. میدونم نمیتونم مثل اون آزاد باشم. میدونم با من باشه بال و پرش بسته میشه اما چیکار کنم که این دل دیووونه ام حرف حالیش نمیشه. عصبی به سنگ ریزه جلوی پاش ضربه میزنه و دوباره با خودش کلنجار میره . در نهایت بعد از شاید ده دیقه به سالن بر میگرده و به سمت نادیا میره.
نادیا ناخوداگاه با دیدن پیمان که به سمتش میاد لبخندی شیرین روی لبش میشینه.
بالاخره پیمان روبروش قرار میگیره و بعد از لختی این پا و اون پا کردن کنارش روی مبل میشینه و با سری رو به پایین شرع به حرف زدن میکنه:
- نادیا خانوم؟
- اه این هزار بار نانادی. اصلا ببینم شما چه اصراری داری منو نادیا صدا بزنی؟
- چون نانادی اسم خیلی بچه گونه ایه. درست مثل این میمونه که وقتی بچه ای مامانت میخواد صدات کنه بهت میگه عسلم. خوشگلم. حالا تصور کن تو این سن مامانت جلو کلی آدم بخواد اینجوری صدات بزنه. دوست داری؟ یا مثلا یه مرد وقتی میخواد زنش رو تو جمع صدا کنه بگه عسلم یا عشقم. تو بعنوان یه غریبه چه حسی بهت دست میده تو اون شرایط؟
نانادی بی توجه به حضور پیمان و تلاش برای محترمانه جواب دادن، صورتش رو به حالت حال به هم خوردگی میکنه و زمزمه میکنه:
- اَیییییی حالم رو به هم میزنه.
پیمان با لبخند ادامه میده
- میبینی؟ درست همین حس رو یه غریبه وقتی تو رو جلوی جمع به جای نادیا کسی نانادی صدا بزنه بهش دست میده. یه اسم لوس و کاملا بی معنی. ببین نادیا خانوم هر حرفی جایی داره. نمیگم نانادی بده اما گفتنش از طرف هر کس بده. این اسم شما اونم تو جمع خونوادگیت اونم برای پدر و مادر و برادرته. نادیا جان سعی کن بزرگ بشی. نمیگم بچگی نکن ولی موقعیت ها رو تشخیص بده و از هم تفکیک کن. هر رفتاری جایی داره. میفهمی؟
نانادی با چهره ای در خود فرو رفته تنها به پیمان نگاه میکرد و تفاوتها تو ذهنش میومد و با خودش زمزمه میکرد نانادی واقعا میتونی چنین آدمی رو تحمل کنی؟ اصلا آبت باهاش تو یه جوب میره؟ آخه این چه عشقیه؟ این خیلی بزرگه. رفتارش، اخلاقش، حرف زدنش... دیگه چی بگم بهت. یه کم فکر کن.
پیمان نگاه نانادی رو میدید و کم کم داشت به این نتیجه میرسید که به تنها چیزی که نادیا گوش نمیده همون حرفاشه. مکس میکنه و با لبخند نگاهش رو به نادیا میدوزه و :
- ببینم خانوم گوشت با منه؟
نانادی مثل همیشه با سادگی زمزمه میکنه: نه. به یه چیز دیگه داشتم فکر میکردم.
- با لبخند: حتما خیلی مهمتر از حرفای من بوده.
- اوهوم. داشتم در مورد یه چیزی تصمیم میگرفتم. ولی خیلی سخته.
- میتونم کمکت کنم؟
- نه. باید خودم تصمیم بگیرم.
- پس خوب بهش فکر کن و رو هوا تصمیم نگیر. مثل بزرگا فکر کن. با دلیل و منطق. اینجوری احتمال تصمیم گیری غلط پایین تر میره.
- سعی میکنم.
پیمان ناخداگاه زنگ خطر تو گوشش به صدا در میاد و با خودش فکر میکنه شاید من با رفتار امشبم باعث فکر و خیالش شدم. باید از فکر و خیال بیرون بیارمش. رو به نادیا میکنه و آروم زمزمه میکنه:
- نادیا خانوم یه عذر خواهی بهتون بدهکارم. بابت بوسیدن پیشونیت. برادرانه بود. متاسفم. امیدوارم بد برداشت نکنید و عذرم رو بپذیرید.
نگاه نانادی ناگهان غمگین میشه و با خودش زمزمه میکنه دیدی؟ دیدی دوستت نداره؟ دیدی اون دختره رو دوست داره. بهت میگه برادرانه یعنی که من خواهرشم نه هیچی دیگه. هه. خوب حالم رو گرفتی باهات قهرم اصلا.
نگاه نانادی که کم کم رنگ غصه و لب برچیدگی به خودش میگیره ناگهان دل پیمان رو میلرزونه و پشیمونش میکنه و باز صدای درونش زمزمه میکنه: چرا پیمان. چرا دلش رو شکستی؟ چرا گفتی برادرانه؟ میخواستی غصه اش بدی؟ نه تو خیالاتی شدی. اون هیچ حسی به من نداره. اون بچه تر از اونه که بخواد به این چیزا اصلا فکر کنه. باور کن.
نانادی به ثانیه نمیکشه که دوباره لبخند بی خیالی روی لبش میشینه و با سر خوشی رو به پیمان میکنه:
- میدونم اصلا هم فکر بدی نکردم. عذر خواهی هم نمیخواد. اما به من خیلی خوش گذشت. دوست داشتم. تو امنیت رقصیدن دوست داشتنیه. من تا حالا فقط یه بار تانگو رقصیده بودم اونم با بابام. بعد لبخندی آروم میزنه و از روی مبل بلند میشه و مقابل پیمان می ایسته:
- میخوام برم یه کرم کارامل دیگه بخورم. شما هم میخورین؟
- ممنون زحمت نکشین. من یه نوشیدنی میخوام بخورم که درست تره خودم برم بر دارم. برا شما خوب نیست بخواین بر دارین. آدما بد تصور میکنن.
نانادی نگاه نگرانش رو به پیمان میدوزه و زیر لب: من خوشم نمیاد از آدمایی که نوشیدنی میخورن. رفتاراشون ترسناک میشه. چشاشون قرمز میشه.... چیز خوبی نیست.
- پیمان با لبخندی به صداقت دخترک: خوب پس بریم یه نسکافه بخوریم که شما هم نترسین.

....

نور تمام اتاق نادیا رو پر میکنه و خبر از رسیدن یه جمعه دیگه رو میده. یه جمعه کسل کننده. دستاش رو از هم باز میکنه و کش و قوسی میاد و بعد با لبخندی که از یاداوری شب قبل و رقصیدن با پیمان روی لبش اومده نگاهش رو از پنجره اتاق به بیرون میدوزه و تو رویاهاش فرو میره. رویاهایی که دلش میخواست روزی به حقیقت بپیونده و مطمئن شده بود که کسی نمیتونه جای پیمان رو بگیره. کار سختی در پیش داشت. مدام تو ذهنش نقشه میکشید تا ببینه چطوری میتونه به جمع گروه تحقیقی پیمان تو دانشگاه بپیونده و به این شکل کمی بهش نزدیکتر بشه و بتونه بیشتر ببینتش.
صدای زنگ تلفن از فکر و خیال بیرون میارتش و با خیزی روی تخت به سمت پاتختی کنارش هجوم میبره و بعد از بوق پنجم ششم گوشی رو بر میداره و با صدای خش دار ناشی از خواب آلودگی و لبخندی از شنیدن صدای بابک سلام میکنه.
- به به خانم سحر خیز. احوال شما؟
- قربونت برم اون زعفرونه سحرخیزه. من نانا... بعد ناگهان نیرویی بهش نهیب میزنه و حرفش رو میخوره و بعد از چند ثانیه و در حالیکه اسم به سختی تو دهنش میچرخه تکرار میکنه: من نادیا خانم هستم.
بابک با تعجب از بکار بردن اسم نادیا اونم از زبون نانادی که تا دیروز از این اسم متنفر بود و هر کس جز نانادی صداش میکرد میخواست بخورتش با خنده زمزمه وار به نانادی میگه:
- وایسا وایسا ببینم گفتی شما؟
- ها؟ یعنی چی شما؟ چی میگی خوبی؟ مثل اینکه جنابالی خوابالو تر از منی ها.
- نه نه منظورم اینه که درست شنیدم که شما نادیا خانوم هستید؟
- خوب معلومه.
- واقعا عالیه نانا... اوه ببخشید نادیا خانم گل. این اسم خیلی قشنگه. خیلی قشنگ تر از نانادی و البته با معنی و بزرگ. وقتی نادیا صدات میکنم ناخوداگاه برام یه خانم متشخص و بزرگ میشی. دیگه دختر کوچولوی شیطون نیستی.
- هه ممنون بابکی.
- باید ممنون اون کسی باشی که باعث شد بالاخره دست از این اسم کودکی هات بر داری. ببینم حالا کی بود که انقدر خاطرش برات عزیز بوده که همچین تکونی دادی؟ ها؟
- کوتا بیا بابک. ببینم راستی مثکه یادت رفت کارم داشتی ها.
- ها؟ کار؟
- ای بابا پس برا چی بهم زنگ زدی؟ اونم کله سحر.
- اولا خانوم خانوما بهتره یه نگاه به اون ساعتت بندازی. لنگ ظهره یه کم. اما کارم. زنگ زدم ازت یه کمک بخوام.
- شما امر بفرمایید. بعد با لبخند ادامه میده: کیه که انجام بده.
- باشه. باشه. نوبت ما هم میشه ها.
- اوه چه زودم میخوای تلافی کنی. بابا شوخی کردم. بگو گوش میدم.
بابک کمی من من میکنه و بعد آروم آروم دوباره شروع به حرف زدن میکنه:
- راستش نانا... یعنی نادیا برای روز چهار شنبه باید یه تحقیق تحویل دکتر راستین بدیم اما واقعیتش مریم و سارا هر دو سرما خورده اند و خلاصه که زنگ زدن و کل کار رو گردن من انداختن. فکر کردم شاید بتونی بهم کمک کنی و با هم رو این تحقیق کار کنیم چون خودم به تنهایی از پسش بر نمیام و عمرا هم تموم بشه. از طرفی هم اصلا دلم نمیخواد برم به دکتر راستین بگم نمی تونیم به موقع تحویل بدیم پروژه رو اینه که با سابقه خوبی که تو تحقیق ازت دیدم گفتم بهت زنگ بزنم و خلاصه بندازمت تو زحمت. هستی؟
- اوه نه تو رو خدا بابک. من هِر رو از پِر تشخیص نمیدم به جون تو همون تحقیق قبلی رو هم رو حساب رو کم کنی و معذرت خواهی و مرام و خلاصه از این چیزا کار کردم و واقعا جونم به لبم رسید. به جان تو توی کل این 13 سال انقدر درس نخونده بودم. ثانیه ای مکس میکنه و بعد با خنده و لحنی عاجز: به منه بدبخت بیچاره رحم کن. این بدترین عذابیه که میتونی منو بدی. آخه پسرم من به این گلی، خانومی، دلت میاد این مغز بیچاره مو دچار شوک بکنی؟
بابک اما برخلاف لحن شوخ و شیطون نادیا با لحنی تقریبا جدی دوباره زمزمه میکنه:
- نادیا خواهش میکنم. تو خودت خوب میفهمی وقتی پای غرور و قول در میونه بدترین حالت اینه که کم بیاری. نمیخوام جلو راستین کم بیارم. بهم کمک میکنی مگه نه؟
- چی کار کنم که کشتۀ رفاقتم. خوب حالا موضوع چی هست؟
- خیار غَبن.( غبن در لغت به معناى فريب و مکر است)
- هااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به جان تو همه جور خیاری شنیده بودم الا این یه مدل. جدیده؟؟؟؟؟؟
- داری شوخی میکنی دیگه؟
- نه به جان تو. شوخی کدومه. خیلی هم جدی ام. راستش ما شنیده بودیم خیار چمبر، خیار درختی، خیار گلخونه ای، خیار مجلسی، خیار سالادی، جونم برات بگه اممممم خیار معمولی. خلاصه به جان مادر جانمان این یه مدل رو تا حالا نشنیده بودیم. خوب حالا مورد مصرفش چی هست؟
نادیا بعد از این جمله بلند بلند میخنده و همزمان از روی تخت بلند میشه و به سمت روشویی میره و شروع به مسواک کردن دندوناش میکنه. انگار سرگرمی و موضوعی برا تفریح و تبدیل این جمعه کسل کننده به یه جمعه توپ پیدا کرده باشه.
- نادیا؟ گوشت با منه؟ داری چیکار میکنی بابا؟ این سر و صداها چیه؟
نادیا با دهن کفی و صدایی تقریبا نا مفهوم : هوم؟ دندون میشورم.
- ای خدا.
- خوب شستم حالا بگو بینیم این خیار جدید الکشف چیه؟ خوشمزه ست؟ حالا این راستین گشته گشته موضوع پیدا کرده؟
- وای نادیا پس تو سر کلاس چیکار میکنی؟
- اینم پرسیدن داشت آخه؟ خوب معلومه هر کاری به جز درس گوش دادن. خوب حالا اگه میخوای بهت کمک کنم لطفا سریعا بفرما این خیاره چیه بابا. دق دادی منو. مردم از فضولی. میگی یا نه؟
- ببین خیار غبن اصطلاحا یعنی فروختن مال خود به کمتر از قيمت واقعى آن و يا خريدن کالايى بيشتر از بهاى واقعیش با جهل مغبون ( فروشنده يا خريدار ) به واقع.
منظور از کمتر يا بيشتر بودن قيمت، به لحاظ شرايط مقرر تو معامله ست؛ بنابر اين، اگر فروشنده کالايى را که هزار تومان ارزش داره به شرط ثبوت خيار براى خودش، به کمتر از آن بفروشه، غبن تحقق پیدا نمیکنه؛ چون ارزش کالاى فروخته شده به این شکلی که گفتم، کمتر از ارزش کالايى ست که به گونه بيع لازم (بيع بدون حق خيار براى فروشنده ) فروخته مىشه. فهمیدی؟
- به جان خودم نه. بهت میگم خیار چیه تو چهار تا هم بهش اضافه میکنی و گیج ترم میکنی. میشه به زبون من بی سواد حرف بزنی پروفسور بالتازار؟
بعد خنده سرخوشی تحویل بابک میده و همزمان یه تیکه کیک رو تو دهنش میگذاره و قلپی چای مینوشه.
- خوب نانادی خانم معلومه نمیفهمی اینجوری. داری ده تا کار رو با هم میکنی . تنها جایی هم که حواست نیست همین جاست.
- ای بابا بد اخلاق. خوب گشنمه دارم کیک میخورم. شما هم بفرمایید. خوب نگفتی خیاره یعنی چی اصلا. انگار اینجور که داره بوش میاد این خیاره با اون خیارایی که من میشناسم فرق داره.
بابک با نفسی بلند حرصش رو خالی میکنه و سعی میکنه در مقابل شر و شیطونیای نادیا کمی تحمل و صبر و حوصله به خرج بده:
- خیار یعنی اختیار و تسلط. خیار غبن هم یعنی اختیار و تسلط دو طرف معامله بر فسخ عقد به سبب غبن. غبن رو هم که برات توضیح دادم.
- اوهوم گفتی مکر و فریب. خوب حالا اینا که معنیش تو همه کتابا هست. تو قراره چیکار کنی؟
- قراره خیار غبن رو تو قانون تجارت که کاربرد فقهیش هست بررسی کنیم. در مورد کاربردش، شرایطش، احکامش،مبدا ثبوتش و اسباب سقوطش.
- اوه قربانت. اینا که تو گفتی فقط یه یه هفته طول میکشه من بفهمم معنی اسمی شون چیه تا برسه به تحقیق رو خودشون. شرمنده خیلی میخواستم کمک کنم ها ولی نشد دیگه.
- نادیا الان وقت شوخی نیست. کار سختی هم نیست. فقط وقت گیره. با هم بشینیم روش کار کنیم قول میدم سریع همه معانی رو بفهمی و بتونی کار خیلی خوبی تحویل بدی. من بهت ایمان دارم.
نادیا دست از لودگی بر میداره و با لحنی جدی :
- باشه بابک. خودم یه کاریش میکنم ولی نه با تو. واقعیتش حرف تو رو نمی فهمم آخه یه کم خنگ تر از این حرفام و مانی لازم میشم اینجور مواقع. البته بهت قول نمیدم چیز حسابی ای ازم در بیاد اما سعی میکنم.
- مطمئنم کارت حرف نداره. درست مثل قبلی. هر جا هم کمک خواستی یا به مشکلی بر خوردی من هستما.
- باشه پس فعلا تا یکشنبه.
قاشق توی چای رو آروم آروم هم میزنه و با ضربه هایی که به کناره لیوان گاه گاهی میزنه سعی میکنه تا فکرش رو متمرکز کنه و با خودش حرف میزنه: خوب نانادی .... آها نه شرمنده آق پیمان نادیا خانم. اه چه کار کسل کننده ای. آی آی مگه تو نبودی که تصمیم گرفتی هر جوری شده به پیمان نزدیک شی و بری جزء گروهش؟ خوب آره ولی نه اینجوری. راه دیگه ای نداره تنبل خانم. این پیمان فقط با دیدن افتخارات جنابالی چشاش برق میزنه و ممکنه خر شه و بلهههههه. اوف گیری کردما. آخه باز برم خِرِ این مانی رو بگیرم چی بگم؟ هیچی. بگو میخوای کمک دوستت کنی و از اونجاییکه طبق معمول همیشه تو باغ نیستی یکی رو میخوای کمکت کنه. پاشو دختر پاشو زودتر زنگ بزن بهش که وقت نداری ها.
- بالاخره قاشق رو ول میکنه و چای سرد شده اش رو مثل آب سر میکشه و در همون حال هم شماره مانی رو میگیره. اوف بر دار دیگه بابا. اه.
بعد از هشت بار بوق خوردن و زمانیکه نا امیدانه دست میبره که گوشی رو قطع کنه صدای مانی توی گوشی میپیچه و کلام محکمش نادیا رو به این باور میرسونه که دستش شدیدا بند بوده و به قولی خروس بی محل شده. با این حال از رو نمیره و خندان توی گوشی فریاد میزنه:
- ای بابا. خوب شد بالاخره جواب دادین این گوشی رو. هر کی ندونه فکر میکنه چه آدم پر مشغله و گرفتار و مهمی هستی.
- نانادی کارت رو زود بگو خیلی درگیرم.
- اوی اوی حواست باشه ها. من که زنگ میزنم درگیر مرگیر خبری نیست. روز جمعه مثلا درگیر چی هستی؟ عشق و حال یا خواب یا شایدم طرف اونجاست. بعد به قهقهه میخنده.
مانی حرفش رو قطع میکنه: نانادی من و پیمان مشغول جمع و جور کردن یکی از پرونده های شرکت آریانا ایم و باید تا دو ساعت دیگه تمومش کنیم که من مسافرم.
نادیا از شنیدن خبر مسافرت مانی شوکه و مستاصل چند ثانیه تنها سکوت میکنه که باز مانی سکوتش رو میشکنه
- نانادی؟ چی شدی؟ بگو کارت رو زود باش دیگه.
- کی بر میگردی؟
- فکر کنم سه یا چهار روز دیگه. چطور؟
نانادی با کلافگی دوباره مانی رو مخاطب قرار میده: حالا نمیشه نری؟
- چی شده نانادی؟ مشکلی پیش اومده؟
- آره.
- خوب بگو شاید تونستم حلش کنم.
- نه اگه بخوای بری نمی تونی. اه.
- خوب حالا چرا عصبانی میشی؟ آخه این چه مشکلی که به رفتن من ربط داره؟
نانادی بی مقدمه ادامه میده: برا چهار شنبه یه تحقیق در مورد خیار غبن باید تهیه کنم تو حقوق تجارت. هیچی هم ازش نمیدونم. خودتم که میدونی چقدر طول میکشه تا یه چیزی حالیم شه و بتونم روش کار کنم. اه. حالا من چیکار کنم؟
مانی چند ثانیه تو شوک حرفهای نانادی فرو میره و بعد با بهت ادامه میده: تو تحقیق چی میخوای بکنی؟ چی شده؟ تو و این حرفها؟ خبریه؟
- نخیر. بابک دوستم ازم کمک خواسته چون تنها شده و دو تا هم گروهی هاش مریضند به من گفته کمکش کنم. خوب دوستمه. باید کمکش کنم. (صدایی تو گوشش زمزمه میکنه آره جون خودت. اصلا هم که قضیه ربطی به پیمان خان نداره و ما هم که عر عر.)
مانی با خنده و لحنی متعجب و حدس هایی جالب در مورد دلیل خنده دار نانادی ادامه میده:
- آهان که اینطور. خوب این که مشکلی نداره. من برات یه راه حل دارم.
نانادی ناگهان دوباره روحیه میگیره و با لبخند بین حرف مانی میدوه: آخ جون چه راهی. چه راهی؟ ها؟ها؟
- مهلت بده دختر. خوب از یکی از همکارام و دوستای خوبم میخوام که کمکت کنه. فقط برا بعد از ظهر میشه و البته به اندازه منم پر طاقت نیست و بازیگوشی کردن هم موقوفه که خیلی جدیه.
- اوف تو هم گشتی ها. چاره چیه. از هیچی بهتره. حالا آدرسش کجاست؟ کی باهاش هماهنگ میکنی؟ کی برم؟
- چقدر سوال میکنی دختر. آدرس دفترش رو بهت میدم. ساعت دقیقش رو هم زنگ میزنم بهت میگم تا دو ساعت دیگه. فقط الان برو بشین یه چیزایی خودت بخون که خیلی آبرومون رو نبری.
- برو بابا دلت خوشه. میفهمیدم که خوب خودم میخوندم. بهش بگو طرف اصلا تو باغ نیست. چمیدونم بهش حالی کن دیگه.
- با خنده: خیله خوب بابا. برو پس حالا تا ما هم به کارامون برسیم.


نادیا مدام با خودش حرف میزد و مانی رو فحش میداد: اه آخه خدا بگم چیکارت نکنه دوساعته قراره یه خبر به من بدی. انگار اصلا حالیت نیست وقتی میگم من عجله دارم. یک کلمه هم از این موضوع خنده دار که تازه فهمیدم خیار هست ولی نه از نوع خوراکیش، نمیدونم و باید تا چهار شنبه هم یه تحقیق بدم دست بابک. اونوقت جنابالی هم یک کلمه وایسادی بهت زنگ میزنم کی کجا بری و رفتی حاجی حاجی مکه. اوف.
مستاصل دستاش رو توی موهاش میکنه و چند بار موهاش رو به هم میریزه و در نهایت دوباره گوشی رو دست میگیره و شماره مانی رو میگیره.
تلفن اینبار بعد از دو تا بوق خوردن برداشته میشه و صدایی توی گوشی میپیچه:
- سلام بفرمایید؟!
نادیا لحظه ای گیج به صدا گوش میده و بعد آروم زمزمه میکنه: ببخشید جناب راد؟؟؟
دوباره صدا اینبار با لبخندی که از لحنش نادیا حدس میزنه که لبخنده: بله بله. راستش ایشون چند لحظه دستشون بنده گفتن من جواب بدم بهتون.
- اوف اینم که امروز انگار تو پست وزارته. حالا برا من منشی دست و پا کرده. ای بابا. بهش بگین نانا... نه نه بگین نادیا دختر عموش تماس گرفته کار واجب باهاش داره.
پیمان که از همون ابتدا هم با خوندن نام نادیا روی گوشی فهمیده بود نادیا پشت خطه با نوع بیان شدن اسم نادیا از زبون خودش ناخوداگاه لبخندی شیرین روی لبش میشینه و این لبخند با حرص و عصبانیتی که نادیا برای فراخوندن مانی صحبت میکنه، عمیق تر میشه و در نهایت با گفتن گوشی چند لحظه به سمت مانی که مشغول ریختن قهوه تو فنجونه رفته و با خنده و در حالیکه دستش رو روی گوشی نگه داشته تا صدا به نادیا نرسه خطاب به مانی:
- عجب آدمی هستی مانی. بیا نادیا خانوم پشت خطه و حسابی هم توپش پره.
- خوب ببین چیکار داره. مگه نمیبینی دستم بنده.
- خوب اونو بده من درست میکنم تو برو ببین چیکارت داره.
مانی با خنده شیر جوش رو به دست پیمان میده و گوشی رو میگیره و به سمت صندلی میره و با آرامش روش لم میده و پاهاش رو دراز و با لبخندی بر لب شروع میکنه به صحبت:
- به به نانادی خانم گل. احوال شما؟
نادیا با عصبانیت خطاب به مانی: اولا من بعد به من میگی نادیا نه نانادی.
مانی گیج و هنوز در حال هضم جمله نانادی هست که دوباره سکوت چند ثانیه ای رو نادیا میشکنه و با صدایی بلند شده و خشمگین ادامه میده:
- دوما، دو ساعته منو علاف کردی اصلا هم حالیت نیست که وقت من طلاست و مثل جنابالی علاف و بیکار نیستم. اینجوری بگم بهت که الان یه ثانیه هم برا من کلیِ. جونِ من حالا که کارم گیر تو ست دور سر نگردونم. کارم رو راه بنداز. به خدا وقت ندارم مانی. اصلا حرف زدی با اون دوستت یا فقط یه حرفی زدی که منو از سرت باز کرده باشی و رفتی؟
مانی با خنده در جواب نادیا:
- نه به جون تو عزیزم. باهاش حرف زدم. اما اون بیچاره هم الان کار داره. باید یه کم دیگه صبر کنی تا بره خونه اش.
نادیا با لحنی گنگ و کمی دلهره ادامه میده: ببینم نکنه میخوای من برم خونه اش؟ آدم مطمئنیه مانی؟ تنهاست تو خونه اش یا زنی بچه ای چیزی؟؟؟؟
مانی با صدای بلند شروع به قهقهه زدن میکنه که نادیا با حرص بین خنده اش میپره و ادامه میده: مرگ. واقعا انگار شوخیت گرفته. مسخره. میدونی چیه؟ اصلا نخواستم. خودم یه غلطی میکنم. خدافظ.
مانی سریع خنده اش رو قطع میکنه و برای اینکه نادیا قطع نکنه و بعد ازش دلخور نشه و نخواد هزار جور بهانه بیاره تا آشتی کنند ادامه میده:
- نه عزیزم. این چه حرفیه. خندیدم چون این آدم غیر ممکنه با یه خانوم حتی برای دو ثانیه تنها بشینه. با لبخند اضافه میکنه: اونم زیر یه سقف.
نادیا با حرص جواب میده: مسخره. ولم کن تو رو قران گشتی یه عامل نفوذی ترسناک پیدا کردی به من چیز یاد بده؟ لابد بعدم موقع حرف زدن میخواد برا من تسبیح بندازه و هی ذکر بگه و در و دیوار و نگاه کنه موقع درس دادن. ولمون کن بابا تو هم با این آدم پیدا کردنت. از اولم میدونستم آبی از تو یکی و دوستای عجیب غریبت برا من گرم نمیشه. فقط دو ساعت وقتم رو گرفتی. خدا فظ بابا.
- نه نه. خیالت راحت. اصلا آدم اینجوری ای نیست فقط خوب به یه چیزایی اعتقاد داره دیگه. ولی خیالت راحت موقع درس دادن صاف زل میزنه تو چشات که از چشات بفهمه حالیت شده یا نه. با خنده ادامه میده: به یه سر تکون دادن و اینکه بگی فهمیدی هم قانع نیست. خیالت راحت خیلی بارشه. حالا خودت میبینی میفهمی.
- خدا کنه. خوب حالا کی هست؟ کی و کجا باید برم؟ ها؟
مانی لحظه ای فکر میکنه و خنده ای شیطانی روی لبش میاد که نادیا از پشت تلفن نمیتونه ببینه و بعد ادامه میده: کی هستش رو میری میبینی اما اینکه کی بری و کجا باید بگم نیم ساعت دیگه دفتر من باش. خوبه؟
- آره آره. عالیه. الان راه میفتم.
نادیا گوشی رو قطع میکنه و سریع به سمت اتاق خوابش میره و روی همون شلوار گرمکن سفید توی پاش یه روپوش مشکی دمه دستی رنگ و رو رفته و شال مشکی سرش میکنه و بدون هیچ آرایشی تنها عطرش رو میزنه و کفش های ورزشی مشکیش رو هم پا میکنه و کوله لپ تابش رو با یه مقدار کاغذ و خودکار بر میداره و به سمت در میره.
ثانیه ای بعد ماشین رو روشن میکنه و به سمت دفتر مانی میره در حالیکه ذهنش پر از افکار مختلف در مورد دوست مانی هست و مدام براش تصیر سازی میکنه:
- خوب بذار ببینم؟؟؟؟ الان میری میبینی طرف یه کوه ریش رو صورتشه و یه اخم عمیق رو پیشونیش و امممم آهان یه سطل گل محمدی هم رو خودش خالی کرده و ... ناخوداگاه به تصویر تو ذهنش میخنده و همزمان ندای درون ذهنش محکومش میکنه: اوی اوی نانادی خانوم حواست باشه ها. خیلی زشته آدمها رو مسخره کردن. هر کس یه جوره با عقاید خاص خودش. پس دلیل نمیشه آدمها رو دست بگیری. تازه باید خیلی هم ممنونش باشی که حاضر شده برا تو وقت بذاره و تو مغز آکبند تو چیزی فرو کنه. خیله خوب بابا. من که چیزی نگفتم. خوب آدم خنده اش میگیره دیگه. شد قضیه اون پسره شهاب حسینی تو اون فیلمه چی بود خدایا؟ ها؟ تو یادته؟ همون که پسره تو دانشگاه دختره بود ها. تو بسیج بود چی بود. ای بابا که سوار ماشین پسره هم نمیشد. که دختره سقف ماشین رو پس زده بود که سوار شه ها. آی جون میده من این بنی بشر رو آدمش کنم و تو راه بیارمش مثه اون فیلمه. ببین یه کاری بکنم من که تو اتاق خوابش با من تنهایی لم بده. دوباره شروع به قهقه زدن میکنه که ندای تو ذهنش فریاد میزنه خفه شو بی جنبه بی تربیت. تو واقعا دهنت رو میخوای باز کنی دو ثانیه قبلش فکر میکنی به حرفی که میخوای بزنی؟ اوف تو هم حالا. با تو دارم حرف میزنم خوب. چه فرقی میکنه. تو آدم بشو نیستی وقتی داری با مردم هم حرف میزنی همینی. دو ثانیه فکر نمیکنی چی میخوای بگی. خیله خوب بابا کوتاه بیا. دوباره میخنده و زمزمه میکنه فقط یه چیزی جان من بذا یه کم براش عشوه خرکی بیام و با ناز حرف بزنم سرخ و سفید شه بخندیم. مثلا میخوای بری درس بخونی؟ ای بابا خوب یه کم تفریح لازمه دیگه. بخیل نباش که. اه. ببین نانادی حواستو خوب جمع کن. سنگین رنگین میری عین آدم و با حواس جمع میشینی به درس دادنش گوش میدی و بعدم راتو میکشی میای خونه. شیر فهم شد؟ آره بابا. بسه دیگه نصیحت. رسیدیم بابا.
ماشین رو پارک میکنه و کوله اش رو از روی صندلی کناریش بر میداره و از ماشین پیاده میشه و به سمت شرکت مانی راه میفته و از آسانسور بالا و ثانیه ای بعد پشت در میرسه.
زنگ رو فشار میده و همزمان و ناخوداگاه دستش به شال روی سرش میره و کمی جلو میکشتش تا موهاش رو پنهون کنه و اخمی ظریف روی پیشونیش میشینه و با خودش زمزمه میکنه خدایا جان من خیلی نچسب و زشت نباشه. ریشاش هم تمیز مرتب و صاف باشه بتونم نگاش کنم وقتی درس میده و هی حواسم نره به اینکه کاش میشد اون ریشاش رو با یه تیغ از ته بتراشم یا اون آخ آخ خدا جون اون دکمه بالایی پیراهنش بسته نباشه که من جاش خفه میشم و دست دراز میکنم بازش میکنم ها. به جان تو این یه قلم بد عصبیم میکنه و تا ته درس دادنش یک کلمه هم نمیفهمم ها.
منشی با لبخند دوباره نگاهی به چهره نادیا میکنه و اینبار بلند تر و در حالیکه دستش رو مقابل صورت نادیا تکون میده صداش میکنه:
- نادیا خانوم؟ خانم راد؟
نادیا ناگهانی از فکر و خیال بیرون میاد و متعجب نگاهش رو به صورت دختر میدوزه و دو بار پشت هم سلام میکنه: سلام ... سلام...
دختر با لبخندی صاف و نگاهی مهربون رو به نادیا: سلام خانم راد. کجایین؟ حواستون نبود اینجا. چند بار صداتون کردم. نه حرفی میزدید نه تو میومدید.
نادیا با خنده ای که از یاداوری دوباره تصوراتش از صورت مرد رو لبش میاد وارد سالن میشه و همزمان سرش رو دور سالن میگردونه و به در بسته اتاق مانی نگاهش رو میدوزه و با صدایی آروم زمزمه میکنه: این دوست مانی اومده؟
دختر با تعجب نگاهی به مسیر نگاه نادیا میکنه و گیج پاسخ میده: نمیدونم کی رو منظورتونه ولی از صبح آقای دکتر راستین اینجا هستن با دکتر راد.
نادیا تو دلش زمزمه میکنه: اوف اینم که خودشیرین دکتر دکتر از دهنش نمی افته. مسخره خانم اینو که خودمم میدونستم از صبح آقا پیمان اینجا تشریف داره و دارن کارای شرکت برادر گرامی رو انجام میدن. میخوام بدونم اون آقا معتقده اومده یا نه. اوف.) نگاهش رو از در بسته میگیره و به دختر میدوزه:
- اونو که میدونم. میخوام بدونم اونی که قرار بود بیاد به من درس بده اومده یا نه. هر چند یه ده دیقه ای زود اومدم. خیلی خوب حتما میاد دیگه. من برم یه سر پیش مانی و آقای راستین.
در رو باز میکنه و با لبخند بر لب تو میره و همزمان دو تا سر از روی میز کنفرانس بلند میشه و نادبا با خنده ای سرخوش رو به مانی و پیمان نگاهش رو به حرکت در میاره و :
- اوه اوه ببخشید دکتر راد و دکتر راستین. میدونم باید اول در میزدم ولی خوب من نانا یعنی نادیام دیگه.
مانی و پیمان هر دو خنده ای شیرین روی لبشون میاد و همزمان سلام میکنن و مانی ادامه میده:
- به به نانادی شیطون خودمون. عیبی نداره عادت کردم به اینجوری تو اومدنت شیطون خانم.
نادیا نگاه متاسف و کمی شرمنده اش رو به سمت پیمان میگردونه و آروم زمزمه میکنه نادیا مانی... نادیا...
پیمان سرش رو بی هیچ حرفی پایین میگیره و مانی با تعجب چشم میدوزه به نادیا و نکرار میکنه:
- نادیا؟؟؟؟؟؟؟ ببینم تو که همیشه از این اسم متنفر بودی چی شده حالا؟
نادیا با لبخندی شرمزده دوباره زمزمه میکنه:
- اینجوری بهتره. درست نیست با این اسم صدام کنی. این اسم بچگی هام بوده. دیگه بزرگ شدم. باشه مانی؟
مانی هم در جواب با لبخندی آروم و مردونه چشم میدوزه به نادیا و ادامه میده:
- چشم نادیا خانم گل. هر چی شما امر کنید. خوب ببینم یادمه خیلی عجله داشتی برای این تحقیقت. نمیخوای بشیینی شروع کنیش؟
نادیا از فکر بیرون میاد و با استرس رو به مانی ادامه میده : آره آره... کو پس؟
- چی کو؟
نادیا با لبخندی شیطانی رو به مانی: این استاد معتقدت دیگه. ای بابا. چرا پس نیومده؟ به این دوستات بگو یه کم آن تایم باشن بابا.
مانی با لبخند ثانیه ای پیمان رو نگاه میکنه و بعد نگاهش رو به سمت نادیا بر میگردونه و : ای شیطون. بدو برو بند و بساطت رو تو اون یکی اتاق پهن کن تا بیاد استادتم.
نادیا دوباره نگاهش رو به مانی میدوزه و با خنده ادامه میده: بهش نگی ها ولی مگه نگفتی تو، تنها با یه دختر زیر یه سقف نمیشینه!!!! نمیاد ها. بذا برم رو این میز بیرون نزدیک خانم آجرلو منشیت بشینم.
مانی با خنده ای صدا دار و پیمان با لبخندی که سعی داره به زور خفه اش کنه و صورت کمی قرمز چشم میدوزند به نادیا و مانی ادامه میده:
- شیطون عوض بلبل زبونی برو تو اون اتاق کیف کتابت رو باز کن تا بیاد.
نادیا شونه اش رو بالا میندازه و همزمان که به سمت در حرکت میکنه : از من گفتن بود. راستی بهش گفتی من مغزم آکه آکه؟
- لازم به گفتن نیست. اینو همه میدونن. برو دیگه عوض وقت تلف کردن.

نادیا در رو باز میکنه و نگاهش رو دور تا دور اتاق کنفرانس میگردونه. میزی مستطیلی و مشکی با صندلی های گردون. با خنده روی یکی از صندلی ها خودش رو میندازه و مثل بچگی هاش میز رو با دست میگیره و شروع میکنه به چرخ زدن دور خودش و با لبخند تفریحش رو کامل میکنه. لحظه ای نگاهش به دیوار روبروش می افته و رنگ خاکستری روی دیوار و قسمت بالای طرح سنگ دیوار. این رنگها و دکوراسیون حس سردی و قدرت و اقتدار رو با هم به وجودش میندازه. انگار تو این اتاق هم مثل بقیه اتاق های این شرکت جایی برای شادی و رنگ و زندگی نیست. هر چی هست کار و اخم و سنگینی و چیزایی که حتی با فکر کردن بهشون هم دلش میگیره و تو ذهنش ناخوداگاه این فکر میاد که چرا مثلا مانی دیواراش رو بنفش یا صورتی یا سبز پسته ای یا حتی نارنجی نزده؟ قطعا اونجوری آدم بیشتر سر ذوق میومد که کار انجام بده. کوتا بیا نانادی خیلی بچه ای. حتی فکراتم بچه گونه ست. برو بابا. اینهمه آدم دور و برت که ادای آدمای بزرگ رو در میارن، راست بگو کدومشون به دلت نشسته؟ همشون فقط برا نیم ساعت قابل تحمل هستن. بعدش میخوای با همین دستات خفه شون کنی. خدایی فکر میکنی چند تاشون تا حالا چرخ زدن رو صندلی چرخ دار رو امتحان کردن؟ باور کن هیچکدوم که اگه یه بار امتحان کرده بودن حالا اینهمه همه چیزشون سرد و خشک نبود. وای کاش یه بارم صندلی مانی رو امتحان کنم این صندلی مدیریتی ها عالی اند. دوباره چرخی میزنه و با خنده دستاش رو محکم تر به میز میگیره و کمی صندلیش رو از میز فاصله میده و چشماش رو میبنده و با خنده ای که به زور صداش رو خفه کرده شروع به چرخیدن میکنه.
مرد در نیمه بسته اتاق کنفرانس رو آروم با فشاری اندک باز میکنه و وارد اتاق میشه که با دیدن صحنه مقابلش لحظه ای گیج و متعجب نادیا رو نگاه میکنه که درست مثل دختر بچه های تخس و شیطون دور از چشم مامانشون دارن شیطونی میکنن. یه لحظه دلش میلرزه و نگاهش روی صورت نادیا میگرده و انگار از لبخند نادیا روی لبش لبخندی میشینه و محو صورتش میشه. صورتی صاف و معصوم که خبر از دنیای هزار رنگ بیرون نداره انگار. فرشته ای که فارغ از هر غم و غصه ای با چرخ زدن روی یه صندلی دلش از خوشی پر میشه و لبخند ساده و آسون رو لبش میشینه. نگاهش از روی صورت نادیا کم کم پایین میاد و روی کوله پشتیش می افته که با بی قیدی روی زمین پرت شده. با لبخند روی زمین خم میشه و کنار پای نادیا قرار میگیره و کوله رو از روی زمین بلند و همزمان سرفه ای آروم میکنه که نادیا ناگهان چشماش رو باز میکنه و با وحشت روی صندلی سیخ میشینه و نگاه شرم زده اش رو برای ثانیه ای به پیمان و کوله اش که توی دستشه میدوزه و بعد آروم دستش رو جلو میبره و کوله رو میگیره و زمزمه میکنه:
- شما اینجا چیکار میکنین؟
پیمان با خنده ای کنترل شده و نگاهی آروم به نادیا در پاسخش: مثل اینکه فراموش کردید برا چی اومدین اینجا ها.
- خوب این چه ربطش به شما؟
- خوب من اومدم ببینم مشکلت کجاست و کمکت کنم دیگه.
- ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شما؟؟؟؟؟ ولی آخه مانی گفت یکی از دوستاش قراره بیاد که. همونی که یه کم عجیب غریبه.
پیمان با خنده و در حالیکه روی صندلی کنار نادیا میشینه ادامه میده: حالا چرا عجیبه؟
نادیا با خنده و صدایی آهسته و سرخوش از بدست اومدن یه فرصت برای توضیح دادن یه کشف مهم به پیمان و در نهایت با هم خندیدن به اون مرد، هیجان زده ادامه میده: بَه.... خبر ندارین. مانی یکی رو پیدا کرده که با یه دختر تنها نمیشینه جایی. اوه داشته باش!!!!!!!!! یعنی جون میده یه کم اذیتش کنم. راستی شما دیدینش؟
پیمان با لحنی جدی اینبار رو به نادیا و در جوابش میگه: بله. ولی خوب این چه چیز عجیبی هست؟
- اوه خوب عجیبه دیگه. میدونی به نظر من فقط آدمایی که به خودشون شک دارن و نمیتونن جلوی نگاه و رفتارای خودشون رو بگیرن از این فلسفه بافی ها دارن. وگرنه دو تا آدم عاقل و بالغ چه دلیلی داره اصلا بخوان به چنین چیزی فکر کنن و برو تا ته....
- خوب هر کس یه عقیده ای داره و عقاید هر کس محترمه و باید بهش احترام گذاشت. موافق نیستین؟
نادیا دوباره نگاهش رنگ شیطتنت میگیره و زیر لب زمزمه میکنه: ولی یه کم اذیت کردن خوبه دیگه.
پیمان اینبار میخنده و نگاهش رو به نادیا میدوزه و میگه:
- خوب اون استاد معتقد و عجیبی که مانی بهتون گفته بود منم. پس دیگه حرف زدن تعطیل و کتابتون رو باز کنید و اشکالاتتون رو بگین تا حلشون کنیم.
نادیا ناگهان وحشت زده و قرمز از خجالت سرش رو تا آخرین حد ممکن به پایین میچسبونه و زمزمه میکنه: شماااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من.... من منظوری.... من ....
پیمان حرف نادیا رو قطع میکنه و با نگاهی جدی رو به نادیا: لازم به توضیح نیست. دیگه فقط در مورد درس صحبت میکنیم. خوب مشکل چیه؟
نادیا زیر نگاه سنگین پیمان خودش رو مشغول در آوردن کتاب قانون و لپ تاب و کاغذ و خودکار میکنه و همچنان با خودش زمزمه میکنه حالا میمردی اگه لال میشدی؟ اه مگه دستم به این مانی عوضی نرسه. پسره دیوونه نکرد به من بگه این استاده همین پیمان که من از همون اول بگم بی خیال. دیدی چه گندی زدم؟ حالا من به این چی بگم؟ الان کافیه بگم میخوام برام خیار غَبن رو توضیح بدی که این تا ته خط رو بخونه و فکر کنه حالا خبریه و حتما عاشق چشم و ابروش شدم که هر چی تحقیق میگه به اونا من بدو بدو میرم خودم رو خفه میکنم که براش خود شیرینی کنم. اه.
پیمان دوباره رو به نادیا شروع به حرف زدن میکنه:
- نادیا خانم؟؟؟ پس چی شد؟ نمیخواین شروع کنین؟
- خوب راستش من... مانی به من نگفته بود که از شما خواسته وگرنه من بهش میگفتم که نیازی نیست مزاحم شما بشه. من... خودم میخونم شما برین به کارتون برسین. ممنون.
پیمان کتاب قانون رو باز میکنه و بی توجه به حرف نادیا ورق میزنه و همزمان حرفای مانی توی ذهنش میاد
" پیمان میشه اگه تا شب برنامه ای نداری کمک نادیا بکنی؟
چه کمکی؟
دوستش بابک ازش خواسته تو یه تحقیق در مورد خیار غبن کمکش کنه و اینم که خودت بهتر میدونی کلا تو باغ نیست اصلا. حالا باید یه وقت 6 8 ساعته بذاری قشنگ مطلب رو براش توضیح بدی و جا بندازی. ببین اولش خیلی به زحمت میندازتت و واقعا باید حوصله به خرج بدی ولی یه مزیتی که داره اینه که اگه بخواد چیزی رو یاد بگیره آنچنان هوش و حواسش جمع میشه و با دقت گوش میده و به قولی سر ذوقت میاره."
هنوز برای پیمان یه علامت سواله که چرا انقدر نادیا مشتاق یاد گرفتن این مطلبه اما از طرفی از نگاه نادیا و حرفاش شک و دو دلی کمک خواستن از خودش رو حس میکنه و در نتیجه بدون فرصت دادن به نادیا از روی قانون اولین ماده مربوطه رو میخونه و متعاقب اون شروع به توضیح دادن میکنه و به این ترتیب نادیا رو از هر تصمیم گیری ای باز میداره.
نادیا کم کم نگاهش رو بالا میاره و روی لبهای پیمان ثابت میشه و با دقت گوش میکنه به توضیحاتش اما فکرش تنها چند ثانیه به تمرکزش ادامه میده و بعد ناخوداگاه محو نگاه و صدای آروم و پر قدرت پیمان میشه. نگاهش روی دستای پر قدرت پیمان میچرخه و بعد روی پیراهن مردونه سفیدش. نگاهش بالا میره و روی تک دکمه باز بالای پیرهن میره و ناگهان یاد تصورش از مرد عجیب می افته و خنده رو لبش میشینه. خنده ای که عمرش تنها چند ثانیه میشه و با نگاه خشمگین و لحن برّان پیمان قطع میشه:
- خانم راد چی میگفتم؟
- ها؟؟؟؟ اممم.... خوب... خوب داشتین...
- داشتم حرف خنده داری میزدم؟ وقتی دارم بهتون مطلبی رو توضیح میدم انتظار دارم با تمام حواس به من گوش بدین. چون هم وقت من با ارزشه هم قطعا وقت شما و هیچکدوم هم نشستیم اینجا تا وقتمون رو تلف کنیم. پس بار اول و آخریه که میبینم حواستون همه جا هست الا اینجا. متوجه شدید؟
لحن محکم و خشمگین پیمان ترس رو تو وجود نادیا میاره و تنها سرش رو به پایین به مفهوم بله تکون میده و پیمان دوباره توضیحاتش رو از سر میگیره و نادیا با تلاش زیاد سعی میکنه حواسش رو متمرکز کنه که اینبار با تکون پیمان و نزدیک تر کردن فاصله اش با نادیا و آوردن کاغذ جلوی نادیا و حرکت خودکارش روی کاغذ و پخش شدن رایحه ادوکلنش و صدای نفس هاش، باز تمرکز نادیا به هم میخوره و گیج پیمان میشه و با عجز زیر لب ناله میکنه با خودش و چته مرگ. اه.
پیمان زمزمه نادیا رو میشنوه و ناگهانی سرش رو بالا و به چشمان نادیا میدوزه: بله؟؟؟ مشکل چیه نادیا خانم؟ انگار اصلا نه حواستون با منه نه میلی به یاد گیری دارین. بعد خودکار رو با قدرت روی میز میگذاره و رو به نادیا:
- چیکار کنیم حواستون جمع بشه؟ اینجوری تا نصفه شبم به جایی نمی رسیم.
نادیا نگاه مستاصلش رو به پیمان میدوزه و سرش رو زیر میندازه و زمزمه میکنه: میشه بشینم رو بروتون؟
- اگه بشینی مشکل حله؟ حواست جمع میشه؟
نادیا زیر لب زمزمه میکنه: بهتر میشه.
پیمان با حرکت سر موافقتش رو اعلام میکنه و نادیا از روی صندلی کنار پیمان بلند میشه و روبروی پیمان اون سمت میز میشینه و نگاهش رو به میز میدوزه و زمزمه میکنه بفرمایید.
پیمان دوباره از اول شروع میکنه و نادیا اینبار تمام حواسش رو میده به درس و توضیحات. کم کم انقدر تو درس فرو میره که همه چیز جز کلمات و اصطلاحات از ذهنش پاک میشن.
پیمان نگاهش رو به چشمای خسته نادیا میدوزه و تو دلش اینهمه پشتکار و تلاش رو تحسین میکنه. ساعت روی دیوار 10 شب رو نشون میده که دست از توضیح بر میداره و رو به نادیا:
- فکر کنم برای امروز بسه. خیلی خسته شدین.
- شما بیشتر. من که فقط گوش دادم. شرمنده ام واقعا.
پیمان دلش میخواست بگه این بهترین لطفی بود که میتونستی در حق من و دلم بکنی و ساعتها از دیدن و بودن در کنارت لذت ببرم. اما در جواب نادیا با لبخند زمزمه میکنه:
- دیگه هیچوقت از این حرفها نزنید . تدریس وظیفه منه و تا زمانیکه ببینم شاگردم مشتاق یادگیری و حواسش رو میده بهم نه احساس خستگی میکنم نه هیچ چیز دیگه. تازه لذت هم میبرم و البته در نهایت با دیدن نتیجه کار خستگیم کامل در میره. پس از امروز تا چهار شنبه وقت دارین تا با این مطالبی که بهتون یاد دادم برین و یه تحقیق عالی و کامل برام انجام بدین. میخوام مثل تحقیق قبلی باشه که خستگی از تنم در بیاد. هر جا هم ایرادی داشتین بدون تعارف بهم زنگ بزنید و ازم بپرسید. اگه بتونم تلفنی اگه نه حضوری بهتون توضیح میدم. بعد خودکار رو دست میگیره و بالای آخرین برگۀ خلاصه نویسی کرده، شماره موبایلش رو مینویسه و بعد رو به نادیا: باشه؟
- ممنون. دیگه از اینجا به بعد خودم تنهایی از پسش بر میام.
همزمان نادیا مشغول جمع کردن کیف و کتاباش میشه که پیمان بعد از کمی تعلل و در حالیکه از روی صندلی بلند شده و کنار نادیا قرار گرفته ادامه میده: تا شما وسایلتون رو جمع کنید من هم کیفم رو بر دارم و بریم که این آقای عجیب با یه دختر شیطون توی این دفتر تنها موندن و الانه که دختر شیطون بفهمه و شروع به اذیت آقای عجیب بکنه. بعد با خنده آروم از در بیرون میره در حالیکه خودش هم متعجب از این لحن حرف زدن خودش و عنوان کردن تنهاییشون با هم توی دفتر، به نادیا. حالا به حرف نادیا میرسه که واقعا جایی برای حتی فکر کردن به چنین چیزی رو هم لا اقل وقتی با نادیا ست به خودش نباید بده. چراکه نادیا دختریه که همه چیز رو در حد تعادل حفظ میکنه و به اصول پایبند. باز هم از قیاسی که همیشه بین مریم و نادیا میکرد پشیمون میشه و با خودش فکر میکنه قطعا این دختر اگر بهش پا بدی هم محترمانه پاش رو پس میکشه و سر بلندت میکنه. با لبخندی شیرین کیفش رو بر میداره و همزمان با نادیا از در دفتر مانی بیرون میرن و وارد آسانسور میشن.
نادیا برای شکستن سکوت آسانسور و در حالیکه از اینهمه نزدیکی به پیمان دچار نوعی استرس شده بود با صدایی تقریبا بلند که سعی میکنه خالی از لرزش باشه و اخمایی در هم کشیده رو به پیمان:
- میبینی تو رو خدا. این مانی هم انگار نه انگار که قبل رفتنش بیاد یه خدا فظی کنه باهامون ها. خیلی نا مرده. همینجوری راشو کشید رفت.
پیمان با لبخند نگاهش رو آروم روی صورت نادیا میگردونه و در جواب: نه بابا. بیچاره به من پیغام داد داره میره. گفت شما حواست پرت میشه بین درس مزاحم نشه. وگرنه حتما میومد خدافظی میکرد. حالا حتما شب بهت زنگ میزنه.
سر تکون دادن نادیا همزمان میشه با رسیدن آسانسور به طبقه همکف. پیمان دستش رو به حالت تعارف مقابل نادیا حرکت میده و نادیا با لبخند از در خارج میشه و پیمان پشت سرش در حالیکه نگاه خندانش روی کوله پشتی قلمبه شده نادیا ثابت شده. همزمان بی اراده دستش رو زیر کوله میگذاره و سنگینی کوله رو از روی شونه های نادیا کم میکنه که نادیا با حالی عجیب به پشت بر میگرده و به این شکل کوله از دست پیمان جدا و دوباره روی دوشش میفته.
- میخواستم سنگینیش رو کم کنم.
- نادیا با لبخند: عادت دارم. همیشه همینقدر سنگینه کوله ام.
پیمان دستش رو به سمت کوله دراز میکنه و با لبخند ادامه میده بده من میارم.
- نه ماشین همین نزدیکیه. دیگه رسیدیم.
پیمان با نگرانی نگاهی به ساعتش میکنه و ادامه میده: خیلی دیر نیست برا تنهایی برگشتن؟ ساعت ده و نیمه.
نادیا با لبخندی کمرنگ و در حالیکه تو ذهنش با خودش زمزمه میکنه هه دیر؟؟؟ من خیلی وقته عادت کردم تنهایی از خودم مراقبت کنم. برا من دیر و زود تفاوتی نداره. تنهایی همیشه تنهایی ست برام. چه دیر وقت و تاریکی چه روشنایی. فکرای در حال چرخ زدن تو مغزش رو پس میزنه و زمزمه میکنه:
- نه مشکلی نیست. نگرانی نداره. درها رو قفل میکنم شیشه ها رو هم میدم بالا و یه راس میرم تا توی پارکینگ.
پیمان که انگار نمیتونه حرفای نادیا رو باور کنه و فکر میکنه فقط برای کم نیاوردن جلوی خودش و بر طرف کردن نگرانی اش، نادیا چنین حرفی میزنه و در حالیکه مدام تو ذهنش خودش رو محکوم میکنه به اینهمه بی فکری و نگه داشتن نادیا تا این ساعت شب بیرون از خونه اش، با لبخند بین حرف نادیا میره و ادامه میده:
- خوب من یه پیشنهاد دارم اونم اینکه با منزل تماس بگیرین تا نگران نشن و بعد با هم بریم یه شامی بخوریم و از اون طرف شما برگردین خونه و منم برم خونه خودم. موافقین؟
- عالیه چون قطعا مامان اینا خونه نیستن و رفتن دوره دوستاشون. چون جمعه ها هر هفته خونه یکی میرن و وقتی هم برگردن شام خوردن. منم اینجوری تنهایی مجبور نمیشم شام بخورم. بعد با ذوقی کودکانه به پیمان نگاه میکنه و : من دلم مرغ کنتاکی میخواد با سیب زمینی و ذرت. قبول؟
پیمان به نادیا که حالا همچون دختر کوچولوهایی که میخوان شام برن بیرون بخورن ذوق کرده، نگاه میکنه و با خنده موافقتش رو اعلام میکنه.
نادیا در ماشینش رو باز میکنه و رو به پیمان: قرارمون کدوم رستوران؟
پیمان با خنده و لحنی جدی رو به نادیا ادامه میده: با هم میریم. یعنی منم با ماشین شما میام. میخوام ببینم دست فرمونتون چطوره.
- مگه ماشین ندارین؟
- چرا ولی با شما میام بعد از شام بر میگردم و ماشینم رو بر میدارم. ببینم نکنه میترسین خراب کنین جلو من؟ یادمه دست فرمونتون برا لایی کشیدن و آینه زدن خیلی خوب بود. نکنه شانسی بود؟
نادیا با لبخندی شیرین سوار میشه و همزمان تو فکرش به یاد آینه ماشین پیمان می افته که تو اون حرکت بچه گانه اش و برای تلافی تقلبی که پیمان ازش گرفته بود، کرده بود.
پیمان هم سوار میشه و در ماشین رو میبنده که نادیا زمزمه میکنه: متاسفم. کارم بچه گانه بود.
- شاید هر کس دیگه ای هم جای شما بود همین کار رو میکرد. فراموشش کنید ولی به خاطر بسپارید که گذشت همیشه بزرگترین درسه و برای اشتباهاتتون دنبال تلافی کردن نباشین هیچوقت؛ بلکه دنبال راهی برای جبران یا دوباره تکرار نکردنش باشین.
نادیا با سرعت و در حالیکه به سمت رستوان مورد علاقه اش میره با اخمی عمیق نگاهش رو برای لحظه ای به پیمان میدوزه و زمزمه میکنه: من کار اشتباهی نکردم.
پیمان با خنده بین حرفش میره: خواهش میکنم نادیا خانوم. تقلب به نظرتون کار اشتباهی نیست؟
- نه.
- چرا فکر میکنین کار درستیه؟
- چون من اینجوری فکر میکنم.
- یعنی همیشه هر جوری که خودتون فکر میکنید به نظرتون درسته؟
- خوب نه.
- پس چی؟
نادیا مستاصل زمزمه میکنه: نمیدونم. انقدر سوال پیج ام نکنین. خوب من عادت کردم.
- اما انسان باید سعی کنه عادت های بدش رو ترک کنه.
- نمیشه.
- سخته؟
- خیلی.
- اما تو که از پسش بر میای. هم هوش خوبی داری، هم اراده و پشتکار. پس فقط باید بخوای.
- خسته میشم. بعد از اون تحقیق قبلی تا یه هفته همه وجودم خسته بود. بی خوابی. استرس. کلی اطلاعاتی که یهو وارد ذهنم کرده بودم. با خنده ادمه میده: به خدا مغزم هنگ کرده بود. هی پیغام error میداد .
- هر کاری اولش سخته. بعد عادت میشه. اگه بخوای روزی یه وکیل موفق باشی باید سعی کنی ذهن پر و مطلعی داشته باشی. همیشه باید به روز باشی و در حال مطالعه. انقدر با کتابای قانونت زندگی کنی که ماده ها رو حفظ باشی. حتی شماره هاشون رو.
- فقط میخوام یه مدرک بگیرم. انگیزه بیشتری ندارم. تا وقتی هم برای کاری انگیزه نداشته باشم دلیلی برا تلاش زیادی کردن نمی بینم.
- دلت نمیخواد از دوستت بابک یا سارا جلو بزنی؟
- نه. که چی بشه؟
- دلت نمیخواد شاگرد اول دانشگاه باشی؟
- نه. چه اهمیتی داره اول باشی یا آخر.
پیمان همچنان با سوالاش سعی میکنه نادیا رو تحریک بکنه تا بلکه چیزی براش انگیزه بشه اما نادیا در مقابل تمام سوالاش تنها به گفتن نه و راحت گذشتن از کنارشون بسنده میکنه. پیمان کمی عصبی از این بحث بی نتیجه و نا امید از اینکه نتونسته نادیا رو وادار به تغییر موضعش بکنه، با ایست ماشین کنار رستوران حرفش رو نیمه کاره رها میکنه و از ماشین پیاده میشه و هر دو به سمت در رستوران حرکت میکنن.

نادیا با ذوق: بریم رو اون مبلا بشینیم. اینجوری میتونیم لم بدیم و یه شام راحت بخوریم.
- باشه. شما تا یه جا بشینی منم سفارش میدم و میام. فقط غیر از مرغ و ذرت چیزی میخواین؟
- نادیا با سرخوشی سرش رو به سمت پایین تکون میده و ادامه میده: یه سالاد فصل یه پیاز سوخاری یه قارچ سوخاری با.... اممم.... نوشابه کوکا.... دسرم میخوام.
پیمان با خنده نگاهی به نادیا میکنه و با سر موافقت میکنه و به سمت قسمت سفارش میره که نادیا سریع پشت سرش میدوه و :
- شما چی میخواین بخورین؟
- با خنده: چطور؟
نادیا سرش رو پایین میگیره و زمزمه میکنه: دلتون پیتزا نمیخواد؟ مخلوط؟
پیمان هر چی سعی میکنه واقعا نمیتونه جلوی خنده شو بگیره. این دختر واقعا هنوز خیلی بچه ست. به همون سادگی، با همون احساس دست نخورده کودکانه. سرش رو بلند میکنه و نگاهش رو به چشمای نادیا میدوزه و : اینم فکر خوبیه. یه پیتزا مخلوط میگیرم با یه مرغ چهار تیکه با یه همبرگر یا هات داگ. ها؟
- چیز برگر.
نادیا به حالت دو از کنارش رد میشه و به سمت میز میره و پیمان از پشت نگاهش میکنه و میخنده.

....

پیمان نگاهش رو بار دیگه به نادیا میدوزه که مشغول خوردن ذرت و سالاده و تقریبا غذاهاش دست نخورده مونده. با لحنی جدی و همچون پدری که میخواد به دختر کوچولوش غذا بده، ذرت رو از دست نادیا میگیره و ظرف سالاد رو هم از جلوش بر میداره و مرغ رو میگذاره.
نادیا با اخم دستش رو به سمت سالاد و ذرت دراز میکنه که پیمان ظرف رو پس میکشه و خطاب به نادیا: نادیا خانوم اول غذا بعد سالاد و ذرت. اینهمه غذا گرفتم باید اول اینا رو بخوری. شام میخوای بخوری نه عصرونه. غذات تموم شد اجازه داری اینا رو بخوری.
- اه خوب همه رو با هم میخورم.
- نه. همین که گفتم. غذاتو بخور. وگرنه من غذام زودتر تموم شه سالاد و ذرت رو میخورم و اصلا نمی رسه بهت.
نادیا با قهر ظرف غذا رو جلوش میکشه و شروع به خوردن میکنه و همزمان زمزمه میکنه: حالا اگه با اون دختره هم اومده بودی از جلوش بر میداشتی اینارو؟
پیمان لحظه ای گیج و متعجب دست از خوردن میکشه و چشم میدوزه به نادیا و زمزمه میکنه: کی منظورته؟
- نمیدونم کیه. یه بار بیشتر ندیدمش. تو دفترتون. بی خیال. مهم نیست. به من چه. اما تو ذهنش به خودش میگه تو که راست میگی، به تو چه. اصلا هم برات مهم نیست. از این سوالم اصلا قصد نداشتی بفهمی اون دختره رو هم میبره رستوران و بیرون یا نه.
پیمان بدون منظور و با لبخندی آروم زمزمه میکنه: کمند خیلی با تو فرق داره. تو هنوز تو یه عالم دیگه ای.
بعد تو ذهنش جمله اش رو ادامه میده: تو یه کوچولوی شیطونی که دلت همه چی میخواد و درست مثل بچه ها باید چشم گذاشت تا غذاتو بخوری و ... تو یه دنیا شور و زندگی ای. با تو غذا خوردن یه مزه دیگه میده. اما من و کمند وقتی با هم میشینیم سر غذا فقط برای رفع تکلیف و سیر شدنه. ما هیجانی برا نوع غذا ، حتی مزه اش نداریم. تو آدم رو به هوس میندازی. انقدر که شاید باورت نشه دلم میخواست الان برم یه هات داگ هم سفارش بدم.
اما نادیا با حرف پیمان ناگهان خنده از لباش میره و منظور پیمان رو کاملا چپه تو ذهنش تصور میکنه و با غصه با خودش زمزمه میکنه: هه پس اسمش کمند خانومه. آره دیگه خوب چرا تعارف میکنی بگو تو زیادی لوس و بچه ای. بگو ما میریم رستوران آ اس پ میشینیم پشت صندلی و با چاقو چنگال استیک میخوریم و پیانو گوش میدیم و گاهی یه لبخند میزنیم. اه اه. ولم کن بابا. به درک. حاضرم بمیرم یا اصلا بهم بگی بچه دو ساله ام اما مجبور نشم یه همچین جایی برم غذا بخورم. کوفتم میشه آقا جون. بعد بلند و با لحنی تلخ رو به پیمان ادامه میده:
- متنفرم برم بشینم تو یه رستوران مسخره و با چاقو چنگال غذا بخورم. تازه حق انتخابم هم فقط یه غذا باشه. غذا خوردن برا من یه تفریح لذت بخشه. هیچ جوره حاضر نیستم به خودم حرومش کنم.
- نادیا؟؟؟؟ نادیا خانوم؟؟؟
پیمان نگاهش رو به لبهای ورچیده نادیا میدوزه و دوباره نامش رو تکرار میکنه و ادامه میده:
- من اصلا منظورم این نبود که اونجوری شام خوردن رو ترجیح میدم. اتفاقا من کلی هم دارم لذت میبرم از این شامی که داریم میخوریم.
نادیا پاسخی نمیده و پیمان که از غم نادیا چیزی روش سنگینی میکنه انگار، دستش رو به سمت صورت نادیا دراز میکنه و آروم چونه اش رو میگیره و سرش رو بالا میاره و نگاهش رو به چشمای سبز وحشی میدوزه و با لبخند زمزمه میکنه:
- میدونی نادیا من و کیمیا هیچوقت طعم لذیذ غذاها رو حس نمیکنیم همیشه یه جورایی انگار رفع تکلیف بکنیم. اما الان واقعا دارم از خوردن این غذاها با تو لذت میبرم. دارم مزه شون رو احساس میکنم. من خوشحالم از اینکه با هم اینجاییم و با غذا خوردن و شیطونی هات داری همه اون حس های قشنگ و لذت بخش خودت رو به منم منتقل میکنی. باور کن نادیا. خوب ببینم حالا با یه هات داگ چطوری؟ یه دونه برم بگیرم؟
انگار حرفای پیمان ناگهانی همه اون حس های بد و هر چیزی که ربطی به کمند و ناراحتی داشته باشه رو از وجودش میبره و با خنده رو به پیمان سرش رو به علامت موافقت تکون میده.
پیمان با خنده از میز بلند میشه و دقیقه ای بعد با سینی محتوی ساندویچ بر میگرده و رو به نادیا:
- زود باش ببینم. تو که هنوز هیچ کدوم از غذاهاتو تموم نکردی. بدو ببینم. کلی پول دادم بالاشون . باید تا ته غذات رو بخوری ها. تازه اگه نخوری از دسر هم خبری نیست.

موضوعات مرتبط: 21. رمان تقلب
[ دوشنبه بیست و ششم تیر 1391 ] [ 18:18 ] [ مــــهــــیــــســــا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ســــلام ... ممــــنونــــم از بــــازديدتــــون...
* لــــطفا نظــــر خــــوــــصوصــــی و تــــبليغاتی نــــديد ..
* از تــــوهين کــــردن به شــــخصيت و نــــويسنده رمــــــــــــان خــــوداري نماييــــد ..


* * *

مدیــــر وبــــلاگ:مهیــــــــسا

منــــبع رمــــان ها : نودهشــــتیا

موضوعات وب