دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان
 
قالب وبلاگ

با صدای زنگ از خواب میپره و ثانیه ای طول میکشه تا به زمان حال بر گرده. بعد از روی مبل بلند و به سمت آیفون میره. تصویر آریانا رو میبینه و در رو باز میکنه.
ثانیه ای بعد آریانا با لبی پر خنده وارد خونه میشه.
نگاه پیمان روی ساعتش زوم میشه و بعد آروم زمزمه میکنه:
- نادیا هنوز نیومده خونه.
- مگه میشه؟ دیگه دیرتر از 11 نمی یاد خونه معمولا. اگرم بخواد دیرتر بیاد یه خبری چیزی میده. شاید خوابه.
- نه. من خیلی وقته اومدم خونه. رسیدم رفتم اتاقش نبود. ولی وسایلش هست.
دستش به طرف موبایلش میره و ثانیه ای بعد صدای بوق تلفن بلند میشه.
- سلام آریانا.... کجایی پس؟
- ببخشید؟؟؟؟؟؟؟ شما کجایی؟؟؟؟
- من؟؟؟؟؟ خوب معلومه. خونه. کجا باید باشم.
- آخه منم الان خونه ام. پیمانم خونه ست ولی تو رو نمی بینیم هیچکدوم.
روی صورتش خنده تلخی میشینه و همزمان آه پر حسرتش رو فرو میخوره و آروم دوباره به زبون میاد:
- من خونه خودمونم. امتحانام امروز آخریش بود. اینه که دیگه اومدم خونه خودمون.؟
- اونوقت ببخشیدا وسایلت که اینجاست.
- ببخشید انقدر خسته بودم که دیگه نای اومدن و وسایل جمع کردن نداشتم. میشه تو زحمتشون رو بکشی؟
آریانا نگاهی به پیمان در هم رفته میکنه و فاصله اش رو با چند قدم از پیمان بیشتر و آروم توی تلفن زمزمه میکنه:
- اونوقت نباید از این بدبخت یه تشکری، خداحافظی ای چیزی میکردی؟ بدبخت نگرانت شده بود. چشش به این در خشک شد که.
- خودش میدونست نمی یام. آریانا زود بیا. مامان اینا نیستن من می ترسم تنهایی.
- قربون خواهر ترسوی لجباز خودم برم. بدو بدو اومدم.
- دوست دارم آریانا.
- منم دوست دارم فسقلی.
....

- میگم مهمون نمی خواین؟
- ببینم آفتاب از کدوم طرف در اومده شما اینوری آفتابی شدین آقا مانی؟
- به من گفته بودن این نادیا خانوم تارک دنیا شده ولی من که چیزی نمی بینم. راست میگن؟
- شایعه ست آقا. شنونده باید عاقل باشه.
- میگم.... منم گفتم شایعه ست. چطوری شیطون؟ داری سفید میشی ها. نمی خوای یه فکری کنی؟ بعد میشی نادیا شیر برنج ها.
- هه هه هه.... رو آب بخندی بچه پر رو.
- راستی نادیا ازت نا امید شدم حسابی.
- چطور؟
- نمره هاتون رو زدن. دیدی خودت؟
- دو تا شو دیدم دیگه پشیمون شدم. میبینم حرص میخورم.
- آره به جان تو. قبلنا استعدادت تو تقلب نوشتن خیلی خوب بود. دیگه کمتر از 16 نداشتی. این نمره ها چیه همه 10 12.... آبرومونو بردی بابا. لا اقل برو اون فامیلت رو عوض کن.
- مانی تمومش کن. نمیخوام راجبش حرف بزنم.
کم کم به عمق حرفای آریانا پی میبره. این نادیا همون نادیای همیشگی نیست. انگار همه چیز یه شبه عوض شده. دیگه اون شور و شیطنت از نگاهش رفته.
- نادیا؟
- ها؟
- زود حاضر شو شب خونه ما مهمونین.
- به چه مناسبت؟
- نادیا یعنی واقعا نمیدونی؟
- چی رو؟
- تولد عمو ست دیگه.
- ها؟؟؟؟ منظورت بابای منه؟
- مگه من چند تا عمو دارم. خوب آره دیگه.
- پس چرا الان به من میگی؟
- روتو برم بابا. آریانای بدبخت دو روزه داره میدوه دنبال کارای تولد بابات اونوقت تو میگی خبر نداشتی؟
- خیله خوب بابا. حالا عوض چونه زدن پاشو بریم یه کادو بخرم. اه. اصلا من نمی فهمم تولده بابای منه اونوقت خونه شما مهمونیه؟
- بسه نادیا. چرا الکی دنبال بحث و جنجالی؟ برانکه مامان بابات سفر بودن. بعدم که رسیدن گرفتار. خونه شما میگرفتیم کی میخواست کاراشو بکنه؟
- مگه خودم مرده بودم؟
- نادیا آریانا دید تو از بعد از امتحانات حوصله نداری گفت دیگه برات کار درست نکنه. حالا چه فرقی میکنه. خونه ما و شما نداره. پاشو دیگه. پاشو حاضر شو که زودتر بریم. قراره بابات رو سورپرایز کنیم.
- هه. لابد ساعت 11 شب.
- نه مامان با زن عمو حرف زده گفته شام خونه ما مهمونن.
- یادش بود تولده شوهرشه؟ یا برا اونم وقت نداشت؟
- نادیا بس کن. به من چه به تو چه. خودشون میدونن.
- من حاضرم بریم.
- ها؟؟؟ شوخیت گرفته؟ با این ریخت و قیافه؟ میگم مهمونیه. پاشو برو یه دوش بگیر یه لباس مهمونی بپوش. یه دستی به سر و روت بکش.
- خیلی ببخشید هیچکس دیگه ای نبود که شما تشریف آوردی منو خبر کنی؟ تازه تلفن مگه نداشتین که پاشدی اومدی اینجا؟
- نادیا نمیدونم چته ولی آریانا بدبخت گرفتار بود تو شرکت. من کارم سریعتر تموم شد گفتم سر راه بیام بهت بگم و برت دارم.
- خودم ماشین دارم. میتونی بری. خودم آماده شدم میام.
- باشه. ولی یه چیز رو یادت نگه دار. وقتی از چیزی ناراحتی یا دلخوری سعی کن تو دلت نگه داری نه که هر کی از راه رسید پاچه شو بگیری و کاری کنی عالم و آدم خبر دار شن که یه چیزیت هست.
- برام اهمیتی نداره. موعظه هاتو برا خودت نگه دار مانی.
- پس واقعا یه چیزیت هست.
- فرض کن اینطوره.
- خوب نمیخوای بگی چته؟ همه نگرانتن.
- هه. همه؟؟؟؟ منظورت کدوم همه ست؟ مامانم؟؟؟؟؟؟ یا شایدم بابام؟؟؟؟ یا نه پیم....
ناگهان حرفش رو میخوره و نفسش رو بلند میده بیرون و با خودش زمزمه میکنه لال شی نادیا کم مونده بود خودتو لو بدی ها.
مانی گیج ثانیه ای به نادیا خیره میشه و بعد آروم زیر لب زمزمه میکنه:
- نه نادیا یکی مهمتر از همه این آدما نگرانته. آریانا. کسی که یه عمر تو غم و خوشیت شریکت بود. کسی که همیشه باهاش یه رنگ بودی و محرم اسرارت بود اما حالا برات غریبه شده.
منم نگرانتم نادیا. باورم نمیشه اینی که جلوم دارم میبینم همون نادیای شیطونه خودمون باشه که از دیوار راست بالا میرفت و بی خیال دنیا بود.
اما یکی هست که از همه ما نگران تره و نمیتونه صداشم در بیاره. یکی که براش روز و شب نذاشتی. یکی که تو چشماش میشه غم نداشتنت رو ساده دید.
- کی مثلا؟؟؟؟؟ نکنه یه عاشق سینه چاک تازگی ها پیدا کردم و خودم خبر ندارم؟
- زبونت تلخ شده نادیا. این نادیا اون نادیای مهربون و دوست داشتنی ما نیست. اگه میخوای تلخی نبینی، تلخ نباش. من باید برم. زود کارت رو بکن و بیا. هدیه هم لازم نیست بخری. آریانا برات خریده.
- چرا خودش بهم نگفت؟
- شاید چون نخواستی این چند وقت حتی صدای اونم بشنوی. شاید ندیدیش. شاید انقدر تو خودت غرق شده بودی که یادت رفته بود دنیا فقط دنیای کوچیک تو ذهن تو و دور و بر تو نیست.
من رفتم.

صدای بسته شدن در رو میشنوه و باز تو فکر میره. تازه به واقعیت پنهونه پشت حرفای مانی پی میبره. به اینکه سه هفته از امتحاناش گذشته اما تمام مدت کارش یه گوشه نشستن و غصه خوردن بوده. سه هفته راه رفته و رو در و دیوار پیمان رو دیده و تو گوشش صداش رو شنیده. سه هفته که هیشکی رو چشمش ندیده. فقط بغ کرده.
به طرف اتاقش میره و روبروی آینه می ایسته و به خودش نگاه میکنه. کم کم رنگ برنزه روی صورتش در حال کمرنگ شدنه. چیزی که تا به اون روز سابقه نداشت. تازه یادش می افته که سه هفته ست که خودشم تو آینه ندیده تا بفهمه به چه قیافه ای در اومده. با حرص به خودش نگاه میکنه و زیر لب با خودش حرف میزنه:
نادیا بسه دیگه. حالمو داری به هم میزنی. تو که جنبه نداشتی غلط کردی عاشق شدی برا من. بشین سر جات زندگیتو کن دیگه. سه هفته ست نشستی ماتم گرفتی که چیه حالا یه حرفی به آقا زدی و آقا هم برات قیافه گرفته و بهت درس ادب داده؟ خر کی باشه که زندگیت رو برا خاطرش کردی ماتم. به خدا تو دیوونه ای. یه بار بهت گفتم این پسره به درد تو نمیخوره گوش نکردی. حالا بیا اینم نتیجه اش. تا برات ناز میکنه پس می افتی. جمع کن خودتو بابا. همچین ماتم گرفتی انگار دنیا به آخر رسیده. مگه چند سالته که از الان بخوای بشینی ماتم این شر و ور ها رو بگیری. ملت شوهرشون میره زن دوم میگیره اینجور ماتم نمی گیرن که تو واس خاطر یه ادای پسره که نه شوهرته نه حتی دوست پسرت به این روز افتادی. برو بابا دلت خوشه. نوبرشو آوردی ها.
دستش رو به عادت همیشه که بعد از بحثی طولانی با خودش به نتیجه اینکه خیلی خره می رسید به طرف آینه میبره و باز میکنه و روی صورتش توی آینه میکشه و بعد خنده سبکبالی میزنه و از روی صندلی بلند و به طرف حمام میره.
با یه فکره باز و سر حال مشغول پوشیدن لباس میشه. یه پیراهن پشت گردنی به رنگ سفید با برگای سبز رنگ درشت تو قسمت پایین پیراهن به تن میکنه. گره پشت گردن پیراهن رو میبنده و بعد کفش پاشنه بلند سفیدی به پا میکنه و موهای فرش رو سریع صاف میکنه و آرایش ملایم طلای رنگی میکنه. نگاهش به صورتش می افته و با حرص کمی کرم پودر تیره روی صورتش اضافه میکنه تا این ته سفیدی که کم کم دوباره داشت بهش بر میگشت رو از بین ببره. بعد دستش به سمت رژ گلبهی رنگش میره و با لذت چند دور روی لبش میگردونتش و بعد نگاهش رو به لبهاش که حالا رنگ علیظ تری روش رو پوشونده میدوزه و خنده سرخوشی رو لبش میشینه.
همیشه وقتی ناراحت بود آرایش کردن بهش آرامشی میداد که حد نداشت و هر چی فکر و روحش سر درگم تر بود آرایشش هم غلیظ تر میشد و آرامشش بیشتر.
شیشه عطر رو تقریبا روی خودش خالی میکنه و بعد روپوش کوتاه مشکی عروسکی شکلش رو تنش میکنه. ثانیه ای نگاهش روی پاهای لختش که از زیر مانتو بیرونه خیره میشه. بعد با بی قیدی شونه ای بالا میندازه و زیر لب زمزمه میکنه اگه قرار باشه تصادف کنم و مجبور باشم از ماشین پیاده شم با این سر و شکل یعنی دیگه آخر بد شانسم. پس بی خیال. همیشه خوش شانس بودم. کلید ماشین رو بر میداره و شالش رو سر و از در بیرون میره.
صدای ضبط رو به عرش اعلا میرسونه و با خوشی همراه آهنگ زمزمه میکنه و کم کم همون نادیای شیطون سر از لاک خودش بیرون میاره.
....

- به ببین کی اینجاست. نادیا خانومه خودمون. میگم میذاشتی یه دو ساعت دیگه میومدی که دقیق سر شام برسی.
- مانی مامان برو اونور بچه مو اذیت نکن. سلام عزیزم. خوبی؟
- سلام زن عمو مرسی. ببخشید همه زحمتا افتاد گردن شما. این آریانا اگه به من گفته بود به خدا خودم میکردم دیگه به شما زحمت نمیدادم.
- ااا.... این چه حرفیه گلم. زحمت کدومه. بیا. بیا تو که فقط گلمون کم بود که اونم رسید.
- اوه اوه زن عمو داشتیم؟ تبعیض؟ اونم تا این حد؟ خوبه همه حمالی ها رو ما کردیم ها.
- آی آی آریانا خان دارم برات. وایسا بریم خونه.
- قربونت برم که انقدر سر حالی. خوب دلت مهمونی میخواست میگفتی زودتر برات میگرفتم اخلاقت بیاد سر جاش.
- بسه دیگه بچه ها. زشته دمه در وایسادین. من میرم پیش مهمونا شما هم زود بیاین.
- چشم زن عمو. اومدیم.
مانی سوتی میزنه و بعد با خنده رو به نادیا که در حال مرتب کردن موهاش جلوی آینه دمه در:
- اُه اُه مردم رو باش. چه تیپم زدن. غلط نکنم میخوان چشم بعضی ها رو در بیارن.
- اوی چشاتو درویش کن بچه پر رو. آریانا خجالت بکش. پس غیرتت کجا رفته؟
- بابا این از خودمونه. بذا به اصل کاری که رسیدی چهار چشمی حواسم بهته.
- ببینم اینجا چه خبره؟ اصله کاری کیه؟ حرفای عجیب میزنین. میگم نکنه دور از چشم خودم کسی عاشقم شده و خبر ندارم؟
مانی با خنده دستش رو پشت نادیا میگذاره و همزمان با رفتن به طرف سالن ادامه میده:
- مگه کسی مغز خر خورده که عاشق تو بخواد بشه؟ حالا ما یه چیزی گفتیم تو چرا به خودت گرفتی؟
- از خداشم باشه.
- هی هی هی؟؟؟؟ ببینم دقیقا کی رو منظورتونه؟
- همون اصل کاری که شما ها میخواین براش غیرتی بشین دیگه.
بعد خنده سرخوشی میزنه و وارد سالن میشه و با صدای بلند و لبخندی عمیق سلام بلند بالایی رو به جمع میکنه و به طرف پدر قدم بر میداره و آروم در آغوش میگیرتتش و با خنده:
- سلام بابایی میگم چند ساله شدی بابا؟ وقت بازنشستگیت رسید یا نه هنوز؟
- ای شیطون. خیالت راحت هنوز به شصت نرسیدم. تازه اول چل چلیمه.
- ا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه بابا. پس این آریانا بچه پرورشگاهی بود و ما خبر نداشتیم؟ بابا خوب میگفتین سوتی ندیم جلو خودش.
- نه خواهر گلم. عشق مامان بابا آتیشی بود زود ازدواج کردن.
- آخ یادم رفته بود زن تو قانونمون 9 سالگی بالغ میشه و میتونه شوهر کنه. ولی یه چیزی. مامان که یادمه آخرین سری 28 سالش بود. مطمئنی تو پرورشگاهی نبودی آریانا؟
پریسا با خنده به طرف نادیا میاد و همزمان نگاه نادیا روی دو چشم سیاه خیره شده بهش، ثابت میشه. کلام از یادش میره و تنها نگاهش تو نگاه ذوب میشه و با خودش زمزمه میکنه چقدر دلم برای این نگاه تنگ شده بود. تو هم دلت تنگ شده بود؟ بی معرفت کجا رفتی یهو؟ نگفتی یکی دلش پیشت اسیره؟ دلت اومد دلشو بشکنی؟ نگفتی دلش بشکنه چطوری میخوای درستش کنی؟ اصلا عاشق بودی؟ میدونی عشق چیه؟
- اوی... بسه دیگه. خوردیش. چیه اینجوری زل زدی بهش حالا فکر میکنه خبریه.
صدای زمزمه آریانا کنار گوشش، از نگاه خیره بیرونش میاره و رنگش سرخ میشه و آروم و در حالیکه نگاه هنوز بهش خیره مونده سرش رو پایین میندازه.
آریانا با خنده دوباره کنار گوشش زمزمه میکنه:
- اوه........... چقدم خجالتیه حالا. میگم بد نیست بری این بزرگای فامیلو یه مفتخر کنی به بوسه هات ها. شاید این وسط بعضی ها هم از زیر صافی رد شدن و مشمول شدن.
آروم جواب میده: خفه شو آریانا تا حالت رو نگرفتم.
بعد به طرف بزرگای فامیل میره و آروم باهاشون دست میده و روبوسی میکنه. بالاخره کنار پیمان و پدر و مادرش میرسه. با لبخند به طرف سیمین جون میره و صورتش رو آروم میبوسه و باخنده بهش سلام میکنه
- ماشالا هزار ماشالا. هر وقت میبینمت کلی انرژی میگیرم نادیا جان. خوبی عزیزم؟ خسته نباشی با امتحانا.
- ممنون سیمین جون.
بعد دستش رو به طرف پدر پیمان دراز میکنه و آروم سلامی بهش میکنه.
- به به سلام خانوم. ما هنوز مزه اون کوفته زیر دندونمونه ها.
- اختیار دارین. شما لطف دارین.
بعد سرش رو آروم به طرف پیمان میگردونه و تنها به سلامی کوتاه با لبخندی بی خیال که تمام تلاشش رو میکنه تا خالی از هر حسی باشی، اکتفا میکنه و بدون دست دادن از کنارش رد میشه و همزمان خنده شیطانی ای روی لبهاش میشینه و زمزمه میکنه حقته. حالشو ببر آقا پیمان.
با صدای آهنگ دست مانی رو که درست کنارش نزدیک پنجره ایستاده بود میگیره و وسط میره و با بی خیالی مشغول رقصیدن میشه و سعی میکنه بی خیال نگاه های گاه و بیگاه پیمان روی خودش بشه.
مانی با خنده و در حال رقص ادامه میده:
- کم بی محلی کن به بچه مردم. گناه داره. ببین چه مظلوم شده.
خودش رو به نفهمی میزنه و ادامه میده: کی؟؟؟ نمیفهمم منظورت رو.
- خودت فهمیدی کی رو میگم.
- عوض حرف زدن بهتره برقصی پسر گل.
با اعلام شام نادیا دست از رقصیدن بر میداره و برای کم کردن درد پاهای بی حس شده اش توی کفشای پاشنه بلندش، تمام وزنش رو روی مانی میندازه و به طرف مبل کنار سالن حرکت میکنه و بعد تقریبا خودش رو روی مبل پرت میکنه.
مانی خنده سرخوشی بهش میکنه و ادامه میده:
- واجب بود خودتو خفه کنی؟ یه کم سنگین باش خانوم. سه ساعته چسبیدی به پسر مردم و هی می رقصی. مردم چی میگن؟ دخترم دخترای قدیم.
- سکوت بچه پر رو. از خداتم باشه. چشت ندید مردم برا دو ثانیه رقصیدن باهام داشتن له له میزدن؟ جنبه نداری دیگه. چیکارت کنم.
- ببخشید... ببخشید میشه واضح تر مردم رو معرفی کنین ما بعد شام خودمون بریم دستتون رو تو دست هم بذاریم و از شرّتون راحت شیم؟ چون اگه قرار باشه همینجوری پیش بری دیگه آخر شب پایی برا من و آریانای بدبخت نمی مونه. بذا یه کمم مردم جور ما رو بکشن.
- خیلی پر رویی مانی. تا یه چیزی نگفتم بهت راتو بکش برو.
- مگه شام نمیخوری؟ پاشو دیگه.
- نه تو رو خدا. پام داغونه. گفتم آریانا یه چیزی برام بیاره.

آروم کفشش رو از پا در میاره و پاش رو روی زمین تکون تکون میده تا دردش کمتر بشه. تو حال و هوای خودشه که بشقاب غذایی رو مقابلش میبنه. با لبخند سرش بالا و دستش به طرف بشقاب میره که ناگهان نگاهش خیره و دستش تو هوا میمونه.
- خوشحالم باز سر حال و قبراق میبینمت. نمیخوای بگیری بشقاب رو؟
به حال عادی بر میگرده و نگاه از پیمان میگیره و با صدای آرومی به زبون میاد:
- ممنون شما میل کنید. آریانا رفته برام بکشه.
لبخند آرومی میزنه و ادامه میده:
- از آریانا خواستم بذاره من برات غذا بکشم. حالا بگیرش بشقاب رو.
بشقاب رو میگیره در حالیکه زیر لب برای آریانا در حال خط و نشون کشیدنه. سرش رو بالا میگیره چشم میگردونه دنبال آریانا. درست رو بروش اون سمت سالن با لبخند ژوکوند ایستاده و مشغول تماشاست.
زیر لب زمزمه میکنه مرض. رو آب بخندی. آی من حال تو رو بگیرم امشب.
پیمان جهت نگاه نادیا رو دنبال میکنه و با لبخند ادامه میده: تقصیر اون نیست. گفتم که من ازش خواستم. نمیخوای آشتی کنی؟ رفتی حاجی حاجی مکه؟ نگفتی این همخونه یهو جاتو خالی ببینه دلش میگیره؟
خودش رو به نشنیدن میزنه. شاید به امید شنیدن حرفهای بیشتر تا دلتنگی هاش کم بشه. در جواب تنها ثانیه ای نگاهش رو به چشمای پیمان میدوزه و دوباره سرش رو پایین میگیره و با چنگال تکه ای جوجه بر میداره و آروم شروع به خوردن میکنه.
- دلم برات تنگ شده بود نادیا.
باز سکوت میکنه. اما دلش تو سینه میلرزه و قلبش تند تند میزنه.
پیمان نگاهش رو از روی نادیا بر میداره و آروم شروع به خوردن میکنه.
صدای مانی سکوت بینشون رو میشکنه و همزمان روی مبل کنارشون میشینه:
- نه مثکه اشتهاتون از برکت حضور دختر عموی ما برگشته آقا پیمان.
ناگهانی غذا تو گلوی پیمان میپره و شروع به سرفه میکنه و لبخند روی لب نادیا میشینه و ثانیه ای بعد از روی صندلی بلند و به سرعت به طرف میز میره و با لیوانی نوشابه بر میگرده و لیوان رو به پیمان که هنوز در حال سرفه کردنه و صورتش سرخه سرخه میگیره. نمیدونه این سرخی از سرفه ست یا از حرف مانی ولی تو دلش پر از شوق میشه و لبخندش عمیق و نگاهش رنگ نگرانی میگیره و بدونه فکر و حواس به حضور مانی، لیوان رو که هنوز توی دستشه به طرف دهان پیمان میبره و روی لبهاش میگذاره. همزمان دست پیمان بالا و لیوان رو میگیره و مانی خنده اش عمیق تر میشه و ادامه میده:
- خوب حالا. تو چرا هول کردی؟ نترس خفه نمیشه.
نادیا بی هوا روی مبل که بشقابش روشه میاد بشینه که پیمان سریع با دست دیگه اش بشقاب رو بر میداره و تو آخرین لحظه جلوی حادثه رو میگیره.
آریانا با خنده بهشون نزدیک میشه و:
- آخ آخ دیدم اینور سالن یه فیلمه توپِ زنده در حال نمایشه گفتم خودمو برسونم تا تموم نشده.
اینبار نادیا و پیمان هر دو سرخ میشن و سرشون رو پایین میندازن و این نگاه از چشم سیمین که تقریبا اونطرف سالن نشسته دور نمیمونه و با دیدن لبخند و سرخی روی صورت پسرش لبخند دلنشینی روی لبهاش میشینه و خوشحال میشه که بالاخره دوباره خنده رو رو لبای پسرش داره میبینه. اونم بعد از تقریبا یک ماه.
پیمان ناگهان نگاهش به نادیا می افته و روی پاهای نادیا ثابت میمونه و سریع بشقاب نادیا رو دستش میده و با دستش آروم و به دور از هر گونه جلب توجهی دامن رو پایین میکشه.
از برخورد دستش با پای نادیا حس شیرین و لطیفی زیر پوسش میاد و طعم مالکیت چیزی و محافظت از اون، بهش حس شیرینه داشتن یه شریک رو میده.
حرکت دست پیمان روی پاش برای ثانیه ای احساس گر گرفتگی رو به جونش میندازه و ناگهان نگاهش به سمت دامنش میره و آروم کمی جمع ترش میکنه و ناخوداگاه صدای پیمان توی گوشش میپیچه و با لبخند پاهاش رو یه وری و کنار هم جفت میکنه و دامنش رو دوباره مرتب.
بعد آروم سرش بالا میره و روی صورت پیمان خیره میشه و همزمان پیمان لبخند گرمی بهش هدیه میکنه و تمام تلخی های هر دو هیچ میشه و مثل باد بهاری رد میشه.
- میگم ما اینجا نشستیم ها.
- شما بیجا کردین اینجا نشستین آقا مانی.
....

با لبخند و کیکی روی دست به طرف پذیرایی میاد و کیک رو مقابل پدر میگیره و :
- تولدت مبارک بابایی. شمع ها رو فوت کن. زود باش. زود باش.
رامین نگاهی به پریسا میکنه و آروم دستش رو به طرف پریسا دراز و لحظه ای بعد با دستی به کمر پریسا شمع رو هر دو با هم فوت میکنن.
اونا میخندن و نادیا از درون گریه میکنه و حسرت اینکه کاش تولد خودش هم پدر و مادر دست دور کمرش مینداختن و باهاش شمع هاشو فوت میکردن، تو نگاهش میشینه.
آروم نفسش رو بیرون میده و از کنار پدر و مادر کمی دور میشه که دستی رو حس میکنه که تو اون تاریکی آروم دور کمرش رو گرفته. گرم میشه. حس شیرین داشتن دستی حمایت گر ناگهان تمام غم درونش رو دود میکنه. آروم دستش رو روی دست میگذاره و نوازشش میکنه و نگاهش رو بر میگردونه تا با نگاه از آریانا تشکر کنه که دلش میریزه از کسی که میبینه.
پیمان فشار دستش رو دور کمر نادیا بیشتر میکنه و آروم زمزمه میکنه:
- تا منو داری هیچوقت نمیخوام رنگ غم رو تو چشمات ببینم. دوست دارم نادیا.
میلرزه. تو سرش پر از همهمه میشه. نمیتونه تو اونهمه صدا چیزی که شنیده رو باور کنه. چشماش رو به پیمان میدوزه تا از نگاهش بخونه که واقعا اون حرف از زبونه پیمان بیرون اومده یا فقط تصوراتشه که با صدای بلند تو گوشش پیچیده.

سرش رو آروم بالا میگیره و با نگاهی متعجب به پیمان چشم میدوزه. زبونش هنوز قادر به گفتن کلامی نیست و تنها نگاهش ذهن پیمان رو زیر و رو میکنه که پیمان دستش رو تنگ تر دورش میگیره و با نگاهی پر تمنا ثانیه ای بهش خیره میشه و دوباره زمزمه میکنه نادیا دوست دارم بیشتر از تمام دنیا. انقدر که شاید تو باورت هم نگنجه.
کم کم کلمات تو ذهنش جای خودشون میشینن و مفهوم پیدا میکنن که چراغ های سالن روشن میشه. نادیا با وحشت خودش رو از دستای پیمان بیرون میکشه و قدمی به عقب بر میداره که ناگهان با صدای آخی به عقب بر میگرده و سینه به سینه آریانا میشه که با نگاهی خندان و جستجو گر میکاوتش.
- خوبه والا. قربون صدقه هاش مال یکی دیگه ست پا لگد کردنش مال ماست.
نادیا سرخ میشه. گُر میگیره و تنها سرش پایین و پایین تر میره و ثانیه ای بعد مثل برق از جلوی چشم آریانا و پیمان دور و به سمت در ایوون و از اونجا به محوطه حیاط ساختمون میره.
پیمان مسیر قدمهای نادیا رو با چشم طی میکنه و بعد از خروج نادیا نگاهش آروم بر میگیرده و روی صورت آریانا ثابت میشه.
آریانا لبخندی عمیق بهش میزنه و پیمان سرش رو زیر میندازه و آروم به طرف مبل ته سالن میره و تقریبا خودش رو روی مبل ولو میکنه.
تمام وجودش میلرزه. یه حس عجیبی تو تک تک سلول های بدنش رخنه میکنه. آریانا رو میبینه که به سمتش حرکت میکنه. ناچار برای کم کردن لرزشش بشقاب روی میز رو بر میداره و آروم مشغول پوست گرفتن خیار میشه.
به ثانیه نکشیده مانی هم بهشون نزدیک میشه و با صورتی پر خنده و سرخوش:
- به. خوبه والا. میگم دختر عموی ما رو بردی یه دنیا دیگه بعد خودت اومدی اینجا نشستی خیار میخوری؟ بابا تو هم خاصی. میگم تو که این کاره نبودی خوب اول میومدی یه دوره پیشه ما میدیدی بعد.
پیمان سرش رو دوباره زیر میندازه و اینبار شروع به پوست گرفتن دوباره خیار پوست کنده میکنه که:
- ای بابا. یکی بیاد اینو جمع کنه. بابا خواهرم اون بیرون منتظره من نیست ها. متوجهی؟ نگا تو رو خدا. خجالت بکش بابا. پاشو بینیم. پاشو برو اون بیرون یخ زد نادیا.
پیمان با دست و پایی گم کرده از روی صندلی بلند و زیر لب زمزمه میکنه:
- ممنونم ازتون.
بعد آروم و زیر نگاه های خندان آریانا و مانی به طرف ایوون میره و ثانیه ای بعد وارد حیاط میشه.
سیمین نگاهش رو به مسیر قدم های پیمان میدوزه و لبخند شیرینی روی لب هاش میشینه و بعد آروم نگاه از در ایوون میگیره و مشغول حرف زدن با شوهرش میشه.
صدای قدمها برای لحظه ای وادارش میکنه به پشت برگرده و پیمان رو میبینه. برای ثانیه ای پیمان قدم سست میکنه و تنها چشم میدوزه به نادیا. نادیا تمام وجودش گر میگیره و سرش رو آروم زیر میندازه و به صدای قدمهای پیمان که حالا نزدیک و نزدیک تر میشدن گوش میده.
ثانیه ای بعد سکوتی شیرین جای قدم ها رو میگیره و دست پیمان آروم زیر چونه اش قرار میگیره و سرش رو بلند میکنه.
هر دو به هم چشم میدوزن و با نگاه حرف میزنن. پیمان بی تاب این نگاه گرم، سرش رو آروم پایین میگیره و زمزمه میکنه:
- نگاهت انقدر پاکه که نگاهم رو زیر میندازه. لرزیدنت انقدر تازه و دست نخورده ست که بهم باور دست نخوردگی قلبت رو میده. نمیدونم لیاقت چنین قلب دست نخورده و نگاه پاکی رو دارم یا نه. میدونی برای یه مرد هیچ حسی قشنگ تر از این نیست که اولین نگاه عاشقانه یه قلب پاک و دست نخورده رو ببینه و اون نگاه مال خودش باشه. بهم بگو که انقدر خوشبختم که این نگاه مال منه. نادیا زبونم قاصره از گفتن هر کلامی اما نگاهم حرفای نگفته زیادی برات داره. نگاهی که به پاکی و دست نخوردگی نگاه تو نیست ولی کافیه قبولش کنی تا دنیامو به پات بریزم.
نادیا آروم نگاهش میکنه و قطره های اشک آروم از روی گونه اش سرازیر میشن.
دستش بالا میره و آروم اشک رو از گونه نادیا میگیره و بعد دستش رو دور شونه های ظزیف نادیا حلقه میکنه. با تماس دستش با شونه برهنه دختر گرمای عجیبی زیر پوستش میخزه و ثانیه ای دوباره سکوت بینشون حاکم میشه.
با تماس دست پیمان گر میگیره و حسی شیرین تمام وجودش رو در بر میگیره. ناخوداگاه به یاد رویای دوری می افته که روزی تنها براش رویا بود و حالا واقعیت محض. روزی با دیدن عکس کمند که دست پیمان دور بازوهاش حلقه شده بود حسرت داشتن این گرما رو خورده بود و حالا این گرما متعلق به خودش بود. گرمایی به مراتب بیشتر از گرمایی که کمند شاید حس کرده.
پیمان بعد از چند ثانیه بالاخره به خودش مسلط میشه و ادامه میده:
- میدونم از تو 15 سال بزرگترم. میدونم برای اینهمه شور و جوونی تو وجود تو، پیرم ولی باور کن اگه قبولم کنی بهت قول میدم یه روزی تو مسابقه راه رفتن از رو جدول کنار خیابون من اول بشم.
دلش پر از خوشی میشه و گرما. لبخند با تموم شیرینیش روی لبهاش میشینه و سرش رو آروم بالا میاره و با خنده زمزمه میکنه:
- عمرا بتونی از من ببری.
با لبخند چشم میدوزه به نگاه براق نادیا و با خنده:
- این یعنی بله؟
آروم سرش رو رو به پایین تکون میده که پیمان سرش رو دوباره بالا میگیره و ادامه میده:
- میخوام صداتو بشنوم. بله؟
- آروم و زیر لب جواب میده: بله
پیمان کمی نزدیکتر میشه و زنجیر توی گردنش رو باز میکنه و مقابل نادیا می ایسته. سرش رو جلوتر میبره و آروم زنجیر رو به گردن نادیا میندازه و سعی میکنه قفل زنجیر رو ببنده.
دستاش از اینهمه نزدیکی میلرزند. بوی تن نادیا رنگ نگاهش رو سرخ تر میکنه و لرزشش رو بیشتر. قفل دوباره از زیر دستش در میره و کم کم مستاصل میشه
گرمای نفس های پیمان پشت گردنش باعث میشه گر بگیره. تمام وجودش میلرزه و پاهاش هر لحظه سست تر میشن.
دستش رو آروم بالا میبره تا خودش قفل رو ببنده و این نزدیکی رو هر چه سریعتر کم کنه. اما با برخورد دستش با دست پیمان میلرزه. ناگهان گر میگیره و تو این تلاش بی نتیجه دوباره دستش آروم پایین می افته.
پیمان دوباره تلاش از سر میگیره که ناگهان آریانا رو میبینه با لبخندی بر لب که زنجیر رو از دستش میگیره و قفل رو میبنده و بعد با خنده ادامه میده:
- اولا تبریک. دوما شرمنده به دلیل ورود بی موقع. ما دیدیم دوستان دارن لبی تر میکنن گفتیم برا شما هم بیاریم جا نمونین که دیدیم بد درگیرین. اینه که گفتیم یه کمکی کنیم.
پیمان و نادیا هر دو خجالت زده و گر گرفته سرشون رو پایین میگیرن و نادیا کمی از پیمان فاصله میگیره که آریانا با لبخند ادامه میده:
- ای بابا. خوب این عادیه بابا. ایشالا تا عروسیتون به هم عادت کردین دیگه دستت نمی لرزه. ما هم لو تون نمیدیم اون موقع. مگه نه مانی؟ ا بیا جلو بینیم مانی. تو چرا چسبیدی دمه در. بیا این نوشیدنی های دست سازه عمو رو بده بخورن بلکه صداشون در بیاد.
بعد دست میبره طرف مانی و گیلاس ها رو ازش میگیره و مقابل پیمان و نادیا میگیره:
- اینم محصول دست عمو جان از انگور شاهانی درجه یک. بخورین بعد باز بگین ما سر خریم.
پیمان و نادیا سریع لیوان هاشون رو به سمت دهان میبرن که مانی با خنده جلوشون رو میگیره و :
- ای بابا. حالا میگیم این دختر عموی ما این کاره نیست نمیدونه چیکار کنه تو که دیگه سن و سالی ازت گذشته و دفعه اولتم نیست بهت نوشیدنی میدن. یه به سلامتی ای چیزی حالا لیوانت رو اینوری بگیر خودت اونوری شو جهنم.
اما پیمان و نادیا گیج و انگار اصلا صدای مانی رو نشنیده باشن سریع گیلاس ها رو به سمت دهان می برند. پیمان گیلاس رو یه سر تا ته مینوشه اما نادیا تنها قلپی نوشیده با تلخی لیوان رو پایین و نگاهش تلخ و صورتش در هم میره.
مانی با خنده ادامه میده:
- داشتم بهت امیدوار میشدم. اون جوری که تو گیلاس رو بردی بالا گفتم یه سر تا ته رفتی نگو این کاره ام نیستی.
پیمان خندان نگاهش رو به نادیا میدوزه و با خنده:
- قربونت برم. الان خودم میرم برات آب میارم.
- اه حالم رو به هم زدی. زن ذلیل. بشین سر جات خودم میرم میارم آب رو.
بعد همزمان و با لبخند از کنار نادیا و پیمان حرکت میکنه و آریانا هم پشت سرش و ثانیه ای بعد دوباره هر دو تنها میشن.
پیمان قدمی به سمت نادیا بر میداره و با لبخند:
- قربون رنگ به رنگ شدنت برم. نادیا ازت ممنونم که قبولم کردی. همه سعی خودم رو برا خوشبختیت میکنم. بهت قول میدم. بعد آروم بوسه ای روی پیشونی نادیا میزنه و دستش رو پشت نادیا میگذاره و با هم وارد سالن میشن.

هنوز وارد سالن نشده به صدای زنگ موبایلش لبخندی به نادیا میزنه و تلفن رو جواب میده.
- بله بفرمایید؟
- سلام. جناب راستین؟ پیمان راستین.
صدای زن جرقه های خاموشی توی ذهنش میزنه اما قادر نیست صدا رو شناسایی کنه. اما زن بیش از اینکه فرصت کنکاش رو بده این بار با صدایی که رگه های دوستی و نرمی جای اون زمختی و جدیت اش رو گرفته دوباره شروع به حرف زدن میکنه:
- پیمان؟؟؟؟؟ مریمم. یادت اومد؟؟؟؟
ناگهان نگاه پیمان بر میگرده عقب. به شاید حدود 6 یا 7 سال پیش. نادیا همه نگاه شده بود و پیمان رو زیر نظر گرفته بود که گویی تو یه دنیای دیگه داره سیر میکنه.
از وضعیت بوجود اومده اصلا راضی نبود. شاید دلش میخواست این اولین شب تمام و کمال پیمان مال خودش باشه و حالا کسی داشت کم کم جاش رو میگرفت.
پیمان افکاری پر از تلخی رو به کناری میزنه و با لبخندی محو و هیجان زده بالاخره لب باز میکنه:
- مریم خودتی؟ مگه میشه تو رو یادم نیاد! خوبی؟ کجایی؟
نادیا تقریبا گیج شده بود. یه علامت سوال بزرگ تو ذهنش درست شده بود و هر لحظه داشت پر رنگ و پر رنگ تر میشد. دلش میخواست همه سالن دو دیقه ساکت بشن تا بتونه صدای دختر رو بشنوه. تا ببینه اون دختر داره چی میگه که پیمان اینجور تمام حواسش رو داده بهش. حاضر بود شرط ببنده پیمان دیگه نه میبینتش و نه صداش رو میشنید.
- مریم جان چند دیقه گوشی دستت خوب نمی شنوم صدات رو.
بعد آروم به طرف ایوون حرکت میکنه و تنها لبخندی محو نصیب نادیا میشه.
مدتی با خودش کلنجار میره که سر جاش بشینه اما بالاخره موفق نمیشه و به طرف ایوون راه می افته که مانی جلوش سبز میشه.
- به به عروس خانومه آینده. ببینم آقا داماد کجان؟
با غیض و در جواب مانی پاسخ میده؟
- تشریف بردن ایوون با مریم خانوم صحبت کنن. اینجا سر و صدا بود نمی شنیدن خانوم چی میگه.
مانی خنده بلندی سر میده و همزمان ضربه آرومی به پشت نادیا میزنه و ادامه میده:
- آخ آخ حسودی هم بد چیزیه ها. نگا چه اخمی ام کرده. ها چیه؟ داری دق میکنی از فضولی که ببینی این مریم خانوم کیه؟
سعی میکنه خودش رو بی خیال نشون بده و همزمان ادامه میده:
- مثلا چرا باید دق کنم؟ اصلا هر کی هست. به من چه.
- تو که راست میگی. پس میگم من میرم یه سر و گوشی آب بدم شما هم اصلا نیای ها. هوای سالن هم کاملا مطبوعه. گرمم نیست. نفس تونم احیانا نگرفته.
بعد همونجور که بلند بلند میخنده چشمکی برای نادیا میزنه و با اشاره لب و دهن بهش میگه:
- چشم هم بذاری آمارشو برات گرفتم. خیالت تخت.
مانی وارد ایوون میشه و نادیا رد نگاهش رو دنبال میکنه و روی مبلی درست مقابل در ایوون میشینه. نشستن که چه عرض کنم انگار روی میخ نشسته باشه.
....

مانی، پیمان رو مشغول حرف زدن میبینه. آروم روی صندلی فلزی میشینه و در سکوت به حرفهاش گوش میده.
- پس بچه ات پسره. راستی چند سالشه؟ باید 6 7 سال رو داشته باشه.
ناگهان رنگ نگاه پیمان رو تلخ میبینه و همزمان صداش میاد:
- خودت چطوری؟ چی کار میکنی؟ جا افتادی؟ راضی هستی مریم؟ از مامان بابات خبر داری؟
اینبار اخم عمیقی روی صورت پیمان میشینه و :
- مریم تا کی آخه؟ چه فایده ای داره این فرار؟ بالاخره که چی؟ تو حالا یه زن مستقلی برای خودت. یه مادری. میتونی احساس پدر و مادرت رو درک کنی.
- نمیدونم. راست میگی الان جاش نیست. وقتش هم نیست. تا کی هستی؟
- باشه فردا صبح میام هتل ات میبینمت. کلی حرف باید بزنیم.
مانی هر لحظه گیج تر میشد و علامت سوال های ذهنش هم بزرگتر. نمیتونست بین حرفایی که رد و بدل میشد ارتباطی بر قرار کنه. نمیفهمید هیچ چیز. فقط این رو میفهمید که مریم خیلی به پیمان نزدیکه. نزدیک تر از یه دوست یا همکار یا هر چیزه دیگه ای. و این نگرانش کرده بود. دلش نمیخواست حالا که نادیا پاش وسط بود دوباره ضربه ای بخوره. ضربه ها و کمبودهای تو زندگیش انقدر زیاد بودن که دیگه جایی برای این نمیتونست پیدا کنه. تنها چیزی که کمی بهش آرامش داده بود این بود که پای یه بچه هم در میونه و این یعنی که این زن تعلقاتی داره و پس اگر هم چیزی بوده زمانی، حالا نیست.
هنوز تو فکر بود که با ضربه دست پیمان روی شونه اش از جا میپره و پیمان خندان؟
- کجایی تو پسر؟ ببینم نکنه گوش وایساده بودی؟
مانی خنده ای میکنه و ادامه میده مگه ایرادی داره؟
- نه پسر. چه ایرادی. چی میخوای بدونی بگو خودم بهت بگم.
مانی ناگهان جدی میشه و رنگ نگاهش میگیره و آروم رو به پیمان:
- پیمان نادیا ضربه های زیادی تو زندگیش خورده. اون نه بچگی کرده نه طعمش رو چشیده. نه طعم محبت و آغوش گرم پدر و مادر رو چشیده و نه هیچ وقت همزبونی داشته تا باهاش حرف بزنه و درداشو تسکین بده. قول بده نذاری طعم شکست تو انتخاب تو رو هم بخواد بچشه. من هیچی نمیخوام بدونم فقط دارم ازت یه خواهش میکنم اونم اینکه امانتی ما خیلی عزیز و دل نازکه. به قیافه اش نگا نکن، به خنده های الکی خوشش نگا نکن دلش از شیشه ست. نشکنیش.
پیمان لبخند روی لبش عمیق تر میشه و دستش رو با اطمینان پشت مانی میگذاره و ادامه میده:
- شک نکن از جونم عزیز تره. نمی گذارم آب تو دلش تکون بخوره. بهم اطمینان داشته باش.
- دارم. فقط ترسیده و ترسش منم ترسونده. خودش تو سالن نشسته ولی دلش اینجاست. برو تا دلش دیوونه تر نشده.
- میدونم برای تو و آریانا چقدر عزیزه پس مطمئن باشین رو سیاهتون نمیکنم.


وارد سالن میشه و با نگاه دنبال نادیا میگرده و در نهایت نادیا رو میبینه که درست روبروی ایوون روی مبل نشسته. لبخند آرومی بهش میزنه اما نادیا انگار اصلا تو این دنیا نیست که بخواد پیمان رو ببینه. دیگه لبخند رو لباش نمیبینه. آروم به سمتش حرکت میکنه و کنارش می ایسته و نگاهش رو به جمع در حال رقص وسط سالن میدوزه و زیر لب با صدایی که خیلی جلب توجه نکنه نادیا رو صدا میزنه.
نادیا ثانیه ای گیج بهش نگاه میکنه و بعد آروم نگاه از پیمان میگیره و به روبرو خیره میشه و آروم پاسخ میده:
- بله؟ تلفنت تموم شد؟
- آره. کجایی خانوم خانوما؟ اخمات چرا تو همه؟
- نه. دارم تماشا میکنم.
- همیشه عاشق رقصیدن بودی چطور نرفتی؟
- حوصله نداشتم.
- مگه میشه؟ من که امشب انقدر خوشحال و شارژم که تا خود صبح هم بگن میرم اون وسط.
- هیشکی هم نه و تو. هر چند بعیدم نیست. با اون ذوقی که شما کردی از تلفن مریم خانوم بایدم همین رو بگی.
- کاملا اشتباه حدس زدی. ذوق زدگی من بابت جواب بله ایه که از عزیز ترین کسم شنیدم.
- خیلی روش حساب نکن.
ناگهان رنگ نگاهش عوض میشه و اخم روی پیشونیش میشینه و نگاهش رو صاف تو چشم نادیا میدوزه و:
- من رو تک تک حرفات حساب میکنم نادیا. سعی کن هر حرفی به من خواستی بزنی اول فکرات رو بکنی بعد. راستی فردا صبح اگر کاری نداری باید با هم جایی بریم.
با بد خلقی جواب میده:
- برنامه ام معلوم نیست.
- نادیا صبح با مریم یکی از شاگردای قدیمم که تو دفترم هم مدتی کار میکرد قرار گذاشتم. فرانسه زندگی میکنه و فقط تا ده روز ایرانه. خواهش میکنم یه کم فکر کن که اگه برنامه ای داری بهم بگی بهش زنگ بزنم برا یه وقتی که بیکاری قرار بذارم.
- تو که قرارت رو گذاشتی خوب خودت برو.
- دلم میخواد با هم بریم. درضمن حرفات رو هیچوقت تو دلت نگه ندار که بخوای بعد نادرست تعبیرشون کنی احیانا. من همیشه فکرم باز و خلوت نیست که بخوام حدس بزنم از چی دلخور شدی و برات توضیح بدم پس خودت به جای تو خودت ریختن بهم بگو تا برات توضیح بدم. چون حقته. چون ما قراره زیره یه سقف زندگی کنیم و چیزی رو قرار نیست از هم پنهون کنیم. هر چی به من مربوطه به تو هم مربوطه و بالعکس. دلم نمیخواد سر هیچی برا خودمون مسئله بسازیم و راه رو کج بریم و وقتی بفهمیم که دیگه برگشتی نداشته باشیم. حالا تا من یه سر پیش آریانا و مانی میرم خوب فکر کن و برنامه ات رو بهم بگو. باشه؟
ناگهان دلش قرص میشه. لبخند دوباره رو لبش میشینه و با خوشی و یه دنیا محبت و تشکر نگاهش رو لحظه ای به پیمان میدوزه و:
- کاری ندارم. کی بیام کجا؟
- هتل ... ست. ساعت 10 قرار گذاشتیم.
- پیمان؟
- جانم؟
- شاید درست نباشه منم بیام باهات. میخوای تنها بری؟
- خیالت راحت. این درست ترین راهه. میتونی خودت بیای یا من برت دارم؟
- نه نه. خودم میام. مرسی پیمان.
- وظیفه ام بود نادیا خانوم.
پیمان از روی مبل بلند و به طرف آریانا میره و نادیا با لبخند لحظه ای با نگاه پیمان رو تعقیب میکنه و بعد به طرف مرجان دختر عموش میره و مشغول رقص میشه.
آریانا با لبخند دستی پشت پیمان میزنه و :
- میبینم که مشکلات بر طرف شد و دوباره صلح و صفا شد.
- مشکلی نبود از اولم. گاهی بد فکری ما آدمها و سوال نکردنمون و به جاش قضاوت بد کردن از اعمال و رفتارهای دور و بری هامون باعث میشه مشکل درست بشه. کم کم هم نادیا باید این رو در مورد من یاد بگیره و هم من که سوالای ذهنمون رو رو حساب غرور بیجا یا خجالت یا تعبیرات طرف مقابلمون تو خودمون نریزیم.
- درست میگی پیمان. خوشحالم که آدمه با فکری هستی. خوب از اینا که بگذریم داشتم با مانی صحبت میکردم که رسیدی. واقعیت اینه که وکیل شرکت blackmer اومده ایران و فرصت زیادی هم نداریم که یه جلسه بذاریم و این مشکلاتی که تو قرار داد جدید پیش اومده رو حل کنیم. سلیمانی وکیلشون معتقده ایراد از قرار دادی که ما تنظیم کردیم و میگه نواقصی داشته. حالا من خیلی وارد نیستم که تا چه حد درست میگه ولی گفتم با وکلای شرکت هماهنگ میکنم یه جلسه بذاریم. کی برنامه تو هم خالیه که باهاش هماهنگ کنیم. مانی برا سه شنبه آزاده.
- من تا 4 دانشگاه کلاس دارم بعد از اون بیکارم. میتونی 5 قرار بذاری. مانی برنامه ات رو ردیف کن که یه روزم قبل سه شنبه با هم بشینیم یه بررسی کنیم ببینیم ایرادا کجاست و چه راهی بهتره.
- حرفی نیست. من 8 شب به بعد هر روز بیکارم. آریانا تو مدارک رو بیار خونه ما هم میایم با هم بررسی میکنیم. روزش هم با تو پیمان. فقط گفتم 8 به بعد باشه.
بعذ از پایان بحث هاشون همه به سمت سالن میرن و آریانا و مانی به طرف مرجان و نادیا میرن و پیمان تنها به تماشا می ایسته.
نادیا مقابل آریانا مشغول رقص میشه در حالیکه نگاهش روی پیمان ثابت شده.
آریانا با لبخند کمرش رو نوازش میکنه و کنار گوشش زمزمه میکنه:
- شرمنده جای بعضی ها رو اشغال کردیم اما چاره چیه. بیاد باهات برقصه تابلو میشه بین فامیل و خودت که میدونی. ولی بخوای میتونی با مانی برقصی.
- برو بابا. ترجیح میدم برم بشینم رو مبل اصلا.
آریانا و نادیا مشغول بحث هستن که نادیا، سیمین جون و پیمان رو مشغول رقص در کنارش میبینه.
سیمین لبخند شیرینی به نادیا میزنه و همزمان:
- ماشالا نادیا جان امشب خیلی قشنگ شدی. چشمات برق میزنه. داشتم به پیمان میگفتم آدم میبینتت بهش روحیه و انرژی میدی.
- ممنون سیمین جون شما لطف دارین.
سیمین با زیرکی بین نادیا و آریانا قرار میگیره و پیمان بالاخره به نادیا نزدیک و چند دیقه بعد با هم مشغول رقص میشن و آریانا و سیمین با لبخند و صحبت های معمول نظاره گر نگاه های پر حرف نادیا و پیمان میشن.

 

ماشین رو مقابل خونه نگه میداره تا پدر و مادر از ماشین پیاده بشن.
- پیمان؟
- بله مامان؟
- نمیخوای شب اینجا بمونی؟
- مامان دیر وقته. شما هم حتما خسته اید. باشه فردا.
- پس خوب در موردش فکر کن پیمان. میدونم بدون فکر کاری نمیکنی و تصمیمی نمی گیری ولی به همه جوانب خوب فکر کن.
نفسش رو بیرون میده و آروم رو به سیمین:
- مامان یه قهوه حال داری بدی بهم؟
سیمین با یه نگاه فکر مشغول پیمان رو میبینه و لبخند مطمئنی بهش میزنه و ادامه میده:
- آره مامان. ماشین رو بذار تو پارکینگ بیا بالا. یه شبم تو این خونه ات بخواب. قول میدم خواب آروم تری داشته باشی.
آروم سیمین رو در آغوش میگیره و صورتش رو میبوسه و:
- مامان خوشحالم که انقدر بهم نزدیکی و میتونی آرومم کنی.
- منم خوشحالم از خوشحالیت. زود بیا تا قهوه آماده شه.
بعد داخل خونه میره و در رو نیمه باز میگذاره.
ماشین رو وارد باغ میکنه و گوشه ای نگه میداره و از ماشین پیاده میشه و در حالیکه تو ذهنش مشغول پیدا کردن جملات برای اعلامشون به سیمین هست وارد خونه میشه و در رو آروم میبنده.
...

پیام مقابل آشپزخونه می ایسته و ثانیه ای پیمان تو فکر فرو رفته رو تماشا میکنه و با لبخند:
- میبینم که کشتی ها دارن غرق میشن و اومدی سراغ سیمین خانومه ما.
پیمان تنها لبخند میزنه و سیمین رو به پیام:
- قهوه گذاشتم بریزم برات؟
- نه عزیزم. خیلی دیره میرم بخوابم. شما بیداری؟
سیمین در جواب لبخند آرومی به پیام میزنه و:
- میخوام یه کم با پسرم گپ بزنم.
پیام لبخند عمیقی به روی سیمین میزنه و همزمان بهش نزدیک و بوسه آرومی روی گونه اش میزنه و بعد از کنار پیمان رد میشه و ضربه آرومی به شونه اش میزنه و:
- یادت باشه زن ما رو ازمون گرفتی ها. تلافیش رو زن گرفتی سرت در میارم وقتی خوابت میومد و با زنت نشستم بحث سیاسی کردن نگی چرا ها.
پیمان لحظه ای از تصور نادیا اونم در حال بحث سیاسی کردن خنده اش میگیره. نا خوداگاه به سمت پدر که در حال خروج از آشپزخونه بود:
- زن من ممکنه باهاتون مسابقه دو رو جدول کنار خیابون بذاره ولی بحث سیاسی بکن نیست. شرمنده.
پیام ناگهان سرش رو بر میگردونه و راه رفته رو با قدمی بلند بر میگرده و:
- چی شد چی شد؟ سیمین این پسرت چی گفت الان؟ حرفای جالب میشنوم.
بعد با لبی پر خنده ادامه میده:
- نکنه افتادیم؟ حرفای خوب خوب میشنوم امشب. زنتون احیانا دختر بچه 3،4 ساله که نیست؟ ولی خوب ما به همونش هم راضی ایم. شما زن بگیر...
پیمان اینبار با خنده ای کمرنگ شده و نگاهی که عمق گیجیش رو نشون میده، زمزمه میکنه:
- نمی دونم بابا. نمیدونم.
پیام برای اینکه زودتر سیمین پیمان رو آروم کنه لبخند آرومی میزنه و با یه شب بخیر از کنارشون رد و به سمت اتاق خواب میره.
پیمان جرعه ای از قهوه اش رو سر میکشه و تلخی قهوه لبهاش رو جمع میکنه. آروم سرش رو بالا میبره و روی صورت سیمین:
- مامان.... من.... مامان .... نادیا.... ای بابا... مامان
سیمین با لبخند ثانیه ای دست و پا گم کردن پیمان رو تماشا میکنه و بعد:
- خودم فهمیدم. پسرم یه دل نه صد دل عاشق شده. فکر کنم باهاشم حرف زدی و اونم مثکه راضیه. حالا بقیه شو بگو.
پیمان ثانیه ای سرخ میشه و بعد با سری زیر انداخته:
- وای مامان خدا خیرت بده.
- پیمان خوب بهش فکر کردی؟ اصلا چقدر میشناسیش؟ میدونی چند سال از تو کوچیکتره؟ مشکل ساز نمیشه برات؟ من خیلی نمی شناسمش ولی در حد همین چند باربرداشتم اینه که خیلی با تو فرق داره. از کنارش ساده رد نشو پیمان. دختر خوبیه. خیلی نقاط مثبت داره ولی ایرادم کم نداره ها. فکر نکن مخالفت میخوام بکنم. اگه میگم ایراد منظورم چیزایی که ممکنه به نظر هیچکس ایراد نباشه اما به نظر تو میدونم ایراده. من بزرگت کردم پیمان. فقط امروز رو نبین. فکر نکن همیشه این عشق با همین رنگ غلیظ جلو همه چیز رو گرفته. به فردا هم فکر کن. من و بابات عاشق همیم ولی گاهی تو مشکلات زندگی عشق دود شده رفته هوا. اون موقع ها با عقلمون، فهممون زندگیمون رو نگه داشتیم و مشکلاتمون رو حل کردیم. اون موقع ها من وجود نداشته بینمون. ما بودیم. یه موقع ها من کوتا اومدم یه موقع ها اون. اگه قرار بود فقط یکیمون کوتا بیایم این زندگی الان وجود نداشت چون بالاخره خسته میشدیم از این نیم منی همیشگی یه طرفه. تو هم باید به این چیزا فکر کنی. زندگی فقط قربونت برم و بقل کردن و بوسیدن و رقصیدن و رستوران رفتن و حرفای عاشقونه زدن نیست. زندگی اسمش ساده ست ولی پر از رمز و رازه. پر از پستی بلندیه. باهات این پستی و بلندی ها رو همراه میشه؟ فردا نشه صدای یکیتون رفت بالا اون یکی جمع کنه که من رفتم خونه بابام.
فقط روی حرفم به اون نیست. به تو هم هست. نادیا خیلی بچه ست هنوز. بهش خرده نمیگیرم اقتضای سنشه ولی اگه بخوایش مجبوری با همین سن قبولش کنی چون اختلاف سنی تون 15 16 ساله و اون تازه 20 ساله. نادیا ظاهرا مشکلات دیگه ای هم داره تو زندگی شخصیش که من و تو بی خبریم. فکر اینا رو هم بکن. تو همیشه من و بابات رو تمام و کمال با نهایت توجه بهت داشتی چیزی که به نظر نمیرسه نادیا داشته پس خیلی چیزا و اصول تربیتی هست که ممکنه اصلا ازش خبرم نداشته باشه. تو مرد کنار اومدن با همه اینا هستی؟
سیمین با حرفاش هر لحظه پیمان رو کلافه تر میکرد. سیمین میخواست پیمان به همه چیز درست فکر کنه. تنها بچه اش بود و جز خوشبختیش آرزویی نداشت و میدید پسرش تقریبا با چشمای بسته داره جلو میره.
پیمان بالاخره بی طاقت بین حرفای مادر میپره و:
- مامان کمکم کن. دوسش دارم مامان. میدونم نمیتونم ازش بگذرم پس کمکم کن تا این مشکلا رو حل کنم.
- برو بخواب. الان خسته ای. چیزی که میخوای زمان بره. باید هول نباشی تا کم کم به هر دو تون کمک کنم. فعلا بخواب.
- مامان یعنی میتونی همه این مشکلایی که میگی رو از سر راهمون بر داری؟
- میتونی نه، باید هر دو تون بخواین. اونوقت با هم حلشون میکنیم. میدونی که کار نشد نداره.

مریم آخرین قاشق تخم مرغ عسلی پیمان رو هم در دهانش میگذاره و بعد قوطی شکلات صبحانه رو مقابلش میگذاره و پیمان با لذت و غرق خوشی و بی خبر از همه جا شروع به خوردن میکنه و همزمان دست دیگه اش هم مشغول ویراژ دادن و پارک کردن های مداوم ماشین کوچیکش روی میز میشه.
فنجون قهوه اش رو بالا میگیره و جرعه ای مینوشه. هنوز فنجون رو روی میز نگذاشته چشمش روی پیمان که از رو برو در حال نزدیک شدن هست میمونه. کت و شلواری طوسی تیره با پیراهن سفید و کروات زده. درست مثل همون سالها اما حالا جا افتاده تر با چشمایی که برق خوشی و میتونه توش حس کنه.
ناخوداگاه سرش کمی میچرخه و روی صورت دختری تقریبا هم قد پیمان که در کنارش با سرخوشی در حال راه رفتنی همچون پیمان کوچولوش پر از شیطنته ثابت میمونه. دختر روپوش کوتاه تنگی به رنگ سفید با شلوار گرمکنی سفید با خط های طلایی و کفشی ورزشی با تمی از رنگهای سفید و طلایی به پا کرده و شالش رو با بی قیدی و بدونه کوچکترین توجه به تک چروک های روی اون، سر کرده.
از رنگ برنزه صورت تقریبا مطمئن میشه که رنگ واقعی پوست دختر نیست. چشمای سبز پر از خنده دختر لحظه ای حسرت رو تو چشماش مهمون میکنه. چیزی که سالها پیش فراموشش کرده بود.
سرش رو کمی تکون میده و به این شکل افکار اومده به ذهنش رو پس میزنه و دوباره نگاه به دختر میدوزه که اینبار با کمی بد اخمی در حال آروم راه رفتن در کنار پیمانه و دیگه خبری از شیطنت های ثانیه ای قبل نیست. علامت سوال های ذهنش لحظه به لحظه بیشتر میشه. شاید تو باورش هم نمیگنجید که روزی پیمان رو در کنار چنین دختری ببینه. پیمان با اون اخلاق و جدیت و سنگینی و رسمیت حالا در کنار دختری که درست عکس پیمانه. همیشه تصور میکرد پیمان رو در کنار زنی موقر و متین و سر به زیر و جدی با لباسایی اتو کشیده و اخلاقی درست مثل پیمان رسمی ببینه و حالا ....
پیمان، مریم رو میبینه با نگاهی که تمام توجهش به روبرو و خودش و نادیاست. با نگاهی جدی و صورتی خالی از لبخند های همیشگی. نگاه دختر جرات سر بلند کردن هیچ مردی رو به خودش نمیده. مریم همون مریمی بود که اولین بار دیده بود. دنیایی غرور و جدیت. دنیایی پر از اعتماد به نفس که خودش رو کمتر از هیچکس نمیدید. همون اراده ای که پای پیمان رو سست و وادار به کمکش کرده بود.
صورتش هنوزم زیبا بود و البته جا افتاده تر. رنگ سختی های زیادی روش موج میزد و این براش کاملا عادی بود با شرایطی که مریم ایران رو ترک کرده بود. شاید تو باورش هم نمیگنجید که روزی دوباره این مریم رو ببینه.
کتی بلند به رنگ مشکی با شلوار زنونه ای به همون رنگ و شالی مشکی. تنها تفاوت رنگ موهای مریم بود که حالا رنگی طلایی خاکی به خودش گرفته بود. خبری از اون آرایش های فضایی اون اواخرش نبود. شاید حتی کوچکترین اثری هم از آرایش روی صورت مریم نمیدید. مریم انقدر تغییر کرده بود که شاید اگر قیافه اش اونجور تو ذهنش حک نشده بود هیچوقت باور نمیکرد این دختر همون مریم باشه.
نگاه های گاه و بیگاه زیادی رو روی صورت دختر میدید اما دختر حتی برای ثانیه ای چشمش بر نمیگشت و روی هیچ صورتی خیره نمیشد.
ناخوداگاه به عقب بر گشته بود و صدای مریم تو گوشش میپیچید:
- ببین پیمان من کسی از دو فرسخی هم نگاش روم بیفته می فهمم و باید سرم رو بر گردونم تا ببینم ارزش اینکه منم روش زوم کنم رو داره یا نه.
- هه. متانت یه زن به اینه که وقتی یه مرد غریبه روی صورتش زل زده بود و حس کرد، به روی خودش نیاره. انگار ندیدتش. اونوقت تو میخوای رو هر نگاه هرزه و غیر هرزه ای سرت رو بالا بگیری و به قولی پا بدی؟
- آره چرا که نه. اگه ارزش پا دادن داشته باشه چرا ندم؟
- اون ارزش رو چطوری تعریف میکنی اونوقت؟
- رو لباسش. سر و شکلش. خوش قیافه و خوش تیپ و پولدار باشه دیگه چی میخوای؟
- واقعا برات متاسفم مریم. اونی که این مشخصات رو داره و تو کوچه خیابون تو بخوای بهش پا بدی مهمون همون کوچه خیابون و یه مدت لذت بردن از پاکیت و آخرش عین آشغال دور انداختنته.
- مزخرف میگی.
- هه. من یه مرد ام. منی که نگاهم بخواد رو یه زن با قیافه و سبک آرایش و لباس پوشیدن این شکلیش زوم بشه فقط روی تو زوم نمیشه. روی هر زنی که این مشخصات رو داشته باشه هم زوم میشه و از همشون هم اگه پا بدن میخوام لذت ببرم و ... بسه مریم. حالم رو داری به هم میزنی.
- اگه منم، راه نگه داشتنش رو هم بلدم. من رو دست کم نگیر.
افکار رو از ذهنش دور میکنه اما یه حرف تو مغزش مدام تکرار میشه. چشم میدوزه به مریم که اینبار مادرانه دور دهن پسرش رو پاک میکنه و زیر لب زمزمه میکنه مریم تونستی نگهش داری؟ اونم با بزرگترین سلاحی که داشتی. بچه.... ها مریم؟
زمزمه های توی ذهنش رو صدای آروم مریم میشکنه که با لبخندی کمرنگ رو بروش می ایسته و:
- سلام جناب راستین.
لحظه ای از لحن خطاب شدنش متعجب تنها نگاه خیره اش رو به مریم میدوزه اما بعد با یاداوری این مریمی که جلوش ایستاده براش مسلم میشه که در کنار نادیا نباید انتظاری جز اینگونه خطاب شدن رو داشته باشه.
با لبخند تنها جواب سلامش رو میده و منتظر عکس العمل بعدی مریم میمونه که آروم دستش رو جلو میبره و به طرفش دراز میکنه.
اینبار کمی احساس نزدیکی قدیمی بهش بر میگرده و آروم دست مریم رو برای لحظه ای میفشاره.
مریم نگاهش رو اینبار به طرف نادیا بر میگردونه و با لبخندی گرمتر سلام میکنه و همزمان دستش رو به طرف نادیا دراز میکنه.
نادیا لحظه ای غرق قیافه دختر و بی توجه به دست دراز شده اش میشه. دختری رو میبینه با قیافه ای زیبا و دوست داشتنی. سر و لباسی خانومانه و شیک و رسمی. حتی حرف زدن و نگاه دختر هم پر از جدیت و متانته. لحظه ای افکار مخرب به ذهنش هجوم میبرن که پس این مریمه. شاید اگر فقط یک روز زودتر زنگ زده بود حالا اون جای من بود و ابراز عشقی هم از پیمان نمیشنیدم. قطعا این دختر همون چیزی بود که میتونست ایده آل پیمان باشه. تمام دخترهای دور و بر پیمان از همین دست بودن. درست مثل کمند بود این دختر هم. کم کم داشت به عمق ماجرا پی میبرد که با ضربه آروم پیمان به خودش میاد
- نادیا جان مریم خانم منتظره.
با گیجی دستش رو به طرف دختر دراز میکنه و سلامی آروم میکنه و بعد در سکوت مطلق دوباره چشم میدوزه به مریم.
اینبار پیمان دستش رو آروم پشت نادیا میگذاره و با لبخندی که مریم عشق رو توش میبینه :
- نادیا خانوم همسر آینده من. بعد لبخندش عمیق تر میشه و ادامه میده: که دیشب بالاخره بله رو ازش گرفتم.
لبخند آرومی به روی نادیا و پیمان میزنه و همزمان:
- تبریک میگم و واقعا براتون خوشحالم. انشالا همیشه لبتون پر خنده و خوشبخت باشین.
نادیا از حرف پیمان کمی دلش قرص میشه و آروم. و لبخند روی لبش میشینه.
مریم اینبار نگاهش به پایین و روی صورت پسر کوچولوش که آروم پشت پاش قایم شده بود می افته و بعد خم میشه و پسر رو بلند و مقابل پیمان و نادیا می ایسته و با لبخندی عمیق که اوج عشق رو تو چشمای بی رنگش میاره:
- اینم پسر کوچولوی خوشگل من پیمانه گل.
پیمان با شنیدن اسم پسر، ناگهان نگاهش روی صورت مریم ثابت میشه اما مریم سرش رو به طرف نادیا میگیره و نگاه خیره پیمان رو ندید میگیره.
نادیا هم نگاهش رنگ تعجب میگیره و لحظه ای خصمانه میشه اما مریم که این سالها نگاهش به آدما و رفتارهاشون دقیق تر شده بود و میتونست حرف نگاه ها رو بهتر بفهمه با لبخند به صورت نادیا چشم میدوزه و برای رفع هر برداشتی و با صدایی آروم:
- جناب راستین بزرگترین کمک رو تو بدترین شرایط به من کردن. محبتی که پدر پیمان هم به خاطر پسرش حاضر نشد بکنه. این کمترین کاری بود که میتونستم بکنم تا هیچوقت این حماقتم و زندگی ای که تباه کردم رو فراموش نکنم و سرم روی هیچ صورتی بالا نره.
- نادیا تقریبا گیج شده بود و مدام فکر میکرد چقدر مغزم خالیه که نمیتونم حتی حرفهای آدمها رو بفهمم. منظور مریم رو نفهمیده بود اما نمیدونست چرا لحن مریم و حرفاش بهش آرامش خیال داده بود. برای همین بی خیال فشار آوردن به مغزش میشه و سریع دستش رو به طرف پیمان کوچولو بالا میگیره و با لبخندی شیطون و نگاهی پر از بچگی به پسر بچه:
- پیمان بزن قدش.
بچه لحظه ای به دست صاف روی هوا گرفته شده نادیا چشم میدوزه و بعد انگار همبازی مثل خودش پیدا کرده باشه با خنده دستش رو میکوبه به دست نادیا و حرفی میزنه که نادیا نمیفهمه.
همزمان مریم رو به پسرش به فارسی:
- پیمان مامان باید فارسی حرف بزنی وگرنه حرفات رو نمیفهمن. باشه مامان؟
- بعد رو به نادیا و پیمان: متاسفانه چون من زمانی که پیمان بچه بود خیلی درگیر کار و درس و مشکلات شروع یه زندگی جدید تو یه کشور غریب بودم زمانی برای سر و کله زدن با پیمان نداشتم و پیمان هم به نوعی میشه گفت خیلی فارسی بلد نیست. البته یکی دو سالی هست که باهاش فارسی تمرین میکنم و بهتر شده ولی خوب زبان غالب تو حرف زدنش اول فرانسه هست. چون تقریبا بیشتر روز یا تو مهد بوده یا تو خونه با پرستار.
پیمان خنده تلخی روی صورتش میشینه و دستش رو آروم روی سر پسر بچه میکشه و با لبخند بهش سلام میکنه.
بالاخره با اشاره دست مریم همه روی صندلی ها میشینند و اینبار پیمان کوچولو رو به مادر به فرانسه چیزی میگه و بعد جاش رو با مادر عوض و به این شکل کنار نادیا میشینه و با سخاوت قاشقی از شکلات صبحانه اش پر میکنه و به سمت دهان نادیا میبره.
نادیا با خنده و رویی باز دهانش رو باز میکنه و شکلات رو میمکه و همزمان نگاه پر خنده پیمان و مریم روی صورتش میشینه.
پیمان رو به مریم:
- نادیا عاشق شکلات صبحانه ست.
مریم لبخند میزنه و کم کم صفت بچه بودن رو هم به صفات نادیا اضافه میکنه.
تقریبا همه در سکوت مشغول نوشیدن قهوه میشن که پیمان با سر و صدا ماشینش رو روی میز ویراژ میده و به سمت نادیا سر میده ماشین رو.
حرکت ناگهانی پیمان مجالی برای عکس العمل به موقع به نادیا نمیده و نتیجه برگشتن مقداری از قهوه روی میز و روپوش نادیا میشه.
پیمان و نادیا انگار که عادی ترین اتفاق ممکن افتاده باشه سریع مثل همیشه مشغول میشن. پیمان دستمال رو میگذاره روی قهوه و جلوی ریزش بیشترش رو میگیره و نادیا با خنده رو به پیمان :
- اینبار تقصیر من نبود ها.
بعد لیوان آب روی میز پیمان کوچولو رو بر میداره و مقداری از اون رو روی دستمال سفره میریزه و مشغول پاک کردن روپوشش میشه. اما رنگ نگاه مریم و پیمان کوچولو ناگهان عوض میشه. نگاه پسر بچه پر از ناراحتی و بغض و نگاه مریم پر از خشم.
با صدای ناگهانی مریم که به زبان فرانسه مشغول دعوا کردنه پیمان کوچولوست، سر نادیا و پیمان بالا میره. نادیا با گیجی فقط نگاه میکنه اما پیمان مسلط به زبان فرانسه ذهنش فعال میشه:
- چند بار بهت گفتم سر میز حواست رو جمع کن؟ ببین چیکار کردی؟ روپوش نادیا رو کثیف کردی، میز رو کثیف کردی. پسر بد. دیگه پسر من نیستی.
اشک روی صورت پیمان جاری میشه. نگاه نادیا رنگ همون غم همیشگی کودکی هاش و دعواهای همیشگی مادر رو میگیره که به خاطر سوزوندن غذا، یا ریختن و برگردوندن آب میشنید. پیمان سریع نگاه جدی و پر اخمش رو به مریم میدوزه و:
- مریم بسه. فدای سرش. این عادی ترین اتفاق هر روزه نادیای 20 ساله ست. این هر وقت قهوه یا نسکافه بخوره بی برو برگرد رو خودش و میز و دور و بری هاش هم باید بریزتش اونوقت تو برا همچین چیزی داری بچه 6 ساله رو دعوا میکنی و میگی پسر من نیستی؟ میفهمی چی داری میگی؟ تمومش کن.
نادیا که حالا کم کم به عمق حرفهای مریم پی میبره ناگهان با خشم از روی صندلی بلند و دست پیمان کوچولو رو میگیره که صدای خالی از گرمی و مهربونی مریم بر جا میخکوبش میکنه که دوباره رو به پیمان کوچولو چیزی میگه:
بعد از اتمام حرف مریم، پیمان کوچولو سریع دستش به طرف میز میره و دستمال جدیدی روی جای تقریبا خشک شده قهوه میگذاره و با جدیت شروع به مالیدن دستمال و تمیز کردنش میکنه. بعد با لحن آرومی رو به نادیا کلمه ای میگه که با کلام جدی مریم دوباره رو به نادیا و اینبار به فارسی:
- بخشید. (ببخشید).
با همون اشکای روون روی گونه اینبار رو به مریم:
- دیگه سر میز با ماشین بازی نمیکنم.
بعد دستش رو آروم از دست نادیا بیرون میاره و روی صندلی میشینه و نگاه اشکیش رو به مریم میدوزه.
نادیا دستش رو دوباره به طرف پیمان دراز میکنه تا از اون جهنمی که خاطرات کودکیش رو به ارمغان آورده فرار کنن که پیمان دستش رو کنار میکشه و سرش رو به طرفین تکون میده و با صدای آرومی رو به نادیا:
- تا مامی نذاشت نه پاشم. اینکار، پسر بد.
نادیا نگاه طوفانیش رو به مریم میدوزه و با عصبانیت:
- منو میبینی مامان خانوم؟ با منم عین همین رفتارا رو کردن تو بچگی. موقعی که حقم بود این لیوان رو روی میز کامل و بی بهانه بر گردونم. سر منم یه مامانی که بچگی خودش رو فراموش کرده بود همینجوری داد میزد. همینجوری بهم میگفت دیگه دختر من نیستی. همین مزخرفات تو رو میگفت. میدونی نتیجه اش چی شد؟ این شد که حالا تو سن 20 سالگی بی بهانه هر بار لیوان رو به یه بهانه بر گردونم روی میز و لبخند بزنم. درست همینجوری که میبینی.
بعد با یه حرکت ناگهانی لیوان قهوه نیمه برگشتش رو با ضربه ای که بهش میزنه، روی میز کامل بر میگردونه و قهوه سرازیر میشه و کم کم به لبه میز نزدیک و روی روپوشش میریزه.
بعد با لحنی پر تمسخر رو به مریم:
- مامان خانوم اجازه هست تا شما مشغول حرف زدنین من و پیمان بریم بیرون؟ یه وقت حمل بر پسر بد بودن نمیشه؟
پیمان کوچولو سریع و پر ترس دوباره دستمال رو روی میز میکشه
پیمان ثانیه ای گیج به نادیا نگاه میکنه و بعد با صدایی کمی عصبی رو به نادیا:
- بس کن نادیا جان. خواهش میکنم. بالاخره باید این بچه هم یاد بگیره یه چیزایی رو. مریم تند رفت ولی دیگه تو هم شورش نکن که.
مریم نگاهش دوباره کلافه میشه. بغض درونش رو خفه میکنه و رو به پیمان کوچولو دستش رو دراز میکنه و پیمان سریع به سمتش میدوه و در آغوشش جای میگیره و ثانیه ای بعد پسرک با صورتی پر خنده به طرف نادیا میره و دستش رو میگیره و به این ترتیب از اون فضا بیرون میرن.

پیمان برای لحظه ای نگاهش توی صورت مریم ثابت میشه و مریم هم ناخوداگاه به سالها پیش بر میگرده.
بعد از سکوتی چند دیقه ای مریم شروع به حرف زدن میکنه در حالیکه نگاهش جایی تو فضای مقابلش در حال گم شدنه:
هیشکی من رو درک نمیکنه. اون دختر نمیفهمه من از کجا رسیدم اینجا. اون استرس ها و شب بیداری های منو نکشیده. فکر میکنی دلم میخواد اون جور سر پسرم داد بزنم؟ بچه ای که اگه میخواستم میتونستم همون موقع ها سر به نیستش کنم و زندگی راحتم رو بکنم اما نکردم. چون وقتی فهمیدم تو شکممه یه حس غریزی تو وجودم نسبت بهش پیدا کردم. حسی که دلبسته ام کرد. میدونستم تو تنهایی هام اون ترکم نمیکنه. و فقط مال خودمه.
پیمان از ایران با حال داغونی رفتم و اونجا داغون تر شدم. شاید اگه کمک های مالی تو نبود تو اون شرایط پام کج تر میشد. اما تو تنهام نذاشتی. با اینکه هیچوقت صدات رو نشنیدم و باورت نکردم تو بهم یه بار دیگه فرصت درست زندگی کردن رو دادی. اونم بی هیچ منت و چشم داشتی. شش ماه اول وحشتناک ترین روزای زندگیم بود. وقتی هیچ همزبونی دور و برم نبود و مجبور بودم با زبان دست و پا شکسته ام تو یه کشوری که رو زبان خودشون تعصب داشتن و خیلی وقتا اصلا حاضر نبودن وقتی برای فهمیدن حرفای من بذارن. سه ماه اول حال بدنیم هم افتضاح بود. گاهی حتی از بوی صابونی که به دستم میزدم هم حالم بهم میخورد. نه میتونستم درست غذا بخورم نه میتونستم کار کنم. خودمم که از نظر روحی داغون بودم. بچه کسی تو شکمم بود که تو کشورم جز گناه توضیحی براش نشنیده بودم. ولی با خودم کنار اومدم و شروع کردم تو خونه زبان فرانسه خوندن. بالاخره اون سه ماه اولم گذشت و یه کم بهتر شدم. بعد رفتم یه کلاس زبان ثبت نام کردم و کنارشم دنبال کار میگشتم. تو یه بیمارستان تو قسمت استریل لباسای عفونی کار پیدا کردم. البته شیفت روز هم نبود. از ده شب تا 6 صبح بود. بیچارگی بود. گاهی بوی ضد عفونی کننده ها از زیر ماسک هم تو تمام مغزم میپیچید....
- اما من که برات پول میفرستادم. خوب اگر کم بود میتونستی بهم بگی.
- نه نه. اشتباه نکن. هنوزم میگم. اگه کمکای تو نبود واقعا نمیتونستم اونجا بمونم. پولی که برام میفرستادی زیادم بود. اونم در شرایطی که بی منت خونه ات رو هم در اختیارم گذاشته بودی. اما تا کی میخواستم سر بار تو باشم؟ درست کج رفته بودم ولی اخلاقم که یادته. حاضر بودم گشنگی بکشم اما دستم رو جلوی کسی دراز نکنم. البته میدونستم تو نه به روم میاری نه منتی سرم میذاری. همونطور که هیچوقتم به روم نیاوردی. اما دیگه جایی تو ایران نداشتم باید برا خودم یه زندگی درست میکردم. همون موقع ها زنگ زدم ایران. باید یه جوری ماست مالی میکردم همه چیز رو. این شد که گفتم ازدواج کردم و حامله ام. براشون عجیب بود اما تو ذاتشون بی اعتمادی نبود. برا همین ساده باورم کردن.
خسته ات نکنم پیمان رو که میخواستم دنیا بیارم طعم حسرت های زیادی رو دوباره چشیدم. تو بیمارستان وقتی میدیدم شوهر مردم چطور زناشون رو بقل کردن و برا دو قدم راه رفتن چه کارا که براشون نمیکنن حسرت تو چشمام برق میزد.
پیمان یه هفته ای بود که اومدم خونه. به زور میتونستم صاف وایسم. اما مجبور بودم یه بچه 3 کیلویی رو هم بقل بگیرم. شیرش بدم. زیرش رو عوض کنم.
دفعه اولی که میخواستم ببرمش حمام به جرات میگم که دستام میلرزید. فکر میکردم بی برو برگرد یه دستی پاییش کنده میشه تا حمومش کنم. دائم از دستم لیز میخورد. یه بچه حمام کردم یه ساعت طول کشید.
بچه ام ده روزش شده بود و نافش افتاده بود. تو ذهنم یه چیزایی از خواهر کوچیکم یادم بود که ده دوازده روزه بود که نافش افتاد و مامانم بردش حمام و بعد بابام تو گوشش تشهد خوند.
به خودم متلک میگفتم که بچه ای که از بیخ جایی تو دینت نداره چه تشهدی میخوای تو گوشش بخونی. خیلی با خودم سر و کله زدم ولی یه صدایی با سماجت تو گوشم میگفت این بچه از حلالم، حلال تر و پاک تره. خودم بچه ام رو بقل کردم و آروم تو گوشش تشهد خوندم. بچه ام میخندید و من از خندش ذوق میکردم. همون جا به خودم قول دادم بهترین زندگی رو براش درست کنم.
رفتم به نام خودم براش شناسنامه گرفتم. خدا رو شکر خیلی عجیب نبود و کسی با یه دید بد بهم نگا نمیکرد.
- همون موقع ها بود که بهم میل زدن که حسابت بسته شده. هنوز از شوک اون بیرون نیومده بودم که مسئول شارژ آپارتمان هامون بهم میل زد که قبض ها رو چطور پرداخت میکنین و تازه دو زاریم افتاد تو خودت رو نیست کردی. خیلی دنبالت گشتم ولی پیدات نکردم. تا مدتها فکرم خراب بود اما بعد خودم رو مجاب کردم که حتما به همه چیز فکر کردی و مشکلی نداری دیگه. دروغ چرا گاهی فکر میکردم رفتی با یکی همخونه شدی و ....
- از مرد جماعت بریدم پیمان . همون موقع که پام رو از ایران بیرون گذاشتم بریدم. سخت بود بی پشت و پناه بودن اما انقدر امیر بد کرده بود در حقم که دیگه دور این یه قلم رو خط بکشم.
خلاصه یه دوره حقوق رفتم و بعد تو یه شرکت کار پیدا کردم و کم کم خودم رو نشون دادم و بعد از سه سال تونستم یکی از وکلای شرکت بشم. تو قسمت پروژه های ایرانشون.
- پس دیگه خانوم وکیلی شدی برا خودت.
- ای همچین. بر گردم برا دکترا باید اقدام کنم. میدونی اونجا مزیتش به اینه که اگه تلاش کنی و بخوای جا برای پیشرفتت بازه و در نهایت نتیجه اش رو میبینی و ازش سود میبری.
- از خونوادت خبری داری؟ بهشون سر زدی اومدی؟
- راستش آخرین خبر یه 6 ماه پیش بود که بالاخره هر جوری بود زنگ زدم و گفتم از شوهر خیالیم جدا شدم. از پشت تلفنم دست و پام میلرزید وقت گفتنش. آخه به قولی ما با رخت عروسی میریم خونه شوهر با کفن میایم بیرون. بماند که چقدر من رو متهم کردن که تو نساختی و زن باید کوتا بیاد و زندگی رو نگه داره و حالا با یه بچه 5 ساله تو کشور غریب چطور میخوای نون دراری.
هه. غافل از اینکه از اول هم تنها بودم. حرفی نداشتم بزنم. چی میگفتم. آخرشم با بد خلقی خدافظی کردن و رفت تا همین الان که اومدم. تصمیم هم ندارم ببینمشون. چون اونوقت مجبورم میکنن بمونم ایران و این اول بدبختی هامه. با بچه ای که جای پدر تو شناسنامه اش خالی و فامیلش، فامیل مادرشه و هزار و یه درد دیگه.
- بالاخره که چی؟ چرا ازدواج نمیکنی؟
- کوتا بیا پیمان. خیلی وقته خودم مرد خودم بودم. کمبودی حس نمیکنم. پیمان مرد منه. همونقدر هم فهمیده ست. میفهمه باید باهام کنار بیاد.
- ولی به نظر تو خیلی عصبی هستی و باهاش بد خلقی میکنی.
- آره بالاخره اونهمه فشار خودش رو یه جا نشون میده دیگه. اما میفهمه و درکم میکنه.
- فکر نمیکنی یکی رو لازم داره تا وقتایی که تو براش وقت نداری یا باهاش بد اخمی میکنی تو آغوشش بگیرتش و تلخی های تو رو براش جبران کنه؟
- پیمان کار و بارت چطوره؟ هنوزم استادی؟ بازم تقلب گرفتی از کسی یا ترک کردی این سخت گیری هات رو؟
- پیمان خنده عمیقی میکنه و ادامه میده:
- اون شیطون کوچولوی منو که دیدی. ازش یه تقلب گرفتم و یه دل نه صد دل عاشقش شدم.
- دروغ میگی. پس یعنی شاگردت بوده؟
- نه ممتحنش بودم.
- برام عجیبه. نمیدونم شخصیت عجیبی داره و حدس میزنم همین جذبت کرده. ولی مطمئنم خوشبختت میکنه. چون مثل کف دست میمونه و این بهترینه برا تداوم یه زندگی.
- تنها کسی یه که تو کل زندگیم نتونستم باهاش مخالفت کنم. شدیم دو روی سکه. اما چیکار کنم که سکۀ یه رو بی ارزشه ولی وقتی دو رو میشه با ارزش میشه و وقتی تو جیبت میذاریش مدام دستت روش میاد و میخوای ازش محافظت کنی. نمیدونم میفهمی یا نه وقتی کنارم نیست یه چیزی کم دارم. اون پی شیطنت هاشه و دل من مدام میلرزه. باورت نمیشه از دیوار راست بالا میره. مثل آب خوردن. تمام این سالا هم بالا رفته اما حالا هر بار من جاش میترسم که مبادا الان پاش سر بخوره یا... نمیدونم چه حسیه.
مریم لبخند شیرینی میزنه و ادامه میده:
- این همون حس عشقه. از جونت برات عزیز تر میشه. حاضری همه رنجا و درداش برا تو باشه ولی یه خار هم تو پاش نره. هر دو تون لیاقت هم رو دارین. مراقبش باش که نشکنه.

 

- ببینم برا ناهار میمونید؟ آخه پیمان از وقت ناهارشم گذشته. حتما الان کلی غر زده به جون خانومت.
پیمان خنده سرخوشی سر میده و بعد در جواب مریم:
- باهات شرط می بندم اصلا نفهمیده گشنشه. اگه نادیا ست انقدر تفریح و سرگرمی داره که الان باید به زور دستشون رو بگیریم بیاریم تو.
- خوب پس بریم دنبالشون و بعد .... راستی نگفتی ناهار میمونید؟
- نادیا اگه بخواد بمونه باید بمونیم چون از پسش من یکی که بر نمی یام. خصوصا که گشنه هم باشه. سرش بره از ناهار شامش نمیگذره. خصوصا ناهار شام بیرون. با پیمان تو خیلی فرقی نداره.
- خوش به حالش. زندگی براش ساده میگذره. نه مثل ما که یه آب خوردنمون هم با هزار جور فکر و خیاله.
....


موضوعات مرتبط: 21. رمان تقلب
[ سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391 ] [ 16:44 ] [ مــــهــــیــــســــا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ســــلام ... ممــــنونــــم از بــــازديدتــــون...
* لــــطفا نظــــر خــــوــــصوصــــی و تــــبليغاتی نــــديد ..
* نــــويسنده عــــضو نمــــيکنم ..
* از تــــوهين کــــردن به شــــخصيت و نــــويسنده رمــــــــــــان خــــوداري نماييــــد ..


* * *

مدیــــر وبــــلاگ:مهیــــــــسا

منــــبع رمــــان ها : نودهشــــتیا

موضوعات وب
امکانات وب
Online User