دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان
 
قالب وبلاگ

لوی آینه ی آرایشگاه وایساده بودم و داشتم به خودم نگاه میکردم ... باورم نمیشد یک ماه به همین زودی بگذره ... یه ماهی که اونقدر توش بدو بدو بود که بیشتر ازجشن عروسی به یه خواب طولانی نیاز داشتم .. هرچند بیشتر کارها با تمام مشغله ی کاری که شروین داشت با اون بود ولی خوب بالاخره توی خرید ها منم همراهش بودم ...نظر من توی تمام این مدت به یه عروسی جمع و جور بود ولی شروین با اینکه کل اقوامش به برادرها و مادرش و دوستانش خلاصه میشد ولی اصرار داشت عروسی مفصل برگزار شه .. البته به خاطر شیراز بودن عروسی خیلی ها مثل فاطمه و سحر و ... چند تا از دوستای شروین همون اول معذوریت خودشون رو ابراز کردند و نیومدند ...   بگذریم ...از صبح یه دلشوره ی بدی توی وجودم بود هر چند میدونستم برای چیه و چرا .... توی همون لحظه کتی از پشت بغلم کرد و گفت : - چیه آبجی خانوم خوشگل شدی خودت رو گرفتی ... نفس عمیقی کشیدم و گفتم : - نه بابا دیوونه ... خستم!!!! دلم میخواست لباسامو میکندم میخوابیدم!! کتی رو کرد بهم و گفت : - دلشوره داری ؟؟؟!! سرمو تکون دادم که با ملایمت گفت : - کیانا به خدا هیچ وقت برای بیان حقیقت دیر نیست .. اینکه داری با دست خودت خودت رو دار میزنی بده میدونم که میدونی دیر یا زود این قوم الظالمون توی عروسی از روی حسادتم شده ماجرای محمد رو لومیدن!!!! از اولم میدونستم به احتمال زیاد شب عروسی یکی از دهنش حرفی بپره ولی بازیه بدی رو شروع و رو ی اون چند درصد خلاف تصورم قمار بزرگی کرده بودم...   بالاخره به زور لبخندی توی آینه به خودم زدم و با صدای آرایشگر که ورود شروین رو اعلام میکرد به خودم اومدم ... شاید عجیب باشه ... ولی با تمام اینکه من و شروین قبل از امروز همه جوره همیدیگر رو دیده بودیم ولی وقتی توی اون کت شلوار طوسی سیر با موها ی مرتب شونه زده دیدمش یه لحظه چشمام از ذوق پر از اشک شد ... حس میکنم اونم دست کمی از من نداشت .. اینو از برق چشماش و خنده ای که از روی لبش محو نمیشد .. میشد فهمید .... موقع سوار شدن ماشین به خاطر شاسی بلند بودنش یکم سخت بود و توی یه لحظه شروین دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و من رو عین بچه ها نشوند روی صندلی و بعدم لباسم رو مرتب کرد ... برای چند ثانیه نگامون توی هم گره خورد ...توی نگاش اونقدر خوشحالی و آرامش بود که برای یه لحظه ... از کارم پشیمون شدم ...کاش بهش میگفتم .... نمیدونم با کی لج کرده بودم انگار دلیل اینکارم توی یه قسمت تاریک از مغزم محو شده بود و خودمم نمیدونستم کجاست ... و هر چی دنبالش میگشتم نمیتونستم پیداش کنم!!!! توی ماشین رو کرد بهم و گفت : - کیانا باورت نمیشه اگه بگم دوست دارم از همین جا سر ماشین رو کج کنم ببرمت تهران خونمون و بی خیال مجلس و آدمای توش بشم ... ببرمت یه جا که خودم باشم و خودت ... لبخندی زدم و گفتم : - من حرفی ندارم!!! مهربون دستم و گرفت : - 6 ماه صبر کردم یه شبم روش!!!! نمیدونم ولی ترس همه ی وجودم رو گرفت .. نه از تنهایی با شروین از اینکه همه چی اونجوری که میخواد پیش نره این ترس توی تک تک عکسامون از چشمام معلومه .. هر چند که احساس میکردم فقط خودم میفهمم ... ولی خوب بعدا بهم ثابت شد احساسم غلط بوده و شروینم این ترس رو به خوبی میفهمیده و به روم نمیاورده .... از ادامه ی اونشب و صدای آهنگ های شاد و صورت هایی خندونی که بعضیاش از ته دل بود و بعضیام به ظاهر ...چیز خاصی یادم نمیاد و شاید فقط بتونم لحظه لحظه ی چهره ی شروین رو و محبت ها و مهربونیاش رو بازگو کنم ... تا اون زمانی که همه چی یهو عوض شد ... ظرفای ساعت 1 شب بود و داشتم از خستگی میمردم و خوشحال بودم از اینکه تا الان همه چی بخیر گذشته.... کم کم مهمون ها قصد رفتن داشتن البته بجز اونهایی که میخواستن دنبال ماشین عروس یه دوری توی خیابون بزنن ... قرار بر این بود ما امشب خونه پدریم باشیم و فردا صبح شیراز رو به مقصد تهران ترک کنیم ... خانم مجدم تصمیم داشت یک هفته ای شیراز بمونه و بعد از یه هفته برگرده و سه روز بعدشم تهران رو به مقصد پاریس ترک کنه .. در واقع یه جورایی میخواست مزاحم تازه عروس داماد نباشه وگرنه میدونستیم شیراز بودنش توی اون یه هفته دلیل خاصی نداره!!! بگذریم همین طوری که داشتیم با مهمون ها خداحافظی میکردیم با دیدن خالم و چهره ی عبوسش که از دور داشت میامد نمیدونم چرا ولی یهو بند دلم پاره شد و دستام یخ کرد ... موقعی که نزدیم شد بدون روبوسی رو کرد به من و گفت : - خوشبخت شب خاله بعدم نیم نگاهی به شروین کرد و با بغض ساختگی گفت : - آقای مهندس دختر گلمون رو سپردیم دست شما .... ایشاا... جبران شکست قبلیش رو بکنید و بر خلاف اون مرتیکه ی نامرد شما در حقش مردونگی کنید .... یه لحظه با این حرف خاله مامان و بابا و کتی و خانوم مجد که یکم اونور تر وایساده بودن ساکت شدن و با چشمایاز حدقه در اومده به خالم خیره شدن ... من که تحمل نگاه کردنم نداشتم بدون حرف فقط سرمو انداختم پایین ... عکس العمل شروین رو نفهمیدم ولی بعد از کمتر از چند ثانیه به خالم رو کرد و گفت : - ممنون از الطفاتتون کیانا اونقدر عزیزه برام که نمیذارم آب توی دلش تکون بده .. با این حرفش یهم خون توی تنم دوید و با خوشحالی سیته ستبر کردم و زل زدم به خالم که عین چتر جمع شده بود توی چشماش عقده و حرص موج میزد و برای اولین بار لبخن پیروزی بهش زدم که باعث شد زود دمش رو بذاره رو کولش و با دخترش لز در بره بیرون ... توی اون لحظه به هوای اینکه شروین میدونسته و به روم نمیاورده نگاهی بهش انداختم که با دیدن آتیش چشماش .. دهنم بسته شد و وقتی دستم رو آروم توی دستش فشار خیلی محکمی داد فهمیدم که فقط به خاطر حفظ ظاهر بوده که اون حرف رو زده و دوباره تمام تنم یخ کرد ... اونشب تا پایان خداحافظی ها شروین نیم نگاهی هم بهم نکرد و بعدشم که سوار ماشین شدیم فلاشر ها رو روشن کرد و رو به من با صدای دورگه از عصبانیت گفت : - بهتره بخندی و دست تکون بدی چون برای آخرین باره که روی لبت خنده میبینن!!! با این حرفش برای یه لحظه برق سه فاز بهم وصل شد ... منظورش چی بود ..؟؟؟!!! بغض بدی توی گلوم بود و خندم نمیومد ولی با دادی که سرم کشید : - بهت میگم بخخخخخخخخخخخخخخند!!!! لبخند زورکی زدم و خودم رو شاد نشون دادم!!!! باورم نمیشد این لحن بیان مال همن شروینی باشه که .... بعد از یکم گشتزدن توی خیابون ها که قد یه عمر گذشت ... با سرعت سر سام آوری مسیر مون منحرف شد سمت جاده با ترس نگاهی بهش انداختم و گفتم : - کجا میریم!!! برا یه لحظه نگاهی بهم اندخت که چسبیدم به شیشه و دیگه حرفی نزدم .. بعد از تقریبا ده دقیقه همراه شروین زنگ خورد .. - بله ؟؟! - ......................... - بله .. راستش اینجوری بهتره .. - ............................... - باشه ممنون حتما رسیدیم خبر میدیم.. - ......................... - میدونم ...ولی ... - .......................................... - ممنون!!! - ............................ - شب بخیر... بعدم گوشی بدون هیچ نگاهی گرفت سمت من .... با بغض گفتم : - بله؟؟؟!! - کیانا مادری؟؟؟!!1 دلم میخواست گریه کنم ... آرزوی هر دختری بود پدر مادرش دستش رو بذارن توی دست شوهرش .. خودم رو کنترل کردم و گفتم : - جانم مامان... - غصه نخوری مامان ها ... یادته چقدر بهت گفتیم ... بغض مامان ترکید ... داشتم خفه میشدم .. ولی گریم نمیومد!!! اینبار بابا گوشی رو گرفت و محک گفت : - بابا به شوهرت حق بده ... برو به سلامت ... من مطمئنم تو از پس همه چی بر میای!!!! ما همه این موقعیت رو پیش بینی میکردیم ... خودت این تصمیم رو گرفتی و میدونم توانایی درست کردن شرایط رو داری ... نمیدونم این کارا برای چی بود ... مگه قرار بود چی بشه ؟؟!! مگه من چیکار کرده بودم .. مگه شروین توی زندگیش این همه خلاف نرفته بود؟؟؟!! مگه من حرفی زدم .. مگه من اونقدر دوستش نداشتم که از همشون گذشتم .... ؟؟؟!!! تازه انگار داشت اون قسمت تاریک مغزم روشن میشد ... ارتباط خیلی وقت بود قطع شده بود و من بدون اینکه باقی حرف های بابا رو بشنوم مات به رو برو خیره شده بودم .. برای یه لحظه به خودم اومدم و موبایل رو گذاشتم کنار و با دست به شروین که با اخم به روبرو خیره شده بود و بی هیچ حرفی با سرعت نور می روند اشاره کردم که وایسه ... به محض پیاده شدن تمام محتویات دلم که چیز خاصیم نبود گوشه ی جاده خالی کردم و تمام اون مدت به این فکر میکردم اینم مجازات شروینه به خاطر تمام بدیاش به خاطر تمام دختر بازیاش ... حیف بود دختری نصیب شروین بشه که دست احدی بهش نخورده باشه حیف بود ... اونوقت عدالت خدا زیر سوال میرفت ....من به مجد هیچ حقی نمیدادم ... جالبش این بود دوباره شده بود مجد ... همون مجدی که اوایل اذیت میکرد ... تا زه فهمیدم من هنوز بازی رو تموم نکردم ... من باید بازی رو تموم میکردم... با این فکر یه قطره اشکی که از چشم پایین چکیده بود رو پاک کردم و بی توجه به مجد که کنار ماشین وایساده بود و داشت تماشام میکرد .. رفتم در عقب رو باز کردم و بی هیچ حرفی .. ولو شدم عقب ماشین ... اونقدر ذهنم در هم و برهم وخسته بود که نفهمیدم چجوری بخواب رفتم ....نمیدونم ساعت چند بود ولی با آفتابی که توی چشمم خورد از خواب پریدم ...برای یه لحظه مکان و زمان رو فراموش کردم ... تنم یخ بسته بود و استخوونام خورد و خمیر بود ... سرمو خم کردم با دیدن لباس سفید عروسیم تازه همه چی از دیشب تا حالا عین فیلم از جلوی چشمم گذشت ... به شدت تشنم بود به خاطر حاله بهم خورده ی دیشبم معدم میسوخت ولی دلم نمیخواست کلمه ای حرف بزنم ... از طرفیم بی نهایت سردم بود ... نامرد نکرده بود بخاری رو بزنه .. حتی کتشم در آورده بود انداخته بود اونور ولی حاضر نشده بود بندازه رو من!!!! دلم بیش از پیش گرفت ... از جام بلند شدم .. بدون اینکه نیم نگاهی بندازه یا چشمش رو از روی جاده برداره .. به راهش ادامه میداد برای یه لحظه از این همه نامردی خشم تمام وجودم رو گرفته و از توی آینه نگاه پر نفرتی بهش انداختم که با نگاه سردتر از نگاه خودم مواجه شدم ... نمیدونم چرا ولی قلبم سوخت .. بدون اینکه به روم بیارم .. چشم ازش برداشتم و سرمو تکیه دادم به پنجره ... نزدیکای ساعت 8صبح بود که تقریبا رسیدیم نزدیکای تهران و جاده شلوغ شد .. برا ییه لحظه صدای کتش رو گرفت پشت و با صدای عصبی و درعین حال خسته ای گفت : - کت و بپوش خیابون ها شلوغه ... تورتم بکش سرت!!! کله ی سحر حوصله ی نگاه های مردم رو ندارم ...!!! کت رو پس زدم و بدون حرف دراز کشیدم ... اینجوری کلا دیده نمیشد ... عصبانی کت رو پرت کرد رو صندلی کناریش و با سرعت نورروند سمت خونه ... به خاطر سرعت و حالتی که دراز کشیده بودم دوباره معدم بهم و خورد به محض اینکه دم خونه نگه داشت از ماشین پریدم بیرون و صفرا بالا آوردم ... فشارم بشدت افتاده بود پایین و تنم مثل یخچال بود!!! از ماشین پیاده شد و با کلید در رو باز کرد ... با حال زار رفتم اومدم برم تو که کلید رو گرفت طرفم و بعد از اینکه گرفتمش بی هیچ حرفی سوار ماشین شد و رفت ... با رفتنش خزید تو و روی پله ی اول نشستم و با جون نداشتم بغض از دیشب تا حالا رو خالی کردم ... زار میزدم و تنم از زور ضعف میلرزید ... بعد از اینکه یکم گریه کردم احساس کردم اگه الان نرم بالا دیگه جونی نمیمونه واسه ی همین با بد بختی پله هارو رفتم بالا و رفتم سمت آپارتمانم ... اومدم در رو باز کنم که دیدم کلیدای سمت من توی دسته کلید نیست .. با بغض چندتا کوبوندم به در و هر چی فحش بلد بودم نثار مجد کردم .... تا اونجا که یادم بود توی دست کلیدش کلیدای سمت منم بود و مطمئتن بود یه جورایی از قصد اونارو برداشته ... دیگه نمیتونستم رو یپاهام وایسم واسه ی همین سریع رفت اون سمت و با باز کردن در ... ولو شدم رو زمین ... فشارم به شدت پایین بود ... همین جوریش صبحانه نمیخوردم فشارم پاین بود وای به حال اینکه از دیشب تا حالا نه تنها چیزی نخوردم بلکه حاللم بهم خورده بود... به سختی خورم رو به آشپزخونه رسوندم بعد از خوردن یکم آّ ... یه تیکه بیسکوییت از توی کابینت برداشتم و خهمونجا روی زمین نشستم و خوردمش ... یه ربع بعد سرگیجم قطع و کم کم تنم داغ شد!!!1 نگاهی به لباسم که خاکی شده بود انداختم ... پوزخندی زدم و دست رو زانوهام گذاشتم و با بسم ا... از جام پاشدم ... ولی نمیدونم چی شد که سرم گیج رفت .. با سر خوردم زمین ... ... داغی خون رو روی صورتم احساس کردم ... ولی جالبیش این بود ذره ای دردم نیومد ... اینبار آؤوم تر از جام بلند شدم ... روی لباس عروسم بغیر از گرد و خاک خونم نشسته بود .. خندیدم ... ازون خنده های تلخی ک آخرش توی هق هق گم میشه ... آروم آروم با کمک دیوار خودم رو رسوندم دم یکی از اتاق خواب های بالا که میدونستم مال مهمون و یه سرویس جدا هم داره !!! تصمیم گرفتم تا زمانی که تکلیف خودم و دلم مشخص بشه توی همین اتاق بمونم چون اونجور که معلوم بود .. در خونه ی خودم فعلا به روم بسته بودم وباید مجد رو عین سوهان روح تحمل میکردم!!! آروم آروم لباسم رو ... لباسی رو که هر دختر تازه عروسی دوست داره همسرش با یه دنیا عشق و محبت از تنش در بیاره در آوردم و پرتش کردم اونور خودم رفتم توی حموم ... همه جا به لطف زینت خانوم برق میزد واسه ی همین با خیال را حت بعد از اینکه پیشونیم که به نظرم شکسته بود رو ضد عفونی کردم .. وان رو از آّ داغپر کردم و توش لم دادم ... یه لحظه آروم آروم سرمو کردم زیر آّب ... دلم میخواست خودم رو خفه کنم ... دلم میخواست همه رو راحت کنم ... نمیدونم از همه ناراحت بودم حتی از پدرم!!!!! پدری که اول از همه فرار رو یادم داد .. فررای که 6 ماهه نمیدونم برای چیه!!!!.. تقصیر من چی بود!!!!!!؟؟؟!! بغضم زیر آّب ترکید .. توی تموم این مدت به بد بختی یه دختر ایرانی فکر میکردم .. و با خودم این جمله رو تکرار ... پسر پسر قند عسل .... دختر دختر کپه خاکستر .... زار میزدم و تموم مدت این فکر توی ذهنم بود که اگه من کارایی که مجد میکردم رو کرده بودم و اون جای من بود ... حاضر بود عاشق دختری بشه که تا حالا با چند تا پسر رابطه داشته؟؟؟؟؟!!! نمیدونم چرا لغت هرزه به زن بد کاره گفته میشد ... یعنی مرد بدکاره نداشتیم؟؟؟؟!!!!! با این فکر ها عصبی از زیر آّب اومد بیرون با خودم زمزمه کردم ... نه ... نباید از خودم ضعف نشون بدم .. نباید کوتاه میومد .. بعد از اون سریع خودم رو شستم و اومدم بیرون تازه یادم افتاد حولم ندارم واسه ی همین همونجوری خیس رفتم سمت اتاقی که قرار بود اتاق خوابمون باشه و از توی کمد حوله ی نویی که خریده بودم رو برداشتم و با پوزخند روبان دورش رو باز کردم و تنم کردم ... بعدم تصمیم گرفتم سر فرصت لباسامو از توی کمد این اتاق منتقل کنم توی اتاق خودم ...ولی واسه ی اون لحظه فقط لباس گرمی برداشتم و برگشتم تو اتاق خودم ... بعد از اینکه خودم رو خشک کردم لباسارو پوشیدم و دوباره زخمم رو شستم و چسب روشو عوض کردم .. در اتاق رو قفل کردم و خزیدم زیر لحاف و تقریبا بیهوش شدم!!! ساعت نزدیکای 4 بعد از ظهر بود که با سر درد بدی از خواب پاشدم .. خودمم مونده بودم چرا اینقدر خوابیدم ... از اتاق اومدم بیرون و از پله ها سرازیر شدم .. بنظر میومد هنوز مجد نیومده خونه ... بی خیال شونه انداختم بالا و بعد از پاک کردن خون کف آشپزخونه یه چایی دم کردم و با بیسکوییت خوردم و بعد از اینکه یکم جون گرفتم و سردردم بهتر شدن سرکی به یخچال زدم که خدارو شکر برای نو عروس پرش کرده بودن .. پوزخندی زدم ... اصلا حوصله ی آشپزی نداشتم واسه ی همین یه بسته سوسیس و چندتا تخم مرغ از توی یخچال برداشتم ویکمم نون از توی فریزر و بی خیال مشغول خرد کردن سوسیس ها شدم ... تقریبا نیم ساعت بعد داشتم سوسیس های خرد شدرو سرخ میکردم که با صدای در یه لحظه ضربان قلبم شدت گرفت و نوک انگشتام یخ بست .. زیر لب بسم ا.. گفتم ... با یه نفس عمیق کمی خودم رو آروم کردم و بی خیال به کارم ادامه دادم .... بعد از چند ثانیه مجد وارد آشپزخونه شد و بدون نگاه به من لیوانی برداشت و از آّخوریه یخچال توش آب پر کرد و مشغول خوردن شد .. توی همی حین منم برگشتم به سمت میز تا تخم مرغ ها رو بردارم که برای چند ثانیه نگاش روی چسب زخم گوشه ی پیشونیم خشک شد ولی خیلی زود بی تفاوت نگاه ازم گرفت و لیوان رو کوبید رو میز و از آشپزخونه رفت بیرون!!! باید کنار میومدم !!!! واسه ی همین منم رویه ی بی خیالی رو پیش گرفتم و بعد از اینکه تقریبا یه 6 تا سوسیس با سه تا تخم مرغ رو خوردم ..سر حال ظرف هارو شستم و از در آشپزخونه اومدم بیرون ... برای اینکه روی مجد رو نبینم ... راه افتادم سمت پله ها تا برم بالا توی اتاق .. توی هال نشسته بود و داشت تلویزیون میدید مجبوری از جلوش گذشتم و اومدم برم سمت پله که با صداش برای یه لحظه سر جا میخکوب شدم !! - بشین کارت دارم!!! با خودم گفتم ... اه اه!!! پررو چه دستوریم میده واسه ی همین بدون توجه به راهم ادامه دادم که دفعه ی بعد همزمان با اینکه گفت بشیییییییییین ... بازومم گرفت و محکم فشار داد... مطمئن بودم که جای انگشتاش فردا روی دستم میمونه و در حالیکه برای یه لحظه از درد لبمو به دندون گرفتم بی حرف رومو کردم اونور...که با لحن عصبی تر و صدای دورگه ای گفت : - ببین بچه من با هیچکس شوخی ندارم ... بهت کفته بودم از اینکه دورم بزنن متنفرم و از اینکه بهم دروغ بگن بیزار ولی تو ... تو به بدترین نحو این کار رو کردی .. الانم رک حرفم رو میزنم ... چون تو با این کارت .. با این دروغت همه ی حرمت هارو شکستی ... تا واسم از پزشکی قانونی نامه نیاری ....من نمیتونم به عنوان زنم قبولت کنم ... داشتم آتیش میگرفتم ... توهین تا چقدر ..ولی نباید ضعف نشون میدادم واسه ی همین خیلی آروم دستامو جمع کردم توی سینم و با نگاه پر از نفرتی گفتم ... - ا؟؟؟!!! پس نامه ی شما چی.....؟؟!!! پوزخندی زدم و ادامه دادم : - این یکی رو تو خواب ببینی آقای مجد!!!!! مجبور نیستی زندگی کنی ... میتونی طلاقم بدی .. من از همه ی حق و حقوقمم میگذرم ... با این حرفم یهو بهم حمله کرد و بلوزم رو گرفت و محکم چسبوندتم به دیوار و با عصبانیت داد زد و گفت : - هه!!! طلاقت بدم که بری هر گه دیگه ای که دلت میخواد بخوری .. من تا این سن زن نگرفته بودم که طلاقش ندم .... میفهمی ... بعدم مشت محکمی به دیوار بغل گوشم زد و اینبار نعره زد : - این پنبرم از تو گوشت بکش بیرون یا کاری رو که گفتم میکنی ... یا اینکه توی همون اتاقی که نیومده واسه ی خودت درست کردی میپوسی و تا آخر عمر شاهد عشق بازیای من توی اتاق بغلی میشی...خوبیش اینه که مادر پدرتم معلوم نیست چقدر از دست هرزگریات کشیدن که تورو تمام و کمال دست من سپردن و.... نذاشتم حرفش تموم شه ... با تمام توانی که توی خودم سراغ داشتم محکم خوابوندم توی صورتش ... نفس نفس میزدم ... میدونم از چشمام آتیش میبارید ... بدون هیچ حرفی هولش دادم عقب و از زیر دست اومدم بیرون دوییدم سمتراه پله روی پله ی سوم چهارم بود که برای یه لحظه برگشتم و رو بهش گفتم : - تو از مردی جز بغل خوابی چیزی یاد نگرفتی ... برات متاسفم آقای مجد .... بعدم بدون حرف اضافه ای مجد رو با نگاه پر از کینه و چشمای از فرط عصبیانیت از حدقه در اومده تنها گذاشتم ... تمام مدت اونشب توی رختخواب فقط این دنده اون دنده میشدم و به اتفاقات اخیر و حرکت آخر مجد فکر میکردم ... احساس میکردم با این حرفش تمام پل های پشتش رو خراب کرده .. بخصوص با حرف آخرش و توهینی که بهم کرده بود ... از همه مهمتر اینکه حتی حاضرنشد از خودم یا کس دیگه ای داستان رو بپرسه .. اونقدر خودخواه و مغرور بود که یه طرفه قضاوت کرد و بعدم حکم رو صادر.... ولی کور خونده بود ... توی این چند وقت شده بودم فولاد آب دیده و جلوی هرکیم که نمیتونستم وایسام ناخودآگاه جلوی این بشر یه اعتماد به نفس خاصی پیدا میکردم!!! اونشب یاد کلاسمم که هفته ای دو جلسه ی5 ساعت داشتمم افتادم .. اول به این فکر افتادم حذقش کنم و دیگه سر کلاس نرم .. ولی توجه به اینکه 6 واحد بود و من کلا اون ترم نه واحد بیشتر نداشتم از خیرش گذشتم ... بخاطر بی خوابی دیشب صبح نزدیکای هشت بود که از خواب پریدم و با دیدن ساعت گوله از جام پاشدم ... بدو آبی به سر و صورتم زدم و روی کبودیه پیشونیم یکم کرم پورد ... لباسام رو پوشیدم و بعد از یه لقمه نونی که گذاشتم توی دهنم بدو از خونه رفتم بیرون که تا در رو بستم آه از نهاد بلند شد .. کلیدای خونرو جا گذاشته بودم .. با عصبانیت لگدی به در زدم و کلافه دوییدم سمت خیابون اصلی واسه ی اولین تاکسی دست بلند کردم .. که یهو یادم افتاد ..ممکنه پول نداشته باشم با عجله در کیفم رو باز کردم و خوشبختانه اون ته مهای کیفم به پنج هزار تومنی بود .. نمیشد با دربست رفت پس تا کسی رو رد کردم و از خیر ساعت اول گذشتم و با تاکسی و اتوبوس رفتم سمت دانشگاه ساعت طرفای 9:15 بود رسیدم میدونستم معمولا ساعت 9:30 استراحت میده ... واسه ی همین رفتم و دم در کلاس منتظر بودم ... خوشحال بودم از اینکه به بچه های دانشگاه حرفی از ازدواجم نزده بودم ... توی همین فکرا بودم که در باز شدو مجد بدون اینکه من رو ببینه رفت سمت پله ها ... با رفتنش خزیدم توی کلاس ریحانه با دیدنم از جاش بلند شد و گفت : - کجایی تو دختر هفته ی پیشم که نبودی... لبخند محوی زدم و گفتم : - سلامت کو دختر؟؟؟؟!!! مهربون خندید و گفت : - سلام به روی ما هت .... میدونی جقدر نگرانت شدم؟؟!1 دو دفعم پیام دادم جواب ندادی... سری تکون دادم و واسه ی اینکه بیش از پیش سوال پیچم نکنه گفتم : - آره ... پدرم مریض بودن ... مجبور شدم برم شیراز پیغامت رو دیدم ولی اونقدر درگیر بودم یادم رفت جواب بدم .. بیچاره کلی ناراحت شد و یکم از حال پدرم پرسید و بعدم رو کرد بهم و گفت : - راستی کیانا استاد گفت که بخاطر غیبتات بری باهاش حرف بزنی گویا میخواد حذفت کنه ... بهتره تا نیومده سر کلاس یه سر بری پیشش... مخم داشت سوووت میکشی .. پررروووو!!!! ولی نباید کم میاوردم واسه ی همین .. از جام بلند شدم و رو کردم سمت ریحانه و گفتم : - باشه بذار برم ببینم چیه حرف حسابش و بعدم راه افتادم سمت دفتر اساتید ... موقعی که رسیدم دم در اول سرمو کردم تو .. مجد داشت با یکی از اساتید خانوم حرف میزد و لبخند ژکوندیم رو لبش بود ... آشغال!!! اخمی کردم و نفس عمیقی کشیدم .... چاره ای نبود ... واسه ی همین ... با تقه ای به در وارد شدم .. با ورودم سر همه ی اساتید از جمله مجد برگشت سمتم و... با دیدنم اخمی کرد .. رو کردم سمش و گفتم : - ببخشید آقای مجد ( مخصوصا بدون بکار بردن دکتر – مهندس یا استاد صداش کردم ...) انگار به مذاقش اصلا خوش نیومد .. چون اخمش پررنگ تر شد و رو کرد سمت من ... - بیرون خانوم منتظر باشید مزاحم اساتید دیگه نشید ... بعدم روشو کرد سمت همون استاد زن و با لبخند یه جوری که من بشنوم گفت : - میفرمودید خانوم دکترباهری ... استاد زنم که تا اون لحظه چپ چپ به من که پابرهنه پریده بودم وسط نطقش نگاه میکرد لبخنده ملیحی زد و با صدای ریزش .. شروع کرد به ادامه دادن حرفش .. از در رفتم بیرون و تکیه دادم به دیوار بغلش ... زنیکه ازو استادا بود که به پسرا بیست میداد دخترارو مینداخت .. ترشیده ... عصبی بودم تمام بد و بیراه زندگیمو سر دکتر باهری خالی کردم .... البته مجدم از فحش های کش دار و بیکشم در امان نبود ... توی همین عوالم بدم که یهو جلوم سبز شد و با نگاه تحقیر آمیزی گفت : - فرمایش؟؟؟!! بدون اینکه نگاش کنم گفتم : - مثل اینکه میخواین حذفم کنین .... لبخندی موذیانه ولی در عین حال عصبی زد و گفت : - اومدی التماس کنی ؟؟؟!!! خونسرد نگاش کردم و گفتم : - شنیده بودم آدمای عقده ای از التماس دیگران خوششون میاد ولی نه تا این حد ... اومدم برم که سرفه ای کرد و گفت : - یه فرصت دیگه بهت میدم یه غیبت دیگه یا حتی تاخیر .. حذفه .. میدونی شوخی نمیکنم!!!!!! محلش ندادم و بدو از پله ها رفتم بالا .. بلافاصله بعد از من وارد کلاس شد و یه نفس تا 12 درس داد .. خداییم اونقدر مسلط بود و سوادش بالا که نا خودآگاه آدم گوش میکرد ...واسه ی همین زمان سریع میگذشت ... کلاس که تموم شد از در رفت بیرون تازه یادم افتاد که بهش نگفتم کلیدم رو جا گذاشتم ... پووووفی کردم و بی خیال شدم ... میتونستم یه سر برم شرکت ... ولی حوصله ی سین جیمای بچه ها رو راجع به شب شیرین!!! عروسیم نداشتم ... واسه ی همین راه افتادم سمت خونه و سر راه برای اینکه معدم قار و قووورش بخوابه یه بسته چیپس گرفتم مشغول شدم ... نمیدونم چقدر عرض و طول کوچرو طی کرده بودم ولی تقریبا داشت پاهام از خستگی قطع میشد ...ساعت نزدیکای 4 بود که با دیدن پاجروی مشکی مجد که پیچید توی خیابون ذوق کردم و دوییدم سمت خونه ... نزدیکای خونه نفسی تازه کردم و بی خیال بعد از اینکه در پارکینگ رو باز کرد بره تو .... کیفم رو رو دوشم جابجا کردم و وارد شدم ..موقعی که از پله ه میرفتم بالا ... نگاه سنگینشو روی خودم احساس کردم ولی به روی خودم نیاوردم تا اینکه اومد بالا و با دیدن من که کنار در وایساده بودم برای چند صدم ثانیه متعجب نگام کرد و بعد بی خیال در رو باز کرد و رفت تو ..منم پشتش وارد شدم و بی صدا بعد از اینکه کقشام رو در آوردم ... رفتم سمت اتاقم ... اردیبهشت بود و هوا تقریبا گرم ... منم که اصولا عادت به تاپ و شلوارک پوشیدن داشتم و این چند وقتم بخاطر حضور وفت و بی وقت مجد نا خودآگاه پوشیده میپوشیدم ... دوباره تصمیم گرفتم مطابق عادت رفتار کنم واسه ی همین سرکی کشیدم توی اتاق خواب مجد و رفتم سر کشو یه شلوار برمودای طوسی سیر با یه تاپ مشکی و چند دست لباس دیگه برداشتم و برگشتم توی اتاقم ... یه دوش گرفتم و موهامو خیس بالای سرم جمع کردم و تاپ و شلوارم رو پوشیدم و یه آرایش ملیحم کردم و بعد از زدن عطر از پله ها اومدم پایین ... مجد بی خیال با لباس راحتی پوشیده بود و لم داده بود روی کاناپه و داشت هی این کانال اون کانال میکرد .. با اومدن من برای یه لحظه نگاه گذرایی بهم کرد و بعد دوباره رو کرد سمت تلویزیون ... رفتم توی آشپزخونه .. راستش اولش نمیخواستم غذا درست کنم ولی یکم که فکر کردم دیدم از آت و آشغال خوردن خیلی بهتره ...واسه ی همین مشغول شدم گشنم بود واسه ی همین تصمیم گرفتم کتلت که سریع حاضر میشه درست کنم .. با پلیدی تمام مایع کتلت رو درست نکردم چهار تا دونه انداختم توی تابه و سرخ کردم روی باقی مایع سلفون کشیدم و گذاشتم توی یخچال و با خودم زمزمه کردم هرکی میخواد خودش درست کنه و ریز خدیدم در یخچال رو که بستم ... سینه به سینه ی مجد شدم که با پوزخند نگام میکرد ..و دستش بشقاب های کتلت من بود .. لبخندم و خوردم و اخمی کردم و گفتم ... - بدشون به من .. مال منن!!! دستش و برد بالا تا نتونم بگیرمش و با عصبانیت گفت : - ببین .. مفت خوردن و مفت گشتن خبری نیست ... زنمی .. باید غذا درست کنی ... فهمیدی؟؟؟!! اخمم عمیق تر شد و گفتم : - ا؟؟؟ یادمه که میگفتی ... غش غش خندید .. هرچند خندش عصبی بود رو کرد بهم و گفت : - اون مال وقتی بود که نفهمیده بودم میخوای خودت رو قالب کنی... اشتهام کور شد ... دلم میخواست ...نفس عمیقی کشیدم و بدون ایکه نگاش کنم از زیر دستش اومدم اینور و از آشپزخونه زدم بیرون توی راه صداش رو شنیدم که گقت : - فکرم نکن ازون مردام که با یه تاپ و یه خط چشم دلم میره .... عصبی رفتم توی اتاقم و زیر لب گفتم : - آره میدونم کلی قبل من حوریه بهشتی دورت بوده... ولی مطمئن باش همینجوری به زانو در میارمت!!! ... دراز کشیدم روی تخت .....نمیدونم چقدر گذشته بود ... که بی هوا در اتاق باز شد و تکیه داد به در و گفت : - بیا شامتو بخور ... بدون اینکه حرکتی کنم با لحن سردی گفتم : - برو از اتاقم بیرون!! تک خنده ی عصبی ای کرد و گفت : - اتاقتتت؟؟؟!!! ببین اینجا توی خونه من هیچ حد و مرزی نیست .. پس سعی نکن .. - باشه!!! صدای تقی اومد و بعدم احساس کردم رفت سر برگردوندم دیدم نیست از جام بلند شدم در رو ببندم و قفل کنم که دیدم کلید نیست ... یه لحظه اونقدر عصبی شدم که بدو بدو رفتم سمت پله ها و رفتم پایین ... توی آشپزخونه نشسته بود و داشت کتلت هارو با ولع میخورد که نه میلمبوند!!! هوس کردم بد جور گشنم بود ... ولی بیخیال شدم تقریبا با صدای بلندی گفتم : - واسه ی چی کلید رو برداشتی ... بدش به من ... زوود ... ابروهاش رو داد بالا و با دهن پر گفت : - جووون؟؟؟؟!!!!! زوووود؟؟؟؟!!!!! برو برو .. تا اون روی سگم بالا نیومده ... با نفرت نگاش کردم و گفتم : - بهتر تو کلیدارو بدی تا اون روی سگ من رو ندیدی... خنده ی بلندی کردی و گفت : - اه اه !! کی میگه مرده نمیگووزه!!!! چه غلطا!!! اونقدر عصبی شدم که لیوان روی کابینت رو برداشتم و پرت کردم سمتش ... واقعا اگه جاخالی نداده بود صاف میخورد تو سرش ... برای یه لحظه با بهت نگام کرد و بعد با چشمایی که از توش آتیش میبارید خیره شد به من که با چشمای گشاد شده نگاش میکردم ... یهو از جاش بلند شد و اومد سمتم ترسیدم و بلافاصله دوییدم سمت پله ها ... اونم دنبالم دویید و درست روی پله چهارم پنجم بود که پامو گرفت و با سر خوردم زمین و دوباره همون جا که اوندفعه خورده بود روی سنگفرش آَشپزخونه خورد به لبه ی پله ... گرمیه خون رو روی پیشونیم حس کردم و از درد لبمو گزیدم یه آخ آروم گفتم شروین هینجور که من رو میکشوند سمت خودش ... با داد میگفت : - چه غلطی کردی احمق؟؟؟!! هااان؟؟؟؟ افسار پاره کردی ... پشت بهش بودم و سر گیجه ی بدی داشتم .. محکم منو برگردوند که یهمو چشماش گرد شد و با هول و ولا گفت : - کیانا ؟؟؟!! کیانا چی شد!!! دختره ی ... کم کم صدا ها گنگ و گنگ تر مشد و مجد تیره وتیره تر .. و دیگه چیزی نفهمیدم نمیدونم کجا بودم و یا چقدر گذشته بود ... فقط اینو میدونم سرم سنگین بود و انگار پیچش کرده بودن به زمین ... نگامو که چرخوندم اول از همه فهمیدم که خونه نیستم و با دیدن مجد کنار م رومو کردم اونور .. اونم حرفی نزد و خیلی سرد گفت : - اگه حالت خوبه پاشو بریم دارم از خواب میمیرم!!! چپ چپی نگاش کردم ... که اخمی کرد و روشو کرد اونور .. با اومدن یه خانوم سفید پوش حدسم به یقین تبدیل شد و آروم دست کشیدم به سرم و با لمس بانداژ همه چی یادم اومد... پرستار رو کرد به مجد و گفت سی تی اسکنش اومد شکر خدا مشکلی نداره میتونید برید از دکترش هم جواب سی تی شو بگیرین همم اگه نکته ای جامونده باشه ایشون میگن هرچی باشه بیمار بیهوش شده .. بعد از رفتن مجد پرستار نگاهی بهم انداخت و گفت :- - شوهرته .؟؟؟!! جه واژه ی غریبی بود!!!! سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم که گفت : - کتکت زده!!!! شیطنتم گل کرد ... هرچند کار مجد بود ولی خوب کرم از من بود!!!! سعی کردم ناراحت بشم و رومو کردم اونور .. خانوم پرستر با صدای پر از غمی گفت : - من جای تو بودم فردا میرفتم پزشک قانونی طول درمان میگرفتم!!! اومدیم و پس فردا زد ناقصت کرد .. میدونی اگه یه سانت اونورتر خورده بود الان دیگه اینجا نبودی؟؟!!! سرمو تکون دادم و نفس عمیقی کشیدم ... پرستارم مثل اینکه دلش ار دنیا پر بود .. - بهش نمیاد این تیپی باشه هرکی نگاش کنه میگه چه آدم حسابیه ...همشون خوب بلدن ... نمیدونم چرا ولی با اومدن مجد خوشحال شدم پرستار خیلی حرف میزد ... ولی طول درمان رو خوب اومده بود و دم نمیومد یکم سر به سر مد بذارم!!! یه لبخندی رو ی لبم نشست ... فردا باید بهش فکر میکردم ... با کمک زن پرستار از جام پاشدم مجد با لحن خیلی خوبی از خانومه مرتب تشکر میکرد زنم با یه اخم بدی نگاش میکرد حتی انعامیم که مجد بهش میخواست بده رو قبول نکرد ... سر گیجه داشتم واسه ی همین جبور شدم تکیه بدم به مجد تا ماشین .. هرچند اونم چیی نگفت و شاید واقعا دلش به حالم سوخت .. توی راه زیر گوشم گفت : - امان از شما زنا معلوم نیست من رفتم چی بلغور کردی که این پرستار انگار شمر دیده!!!! خوب نمیدونه تو چه عایشه ای هستی ... دلم مبخواست زبونش رو از توی حلقومش بکشم بیرون ... سرمو انداختم پایین که با دیدن شلوار عوض شدم .. یهو تنم داغ شد .. باز این لباس من رو عوض کرده بود ... فکر کن توی اون خون خونریزی به شلوار مام کا داشته ... نمیدونم چرا خندم گرفته بود ولی به روی خودم نیاوردم .. سوار ماشین که شدم رو کرد بهم و گفت : - دکترت گفت سرت رو پایین نگیر و استراحتم بکن یه قرص ضد سر گیجم داد!! بعدم بدون حرف تا خونه روند ... موقعی که رسیدیم هم تا توی خونه کمکم کرد و از پله هام رفتیم بالا .. ولی راشو کج کرد سمت اتاق خود ش که عصبی گفتم: - من میرم اتاق خودم ... کشید کنار و با دست اتاقم رو نشون داد و گفت بفرما .. قدم یک به دو دوباره سرم گیج رفت توی یه ثانیه افتادم تو بغلش ... نگاه سردی بهم کرد و گفت : - امشب رو اینجا بخواب شب یه وقت حالت بد نشه .. از فردا برو هر جا دوست داشتی... بی هیچ حرفی دراز کشیدم که یه لحظخ شیطون شد و گفت: - با همین شلوار میخوابی؟؟؟!!! نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کردم و گفتم : - تو که یه چندین بار به دیدن لنگ و پاچه ی من نائل شدی .. خوب خودت عوضش کن واردی که ... بلند خندید و بی هیچ حرفی بلوزش رو در آورد و خواست شلوارش رو در بیاره و شلوار راحتیش رو بپوشه که رومو کردم اونور ..همون موقع با تمسخری که تو صداش بود گفت : - همچین روتو میگیری نیست که تا حالا ندیدی...شما که واردی!!!!!!!!!!!!!!!! عصبی شدم یهم از جام پاشدم .. شرم گیج رفت محل ندادم .. اومدم از تخت بیام چایین که از اونور تخت بازومو گرفت و گفت : - بخواب...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! صداش عصبی بود . بدون اینکه نگاش کنم .. دراز کشیدم .. ولی بغض بدی تو گلوم بود... چطور جرات میکرد اینقدر تهمت بزنه .؟؟؟!!... چطر به خودش اجازه میداد ..؟؟ بوی عطرش توی دماغم پیچیده بود ...نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم بخوابم ... ولی نمیشد ... دوست داشتم یکی بهم دلداری بده و بگه همه چی تموم میشه .. ولی مجد ازونا نبود که کوتاه بیاد ... حرفاش زخم زبوناش... همش داشت دیوونم میکرد .. با خودم گفتم کیانا نباید کم بیاری .. تو میتونی چطور تو تونستی چشمت رو رو همه چی ببندی .. ولی اون... مگه عشق ارزشش بالاتر از این حرفا نیست .. با این فکرا دوباره نیروی تازه ای گرفتم ... و بوی عطرشم انگار از بین رفت ... با خودم پوزخندی زدم و گفتم ... وایسا آقای مجد .. فردا واست برنامه دارم .. بعدم با این خیال وآرامش ناشی از اون بیهوش شدم .... طرفای ساعت 11 بود که از خواب پاشدم نمیدونم چرا ولی ناخودآگاه رومو کردم سمت مجد و با دیدن جای خالیش بی خود دلم گرفت .. از جا پاشدم سردرد و سر گیجم بهتر بود .. داشتم از پله ها میرفتم پایین که تلفن زنگ زد ... بعد از اینکه یکم دنبال گوشی گشتم بالاخره پیداش کردم با دیدن پیش شماره ی شیراز با ذوق دکمه ی اتصال زدم و بعد از گفتن بله ..صدای مامان تو ی گوشم پیچید : - سلام قشنگم ... خوبی؟؟؟!!! بغضم گرفت چی میگفتم ؟؟؟!!! ولی واسه ی اینکه دل مامان رو خوش کنم گفتم : - آره مامان .. قربونت برم ... - کیانایی بخدا میخواستم زود تر بهت زنگ بزنم ولی میدونی که تا سه روز شگون نداره ...امروز که دیدم شب سومم گذشت گفتم زنگ بزنم ببینم تو و شروین جان چطورین .. - خوبم مامان .. م..ج ...شروینم خوبه .. - میدونم مادری بهش زنگ زدم .. آخه اول زنگ زدم خونه دیدم کسی بر نداشت .. زنگ زدم شروین جان گفت که خوابی کیانا جون مادری شروین که خیلی سرحال بود .. عکس العملش چی بود از حرف خالت؟؟؟... بحثی که پیش نیومد حرفی حدیثی آخه اونشب که عروس رو دزدید برد تهران خیلی عصبی بود صداش... من داشتم دق میکردم این سه روز!!!! - نه خیالتو راحت هیچی پیش نیومد .. اولش عصبی شد ولی بعد ازم سوال کرد منم توضیح دادم اونم گفت بهتر بود قبلش میگفتی!!! نمیدونم ولی دروغم اون چیزی بود که از صمیم قلب دوست داشتم اتفاق بیفته که .. اتفاق نیفتاد .... - خدارو شکر بس که آقاست این جوون ... اگه بدونی چقدر سر حال بود و شارژ... بعدم صداش رو آروم کرد و ازم سوالی پرسید که نمیدونستم جوابش رو چی بدم ... واسه ی همین سکوت کردم که با مهربونی گفت : - قربون خجالتت برم میدونم مادری خسته ای من و بابات همش نگران یه چیز بودیم اونم این که نکنه شروین بزنه زیر همه چی آخه مادری شوخی نبود .. چند بار من و بابات گفتیم بگو .. ولی تو و خانوم فرخی سر باز زدین .. الحمدا.. عکس العمل شروین خوب بود و بخیر گذشت .. راستی کیانا .. خانوم فرخیم گویا پس فردا صبح ساعت 10 از شیراز پرواز داره به سمت تهران ...وسایل هاییم که جا گذاشتی و کادوهای عروسیتم همرو برات میفرستم باهاش ... اولین تعطیلیم اواسط خرداد که باید بیای شیراز واسه پاگشا .. از الان گفته باشم!! - باشه مامان حتما .. ممنونم از زحمتاتون ... بعدم تشکر کردم از تماسش و بعد از اینکه همین سوالارو برای کتیم توضیح دادم و سعی کردم خودم رو به بی خیالی بزنم و بخندم .... گوشی رو گذاشتم ... خوشحال بودم از اینکه مجد لااقل جلوی مادر پدرم آبرو داری کرده و نشون داده که همه چی آرومه ولی از یه طرفم ناراحت بودم که چرا هیچکس رو ندارم باهاش درددل کنم تنها امیدم خانوم فرخی بود که اونم پس فردا صبح میومد و سه روز بعدشم میرفت پاریس و من میموندم و این میدون جنک ....البته تصمیم داشتم توی اولین فرصت لااقل موضوع رو به کتی بگم .. هر چند که نمیدونم چرا انگار به زبونم قفل زده بودن!!! توی همین افکار بودم که یاد دیشب و حرفای اون خانوم پرستار راجع به طول درمان افتادم .. ساعت نزدیکای 12 بود و 2500 تومن بیشتر پول نداشتم نمیدونم اونجا ازم پول میگرفتن یا نه ... واسه ی همین به ریسکش نمیارزید .... کسل شدم و رفتم سمت آشپزخونه.. که با دیدن جواب سی تی اسکنم و دوتا تراول 100 تومنی که که رو ی میز بود از خوشحالی جیغی کشیدم و سریع یه چیزی خوردم و بدون هیچ آرایشی حلقم رو که از همون روز اول درآورده بودم دست کردم راهی کلانتری شدم .. اونجا از مجد شکایت کردم که به عنوان شوهر کتکم زده و آدرس شرکت و خونرم دادم ... بعدم در جواب اینکه مدارک شناساییم کجاست تاکید کردم که دست شوهرمه ... اونام بلافاصله ... با نامه ی دادستانی معرفیم کردن به پزشکی قانونی شمال تهران سمت خیابون ملاصدرا و منم سریع با دربست رفتم اونجا و بعد از واریز یه مبلغ جزئی به حسابشون ومعاینه به مدت 3 ماه بهم طول درمان دادن و قرار بر این شد مجد رو برای تکمیل پرونده و اثبات شکایت من احضار کنن ... موقع برگشت سر راه یه جعبه شیرینی واسه ی خودم خریدم و از روی نامه ی پزشکی قانونیم دوتا کپی گرفتم ...پیش خودم گفتم : - بفر ما جناب مجد اینم از نامه ......و با خودم از تصور قیافش ریز ریز خندیدم .. نمیدونم کارم تا چه حد درست بود ولی از بازی با مجد بیش از اینکه غصه بخورم داشتم لذت میبردم و همین باعث میشد .. سرشکسته نشم و بتونم روحیه ی خودم رو حفظ کنم .. آب که از سرم گذشته بود ...چه یک وجب چه صد وجب .. بدشم من هنوزم حق رو تمام کمال به خودم میدادم و هیچ احساس گناهی نمیکردم... ساعت نزدیک 4 بود که رسیدم خونه .. هنوز نیومده بود ...یکم از مایع کتلت توی یخچال برداشتم 5-6 تا دوه واسه ی خودم درست کردم و با ولع خوردم و بعد از اونم یه چایی دم کردم و لم دادم جلوی تلویزیون و با شیرینی نوش جان کردم .... دراز کشیده بودم و پاهامو انداخته بودم رو پام و با لذت داشتم نون خامه ای میخوردم و به آهنگی که از تلوبزبون پخش یشد گوش میدادم که با تق وتوقی گوشام رو تیز کردم .. مجد بود ... بی توجه بقیه ی شیرینیم رو خوردم تا اینکه با قطع شدن صدای آهنگ رومو کردم اونور و دیدم در کمال پررویی تلویزیون رو خاموش کرد و چپ چپیم به من نگاه کرد .... اخمی کردم که گفت : - تو مگه دیشب ضربه مغزی نشدی .. چرا اینقدر صدای این لامصبو بلند کردی ... بدون حرف در حالیکه دلم میخواست کلشو بکنم که عیشمو بهم زده بلند شدم برم بالا که با یه قدم بازومو گرفت و گفت : - کجاآآآآ؟؟؟؟؟!!!! باز میخوای بری بچپی تو لونت؟؟؟!!! یه چایی بریز ببینم!!! با عصبانیت بازومو شیدم بیرون و گفتم : - اولین یه همچین طویله ای اتاقاش جز لونه چیز دیگه ای نیست!!! در ثانی ... مگه فلجی برو بریز!!! لبخند کجی زد و گفت : - کیانا جووون تنت میخاره نه ؟؟؟؟!!! پوزخندی زدم و بی هیچ حرفی از روی کابینت آشپزخونه نامه ی پزشکی قانونی رو دادم دستش!!!! با دیدن نامه لبخند موذیانه ای زد گفت : - خوشم میاد بچه ی حرف گوش کنی هستی !!!!! بعدم در حالیکه داشت پاکت رو که با چسب چسبونده بودم رو باز میکرد گفت : - خوبه لا اقل تکلیف معلوم میشه !!! من که احتمال میدادم عصبی شه یواش یواش رفتم سمت پله ها ... مجد کاغذ رو که در آورد لم داد رو کاناپه و یه نگاه بد جنسی به من کرد و شروع کرد خوندن ... توی همین حین در حالیکه هم قلبم تند میزد و همم .. تنم یخ کرده بود خندمم گرفته بود و سعی میکردم قورتش بدم ... دست خودمم نبود ... مجد هر ثانیه اخماش بیشتر میرفت توهم و از عصبانیت قرمز تر میشد ... یهو سر بلند کرد و با عصبانیت گفت : - تو چه غلطیییی کردی کیانا هاااااااااااااااان؟؟؟؟!!!!! یواش رفتم روی پله ی اول و باخونسردی گفتم : - این کپیش باشه علی الحساب خدمتتون ..تا متوجه بشین خاروندن تن من ... عاقبت جالبی نداره!!!! از جاش بلند شد که همزمان منم دوییدم از پله ها بالا توی پاگرد اول یادم افتاد کلید در اتاقمو برداشته واسه ی همین سریع رفتم توی اتاق خودش یا بهتره بگم اتاقمون و درروبستم وقتی دیدم اونم کلید نداره آه از نهادم بلند شد ... صدای قدماش نزدیک و نزدیکتر میشد نفسام از ترس به شماره افتاده بود یهو با دیدن دستشویی ... انگار دنیارو بهم دادن تا رفتم سمتش .. دستم به دستگیرش رسید یهو از چشت دست انداخت دور کمرمو نمیدونم با چه زوری از جا کندتم و پرتم کرد ر و تخت و با عصبانیت خیمه زد رومو و گفت : - ببین ... من از نامردی متنفرم!! اگه واقعا کتکت زده بودم حرفی نبود... پاش وایمیسادم ولی .. عصبی نگاش کردم و گفتم : - نامردی رو از تو یاد گرفتم جناب مجد!!!! از تویی که از من نامه ... - آره بهت فرصت نامه دادم ... ولی خودت چراغشو سوزوندی ... حالام میرم سراغ روش خودم ... یهو چشماش به حد مرگ پلید شد و گفت : - میدونی که من خودم بهتر از هر پزشک قانونی ای هستم!!! ترس بدی تو وجودم نشست و گوشام زنگ خطر زدن ... تقلا کردم تا از بغلش در بیام که که محکم شونم رو فشار داد رو ی تخت و گفت : - الان چرا؟؟!!! مگه من شوهرت نیستم!!! حق ندارم یکم با زنم ... تفریح کنم ... بعدم آروم بلوزم رو داد بالا ... و دست داغش رو یواش کشید به شکمم و احساس کردم حنده ی مهربونی کرد ...... تنم مور مور شد ... نمیخواستم التماس کنم ولی نا خودآگاه با صدای جیغ مانند خفه ای گفتم : - نه .............!!! برای یه لحظه توی چشمام خیره شد .. کلافه بود ... نمیدونم چی توی نگام دید که یهو از رو تخت بلند شد و عصبی نگام کرد ... - اگه واست معاینه ی دکترای پزشکی قانونی لذت بخش تره یه دفعه فقط یه دفعه دیگه این فرصت و بهت میدم ...بهترم هست بری شکایتت رو پس بگیری... چون .. انوقت ... بد میشه!!!! خیلی بد !!! بعدم سری تکون داد و از اتاق رفت بیرون.. یکم توی اتاق موندم تا داغیه تنم و سرخی گونه هام از بین بره و بعدش رفتم پایین نشسته بود و داشت تلویزیون میدید ولی انگار حواسش جای دیگه بود ... با صدایی که خودمم به زور میشنیدم گفتم : - مامانت پس فردا میان!!! - میدونم!! بعدم رو کرد بهم و گفت : - امروز مامانت زنگ زد .. - میدونم!!! بی هیچ حرف دیگه ای رفتم سمت آشپزخونه نمیدونم چم بود با همه ی اتفاقای این چند وقت دلم تنگ بود ... بین دو تا احساس گیر کرده بودم .. کاش پسش نمیزدم .. چقدر به آغوشش احتیاج داشتم ... از طرفیم به اندازه ی دنیا دلم ازش گرفته بود .. از خودخواهیش از غرور بی جاش .. از توهیناش ... توی همین فکرا بودم و میخواستم باقیه مایع کتلتم سرخ کنم که یهو بی هوا یه یکه انداختم توی تابه رون پری رو دستم و دستم سوخت ... ناخودآگاه جیغ زدم .. که در جواب جیغم مجد از توی هال داد زد : - خونرو آتیش نزنی!!!!؟؟!!! اییییشیی زیر لب گفتم دوتا فحشم تو دلم بهش دادم ... کار کتلتا تموم شده بود و داشتم سالاد درست میکدم که احساس کردم کسی پشتمه .. وقتی برگشتم سینه به سینش شدم ... اخم پر جذبه ای کرد و گفت : - امشب که به امید خدا به ما غذا میدی؟؟؟!!! نگاهی کردم بهش و سرمو به نشانه ی مثبت تکون دادم ... اونم روبروم نشست .. احساس میکردم داره نگا میکنه لی بی توجه مشغول خورد کردن خیار و گوجه ی سالاد شدم ...یهو بی هوا ازم پرسید : - با نامزد جونتون تا کجاها پیش رفته بودید .. با تعجب نگاش کردم که تکیه داد به صندلی و دستاشو تو ی سینش جمع کرد و ادامه داد : - منظورم اینه که چقدر شیطونی کردید ... بغض تو گلومو فرو دادم .... با خودم گفتم کیانا کوتاه نیا ... کیانا نباید کم بیاری .. بعدم نفس عمیقی کشیدم و خونسر رو کردم بهش و گفتم : - میدونی ... تا جاهای خوب خوبش!!!!! پوزخندی زد و گفت : - دوستش داشتی؟؟؟!!! یه تیکه خیار گذاشتم دهنم و گفتم : - همممم!!!!! عاشقش بودم!!!!!! لبش رو تر کرد و یکم اخم کرد و گفت : - چند سالش بود؟؟!! بدون اینکه نگاش کنم گفتم : - همسن بودیم!!! با بدجنسی گفت : - جالا تو نامزدی رو بهم زدی یا اون!!! نمیدونستم چی بگم!!!! ولی بیخیال شدم و گفتم : - اون!!! خنده ی عصبی کرد و گفت : - لابد اونم دور زده بودی!!!! رنجیدم!!!! بد جوور رنجیدم!!!!! سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم!!! ادامه داد : - میدونی ... منم اگه میشد حتما همه چی رو بهم میزدم!!! ولی حیفه!!! یعنی اینجوری بهم حال نمیده ... باید ادب بشی بعد!!! بغضم داشت سر باز میکرد ... لحنش خیلی سوزوندم!!!! خیلییییییییی!!!! بدون اینکه نگاش کنم سالاد رو که تموم شده بود گذاشتم جلوش و یه بشقاب از توی کابینت برداشتم و توش چند تا کتلت گذاشتم و با ظرف نون گذاشتم جلوش و اومدم از آشپزخونه بذم بیرون که گفت : - خودت چی؟؟؟!! میدونستم اگه لب باز کنم میفهمه گریم گرفته واسه ی همین بی حرف رفتم از پله ها بالا و رفتم توی دستشویی اتاق خواب و بغضم سر باز کرد ... چقدر خودمو میزدم به بی خیالی؟؟؟!! نمیتونستم .. منی که دستش بهم میخورد گر میگرفتم از دلتنگی ... چجوری میتونستم از پس زخم زبوناش بر بیام ...نمیدونم چقدر داشتم گریه میکردم و با خودم حرف میزدم که تقه ای به در خورد .. سریع اشکام و پاک کردم با صدای دورگه گفتم : - بله؟؟؟! - کیانا نیم ساعته اون تو چیکار میکنی؟؟؟!! - شما معمولا تو دستشویی چی کار میکنی ... همون کار!! - بیا بیرون بابا!!! بیا شامتو بخور !!! دست و رومو آب زدم هر چند میدونستم چشمام قرمز شده و پف کردن ... از در که اومدم بیرون سرمو انداختم پایین و از جلوش رد شدم که آروم بازومو گرفت و گفت : - ببینمت!!!؟؟! بعدم چونمو گرفت و صورتمو برگردوند سمت خود و با لحن بدجنسی گفت : - آخیییییییییی!!1 خیلی دوستش داشتی نه؟؟؟!! بد پیچوندتت؟؟؟!! زد به خال ... لبم از زور حرص بغض شروع کرد تکون خوردن .. اومدم برم که اینبار محکم تر کشید من ر و سمت خودش با صدای عصبی گفت : - من کجای زندگیت بودم؟؟؟!! هااان؟؟؟! میخواستم حرف بزنم ... میخواستم بگم ... ولی نمیذاشت .. نمیپرسید مدام متهمم میکرد ... با صدای گرفته گفتم : - تو سر جات بودی و هستی!!! - جام کجاست؟؟؟!! - نمیدونی؟؟؟!! بعدم نگاش کردم!!!! کلافه چشم دوخت تو چشمامو بعد ولم کرد و دستی به موهاش کشید و گفت : - فکر میکردم بدونم ولی الان هیچی نمیدونم!!! بعدم خیر ه با نگاهی که توش رمجش بود نگام کرد یه لحظه تاب نیاورد و دستم رفت به گونش که سرشو کشید عقب و سریع از در اتاف رفت بیرون .... مهارت خاصی داشت توی شکستن غرور!!!! از کاری که ردم پشیمون شدم ... ولی سعی کردم فراموش کم مسلما ازین بدترا ممکن بود پیش بیاد ... اونشب میل چندانی به شام نداشتم هرچند که دو سه لقمه ای خوردم و بعدم در کمال پررویی رفتم و توی اتاق مشترکمون خوابیدم .. فکر اتاق دیگرو از سرم بیرون کرده بودم .. یعنی اوتقدر دلم تنگ بود که به همین کنار هم بودن ظاهری راضی باشم ... وقتی رفتم برای خواب توی دستشویی داشت مسواک میزدن بی خیال کش موهام رو بازکردم و خزیدم زیر لحاف .. موقعی که از دستشویی اومد بیرون زیر چشمی دیدم که متعجب بهم نگاه کرد و بعدم بلوزش رو در آورد و منتهی الیه اون سمت دراز کشید .. نفس عمیقس کشیدم .. عطر تنش میومد .. لبخندی زدم و چشمامو بستم ... خیلی طول نکشید که بیهوش شدم... صبح نمیدونم چه ساعتی بود از واب پاشدم .. یه لحظه یادم اومد که امروز کلاس دارم واسه ی همین سریع به خودم اومد و با دیدین مجد ک تو فاصله ی کمی از من بخواب رفته بود و موهش ژولیده شده بود جذاب تر .. خیالم راحت شد که هنوز زوده .. سلعت نزدیکای 6 بود ... هر چقدر تقلا کردم خوابم نبرد واسه ی همین بلند شدم و بعد از درست کردن صبحانه نزدیکای 6.5 رفتم تا مجدم بیدار کنم ... نمیدونستم باید چی کار کنم .. دلمم نمیومد یهو از خواب بپرونمش...واسه ی همین آروم موهاشو ناز کردم و یواش صداش کردم : - شروین؟؟؟!! یهو همونجور که دستم رو چیشونیش بود و چشماش بسته دستم رو گرفته و محک کشیدمت رو تخت و بغلم کرد و با صدای خواب آلود گفت : - یکم دیگه بخوابیم .. فقط یکم و بعدش بیهوش شد ... مونده بودم چیکار کنم یه یه ربعی از موقعیت سواستفاده کردم و توی بغلش چشمام رو بستم و یه جورایی زخم دلم رو التیام دادم ولی بعد از یه ربع با دیدین ساعت احساس کردم کم کم داره دیر میشه واسه ی همین گفتم : - - استاد مجد مگه کلاس ندارین؟؟!! - با این حرفم یهو هوشیار شد و چشماشو نیمه باز کرد بعدم سریع از جاش پاش و رفت سمت دستشویی ... بدون اینکه به من حتی نیم نگاهی بکنه یا حرفی بزنه!!! پیش خودم گفتم اینم با خودش درگیره .. شایدم خواب دیده بود من رو یهو بغل کرد .. شونه هام رو انداختم بالا و با ذهنی درگیر تخت رو مرتب کردم و رفتم پایین چند دقیقه بعد مجدم اومد و بی هیچ حرف و سلام و چیزی صبحانه رو حوردیم ... بعد از صبحانه نگاهی بهم کرد و گفت : - نمیخوای حاضر شی بری قبل از استادت وارد شی رات نمیده ها!!!! چپ چپ نگاش کردم رفتم بالا که دیدم پشتم داره میاد ... با هم رفتیم توی اتاق .. اون راحت شروع کرد لباس عوض کردن ولی من دیدم نع روم میشه نگاش کنم نه روم میشه جلوش لباس عوض کنم ... واسه ی همین لباسام رو زدم زیر بغلم و اومدم برم بیرون که گفت : - چیه لباساتو بعچه کردی داری میری؟؟؟!! آخه نیست که منم تا حالا ندیدم!!!! تو ایم همه با حیا بودی .... بعدشم .. زیر لب چیزی گفت که نشنیدم... واسه ی اینکه فکر نکنه کم آوردم عصبی رفتم گوشه ی اتاق لباسام رو دونه دونه عوض کردم .. جالبیش اینجا بود خیلی ریلکس تکیه داد به چهارچوب در و نگام میکرد ... یه لبخند محویم رو لبش بود و گفت : - خوشم میاد از این سرکشیات .... جواب ندادم کارم که تموم شد اومدم آرایش کنم که با کمال پرروی ریمل رو از دستم گرفت و گفت : - لازم نکرده اون پسره شهریاری هی نگات میکنه .. - چیه غیرتی شدی؟؟؟!!! - آره !!! باید مواظب امثال تو بود!!! دلم میخواست ... پوفی کردم و اومدم برم که گفت : - کجا؟؟؟!! - زود تر برم استاد رام نمیده!!! - میرسونمت !!! - نه ... - چس نکن خودتو.... بعدم دستم رو گرفت و با خودش تمام مسیر تا ماشین رو برد..منم از خدا خواسته اونروز سر کلاس برای اولین بار متوجه چیزی شدم که دلم رو بد جوری قلقلک داد... داشتم جزوه مینوشتم که یهو ریحانه محکم زد بهم و با صدای نسبتا بلندی گفت : - این که ازدواج کرده؟؟؟!! گنگ نگاش کردم که آرومتر گفت : - استاد ... یه لحظه به دست چپ مجد خیره شدم و با دیدن برق حلقه ی عروسیمون یهو یه چیزی ته دلم فروریخت و یه لبخند محوی رو لبم نشست راستش تا اونموقع اصلا توجه نکرده بودم خودمم که در کمال پررویی حلقم رو گذاشته بودم کنار... شایدم امروز انداخته بود وگرنه دوروز پیش لااقل باید ریحانه میدید و ندا رو میداد ... توی همین افکار بودم که با سقلمه ی ریحانه به خودم و اومد و با گفتن هان من کلاس رفت رو هوا .. ریحانه لب به دندون گرفت و سرش رو انداخت پایین که با صدای مجد که میگفت : - خانوم مشفق حواستون کجاست؟؟؟!!! فهمیدم خیلی وقته گویا صدام میکنه و من در عالم هپروتم با خجالت لبخند احمقانه ای زدم و گفتم : - ببخشید استاد!!! اخمی کرد و گفت : - اگه کلاس مفید نیست بفرمایید بیرون!!! منم با صدای کمی عصبی گفتم : - نه استاد !! کلاس مفیده ... مشکلات زندگی ذهن آدم رو بدجور مشغول میکنه!!!! سری تکان داد و با گفتن .. امیدوارم مشکلاتتون حل بشه درس رو ادامه داد.. یه دلگرمی ای داشتم .. اینکه براش اونقدر هنوز ازدواجمون سندیت داره که حلقش رو دستش کنه ..ولی من چی!!! من که سریع حلقمو درآوردم از اینکه اون به زندگیمون پایبند تر بود تا منی که هیچی نشده حلقم رو کنار گذاشتم یه حس شیرینی بهم دست داد .. البته من نه تنها خودم رو سرزنش نکردم بلکه راضیم بودم ... تا کی قرار بود زن ها فقط برای حفظ اساس خانوادشون بجنگن یه دفعم مردا ... اونم از نوع دون ژوان تازه سر به زیر شدشون این کار رو بکنن ....با این افکار خنده ی مودیانه ای زدم که با دیدن مجد که نگاش به من بود .. قورتش دادم!! بعد از کلاس پیام داد که : " حوصله داری بیای شرکت؟؟؟! دوستات سراغت رو میگیرن!!!" "نه !!! خستم!!!" "میخوای برسونمت؟؟؟!!" " نیکی و پرسش!!!!" موقعی که سوار ماشین شدم جدی نگام کرد و گفت : - تو چی کار میکنی دقیقا که همش خسته ای!!!!؟؟؟ - روحم خستست میفهمی؟؟؟!! - نه!!! برای اولین بار دلم میخواست یکم ازش گله کنم غرورم رو کنار گذاشتم و گفتم : - دلم میخواد منم زندگیم مثل تازه عروسای دیگه بود!!!! نگاهی بهم کرد و پوزخندی زد و گفت : - خودت اینجوری خواستی!!!!!!! بهت هشدار داده بودم!!! ساکت شدم دلم گرفت !!!! دلم میخواست ازش میپرسیدم چرا هیجی ازم نپرسیده .. چرا بجای حرف اینکارارو میکنه .. این زخم زبونارو میزنه ... ششه ماشین رو دادم پایین هوا محشر بود ..یه هوای بهاری خوب .... ا.نم شیشه رو داد پایین و دستش رو ز ماشین برد بیرون .. .. یهو بی هوا ازم پرسید : - از من بدت میاد؟؟؟!!! جواب نداشتم!!! من دوستش داشتم ... زیاااد!!! خیلی زیاااد ... نگاش کردم و گفتم : - واسه چی میپرسی؟؟؟؟!!! نگاه آزرده ای کرد وگفت : - همین جوری!!!! بدم گاز داد و بی هیچ حرفی شروع کرد لایی کشیدن ... به جرات میتونم بگم سرعتش بالای 150 بود و من داشتم برای اولین بار سمته میکردم نا خود آگاه به بازوش آویزون شدم و گفتم : - شروین خواهش میکنم من میترسم .. در همون حین از بغل یه اتوبوس با شتاب رد شد و پیچید توی یه دور برگردون و من به خاطر نیروی جانب مرکز ولو شدم روش ... یه دست رو از فرمون برداشت و دور شونم حلقه کرد و گفت : - یه مرد دوست داره یه زن بهش تکیه کنه ولی نه از روی ترس!!!! بعدم دستش رو برداشت و دیگه چیزی نگفت تا رسیدیم خونه!! موقع پیاده شدن رو کرد بهم و گفت : - من امشب نمیام!!! صبحم میرم دنبال مامان!!! طرفای یازده خونه ایم!!1 اگه خسته نبودی ناهار درست کن .. واسه ی من نه!!! بخاطر مامان!!! خیلی دلم میخواست بپرسم شب کجاست اومدم حرف بزنم که انگار فکرم روخوند ونگاه شیطنت باری بهم کرد و گفت : - نگران نباش فعلا تو فکر خیانت نیستم!! بعدم!! من رو بازی میکنم!!!! نفس عمیقی کشیدم .. این آدم نمیشد عصبانیتم رو سر در خالی کردم که پنجررو داد پایی و گفت : - کیانا اگه پول لازم داشتی توی کشوی میز توی اتاقمون هست!!! از لفظ اتاقمون ذوق کردم... و از اینکه نگرانم بود ولی هیچکدوم نتونست غصه نیومدن امشبشو از دلم پاک کنه .. بی حرف کلید انداختم و رفتم تو ... اونم چند لحظه ای وایساد و بعد صدای کشیده شدن لاستیک ها روی آُسفالت خیابون خبر از رفتنش رو داد ...  
موضوعات مرتبط: 19. رمان همسایه من
[ شنبه سی و یکم تیر 1391 ] [ 21:34 ] [ مــــهــــیــــســــا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ســــلام ... ممــــنونــــم از بــــازديدتــــون...
* لــــطفا نظــــر خــــوــــصوصــــی و تــــبليغاتی نــــديد ..
* نــــويسنده عــــضو نمــــيکنم ..
* از تــــوهين کــــردن به شــــخصيت و نــــويسنده رمــــــــــــان خــــوداري نماييــــد ..


* * *

مدیــــر وبــــلاگ:مهیــــــــسا

منــــبع رمــــان ها : نودهشــــتیا

موضوعات وب
امکانات وب
Online User