X
تبلیغات
دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - ناتاشا
نیوشا_نگاه نگاه ناتاشا ببین دیواره کوه داره عین تو کارتون علی بابا حرکت میکنه ..واووو
راست میگفت دیواره کنار رفت و ما به تونل بزرگی که توسط چراغ های رشته ای توی سقف روشن شده بود واردشدیم .
همه هیجان زده به انتهای تونل بزرگ چشم دوخته بودیم ..
نیوشا_واااوووو.. دوربین مخفیه یا ما واقعا امدیم تو بهشت ؟؟؟ ناتا یه نیشگون از بغل رونم بگیر ببینم خواب نیستم ...
ناتا این دریاچه و دارو درختی که من میبینم تو هم میبینی؟؟
ناتااااااااااااااا
از زیبایی اونجا زبونم بند اومده بود...
زمین اطراف جاده خاکی پوشیده از مخمل سبز رنگی که گلهای سرخابی و بنفش به زیبایی در اون پراکنده شده بود .
درختان سر به فلک کشیده.. که گویی نقاشی چیره دست با وسواس و دقت زیاد تک تک برگهای قرمز و نارنجی .. زرد و طلایی رادر کنار هم قرار داده ...
دریاچه ای که اطرافشو نیزار وسیعی در بر گرفته بود ..
کنار دریاچه ساختمون بزرگی دیده میشد .. ماشین ها از جاده خاکی که منتهی به اونجا میشد به ارومی در حرکت بود .
نیوشا _ ناتا شا ... هی.. ناتا ... الو ... نکنه سکته کردی .. یه چیزی بگو ..
نیوشا منو تکون میداد و این حرفا رو میزد .. اما هر کاری میکردم جوابشو بدم انگاردستی نامرئی راه گلومو بسته بود ....
کم کم صدا ها برام نامفهوم شد ...
چشمام جز نورعجیب و رنگا رنگ روی دریاچه چیزی نمیدید ..انگار هیپتونیزم شده بودم ...
بدنم داغ شده بود دونه های ریز عرق از سر و صورتم سرازیر شده بود ...
قدرت هیچ کاری نداشتم ...
انگار تو بیداری خواب میدیم ... کنار دریاچه با شادی دنبال پروانه ها میدوییدم ... نیوشا برام دست تکون میداد ... منم با لبخند براش دست تکون دادم ..........
حس کردم بین زمین و اسمون معلقم ...
وای داشتم تو اسمون بالای دریاچه پرواز میکردم ... از اون بالا همه چیز جذابتر به نظر میرسید ...
خدا جون چه حس زیبایی... کاش منم پرنده بودم و تا اخر عمرم تو این اسمون ابی پرواز میکردم....
یدفعه همه جا ابری شد ...
سوزشی تو دستم حس کردم طوفان شد اوه خدا داشتم سقوط میکردم وسط دریاچه..... بی اختیار جیغ کشیدم ... ننننننننننننننننننننننننه ههههههههههههههههه.....
همه چی از جلو چشمام محو شد .
صدای گنگ و مبهمی اسممو صدا میکرد سعی کردم چشمامو باز کنم ..
همه جا رو تار میدیدم
ناتاشا؟ ناتاشا ...چشماتو باز کن ..
چشمای زیتونی با خشم و نگرانی خیره به چشمام صدام میزد ..
چشاتو باز کن لعنتی ....باز کن ... سیلی محکمی که به گوشم خورد ... به حالت شک از جام نیم خیز شدم ...
کسی منو در اغوشش سخت فشرد ..
تو که منو نصف جون کردی ناتا ..فدات بشه نیوشا .. اخه چرا هرچی بلاست سر تو میاد گلم .. .
خدایا شکرت .. دکتر سردار ممنون نمیدونم با چه زبونی ازت تشکر کنم ...
_نیوشا من داشتم تو اسمون پرواز میکردم یهو سقوط کردم .. نمیدونم چی شد یهو...اخ سرم خیلی درد میکنه نیو...
نیوشا_ حقته این مال اینه که میخواستی تک خوری کنی خداهم حالتو گرفت ..
هاکان_ بهتره زود بارو بندیلتونو جمع کنید برگردید اینجا به درد بچه ننه هایی مثل شما نمیخوره ...

_نیوشا چی شده چی داره میگه این ؟
نیوشا_ببین دکتر سردار اینکه این بلا سر خواهر من اومده هیچ ربطی به نازک نارنجی بودنش نداره تازشم چند تا از بچه های دیگه هم همین جوری شدن .. پس ناتای من تقصیری نداره ..
_چی میگی ناتاشا به منم بگید بدونم در باره چی دارید حرف میزنید ..
هاکان_ این اتفاق فقط واسه اونایی که مثل احمقا احساساتی میشن میفته ..تب دریاچه فقط اونایی رو میگیره که با همه وجود دارن نگاش میکنن و احساستی میشن و میرن تو رویا .. زود بارو بندیلتو جمع ن با اون احمقای دیگه برگرد پایگاه من با سربازای احمق کاری ندارم ...
نیوشا- اگه خواهرم برم منم باید همراش برم . ما بدون هم جایی نمیریم ...یا باهم میمونیم یا میریم...
سرهنگ عبدالمجد-سردار ...ما نیرو کم داریم نمیشود که... هر سال ما این مشکلات را داریم.
هاکان با خشم نگاهی به ما کرد وبه سرعت از اتاق بیرون رفت...
عبدالمجد-کمک کن خواهرتو ببر توخوابگاه .
از فردا تمریناتو شروع میکنیم ...



نیوشا با خشم نگاهی به من کرد ...منو از تخت اورد پایین و به سمت خروجی رفتیم ...
_نیوشا نمیخوای بگی بهم ؟
نیوشا_بعدا...
اصرار فایده ای نداشت...
وارد سالنی شددیم پر از تخت ... منو دوباره روی تختی نشوند ...
نیوشا_همینجا بشین تا برات یکم اب و غذا بیارم ...
_اما نیوشا...
نیوشا_بعد بهت میگم . نمیخوای که باز مجبور بشم واسه یه تکه نون نقشه بکشیمو کنف بشیم...دیگه سرهنگی هم نیست کمکون کنه .
به سرعت رفت .. من هنوز گیج و منگ از اتفاقاتی که افتاده بود ...
با سینی غذا برگشت...
نیوشا- بیا کوفت کن باز غش نکنی ...
-غش ... من کی غش کردم؟
نیوشا- تا تو ایران بودیم که عین گرز رستم سرپا بودی چی شده از وقتی اومدیم تو این بیابونه زرتی غش میکنی و من بدبخت باید هی منت این سردار گند دماغو بکشم...
نکنه واسه جلب محبت این ایکبری داری نقش بازی میکنی هان؟
-درست صحبت کن ...مثل ادم حرف بزن ببینم چی شده ؟
نیوشا- هیچی داشتی با چشای گشاد شده ونیش باز دریاچه رو نگاه میکردی ..هر چی صدات زدم انگارنه انگار...
بعدم تا ماشین وایساد عین الاغ رم کرده پریدی پایین دددبدو سمت دریاچه حالا بدود کی ندو ...هی از این بر میپریدی اونبر و سه پلنگ مینداختی...البته چند تا از بچه های دیگه هم عین تو خر شده بودنا...
هر چی میگفتم ناتاشا ..خواهر؟ چه مرگت شده تو که از این کارا نمیکردی ...انگار نه انگار ...گفتم یا خدا... نکنه جنی شدی حالا تو این گیر و دار از کجا جن گیر بیارم .
.تو همین فکرا بودم که سردار با چند تا از این سربازای غول بیابونی عین چوپونی که گله شو جمع میکنه افتادن دنبالتون ...زدنتون پشت کول و رفتن تو ساختمون ... یکی یه امپول حوالتون کردن تا دوباره ادم شدین... تو راه اینقدر سردار بدبختو لنگ و لگد کردی دلم به حالش سوخت ....بیچاره...

-دهنم ازحرفای نیوشا باز مونده بود باورم نمیشد ...
-دروغ میگی...چرا این جوری شدم؟
نیوشا-دروغ. استغفار کن من و دروغ ..
به جان پنج تا بچه ام خدا منو بزنه اگه دروغ بگم...سردار که گفت تب دریاچه گرفته بودی ...
من موندم تو چطور با این روح لطیفو رمانتیکت که با دیدن یه دریاچه این طور فوران میکنه تو این ارتش دوم اوردی ...
-حالا چیکار کنم نیوشا؟
نیوشا-هیچی عزیزم...غذاتو کوفت کن تا سرد تر نشده..
-چاره ای جز باور حرفای نیوشا نداشتم ...اخه چطور یه دریاچه میتونست این بلا رو سر ادم بیاره؟مثل تو داستانا بود ..شایدم واقعا ما به سرزمین افسانه ای اومده بودیم...
ازفردای اون روز تمرینات ما شروع شد...



تمریناتی که حتی سربازای لبنانی قوی هیکل رو از پا در اورده بود چه برسه به من و نیوشای بیچاره....
سه ماهی میشد که داشتیم بصورت فشرده اموزش میدیدیم ...اندامهای بی جونمون حالا عضله ای ونیرومند شده بود طوری که هر کدوم از ما ده تا مرد وحریف میشدیم ...
هر روز هاکان و چند تا از فرماندها تاکتیک های رزمی جدیدی به ما اموزش میدادند ..
هاکان خیلی کم با من رو در رو میشد ...نمیدونم چرا احساس میکردم از من دوری میکنه ...
امروزاخرین حرکت رزمی رو بهمون یاد دادند...
هاکان_خوب اینم از اخرین فن..حالا گروه های ده تایی بشین ...شما باید با هم مبارزه کنید اونایی که میمونن با فرمانده های ارشد و من مبارزه میکنند ...خوب با شماره سه به صف بشید...یک...دو..سه...

_همه اماده باش ایستادیم...
نیوشا_اماده ای ناتا ؟
_اره نیو
نیوشا_ بزن بریم
با این حرف به سمت گروه روبرو حمله ور شد ..من و بقیه هم دنبالش...
غوغایی بود ...نیوشا داشت با زن لبنانی که یه سرو گردن ازخودش بلنددتر بود مبارزه میکرد ..خیلی قوی بود وتمام ضربات نیوشا رو خنثی میکرد ...

من و نیو با سه نفر از همین لبنانی ها مونده بودیم...یهو زنه دست انداخت دور گردن نیو وفشار محکمی به گردنش اورد ..
نیو میخواست خودشو خلاص کنه اما زورش نمیرسید... با صدای گرفته ای گفت:
ناتاااااا کجایی که نیوشاتو دارن میکشن...
با بدبختی حریفمو پیچوندم و به طرف نیویه نگاه انداختم ...فکر کردم باز داره بازی در میاره اما دیدم نه ...زنک بد جوری داشت گلوی نیو شا رو فشار میداد طوری که
راه نفس نیو بسته بود و هر لحظه صورتش کبود تر میشد ..خدای من داشت خواهرمو میکشت ...خیز برداشتم سمتشون که یکی از پشت بازومو گرفت با غضب برگشتم سمتش..هاکان با صورتی سرد... وبی تفاوت ایستاده بود ...
خواستم بازومو از دستش خلاص کنم ولی محکمتر منو نگه داشت...
_ولم کنید .. داره خواهرمو میکشه...خواهش میکنم...
هاکان_خودش باید از پسش بر بیاد ...
نیوشا داشت زیر دستای زنک لبنانی جون میداد و تقلاهای من واسه خلاصی از پنجه های فولادی هاکان بیفایده....

با دیدن صورت کبود شده نیوشا از ترس تو دلم خالی شد ...
ناغافل برگشتم سمت هاکان وبا همه وجودم دندونامو تو گوشت بازوش فرو کردم ...چنان دردش گرفت که نتونست جلوی فریادشو بگیره و دستاش از بازوم شل شد ...بی درنگ به سمت زن خیز برداشتم ..اینجا دیگه تاکتیک بدردم نمیخورد ...
با ناخن های بلندم که هر روز سوهانش میکردم چنگ محکمی تو صورت چاق و پهنش کشیدم...از پشت مقنعه و موهاشو با هم گرفتموبا همه قدرتم به عقب کشیدم زن جیغ بلندی کشید خواست خودشو خلاص کنه که با یه ضربه وسط گلوش صداشو بریدمواز رو نیوشا پرتش کردم کنار ...
نیوشا رو گرفتم تو بغلم ...
رمقی واسش نمونده بود .
_نفس بکش نیو .....عزیزم...نفس بکش...
نیوشابه سرفه افتادو خس خس کنان سعی کرد نفس بکشه...با اولین نفس اون خیالم راحت شد و تازه متوجه اطرافم شدم...
زن لبنانی با کمک دوستاش داشت بلند میشد ..هاکان با چشمای تنگ شده از خشم داشت به سمتمون میومد در حالی که قسمتی از استینش خونی شده بود..خدای من یعنی اینقدردندونام تیز و برنده بود ...همه این اتفاقا شاید در کمتر از چند ثانیه افتاده بود ...
هاکان_فکر کنم قرار بود از تاکتیکایی که اموزش دیده بودید استفاده کنید نه عین یه ماده سگ وحشی رفتار کنید ...
_اون داشت خواهرمو..
هاکان_خفه شو ...اگرم میخواستی اونونجات بدی باید با فن هایی که یاد گرفتی اونو ازاد میکردی ... این رفتار تو یعنی تمام اموزش های ما بی ثمر بوده...
شما رو چه به اموزش های ویژه ؟ همون غلطی رو میکنید که ذاتتون میگه...

با خشم سرمو بالا گرفتم خواستم چیزی بگم که نیوشا بد جوری به سرفه افتاد ...انگار اونم میخواست چیزی بگه اما نفس کم اورد...
کمرشو مالیدم
_
اروم نفس بکش...به خودت فشار نیار
با دیدن این صحنه انگار یه کمی دل سنگیش به رحم اومد.
هاکان_زود خودتونو جمع و جور کنید ...اگه یه بار دیگه همچین حرکتایی ازتون ببینم ...
سرهنگ عبدالمجد_ قربان فکر کنم واسه امروز کافی باشه ...هوا داره تاریک میشه...
سربازا هم خسته هستند
بی هیچ حرفی برگشت...

بغض بدی راه گلومو بسته بود ..سرم پایین بود نیوشا کنارم بی رمق افتاده بودو توان هیچ کاری رو نداشت ...کمکش کردم...با هم به سمت خوابگاه رفتیم...
تو رختخوابم اروم دراز کشیده بودم که نیوشا اروم سرش و گذاشت رو سینه ام وبا لحن بغض داری گفت:ناتاشا منو ببخش همش تقصیر من بود .
اروم موهای خوشرنگشو ناز کردم
_ نه عزیزم ...حتی اگه امروز تو مبارزه اول میشدیم این عوضی یه بهونه واسه چزوندنمون پیدا میکرد ...نمیدونم چه هیزوم تری بهش فروختیم که باهامون این جوری میکنه..
نیوشا_بیخیال عقده داره ... من بات شرط میبندم تو عشق شکست خورده ...شایدم زیدش بهش خیانت کرده وگرنه ادم نرمال از این عقده بازیا در نمیاره...
_اره راست میگی .
نیوشا_وای ناتاشا امروز مرگو جلو چشام دیدم ..تو لحظه های اخر گفتم دیدی نیوشای بیچاره چه مفتی مفتی مردی وتو کف شب زفاف با سرهنگ موندی ...ای داد بیداد ...
_خاک تو سرت نیو ..چی داری میگی؟
نیوشا_خاک تو گور تو امروز داشتم جوون مرگ میشدما ... اگه مرده بودم چی؟
فردا اولین کاری که میکنم زنگ میزنم به سرهنگ وبهش میگم تو رو خدا بیا عقدم کن...من دیگه طاقت ندارم ...
_دیوونه ، یه جوری حرف میزنی که انگار ترشیدی رو دست بابا مامانمون موندی.
نیوشا_پ ن پ نیست قشون قشون خواستگار دم خونمون صف کشیدن.
بیچاره خبر نداری کارمون از ترشیدن گذشته داریم کپک میزنیم .
_ گمشو تو هم هنوز 25 سالمونم نشدها.
نیوشا_بدبخت دخترای کوچکتر از ما شوهر که کردن هیچ ، هفت ،هشتا توله هم پس انداختن.اصلا من یه درد دیگه دارم با چه زبون بگم دلم
شووووووهر میخواد یه سایه بالا سر میخواد ...
همه که مثل تو خواهر روحانی ،سرد مزاج تشریف ندارن..
بابا رگای سرم مسدود شد از بس رفتم زیر اب یخ تا این شیطان رجیم دست از سر کچلم برداره ...
سنگای کافور و که دیگه نگو تو شیکمم شده مرده شور خونه ...لیمو عمونی که دیگه جای خود دارد ... لامصب دیگه نمیدونم چه خاکی تو گورم کنم ...
خنده ام گرفته بود... اخه خودمم همین مشکلو داشتم اما سعی میکردم زیاد بهش توجه نکنم.
_ خوب بابا تسلیم .فردا خودم واست میرم خواستگاری
نیو گونموبا شیطنت بوسید وگفت:جون نیوشا ؟راست میگی؟
_اره اگه دختر خوبی باشی .

نیوشا_وای...وای... دلم قیلی بیلی میره واسه یه بوسه از اون لباش ..
بی هوا لبای درشت و خواستنی هاکان جلو چشمام جون گرفت .
نیوشا_اخ که دلم میخواست الان تو بغلش بودم و ...
اینقدر گفت و گفت کهبا حرفاش تنم داغ شد ... خودمو تو اغوش گرم و عضلانی هاکان دیدم ...لبای داغش که رو گردنم اروم میلغزید وبه سمت سینه هام میرفت ...اه
داشتم از خود بیخود میشدم ...نه ..نه...
به سرعت از جام بلند شدم طوری که نیوشا پهن شد رو زمین ..
نیوشا_اوووی ...باز مثل خر رم کردی ...کجااا؟
باید میرفتم .. کجا ..نمیدونم ..یه جا که تن گر گرفتم و اروم کنم...بی هوا به سمت خروجی خوابگاه دویدم.
همه جا تاریک بود ،تنها نورنقره فام ماه زینت بخش دریاچه و اطراف بود .
باید میپریدم تو اب اره باید شنا میکردم ،مثل دیوونه ها لباسامو از خودم کندم و شیرجه رفتم تو اب ، ااااااه ه
سردی اب ،تن گر گرفتمو در اغوش کشید ...

ارامش وسردی دریاچه منو به خلسه لذت بخشی برد.
نمیدونم چند ساعت گذشت اما با صدای خش خشی در نیزار ترسیدم ،سریع از اب اومدم بیرون اما هرچی به اطراف نگاه کردم خبری از لباسام نبود، باز خوب شد لباس زیرامو در نیاوردم .

دوزاریم افتاد ، این نیوشای ورپریده میخواست باز سر به سرم بزاره.
_نیو زود لباسامو بده ، میدونم خودتی پس لطفا لوس بازی در نیار،خیلی سرده .
بازم صدای خش خش، یکم ترس برم داشت نکنه گرگی، سگی، چیزی باشه ،عجب غلطی کردم .
بازبا نا امیدی داد زدم :
کی اونجاست؟ نیوشا تویی؟
صدایی از پشت سرم اومد تا برگشتم مردی بادستای بزرگ محکم جلوی دهنمو گرفت ،
منو به شدت کوبوند زمین وخوابید روم.

تن سنگینشوبا شهوت وحشیانه ای مالید بهم چشماش تو تاریکی برق میزد ... صدای خس خس نفساش مثل له له زدن سگ میمونست .
....شوکه شده بودم ،سنگای تیز زمین با فشارای اون عوضی داشت بدن لختم روسوراخ وزخمی میکرد .
مغزم از کار افتاده بود .باید کاری میکردم تقلا کردن فایده نداشت .با دستام به دنبال سنگی چیزی رو زمین گشتم
اون کثافت با دست ازادش یکی از سینه هامو تو چنگ گرفت و اومد سینه دیگمو به دهن بگیره که دستم خورد به سنگ تیز ونسبتا درشت .
با همه قدرتم زدم تو سرش با دستاش سرشو گرفت و ناله کرد اما هنوزم به حالت نشسته رو بدنم بود .

فرصتی نداشتم با یه حرکت خودمو از زیر بدنش کشیدم بیرون و لگد محکمی تو شکمش زدم وسریع فرارکردم . میدونستم داره پشت سرم میاد.
نفسم بالا نمیومد اما دیگه چیزی نمونده بود به ساختمون خوابگاه برسم .
یهو پام به سنگی گیر کرد، افتادم .

سینه هام بد جوری درد گرفت ،تا بلند شدم و خواستم بدوم دستای قوی دور بدنم تنیده شد از وحشت جیغ زدم ،چشمامو بستمو با مشت به سینه پهن و عضله ای مرد کوبیدم .

با قدرت دستاموگرفت.
_بهت گفتم از تاکتیکایی که یاد گرفتی استفاده کن .
چشمامو باز کردم.
خدای من چی میدیدم ؟هاکان؟
یعنی اون عوضی هاکان بود؟نه
_تو؟ تو بودی؟ خدای من…
هاکان_این موقع شب اونم لخت و عور داری چه غلطی میکنی هان؟

_یعنی اون نبوده ؟
دیگه رمقی برام نمونده بود ...از یه طرف خوشحال بودم که نجات پیدا کردم از یه طرفم از موقعیتی که توش بودم خجالت میکشیدم .لرزم گرفته بود سست و بی رمق شده بودم لبای اونو میدیدم که تکون میخورد اما صدایی نمشنیدم .
چشمام سیاهی رفت ونزیک بود با مخ پهن شم رو زمین که با دستاش محکمتر منونگه داشت.


هاکان_ با توام،
میگم چرا موهات خیسه؟ فکر کردی اینجا کجاست ؟خونه بابات ، دریاچه ام استخر خونتون که لخت شدی؟

وای خدا چقدر حرف میزد دلم میخواست خفه اش کنم.
با ته مونده قدرتم داد زدم
_میشه خفه شی؟ به جای اینکه ازم بپرسی چه اتفاقی برام افتاده ،وایسادی واسم نطق میکنی؟
یه عوضی لباسامو برداشت وتا به خودم بیام بهم حمله کرد ،داشتم فرار میکردم که گیر تو افتادم. حالم ازهمتون بهم میخوره ،مرده شور هر چی مرده ببرن ،کثافتای اشغال، از همه تون متنفرم...از همتونننننننننن....
این حرفا رو در حالی که گریه ی ارومم تبدیل به هق هق شده بود میگفتموبا مشت تو سینه پهنش میکوبیدم.اصلا حال طبیعی نداشتم.
فشار روحی بدی رو تو این مدت تحمل کرده بودم.
عین لیوان ابی که سر پر شده خودمو خالی میکردم...
گفتم الانه که با یه مشت محکم دهنمو سرویس کنه اما دیدم نه با نیش خندی دوطرف کمرمو گرفت واز زمین بلندم کرد و انداختم رو شونش وبه سمت ساختمون مخصوص خودش رفت.
هنوزم داشتم با مشت و لگد به سرو کله اش میکوبیدم
_ولم کن عوضی ،بزار برم، داری منو کجا میبری؟ بزارم زمین...
با عصبانیت ضربه محکمی به پشتم زد و گفت:
خفه میشی یا خودم صداتو ببرم .
با چنان خشمی این حرف و زد که از ترس صدام تو گلوخفه شد و اروم گرفتم اما انگار اشکام تازه راه خودشونو پیدا کردن.
وارد ساختمون شدیم از چند تا پله بالا رفت در اتاقی رو باز کرد و یهو منو پرت کرد
جیغی کشیدم و گفتم الانه که استخونام بشکنه اما روی یه تخت با دشک نرم و فنری افتادم.
با صدا نفسمو بیرن دادم که دیدم با تمسخر جلوم وایساده در حالی که جعبه کمک های اولیه دستشه.
بی اختیاربا دست پاچگی ملافه رو تختو دورم پیچیدم که باعث شد نیشخندش تبدیل به قهقهه بشه.
دندونای ردیف و سفیدش عین مروارید تو نور مهتابی میدرخشید .
کمی که اروم گرفت کنارم نشست و زل زد تو چشمام ؛همینطور که ملافه رو محکم دورم نگه داشته بودم خودمو عقب کشیدم.
هاکان _کاریت ندارم نترس .فقط تا بیشتر از این تختمو به گند نکشیدی بزار تمیزت کنم.
از لحن حرف زدنش لجم گرفت انگار کثافت سرتاپامو گرفته که اینجوری میگفت.
با عصبانیت تو چشماش زل زدمو گفتم :
فکر کنم تازه از شنا برگشتم پاک پاکم،لازم به تمیزکاری نیست.
هاکان با همون لبخند تمسخر امیز گوشه لبش نگام کرد.
_مطمئنی.، بهتره یه نگاه به سر تا پات بندازی.
نگاهی به خودم انداختم،وای خدای من جا به جای ملافه خونی شده .این خونا کجا بود، بی اختیار ملافه رو کنار زدم ،تمام بدنم خراشیده وزخم شده بود .
با یه حرکت بلند شد ملافه رو از دورم کنار زد وپشت سرم نشست ،خواستم بلند شم که موهای بلندموتودست گرفت وکشید پایین با ناله افتادم کنارش.

_چیکار میکنی وحشی؟
هاکان_بگیر بتمرگ به اندازه کافی تحملت کردم.
نترس اینقدرتن و بدن خوش هیکل ولخت دیدم کهتو پیششون هیچی.
خیلی بهم برخورده بود اون حق نداشت با من اینجوری حرف بزنه.عوضی...
داشت بند سوتینمو باز میکرد که سریع از تخت پریدم پایین
_ خودم میتونم زخمامو تمیز کنم احتیاجی به شما ندارم.
فکش از عصبانیت منقبض شد بانداژتوی دستشو با خشم پرت کرد تو بغلم و از تخت بلند شد.


هاکان_نکنه فکر کردی خوشم میاد بهت دست بزنم .
از تو خوش هیکلتراش منتظر یه اشاره منن .

_خدا رو شکر من از این ارزو ها ندارم.
هنوز اونقدر بدبخت نشدم که عقده همچین چیزایی داشته باشم.
(تو دلم گفتم : اره جون خودم، تا همین یه ساعت پیش داشتم تو حسرت اغوشش میسوختم)

هاکان_خواهیم دید.
بی هیچ حرفی به سمت در اشپزخونه ر فت.
تازه داشتم اطراف و میدیدم
یه سوییت نسبتا بزرگ با پنجره ای رو به دریاچه.، طرف دیگه حمامی با دیواره شیشه ای خودنمایی میکرد.
وارد اتاقک شیشه ای شدم .خودمو تو ایینه سرپایی حمام نگاه کردم . تمام بدنم خونین و کثیف بود .
زیر اب گرم تمام اتفاقات مرور کردم. عین یه خواب پریشون میمونست.
ساعتها زیر اب بودم تا اینکه سردی اب منو از اون حال بیرون اورد .
ای داد بیداد حالا باید چی کار میکردم نه لباسی، نه حوله ای اروم در حمامو باز کردم اروم سرمو کردم بیرون،
چراغا رو خاموش کرده بودو صدای موسیقی ملایمی به گوش میرسید . انگار یادش رفته بود من اونجام ...شایدم نه از قصد این کارو کرده بود .خاک تو سرم نکنه قصد و منظوری داشت؟

پاورچین به سمت تخت رفتم .عین این کورا دست کشیدم روش تا ملافه ای چیزی پیدا کنم بپیچم دورم.
از لای دردیگه ای نور کمی به چشم میخورد .
با ترس و لرز به سمت نور رفتم.
هاکان روی صندلی نشسته بود، لیوانی در دست ،داشت به قاب عکسی نگاه میکرد و جرعه جرعه از لیوان مینوشید . انگار تو عالم دیگه ای بود .
هاکان_دیگه چیزی نمونده ماهان قسم میخورم بلایی سرش بیارم که صد هزار بار ارزوی مرگ کنه.... تن کثیفشو میندازم جلوی سگا ...

_خدای من از کی میخواست انتقام بگیره؟ این عکس کی بود؟
خواستم عکس توی دستشوببینم اما با قدمی که به جلو برداشتم ملافه توی پام پیچید وبا صدا نقش زمین شدم .وای سینه هام له شدند.
صدای دورگه شده از خشمشو شنیدم
_تو اینجا چه غلطی میکنی؟ کی گفته بیای تو اتاقم؟
ترسیده بودم خیلی عصبانی بود زود ملافه رو رو سرم کشیدمو از زمین بلند شدم
_من....من ...اومدم....
باچشمای سرخ شده در حالی که کمر شلوارشو شل میکرد به سمتم اومد
_اومدی چی؟هان؟ اومدی تا کار ناتموم اون مرتیکه رو من تموم کنم؟
عصبی داد زدم
_خفه شو عوضی ،فکر کردی کی هستی ، که اینطوری با من حرف میزنی ؟ خیلی تحفه ای ؟ زیادی خیال برت داشته فقط
اومده بودم ازت لباس بگیرم همین ....

ملافه رو که عین چادر سرم کرده بودمو سفت تربه خودم پیچیرمو به طرف در رفتم که یهو ملافه رو از سرم کشید وموهای خیسمو تودستش پیچوند طوری که سرم به شدت به عقب کشیده شد
_ تا حالا هیچ ننه قمری جرات نکرده بود جلوی من زبون درازی کنه الا تو ، اونم الان خودم درستش میکنم ، وقتی اون زبونتو از تو حلقومت کشیدم بیرون میفهمی کجا باید دهن باز کنی. نفس تو صورتم میخورد بوی تند الکل تو دماغم پیچید
لباشو وحشیانه رو لبم گذاشت با دندوناش گازی از لبم گرفت که شوری خون رو تو دهنم حس کردم .
از درد و ترس شوکه شده بودم موهام محکم تو دستش بود، سرم به عقب کشیده شده بود ،قدرت انجام هر کاری از من سلب شده بود .
نباید میزاشتم بیشتر از این اذیتم کنه...
هاکان خیالی من کجا و این وحشی مست کرده کجا..
با همه قدرتم ارنجمو کوبوندم زیر دلش تنها جایی که هر مردی رو از پا میندازه..
با اخی منو رها کرد وزیر دلشو گرفت
دوییدم با همه وجودم این اون هاکانی نبود که من میخواستم نه..
نفهمیدم چطور خودموبه راهروی خوابگاه رسوندم فقط دیدم نیوشا با چهره ترسیده و نگران روبرومه مرتب میگه
_چی شده ؟این چه ریختیه ناتاشا ؟کجا بودی؟
خودمو انداختم بغلشو های های زدم زیر گریه وبا نفسهای بریده بریده ماجرا رو براش تعریف کردم .
اونقدر گفتمو گریه کردم تا اروم شدم.

نیوشا_ خواهر به فدات ، عزیزم تقصیر خودته ، این وقت شب ، تو کشور غریب بایدم همچین اتفاقایی برات بیفته ،افرین دخمل خوب بینیتو پاک کن حالا ، قول بده از این به بعد تنهایی شیطونی نکنی .
_گمشو تو هم جای دلداری دادنته ،بجای اینکه بگی الان میرم حق اون نامردو کف دستش میزارم نشستی واسه من لودگی میکنی.
یهو عین جن زده ها ایستاد در حالی که اخماشو تو هم کشیده بود ،

خم شد پشت کفش راحتی صورتیشو خوابوند ویقه لباسشو کشید بالا و انگشتشو با زبونش خیس کرد و کشید پشت لبشو عین این گنده لاتا رفت سمت در خروجی

با صدای کلفتی گفت
_ دددد پاشو دختره چشم سفید، بلند شو نشونم بده اون لامصبو که چیشای نازتو بارونی کرده ،نشونم بده تا با همین دندونام خر خرشو بوجووم....
اینقدر با مزه ادا در اورد که همه تلخیا یادم رفت و از ته دلم زذم زیر خنده ...
نیوشا_ضیفه به چی میخندی ،مگه نگفتی من بی غیرتم ،پاشو بریم یه غیرتی نشونت بدم که هفتا هاکان از این بر و اونبرش بزنه بیرون .

این بار از خنده اشک تو چشمام جمع شده بود .
در حالی که هنوز ملافه دورم بود بلند شدم و دست انداختم دور گردنشو گونه هاشو بوسیدم
_ قربونت برم نیو نیو من اگه تو رو نداشتم چیکار میکردم؟
نیو بادی به غب غب انداخت
_باید میرفتی خودتو میکردی زیر گل.
زدم پس کلش
_تا باز بهت خندیدم پرو شدی ؟
نیوشا ریز خندید
_فدات بشم توفقط بخند من قول میدم کاری کنم که اون نره خر به چیز خوردن بیفته...

_بیخیال نیو از فردا میدونم چطور رفتار کنم
باید جسابی تاکتیکا رو تمرین کنیم تا بتونیم تو شرایط اینطوری از پس یه مرد قوی هیکلم بر بیاییم .
خیلی داغونم بیا بریم بخوابیم .فردا بهش فکر میکنیم .


بی هیچ حرفی داخل سالن شدیم .همه در خواب ناز فرو رفته بودند .بیصدا لباسی تنم کردمو خوابیدم

با تکون های ارومی بیدار شدم
نیوشا_پاشو ابجی ، پاشو که کارمون ساختست.
_نیو به جان خودت دارم میمرم از خواب بزار بخوابم .
نیوشا_اگه به من بود میذاشتم خواب به خواب بری ، د پاشووگرنه این نره خر خودش میاد .
_نره خر کیه دیگه؟
نیوشا_ هاکی جونو میگم ، همه تو صفن الا تو و من
با این حرفش مثل برق گرفته ها بلند شدم وتو یه چشم به هم زدن اماده وزودتر از نیوشا زدم بیرون.
همه به صف شده و سرهنگ عبد المجد داشت سخنرانی میکرد اما خبری از هاکان نبود .
نیوشا_ گشتم نبود نگرد نیست.
_یعنی چی؟
نیوشا_یعنی معشوقتم خواب مونده مثل خودت .
شایدم سرش جای دیگه گرمه.
_زبون به دهن میگیری ببینم سرهنگ چی میگه؟
نیوشا_خبری نیست فقط میخوان بفرستنمون سفر اخرت .هر کی زنده موند که خدا عمرشو زیاد تر کنه هر کی هم سقط کرد شیطان رجیم دم جهنم منتظرشه
_ چی میگی تو؟

نیوشا_ میگم دارن میفرستنمون اونجا که عرب نی انداخت
_مثل ادم حرف میزنی یا نه؟
نیوشا _ایکیو دارن میبرنمون ازمون دوره رنجری که از دوره چریکی بالاتره میفهمی یعنی چی؟ یعنی خود کشی
_تو هم دیگه یه جوری میگه که گفتم کجا میخوان ببرنمون .
نیوشا_ اااا نه بابا ، شجاع شدی
_من شجاع بودم
نیوشا _ای شیر پاستوریزه ، ای همولیزه،ای ...
_یه چیزی بهت میگما نیو ، اون موقع که تو با دوستات رفتین قشم خوش گذرونی من داشتم همین دوره رو میگذروندم .
نیوشا_مرگ تو؟
_مرگ خودت
نیوشا_ ای قربونت برم پس خیالم راحت حالا حالا شیطان رجیم ونمیبینیم؟
خنده ام گرفته بود
_نه خیالت راحت
نیوشا_ ای نفس کش برین کنار که دوقلو های افسانه ای دارن میان ...
با این حرفش چند تا از زنا برگشتن و با تاسف برامون سر بکون دادند ..
دیگه برام مهم نبود دیگران چطور دربارمون قضاوت کنن .
دلم میخواست مثل نیوشا بی خیال و ازاد باشم




نیوشا –ناتاشا به خدای احد و واحد من دیگگه نمیتونم ... آآب ب ..میخوام ...اب... گشنمه ...اخه این پودرای زهر ماری جای غذا رو واسه ما میگیرن؟
خدا ازسرت نگذره ناتا که اینطور منو اواره بیابون کردی ...
-بسه دیگه منم مثل تو دارم هلاک میشم ..
به جای حرف زدن راه بیا تا زودتر برسیم فقط دو شب وقت داریم خودمونو به پایگاه برسونیم...
این ماموریتی بود که باید واسه پایان دوره میدادیم...ما رو با هلیکوپتربه دشت وسیعی بردند که خیلی از پایگاه دور بود ...
با وسایلی که در اختیار داشتیم باید خودمونو در عرض سه روز به پایگاه میرسوندیم وگرنه تنبیه سختی در انتظارمون بود ...
نیوشا-اخه یکی نیست بگه نامردا سه تا بسته شکلات و يک قمقمه آب هم شد اذوقه...
این چترنجات به این سنگینی تو بر بيابان وبال گردنمون کردین که چی؟به چه کارممون میاد ؟


-یکی به یکی میگه دوره رنجری ...بازم شکر کن همینا رو هم دادن ...باید هر طور شده زودتر خودمونو به قرارگاه برسونیم...
ما که سخت تر از اینم گذروندیم ... یادته شبی که دست خالی فرستادنمون تو اون بیشه زار؟

نیوشا-اخ یادم نیار که تمام تنم مور مور میشه ...
بیچاره اون افغانیه که تو باتلاق خفه شد ...
وای خدایا توبه ..توبه .. یادم نیار ...
-باشه بابا...
بیا حالا یه گودال بکنیم ...
نیوشا-میخوای قبرمونو بکنی؟ من که نا ندارم بزار همیجا جون بکنیم فوقش جسدمونو این شغال موغالا میان میبرن...
-خنگ خدا مگه تشنه نیستی؟
نیوشا-چرا اما تا کی میخوای زمینو بکنی تا به اب برسی زرنگ؟
-احمق جون چاه نمیکنیم که فقط یه گودال بعد روش این چترو میکشیم تا صبح کلی اب این تو جمع میشه....

نیوشا-تا صبح؟ من الان دارم جون میکنم..تا صبح که دیگه خدا رحمتم کنه... نور به قبرم بباره...

_حقته ...چقدر گفتم کم اب بخور ...

نیوشا_ااا با ادم رو به موت که اینجوری حرف نمیزنن ...
خودشو مثل جسد انداخت تو بغلمو با صدایی که از ته گلو خر خر میکرد گفت:
ناتا ...جگر گوشه من ...حلالم کن ...
لبخندی روی لبای خشک شده اش نشوند و به ارومی دستشو بلند کرد و تو هوا تکون داد ...

ـواسه کی دست تکون میدی دیوونه؟
نیوشا-واسه فرشته مرگ...وداع کن با خواهر که عزائیل اومده خواهرتو ببره ...

از تو بغلم هلش دادم کنار

-برو گمشو اون بر ،حنات دیگه واسه من رنگی نداره .....میدونم چشمت دنبال اون یه ذره اب تو قمقمه منه ..اما کور خوندی ..دیگه گولتو نمیخورم .. علاوه بر اب خودت نصف مال منم تو خوردی....
چشماشو ملتمسانه به من دوخت ...
نیوشا-خواهش میکنم فقط یه ذره...

خواهش .. تو رو به لب تشنه امام حسین...
اینقدر مظلومانه التماس میکرد که دلم اتیش گرفت ..قمقمه رو پرت کردم طرفش و مشغول کندن زمین شدم...
تو هوا قمقه رو قاپید و نیشش تا بنا گوش باز شد ..
نیوشا- خودمونیما خوب خرت میکنم و سوارت میشم
یه خیز به سمتش برداشتم که با خنده ازم دور شد .

_زود کوفت کن بیا کمکم کن این گودالو بکنیم...

نیوشا-ای به چشم...

دلم میخواست بدونم الان هاکان کجاست؟
از اون شب کذایی دیگه ندیده بودمش .
یعنی اتفاقی براش افتاده بود ؟
بی اختیار گوشه لبم رو که زخم شده بود ولمس کردم .

نیوشا_ااااوووی باز که هوشت رفت تو کفتر بازی ، وایسادی بالا سر من فاتحه میخونی ،خوب بکن این گودال لامصب دیگه

به خودم اومدم

سریع گودالو کندیم و چتر روش پهن کردیم..

دورش رو با خاک و سنگ پوشوندیم.. بایدتا صبح صبر میکردیم..
نیوشا_ خوب اینم از گودال حالا یه فکری واسه این روده بزرگه کنیم که داره کوچیکرو هاپولی میکنه.
_ حالا باید دنبال چند تا شکاف بگردیم

نیوشا_جانم !؟ این شکافت ایهام داره . از چه نوعش میخوای عزیزم شکاف گوشتی باسن؟

_خیلی خری نیو منظورم شکاف صخرست
نیوشا _ اون که لقب توه عزیزم ، بعدشم تا بوده نبوده شکاف گوشتی خریدار داشته نه سنگیش.
_ خیلی بی تربیتی نیوشا ، دارم دنبال مار میگردم اونم فقط تو شکاف صخره ها گیر میاد

با لودگی جیغی کشید و پشت من قایم شد
نیوشا_ خاک تو گورت مار میخوای واسه چی ؟
_واسه شام امشب.
نیوشا_دیگه چی موشی ،مارمولکی ، خجالت نکش ...عمرا لب بزنم ...اوق
_بیچاره اگه همین مارم گیر بیاریم کلاتو بنداز هوا

نیوشا_ترجیح میدم از گشنگی بمیرم

_باشه هر جور راحتی گفته باشم بعد نیای التماس کنی ، ناتا ، ناتا کنی که خبری نیستا

نیوشا_بر بینیم بابا



به دنبال شکاف گشتم تا بالاخره چند تا گیر اوردم
...بااتیش و دودی که دم ،خونه هاشون راه انداختم اونارو از تو لونه اشون کشیدم بیرون... تو چشم بر هم زدنی گردن اونا رو میگرفتم ، با یه حرکت چاقو سرشونو از تن جدا میکردم.
_خوب اینم از شام امشب
نیو بر و بر منو نگاه میکرد
با خارو خاشاک اتیشی درست کردم . مارا رو یکی یکی سر چوب کشیدم
عجب دود و دمی راه انداخته بودم

نیوشا همچین با چشمای براق به مار بیچاره زل زده بود و اب از لب و لوچه اش سرازیر شده بود که انگار داره بوقلمون سرخ شده میبینه ، اما غرورش اجازه نمیداد بیاد جلو .

با ولع شروع کردم به خوردن
اینقدر سرو صدا راه انداختم که دیدم نیوشا عین گربه خزید کنارمو مارو از دستم قاپید به دندون کشید ...

_آی سوختم .. وای.. چه داغه...
عجب حالی میده به خدا ...
فکر نمیکردم گوشتش به این خوشمزگی باشه.

_چی شد قرار بود از گشنگی بمیری
نیوشا _راستش دلم نیومد تو این برهوت بی خواهر شی.
_رو تو برم سنگ پا
نیشخندی بامزه تحویلم داد و مشغول خوردن شد.

صبح با خورشید و در شب با ستاره بادکنکی و دب اکبر و غیره جهت یابی میکردیم ...

تا اینکه از اون بیابون برهوت گذشتیم و به منطقه ی کوهستانی که پوشیده از درخت بود رسیدیم..

فقط یه شب دیگه باقی مونده بود ... نمدونم بقیه تا الان رسیده بودند یا نه؟
این منطقه درست بالای اردوگاهمون بود ...
کافی بود ابشار تو ی جنگل و پیدا کنیم واز اون بالا با چتر بپریم بعدش تا پایگاه فقط نصف روز فاصله داشتیم ...

نیوشا_ اخیش ،فس مخم داشت در میرفت از بس افتاب خورد بهش ، عجب جنگلی ، اینجاست که باید گفت چی؟
فتبارک الله و احسن و الخالقین
_ نه بابا از این حرفام بلد بودی و ما نمیدونستیم
نیوشا_ خاک به سر بی احساست یه عمر جونیمو پات حروم کردم ،
رخت چرکاتو شستم ،تازه میگی منو هنوز نشناختی ، حلالت نمیکنم

اینارو با عشوه و صدای زیر میگفت و میزد به سینه اش
_خوب مسخره بازی بسه باید حواسمون جمع باشه همیشه تو اخرین مرحله تله گذاری میکنن
نیوشا _ مگه میخوان موش کره بگیرن؟
_نه میخوان نیوشای ناز نازی رو بگیرن
نیوشا_ اوا غلطت کردن گور به گوریا .

_نیو شوخی نمیکنم ، یکم جدی باش
نیوشا_بله قربان ، امر امر شماست.
_تو ادم بشو نیستی

نیوشا_فرشته به این نازی دلت میاد ادمش کنی؟

حرف زدن بی فایده بود با یه بسم الله وارد جنگل شدیم، هنوز چند کیلومتر جلو نرفته بودیم که بدن نیمه جون یکی از سربازا رو دیدیم که از درخت اویزون شده و به شدت ازش خون میرفت
نیوشا_یا دوازده امام ، اینو چه به روزش اومده
_نگفتم بهت
نیوشا_کمکش کنیم؟
_ صبر کن یه چوب بلند پیدا کنم
نیوشا_ چوب میخوای چیکار؟
_باید مطمئن شم دورش تله ئ دیگه ای نیست

اروم با چوب روی زمین پر از برگ کشیدم
انگار فقط همین یه تله بود .به سمت دختر رفتیم با کمک نیوشا اوردیمش پایین خیلی ازش خون رفته بود .
نیوشا_جالا چیکارش کنیم؟
_باید با خودمون ببریمش
نیوشا_ولی یکم عجیبه من
_چی عجیبه؟
نیوشا_قیافش اشنا نیست ، تا حالا ندیده بودمش.
تا نیوشا اینو گفت دختر چشماش باز شدو با چالاکی خنجر کمریشو کشید وبازوی منو که کنارش بودم زخمی کرد
سوزش بدی تو دستم پیچید نیو شا اما فرز تر از دختر با یه حرکت پا خنجر رو از تو دست دختر انداخت و با لگدای پی در پی اونو نقش زمین کرد .
نیوشا_ای تف به ذاتت پدر بد ذاتت چشم سفید .
جالت خوبه ناتا؟
_اره بیا ببندش به دختر تا بیدار نشده .اینم یه تله بود.
نیوشا_عجب دنیایی شده ها ،اینو پند گوشت کن خواهر، اگه دیدی یکی داره جلوت جون میکنه
محل سگم بهش نزار یهو دیدی مثل این گربه صفت پنجول کشید .
سریع دختر و به تنه درختی بست و بهمن کمک کرد تا بقیه راه و ادامه بدم .
خدا رو شکر زخمم سطحی بود .

_نیوشا گوشاتو تیز کن ببین صدای اب میشنوی؟
نیوشا_خودت که یه جفت درازشو داری
مال من میخوای چیکار؟
_ ااااااااا باز بی ادب شدی ؟
نیوشا_خوب بابا حالا قهر نکن .

با حالت بامزه ای گوشاشو از مقنعه اورد بیرون، برگ پهنی از درختی چید و کنار گوشش گرفت.
از حرکاتش خندم گرفته بود
_چیکار میکنی خله؟
نیوشا_هیییییییییسس ، رادارمو به هم نزن.

بیا دارم از این طرف یه صدایی میشنوم.
بیا دیگه ...
دنبالش راه افتادم راست میگفت هر چی جلو تر میرفتیم صدا واضح تر میشد
بعد از چند کیلومتر پیاده روی زیباترین منظره ای که یه ادم ممکنه تو زندگیش ببینه جلو روی ما بود .
درختای سر سبز پوشیده در حصارهوای مه الود با رنگین کمون خوشرنگی که از این سر تا اون سر ابشار رو در بر گرفته بود .
همیشه دلم میخواست یه کلبه درختی تو همچین فضای رمانتیکی داشتم وبا عشق زندگیم عمرمو سپری میکردم یعنی میشد؟
من، هاکان ،با یه پسر کوچولوی ناز ،.........

نیوشا_آی ،باز تب مب نکنی که اینجا از سردار جون و امپولاش خبری نیستا.
با لبخند مشت کم جونی به بازوش زدم
نیوشا_چرا میزنی؟ یتیم گیر اوردی ؟بزار بزار سرهنگ جونمو ببینم
لبخندم با قیافه مظلومی که به خودش گرفته بود به قهقه تبدیل شد
نیوشا_ازار ، کوفت ،باز تب گرفتی؟
_گمشو تو هم ، ولی راست راستی تو سرهنگ و دوست داری؟
نیوشا _وای ناتا عاشقشم ؛ میمیرم براش

البته از خدا که پنهون نیست از تو چه پنهون من عاشق تمام مردای خوش هیکل ونانازم.
هرکی خوشتراشتر عشق منم بیشتر
_دیوونه ، یه بار مثل ادم حرف نزنیا..
نیوشا_ااا خوب گفتی راستشو بگو منم گفتم.
_خوب بیخیال، چترت و چک کن باید بپریم ،داره بادم میاد میتونیم با کمکش تا نزدیک اوردوگاه پرواز کنیم .
نیوشا_ ای جانم،می ونی من فقط بخاطر این چتربازیا وارد ارتش شدم
_چیه یادت افتاد به اخرین چتر بازیت؟
نیوشا_ اره، کاشکی حالا اینجا بود ، قزبونش برم ...
_کاشکی رو کاشتن سبز نشد ، پایین میبینمت
نیوشا_ااا صبر کن منم بیام ناخواهر
ارتفاع ابشار اونقدر زیاد بود که به راحتی چترمونو باز کنیم
نیوشا_یوهههو، چه حالی میده ناتا
اگه میدونستم همچین بهشتی در انتظارمونه زودتر از اینا با کله میومدم...
اینقدر حرف زد و لودگی کرد که به پایگاه رسیدیم.
ازتفاعمون با زمین هر لحظه کمتر میشد.
نیوشا_ناتاشا تو هم سرهنگو کنار هاکان میبینی یا من از خوشی توهم زدم؟

چشمامو کمی ریز کردم اره انگار خود سرهنگ امینی کنار هاکان نظاره گر فرود ما بود .

نیوشا _ ای خدا مرامتو عشق است ، کاش یه چیز دیگه ازت خواسته بودم .
من و ببین یاد بگیر ناتاشا
دیدم داره چترشو هی به اینطرف و اونطرف هدایت میکنه و صاف میره سمت سرهنگ بدبخت،
الکی جیغی کشیدوخودشو انداخت تو بغل سرهنگ .
شدت برخورد اونقدر زیاد بود که سرهنگ بیچاره نتونست خودشو کنترل کنه با نیوشا نقش زمین شدند وچترنجات افتاد روشون.
هاکان با پوز خندی نگاهی به اون وبعد به من انداخت حتما فکر میکرد الانه که منم همین کارو کنم اما کور خونده بود با مهارت چترو کنترل کردم و داشتم فرود میومدیم که یهو باد تندی وزید و منو به سمت هاکان کشید.
اوه نه خدای من بمیرمم نباید این اتفاق بیفته.
ارتفاعم با زمین کمتر میشد چیزی نمونده بود بهش برخورد کنم همینطور با پوزخند نظاره گرم بود ،
نه نمیزارم بیشتر از این تحقیرم کنی ، تو چند قدمیش
،طناب چترمو باز کردمو خودمو رها کردم .
افتادم یه لحظه تعادلم به هم خوردرو شونه زخمیم فرود اومدم درست تو دو قدمیش.
_اخ دستم ..وای
هاکان_انگار نشونه گیریه خواهرت خیلی بهتره .
خدای من ببین چی میگفت باخشم سرمو بالا گرفتم
_ هنوز اونقدر بدبخت نشدم که خودمو تو بغل شما وامسال شما بندازم .
هاکان_پس قلت خیلی بدبخته که هنوز از رو امینی پا نشده.؟
از کار نیوشا که منو جلو این چلغوز از خود راضی کنف کرده بود عصبانی شدم
به سمتشون رفتم چادورو با حرص از روشون کنار زدم .
نیوشاتا منو با اون چشای عصبی دید با یه لبخند ملوس از رو سرهنگ که صورتش حسابی گل انداخته بود سریع خودشو کشید کنار و بلند شد .
نیوشا_بازم معذرت میخوام ،شرمنده نمیدونم یهو این باد بی ادب از کجا پیداش شد .
سرهنگ_ اشکالی نداره ، پیش میاد دیگه ستوان نادری
سرهنگ بلند شد وبه سمت هاکان رفت.
نیوشا زیر لبی با همون لبخند
_ای بر خرمگس معرکه لعنت ، خر جفت پا پریدی وسط فاز عشقیم . تازه دو تامون داغ شده بودیم ،داشتم میرفتم تو فاز لباش
_د بیشعور ،همین غلطا رو کردی که یه کثافتی مثل این چلغوز به خودش اجازه هر توهینی میده؟
نیوشا_کدوم چلغوز؟ کدوم اشغالی؟ نشونم بده تا جفت پا چاک دهنشو جر بدم . غلط کرده

سرهنگ_بچه ها بیاید دونبالمون کارتون داریم.
نیوشا _قربونش برم ،حتما میخواد فاز لب گیریونو کامل کنه ، اومدیم.، عسسسسیززززززم
چنان چشم غره ای بهش رفتم که صدا تو گلو خفه شد .
_به خدا اگه جلو اینا یه حرکت اشتباه بکنی ، حرمت خواهری رو میزارم کنار جلوشون چنان میزنم تو دهنت که
نیوشا کمی عصبانی_که چی؟هان؟ به گربه بگم عبوالقاسوم؟
فکر نکن دو دقیقه زودتر دنیا اومدی بزرگتریاااا.
تنه ای بهم زد و جلو تر از من خودشو به اونا رسوند .
خدای من ببین این اشغال چقدر منو تحریک کرده بود که با نیو گلم اینجوری حرف زدم .میدونستم تمام حرفاش فقط شوخیه و از گلم پاکتره ،اما...

سرهنگ_ستوان نادری با شمام ؟موافقید؟
_چی؟
نفهمیدم کی بهشون رسیده بودمو اونا از ماموریت حرف زدند .
هاکان_سه ساعته واسه در و دیوار نطق میکنم
سرهنگ_ماموریتو میگم حاضرید همکاری کنید .
بدون اینکه بدون چه ماموریتیه
_بله ، بله حتما
هاکان_مامواری کار امد تر از شمام هستند اما
هدف از اومدن شما سرگرم کردن اوناست وبس اونم به خاطر همسان بودن شما ....

_لطفتون کم نشه یه بارگی بگین انتر میخواین تا انتر بازیش حواس همه رو پرت کنه.

هاکان با لبخندی که به زور جمش کرد
_افرین خوب فهمیدی یه چیزی تو همین مایه ها ،اما دلقک بیشتر بهتون میاد .

_ فکر نمیکنید زیادی با ادب تشریف دارید؟

هاکان _وقتی خودتون به شخصیتتون لقب انتر میدید دیگه چه توقع ای از بقیه دارید .
نگاهی به نیوشا کردم بلکه اون یه جواب دندون شکن بهش بده ،اما اون به حالت قهر صورتشو ازم برگردوند ..

سرهنگ_ بچه ها خواهش میکنم ،
ببینید شما باید عین هم لباس بپوشیدو ارایش کنید ...طوری که وقتی وارد مجلس شدید دهن همه باز بمونه .

نیوشا_حالا ما تو این برهوت لباسو سرخاب سفیداب از کجا گیر بیاریم ..؟

هاکان_ اونا رو خودم جور کردم فقط سریع بجنبید که وقت تنگه بیاید بریم تو ساختمون ؛طبقه بالا تو اتاق رو تخت همه چیز محیاست.



موضوعات مرتبط: 3. رمان ناتاشا

تاريخ : جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 | | نویسنده : مــــهــــیــــســــا |