دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان
 
قالب وبلاگ
پنج روز بود آرشاویرو ندیده بودم ... صبح زود می رفتن استودیو شب که همه خواب بودن بر می گشتن ... ما هم توی این مدت همه پلان های روزو گرفتیم و دوباره نوبت پلان های شب رسیده بود ... دلم خیلی براش تنگ شده بود ... حس های عجیب غریبی داشتم این مدت نسبت بهش پیدا می کردم ... دل تنگ؟! اونم برای یه پسر؟! یه کم عجیب بود ... به خودم توپیدم:
- این عجیبه که تو دلت براش تنگ نشه ... خیر سرت شوهرته ... محرمته ... واسه خودتم کلاس می ذاری اوسکول؟
با این هشدار آروم تر شدم انگار ... روز ششم بود ... ساعت سه بعد از ظهر بود و همه بچه ها خوابیده بودن تا شب بتونن تا نزدیک صبح بیدار باشن ... منم توی چرت بودم که صدای گوشیم بلند شد ... سریع بدون نگاه کردن به شماره چنگش زدم ... نمی خواستم کسی بیدار بشه ...
- الو ...
- توسکا جونم سلام ...
اینبار شناختمش:
- سلام به روی ماهت ترسا خانوم!
- خوبی؟! دختر عمه عیال ما خوبه؟
با خنده گفتم:
- عیال؟!
- آره دیگه ... آرتان عیالمه ...
- آره اونم خوبه سلام می رسونه بهتون ...
- سلامت باشه .... توسکا جون غرض از مزاحمت اینکه آدرسو بده ما داریم می رسیم ...
سیخ نشستم سر جام و گفتم:
- جدی نمی گی!
از تعجبم طور دیگه ای برداشت کرد و گفت:
- ناراحت شدی؟ ولی تو خودت گفت ایرادی نداره ...
- نه نه عزیزممممم ... خیلی هم خوشحال شدم فقط یه کم شوکه شدم ...
- آهان ... گفتم اگه ناراحت شدی برگردیما ...
- نه عزیزم ... خیلی خوش اومدین ... کجا هستین حالا؟
- تازه وارد رامسر شدیم ... زنگ زدم آدرس بگیرم بیایم پیشتون ...
حقیقتا از اومدنشون خوشحال شدم و آدرسو طوری که بفهمن براشون توضیح دادم ... بعدش هم بلند شدم و دستی به سر و صورتم کشیدم ... به خدمتکارمون دستور چایی تازه دم با کیک دادم و خودم هم رفتم توی باغ ویلا منتظر شدم تا بیان ... یه بلوز گشاد ولی کوتاه به رنگ سبز ارتشی تنم بود با یه شلوار لی مشکی تنگ تنگ ... صندل هایی که خریده بودمو هم پوشیده بودم یه شال حریر مشکی هم انداخته بودم روی موهام ... یه کم که قدم زدم رسیدن ... باغبون ویلا درو روشون باز کرد ... این باغبون رو هم شهریار استخدام کرده بود که تا وقتی اینجاییم گلا و درختا خراب نشن ... فراری قرمز رنگی وارد شد و تا جلوی پای من پیش اومد ... دکتر تهرانی با ژست مخصوص خودش پشت فرمون نشسته بود و ترسا هم کنار دستش بود ... یه بچه کوچولوی تپل مپل هم توی بغل ترسا بود و معلوم بود داره از سینه مامانش شیر می خوره ... تا ماشین ایستاد سریع درو باز کردم و گفتم:
- سلام مامان کوچولو ...
ترسا هم با خنده سرشو یه کم کشید طرفم و گفت:
- سلام بازیگر ... معروف ... مشهور ... سوپر استار ... باقلا ... لواشک ...
با خنده بوسیدمش و خوش آمد گفتم ... دکتر تهرانی هم پیاده شد و گفت:
- سلام ... خسته نباشین ...
صاف ایستادم و گفتم:
- سلام دکتر ... شما خسته نباشین ... این همه راهو رانندگی کردین ...
- نه بابا چه خستگی؟ مگه کسی کنار تری خسته هم می شه ...
ترسا سریع از داخل ماشین گفت:
- آرتان یه ماچ رو لپت ...
دکتر خنده اش گرفت و گفت:
- باید ببخشید که ما مزاحم کارتون هم شدیم ...ولی این خانوم من تا گیر می ده دیگه ول نمی کنه ...
- نه بابا چه مزاحمتی؟ مگه توی دست و پای ما هستین؟ اتفاقا خوشحالم شدم ... کمک شما خیلی به کارم می یاد ...
- اتفاقی افتاده؟
ماشینو دور زدم و رفتم روبروش ایستادم و گفتم:
- دکتر ...
پرید وسط حرفم و گفت:
- می شه منو دکتر صدا نکنی؟ معذب می شم اینطوری ...
- پس چی بگم؟
- آرتان ... خیلی صمیمی ...
- ولی آخه ...
- ببین توسکا ... من همیشه با مراجعام راحتم ... اونا اکثرا منو به اسم کوچیک صدا می کنن.
- اوکی ... ببین آرتان ... آرشاویر اینجاست ...
- خب؟ این که خیلی خوبه ...
- قضیه داریم آخه ...
- یعنی چی؟
- آرشاویر از این رو به اون رو شده ...
تند تند شروع کردم به توضیح دادن قضایا ... می خواستم تا کسی نیست همه چیزو تعریف کنم ... آرتان هم موشکافانه همه حرفامو گوش کرد ... و هیچی نگفت ... وقتی حرفام تموم شد گفت:
- تو جدا نمی دونستی خواننده است؟ من همون روز که اسمشو روی پرونده اش دیدم شک کردم ...
- نه به خدا ... من خواننده ها رو نمی شناسم آخه ...
- خیلی خب ... حالا لج کرده؟
- نمی دونم .... لج یا هر چیزی ... ولی داره با رفتاراش اذیتم می کنه ... هم غیرت داره و نمی ذاره یه قدم کج بردارم ... هم کم محلی می کنه و جوری نشون می ده که انگار من اصلا براش مهم نیستم ...
- تو کدومو بیشتر می پسندی ؟
- من عاشق بودنشو در عین اقتدار می پسندم ...
ترسا از تو ماشین داد زد:
- منظورش یکی مثل توئه آرتان ...
آرتان با اخم گفت:
- تری ... تو به حرفای ما گوش می کردی؟
- وا! خب بلند حرف زدین ... به من چه؟
به هم نگاه کردیم و زدیم زیر خنده ... گوله نمک بود این دختر ... آرتان گفت:
- آترین هنوز سیر نشده؟
- نه بابا ... عین باباش می مونه ... سیر نمی شه که ...
لبخند آرتان پر رنگ تر شد و رو به من گفت:
- باید ببینمش ... از نزدیک باهاش برخورد کنم ... باید ببینم اینم یکی از رفتارای هیستیریکش هست یا فقط واسه جلب توجه تو داره اینجوری رفتار میکنه ...
- دیگه دست خودتو می بوسه ...
- باشه ... هر کار از دستم بر بیاد انجام می دم ...
با محبت نگاش کردم و خواستم چیزی بگم که ماشین آرشاویر از ته جاده نمایان شد ... خیره موندم به ماشین ... بالاخره بعد از شش روز اومد ... چقدر دلم براش تنگ شده بود!

ماشین آرشاویر آروم آروم اومد و کنار ماشین آرتان پارک کرد ... داشت مثل میر غضب نگامون می کرد ... چند لحظه به من و چند لحظه به آرتان ... آرتان خونسردانه دست به سینه به ماشینش تکیه داد و رو به من گفت:
- طبیعی باش ...
ترسا از تو ماشین گفت:
- کیه؟ آرتان برو اونور ... نمی بینم ...
آهسته گفت:
- ترسا چند لحظه هیچی نگو ... سر جات هم بمون ...
ترسا ساکت شد و من هم به تبعیت از آرتان خونسردانه ایستادم ... آرشاویر از ماشین پیاده شد و در حالی که چپ چپ نگام می کرد گفت:
- معرفی نمی کنی توسکا؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- یکی از دوستام ... آرتان ...
نمی شد بگم آرتان روانشناسه ... نمی خواستم حس بدی نسبت بهش پیدا کنم ... آرشاویر با چشمای بیرون پریده گفت:
- دوستت؟!!!
آرتان قدمی جلو رفت و گفت:
- خوشبختم آقای پارسیان ... دیدن شما افتخاری بود واسه من ...
آرشاویر به ناچار باهاش دست داد و بازم با نگاهی پر از سوال به من خیره شد ... منم بی خیال به اونطرف نگاه کردم ... آرتان گفت:
- توسکا جان ... این ویلا فوق العاده است ... بهتره این دور و اطراف رو به من نشون بدی ...
وای! این آرتان چرا همچین کرد؟ آرشاویر با رگی بیرون پریده گفت:
- خیلی ببخشید ولی زن من لیدر کسی نیست ...
زن من؟!!! اااا مگه نامزدی ما پنهانی نبود؟ چرا لو داد؟ لابد فکر کرد اینا غریبه ان! آرتان خیلی خونسردانه به طوری که نشون بده قضیه محرم بودن ما رو می دونه گفت:
- آقای پارسیان ... من که نمی خوام توسکا رو بدزدم ...
- خیلی ببخشید ... ولی چه دلیلی داره که شما زن منو به اسم کوچیک صدا می کنین؟ اینجا چه خبره؟ اصلا شما کدوم دوستش هستین که من نمی شناسمتون؟
آرشاویر داشت از کوره در می رفت ... من داشتم می ترسیدم اما آرتان هنوز هم خونسرد بود ... گفت:
- خب شاید شما همه دوستای توسکا رو نمی شناسین ... هیچ دوستی دوستشو به اسم فامیل صدا نمی زنه ...
- یعنی چی؟ توسکا ...
من که از صدای بلند آرشاویر جا خورده بودم گفتم:
- آرتان ....
آرشاویر قدمی جلو اومد و با داد گفت:
- آرتانو کوفت ... آرتانو زهرمار ... بیا برو سوار ماشین شو ببینم ...
قلبم مثل یه بچه گنجیشک می زد ... آرتان هم که فهمید من ترسیدم از جلوی ماشین کنار رفت و گفت:
- ترسا ... خانومم ... آترینو بده به من دیگه ... بسشه ... خودت هم بیا پایین ... یکی از خواننده های مورد علاقه ات اینجاست ...
آرشاویر مات مونده بود روی ترسا و آترین ... آرتان با یک دست آترین رو کشید توی بغلش ... آترین کوچولو شصت دستش رو کرده بود توی دهنش و داشت می مکید ... دلم براش ضعف رفت چقدر دوست داشتم برم بغلش کنم ... اما الان وقتش نبود ... ترسا خانوم وار پیاده شد و به دور از شلوغ بازی با لبخند گفت:
- آقای پارسیان! خلی از دیدنتون خوشحالم ... من ترسا هستم ... دوست توسکا ... و خانوم آرتان ...
آرشاویر واقعا لال شده بود ... آب دهنشو قورت داد و گفت:
- خوشبختم ...
داشتم از خنده می ترکیدم ... ترسا خودشو چسبوند به من و گفت:
- عزیزم دلم برات یه ذره شده بود ... بیا بریم یه دوری بزنیم من درست و حسابی ببینمت ...
برای این که از اون وضع خلاص بشم راه افتادم به سمت پشت ویلا ... ترسا هم کنارم می یومد و غر غر می کرد:
- بیا ! به من می گه گوش نکن ... اگه گوش نکرده بودم که الان نمی دونستم باید جلوی هیجانمو بگیرم و این آقای غیرتی رو بشونم سر جاش ... می پریدم وسط و می گفتم وااااااااااای آرشاویر ججووووون من عاشق صداتم ... نوکرتم بیا یه امضا بده ... نه امضا کمهههههه بیا یه عکس عشقولی با هم بگیریم ...
خندیدم و گفتم:
- ترسااااا بیش فعالیا!
خندید و گفت:
- آره آرتانم همینو می گه ...
- پسرت چه جیگر خوردنیه !
- دست رو دلم نذار که خونه ... عشق باباشه! از حسودی بعضی وقتا می خوام بمیرم ...
- ا چرا؟ اون که پیداست واسه تو می میره ...
- آره خداییش ... ولی خب بعضی وقتا حسودیم می شه ... خودم کردم که لعنت بر خودم باد ...
با خنده گفتم:
- خودت بچه خواستی؟!
- آره بابا ... به خاطرش افسردگی گرفتم یه مدت ...
- جدی؟!
- آره ... ماجراها داره برای خودش ...
- تعریف کن برام تا برخورد این پسره یادم بره ... این منو دیوونه نکنه خیلیه ...
- وا این بدبخت چی کار کرد مگه؟! همه مردا همینطورن ... آرتان همچین غیرتی می شد قبلنا که من خودمو خیس می کردم ...
- جدی می گی؟ یعنی طبیعیه؟
- من نمی تونم عین آرتان نظر کارشناسانه بدم ... اما اگه نظر شخصیمو بخوای می گم طبیعی بود ... خب تو زنشی ... جدی زنشی؟!!!!!!
از حالتش خنده ام گرفت و گفت:
- ماجراش مفصله ... تو ماجرای بچه تو بگو ...
- هان! جونم براتون بگه ... من و آرتان سر یه سری مسائلی یه کم دیر رفتیم ماه عسل ...
- خب ...
- وقتی رفتیم من حامله بودم ...
- آخیی نازی ...
- آره ... اونوقت کلی عشق و حال کردیم اونجا ... یک ماه تموم ... وقتی بر می گشتیم من دو ماهم بود ... جا دشمنت خالی توی فرودگاه تهران که می خواستیم فرود بیایم ... هواپیما خیلی بد فرود اومد ... تقریبا همه سکته کردن! منم مثل بقیه ... آرتانو گرفته بودم جیغ می کشیدم ... بعدم تکونای خیلی خیلی بدی خورد هواپیما ... هیچی دیگه دردسرت ندم ... بچه سقط شد رفت پی کارش ...
صدای آهم نا خود آگاه بلند شد ...
- وای!
- آره ... منو رسوندن از فرودگاه بیمارستان و با هزار درد سقط کردم ... آرتان بیچاره سکته رو زد ... من درد می کشید زار می زدم آرتان داد می زد و فحش و بد و بیراه نثار خلبانه و شرکت هواپیمایی و کانادا و ماه عسلو بچه و خودشو شایانو خلاصه همه کرد ... بالاخره بعد از یه هفته من مرخص شدم اما افسرده ... دلم بچه مو می خواست ... آرتان هی می گفت بابا به خدا ما وقت زیاد داریم برا بچه دار شدن ... اما فایده نداشت ... خل شده بودم! الان که فکر می کنم می بینم عجب دیوونه ای بودما! اما خوب حرف تو مخم نمی رفت که نمی رفت ... دست آخر آرتان دیوونه شد ... بقیه اش بالا هجده است بگم؟!
با خنده گفتم:
- بگو دختر شیطون ...
- هیچی آقا یه شب که من داشتم گریه می کردم هی می گفتم وای بچه ام ... وای گل پسرم ... وای تاج سرم یهو دیدم پر شدم رو دست آرتان و منو برد توی اتاق خوابوند روی تخت و گفت:
- همین الان یه بچه دیگه بهت می دم ... به شرطی که بخندی ... بخندی برام ... می خندی؟ آره ترسا؟ قول می دی بخندی برام؟
زل زدم توی چشماشو سرمو تکون دادم ... لبخندی زد و منم خندیدم ... خدا می دونه اون شب این پسر با من چی کار که نکرد! ولی از صبحش می دونستم که صد در صد حامله ام ...
به اینجا که رسید غش غش خندید ... منم خندیدم و گونه اشو کشیدم ... درست عین بچه ها تخس بود ...

صدای آرتان از پشت سرمون بلند شد:
- به چی می خندی عسل؟
ترسا خنده اشو خورد و گفت:
- زنونه بود عزیزم ...
آرتان هم با لبخندی موذی سرشو تکون داد و رو به من گفت:
- توسکا ... مشکلش خیلی هم حاد نیست ...
- یعنی چی؟
- یعنی یه کم زیادی غیرتی شد ... ولی غیر طبیعی نبود ... هر مردی جای اون بود و یه مرد غریبه رو توی ویلای شخصیشون کنار زنش می دید همین کارو می کرد ... تازه زنه هم برگرده بهش بگه دوستمه ...
ترسا با خنده گفت:
- ووی ووی ووی من اگه جا تو بودم ... این آرتان تیکه تیکه ام می کرد ... این بیچاره که فقط دو تا داد زد ...
آرتان هم لبخندی نثار ترسا کرد و به من گفت:
- الان که چیزی از بیماری درش نیست ... اما در آینده ... نمی دونم ... شاید هم نگرانی ما بی علته ...
- پس دلیل این رفتارای اخیرش چی می تونه باشه؟
- اینو باید کم کم بفهمم ... هر چند که الان این برام مشخص شد اون دیوونه توئه ... مردا فقط برای کسی که دوسش دارن و براشون مهمه غیرتی می شن ...
آهی کشیدم و زیر لب گفتم:
- امیدوارم ...
آترین تو بغل آرتان به قان و قون کردن افتاد ... ای جااانننننمممممم ... تازه وقت کردم درست حسابی این بچه رو ببینم ... یه سر همی لی به رنگ سورمه ای تنش کرده بودن ... شلوارش پاچه کوتاه بود تا سر زانوهاش ... یه جفت جوراب هم پوشیده بود که یه کم بالاتر از مچ پاش می یومد .... با کفشای کوچولوی آل استار سورمه ای و سفید ... موهای بلندش باز ریخته بود دور و برش ... پوست سفیدش عین برگ گل بود ... از نزدیک چشماش بیشتر عسلی می زد ... دستاشو می کشید تا بره بغل مامانش ... ترسا غر غر کرد:
- سنگینی آترین ... یه ذره بغل بابات بمون ... رفتیم تو می گیرمت ...
بچه غر می زد ... ترسا هم با غر جوابشو می داد ... مرده بودم از دستشون از خنده ... آرتان که منو دید خنده اش گرفت و گفت:
- می بینی؟ این نی نی خودش حالا حالا ها باید بزرگ می شد ... ترسا! بچه خودشو کشت!
رفتم جلو و با یه حرکت کشیدمش تو بغل خودم .... موهای لختش ریخت روی صورتش ... با یه حرکت بامزه سرشو تکون داد تا موهاش برن عقب و بتونه منو ببینه ... یه ذره منو نگاه کرد ... یه دفعه لب برچید ... دهنشو باز کرد اندازه دهن اسب آبی و شروع کرد با جیغ به گریه کردن ...تا زبون کوچیکه ته حلقشو هم دیدم ... با ترس گرفتمش سمت ترسا و گفت:
- ووی مال خودت ... بیا بگیرش نخواستم ...
آرتان در گوش ترسا چیزی گفت که چون گوشام تیز بود شنیدم:
- بچه هم عین باباش به بغل هیشکی جز تو عادت نداره ... چی کار کردی با ما؟
و ترسا هم در حالی که آترین رو بغل می گرفت با تمام عشقی که یک زن می تونه نسبت به شوهرش داشته باشه به آرتان خیره شد ... لبخندی زدم و خواستم ازشون فاصله بگیرم که ترسا سریع گفت:
- توسکا می ری تو؟
- آره عزیزم ...
- ما هم می یایم ... اینجا کسی ما رو نمی شناسه یه وقت مثل آرشاویر پاچه مونو می گیرن ...
من خندیدم و آرتان با چشم غره گفت:
- ترسا!
همه با هم رفتیم داخل ... بچه ها تک و توک بیدار شده بودن ... ترسا و آرتان رو به عنوان دوست خونوادگی معرفی کردم و بعدم ترسا رو بردم توی اتاق خودم ... آرتان هم به خواست خودش با آرشاویر و بقیه هم اتاق شد ... آرشاویر تموم مدت جاگیر شدن آرتان اینا یه گوشه نشسته بود و موشکافانه ما رو زیر نظر گرفته بود ... منم هی از جلوش رد شدم و پشت چشم براش نازک کردم ... خیلی عجیب بود با آرتان گرم گرفته بود ... چه عجب ... جز مازیار یکی دیگه رو هم داخل آدم حساب کرد ... البته با همه خوب بود ... ولی صمیمی نه! شاید الان چون مازیار نبود و استودیو مونده بود برای اینکه حوصله اش سر نره با آرتان سرگرم شده بود ... آترین بیچاره مدام دست به دست می شد و نمی دونست بخنده یا گریه کنه ... خداییش بچه خیلی خوشگلی بود و همه رو عاشق خودش کرده بود ... ترسا نشست کنار من و گفت:
- تو یه مجله خوندم لیسانس داری ... درسته؟
با لبخند گفتم:
- آره ...
- چه رشته ای؟
- مدیریت صنعتی ...
- خوش به حالت راحت شدی!
- تو دانشجویی مگه؟
- آره ... الانم مرخصی گرفتم اومدم یه نفس بکشم ... کارای آترین و خونه داری و درس با هم ... خیلی سخته به خدا!
- آره واقعا ... خدا صبرت بده ... چه رشته ای می خونی؟
- پزشکی ...
با حیرت گفتم:
- واقعا؟!!!!
- آره ... با کمک همین آرتان قبول شدم ... وگرنه می خواستم برم کانادا ...
- بابا اراده! بابا خانوم دکتر ...
خندید و گفت:
- اگه این آترین بذاره من درس بخونم ! همه کتابامو پاره می کنه ... هر وقت می بینه نشستم پای درس جیغ می کشه بنفش ... شبا که آرتان می یاد خونه می دمش دست آرتان می رم توی اتاق مطالعه ام می شینم تازه به درس خوندن ... اونم با وجود اون همه خستگی ...
- چرا پرستار براش نمی گیری؟
- پرستار جوون که خطرناک و دردسر سازه ... با اینکه از آرتان مطمئنم ولی از مکر دخترا می ترسم ... به خصوص از وقتی کتاب الهه ناز رو خوندم ... خوندی؟
خندیدم و سر تکون دادم ... گفت:
- آره والا چشم ترس شدم ... پرستار مسن هم از پس این وروجک بر نمی یاد ... حالا قراره یه خدمتکار بگیریم که من حداقل کارای خونه رو نداشته باشم بکنم ... که البته بازم آرتان غر می زنه می گه من دستپخت کسیو به جز تو نمی خورم ...
- امان از این مردای شکم پرست ...
- همینو بگو ... خلاصه که تا این درس من بیاد تموم بشه و من یه نفس راحت بکشم شش بار جون می دم ...
- نه عزیزم انشالله به خوبی و خوش تموم می شه ...
- انشالله!
طناز اومد خودشو انداخت کنارمون و گفت:
- خب عروس دایی! تعریف کن ببینم ... چه خبرا اومدین اینوری؟
- تو بگو ... دختر عمه آرتان ... خوبی؟ عمه خوبه؟
- همه خوبن ... سلام می رسونن ... شنیدم قراره بیاین شمال ... اما فکر کردم با خاله اینای آرتان می رین ...
- آره قرار بود با طرلان و نیما بریم که ما تصمیم گرفتیم بیایم پیش شما ... اونا هم دیگه انصراف دادن .... چون پسر من کوچیکه ... هنوز خیلی شیطون نشده ... اما پسر نیمایی و طرلان زلزله است به معنای واقعی! می یومد اینجا رو به گند می کشید ...
- ای جانم! من فقط یکی دوبار دیدمش ... اسمش اگه اشتباه نکنم نیاوش بود ...
- درسته ... نیاوش ... ورپریده! هر بار می یاد خونه مون من عزا می گیرم ...
دیدم اون دو تا سرگرم حرفای خونوادگی شدن که من ازش سر در نمی یارم پس بلند شدم که جایی سر خودمو گرم کنم ... ترجیح می دادم فیلمنامه پر استرس امشبو یه بار دیگه مرور کنم ... غرق مطالعه بودم که شهریار نشست کنارم و گفت:
- مگه حفظ نیستی؟
بدون اینکه چشم از نوشته ها بردارم گفتم:
- چرا ... دارم مرور می کنم ...
- باریکلا ... ولی اینو ول کن ... یه خبر برات دارم ...
کنجکاوانه نگاش کردم و گفتم:
- چی؟
- از فردا برنامه عوض می شه ...
- یعنی چی؟
- یعنی اینکه شروین سالار فردا می یاد ... باید پلان های مخصوص اونو زودتر بگیریم چون دو هفته بیشتر فرصت نداره ...
- جدی؟!!!!
- آره ...
آرشاویر اومد و خیلی بی توجه به ما نشست روی مبل کناری شهریار و مشغول پوست گرفتن پرتغالی که تو دستش بود شد ... می دونستم از فوضول اومده نشسته اینجا ... بی توجه بهش گفتم:
- پس باید قسمتای مخصوص به اونو بخونم ... کلیپ چی می شه؟
- همه پلان هاشو که گرفتیم می ریم واسه کلیپ ...
- با این حساب دو هفته پر فشاری داریم ...
- آره می دونم توی این دو هفته گروه خیلی خسته می شن ...
- امشب کجا رو می گیریم؟
- همون پلان های فرارو ...
- اه ... بدم می یاد!
- چون بدت می یاد اینقدر قشنگ بازی می کنی خانوم قشنگ؟
یه دفعه آرشاویر گفت:
- راستی شهریار ...
شهریار نگاش کرد و گفت:
- بله؟
کمی من و من کرد و گفت:
- هیچی ...
از اولش هم معلوم بود هیچی نداره بگه ... فقط یه لحظه نتونست جلوی خودشو بگیره ... لال شی توام شهریار! خانوم قشنگ چی بود این وسط؟ آرتان که کمی دورتر از ما نشسته بود هم پوزخند زد ... اونم شنیده بود فکر کنم .... شهریار یه دفعه بدون مقدمه گفت:
- آرشاویر ... گیتارت رو آوردی؟
آرشاویر هم بدون مکث گفت:
- همیشه همراهمه ...
- پس بدو بیار یه آهنگ برامون بزن ... تا شارژ شیم بریم سر فیلمبرداری ....
آرشاویر اخمی کرد و گفت:
- می دونی که اهل اجرای زنده نیستم ...
- خواهش بابا ... کلاس نذار جون من ... یه آهنگ فقط ... خسته شدیم این چند وقته ...
منم با نگام یه جورایی داشتم التماسشو می کردم ... دوست داشتم بخونه ... دوست داشتم استعداد همسر آینده امو به چشم ببینم ... آرشاویر سنگینی نگامو حس کرد ... سرشو بالا آورد و نگام کرد ... التماس نگامو دید ... سریع از جا بلند شد و گفت:
- اوکی ... ولی فقط یه آهنگ ...
همه اونایی که دور و اطراف بودن با شادی دست زدن و منم لبخندی به وسعت همه علاقه ام بهش زدم ....
رفتن و برگشتنش چند دقیقه بیشتر طول نکشید ... گیتار مشکی رنگشو از توی کاورش کشید بیرون ... ترسا شیرجه زد روی مبل کناری من و گفت:
- آخ جون اجرای زنده داریم؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
- فکر کنم ...
خدمتکار داشت بین همه کاپوچینو پخش می کرد ... چه فضایی شده بود ... هوای دم غروب ... نم نم بارون که داشت می بارید ... کاپوچینو و یه موسیقی زنده از طرف کسی که دوستش داشتم ... آرشاویر گیتارشو گرفت توی بغلش و رو به جمعیت مشتاق گفت:
- یه آهنگ زبون اصلی می خونم ... ایرادی که نداره ؟
صدا از کسی در نیومد ... انگار برای کسی مهم نبود چی می خونه ... مهم فقط خوندنش بود ... ترسا پچ پچ کرد:
- جون من واقعا شوهرته؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
- آره ولی هیچی نگو ... حتی طناز هم نمی دونه ...
- ولی آخه چرا؟!
- بعدا برات می گم ...
- من می رم فوضولی ...
ریز خندیدم و گفتم:
- تری!
اونم خندید و گفت:
- زبانت خوبه؟!
- ای بد نیست ... ولی خیلی هم خوب نیست ...
- یعنی الان هر چی بخونه می تونی بفهمی؟
- فکر نکنم ...
- پس برات ترجمه می کنم ... شاید می خواد واسه تو بخونه ...
با قدردانی نگاش کردم ... بالاخره صدای سیم های گیتار بلند شد و پچ پچ ما هم در دم خفه شد ... با همه وجودم گوش شده و با چشمام خیره شده بودم به دستاش که با ناخنای بلندش آروم آروم با سیمای گیتار بازی می کرد ...


موضوعات مرتبط: 52. رمان توسکا
[ پنجشنبه دوم شهریور 1391 ] [ 21:47 ] [ مــــهــــیــــســــا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ســــلام ... ممــــنونــــم از بــــازديدتــــون...
* لــــطفا نظــــر خــــوــــصوصــــی و تــــبليغاتی نــــديد ..
* از تــــوهين کــــردن به شــــخصيت و نــــويسنده رمــــــــــــان خــــوداري نماييــــد ..


* * *

مدیــــر وبــــلاگ:مهیــــــــسا

منــــبع رمــــان ها : نودهشــــتیا

موضوعات وب