X
تبلیغات
دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - توسکا 20
هوا خیلی خیلی سرد شده بود ... سنگ می ترکید ... از سر صحنه فیلمبرداری می خواستم بر گردم خونه ... ساعت شش بود و هوا تاریک شده بود ... منتظر آرشاویر وایسادم کنار خیابون ... هوای آذرماه عجیب سرد شده بود ... خودم ماشین نیاورده بودم و ناچار بودم منتظر آرشاویر بمونم ... سابقه نداشت دیر کنه ولی هیچ خبری ازش نبود ... قرار بود ساعت پنج و نیم بیاد ... الان ساعت شش بود و هنوز نیومده بود ... وایسادم کنار خیابون ... شالمو کشیدم جلوتر و یه دستمال هم گرفتم جلوی دماغم ... ساعت شش و ربع شد ولی بازم خبری ازش نبود برای بار بیستم شماره شو گرفتم ولی گوشیش خاموش بود ... داشتم از نگرانی و سرما می مردم ... بی ام و شهریار جلوی پام زد روی ترمز و شیشو کشید پایین ... همینو کم داشتم این وسط ...
- بیا بالا توسکا ... می رسونمت ...
- نه مرسی آرشاویر می یاد ...
- بیا الان یخ می زنی ... هنوز که نیومده ... یه زنگش بزن بگو که با من می ری ...
خدایا من الان به این چی می گفتم؟ به ته خیابون نگاه کردم هیچ خبری نبود ... دلم داشت مثل سیر و سرکه می جوشید ... ناچارا سوار شدم باید زودتر خودمو می رسوندم خونه تا یه خاکی تو سرم کنم ... شهریار هم پاشو روی گاز فشار داد ... سریع گوشیمو از داخل کیفم در آوردم و شماره پدرجون رو گرفتم ... بعد از چند بوق جواب داد:
- سلام به دختر گلم ...
- سلام پدر جون ... خوبین؟
- ممنون عزیز دلم ... تو خوبی؟ خسته نباشی ...
- مرسی پدر جون ... راستش زنگ زدم ببینم شما از آرشاویر خبر ندارین؟
- نه ... مگه قرار نبود بیاد دنبال تو؟
- چرا ... ولی چهل و پنج دقیقه اینجا منو نگه داشت هیچ خبری هم ازش نشد ... گوشیشم خاموشه ...
پدرجون نفس عمیقی کشید و گفت:
- نگران نباش ...
- چطور نگران نباشم پدر جون؟ قلبم تو دهنمه ...
- تا همین بیست دقیقه پیش تو کارخونه بود ... یکی از دستگاه ها خراب شده بود وایساده بود بالا سر مهندس ناظر ... شارژ گوشیشم تموم شد اعصابش حسابی داغون بود کارش که تموم شد با سرعت اومد پیش تو ...
- ای بابا! خوب زودتر بگین پدر جون ... داشتم سکته می کردم ... حالا من که دارم با یکی از بچه ها می رم هوا خیلی سرد بود نتونستم بیشتر از این منتظر بمونم ... چه جوری خبرش کنم؟
- خودش می یاد می بینه نیستی میاد خونه تون ... تو نگران پسر سیریش من نباش ...
خنده ام گرفت و با خنده خداحافظی کردم ... شهریار که منتظر بود من تلفنم تموم بشه سریع گفت:
- آرشاویر گم شده ...
- مگه بچه اس که گم بشه؟
- آخه دیدم سراغشو از باباش می گیری ...
- نگرانش شده بودم ... گوشیش خاموش بود ...
من واسه چی داشتم به این توضیح می دادم؟ پسره پرو ... نذاشت به افکارم ادامه بدم و گفت:
- دوسش داری توسکا ...
دیگه داشت زیادی پرو می شدا ... گفتم:
- می شه یه کم تند بری شهریار ؟
آخه زیادی داشت آروم می رفت ... دنده رو عوض کرد و گفت:
- نمی خوای جواب بدی؟
- دلیلی نمی بینم در مورد مسائل خصوصیم حرفی بزنم ...
- مسائل خصوصی؟ من فقط پرسیدم دوسش داری یا نه ...
برای اینکه از سر خودم بازش کنم گفتم:
- آره خیلی زیاد ... اگه دوسش نداشتم باهاش نامزد نمی کردم ...
آهی کشید که ناراحتم کرد ... وارد کوچه مون شد و گفت:
- از امروز به بعد به عنوان داداش روم حساب کن ... هر مشکلی برات پیش اومد من هستم ...
صداقت گفتارش بدجور به دلم نشست ... ناخودآگاه لبخند زدم و گفتم:
- یادم می مونه ...
ازش تسکر کردم و از ماشین پیاده شدم ... شهریار بوقی زد و دنده عقب گرفت از کوچه خارج شد ... رفتم سمت در ... داشتم زیر لب خدا رو شکر می کردم که آرشاویر منو با شهریار ندیده ... کلیدو از توی کیفم در آوردم و کردم توی در ... هنوز نچرخونده بودمش که صدای ماشین از پشت سرم اومد ... چرخیدم ... آرشاویر بود ... یه لحظه ترسیدم ... خدایا نکنه شهریارو دیده باشه ... همچین ترمز کرد که صدای کشیده شدن لاستیکش و بوی لنتاش بلند شد ... آب دهنمو قورت دادم و با لبخند رفتم طرف ماشینش ... پیاده شد و درو محکم کوبید به هم ... از چشماش خون می بارید ... صدامو گم کردم ... حتی یادم رفت سلام کنم ... اومد جلوم ایستاد و با خشم گفت:
- خوش گذشت ؟
یه جورایی از ترس اشهدمو خوندم قیافه اش از خشم کبود شده بود ... یه قدم رفتم عقب ... مچ دستمو کشید و تقریبا شوتم کرد داخل ماشینش ... صاف روی صندلی نشستم و هیچی نگفتم ... آرشاویر هم بدون حرف سوار شد و راه افتاد ... دوباره صدای جیغ لاستیکا بلند شد ... کم کم داشت گریه ام می گرفت ... شده بود آش نخورده و دهن سوخته ... با سرعت هر چه تمام تر رفت به سمت خونه شون ... حتی جرئت نداشتم دهن باز کنم و از خودم دفاع کنم ... ترجیح دادم سکوت کنم تا آروم بشه بعدا من حرف بزنم ... ماشین رو جلوی در خونه ناشیانه پارک کرد و دوباره به سمت من اومد ... دستم رو گرفت و در حالی که با سرعت می رفت داخل خونه منو هم کشان کشان با خودش کشید ... وارد پذیرایی که شدیم منو انداخت روی کاناپه و خودش با فاصله از من روی یه مبل یه نفره نشست و پاکت سیگارش رو از جیبش در آورد ... دستاش می لرزیدن بد جور ... درست مثل دل من ... چقدر دلم می خواست حرفی بزنم تا آتیش درونشو خاموش کنم ولی می دونستم هر چی هم بگم اون بدتر می شه ... پس ساکت موندم تا ببینم چی پیش می یاد ... هی داشتم توی دلم دعا می خوندم ...
- خدایا خودمو به خودت می سپارم نزنه منو بکشه ... خدایا تو شاهدی که من بی گناهم ... وای خدا عجب غلطی کردم ... کاش سوار ماشین اون شهریار نفهم نشده بودم ...
اینقدر استرس داشتم که عرق سرد نشسته بود روی تنم ... واقعا نمی دونستم چی در انتظارمه ... وقتی پی در پی چهارتا سیگار کشید جعبه خالی سیگار رو پرت کرد به طرفی و ناله کنان گفت:
- چطور باور کنم ؟

به خودم جرئتی دادم و با صدای آهسته گفتم:
- اتفاقی نیفتاده که تو بخوای باورش ...
پرید وسط حرفم و با فریاد گفت:
- حرف نزن تا دندوناتو تو دهنت خورد نکردم ... لعنتی! با چشم خودم دیدم ... تموم طول راه پشت سرتون بودم ... می دیدم چطور آروم می ره تا بتونه بیشتر باهات بزنه ... تو که میخواستی با اون باشی دیگه چرا منو بازیچه کردی؟ هااااااااااان؟!!!!
بغض کردم ... می دونستم قراره توبیخ بشم ... ولی فکر نمی کردم دادگاه آرشاویر اینقدر ناعادلانه قضاوت کنه ... همونطور با بغض گفتم:
- اشتباه می کنی ...
با حرص مشتش رو روی میز کوبید و گفت:
- دارم بهت می گم خودم دیدم ...
اینبار طاقت نیاوردم ... منم فریاد کشیدم:
- تو فقط پوسته قضیه رو دیدی ... تو چه می دونی واقعا چه اتفاقی افتاده؟ می دونی چند بار بهت زنگ زدم ولی خاموش بودی؟
پوزخندی زد و گفت:
- آهان اینم شد دلیل جنابعالی ... یعنی اگه من جوابتو ندم می ری با یه نفر دیگه ...
بغضم ترکید و گفتم:
- آرشاویر بس کن ... هوا خیلی سرد بود ... تو نبودی ... تاکسی هم نبود ... شهریار لطف کرد منو رسوند ...
اینبار به جای فریاد نعره کشید:
- می خوام صد سال سیاه لطف نکنه ... بار آخرت باشه جلوی من اسم اون عوضی رو می یاری ...
اینقدر حرص می خورد که ترسیدم سکته کنه ... به خصوص که رنگش عجیب غریب سرخ شده بود ... از جا برخاستم و سریع براش لیوانی آب آوردم ... لیوانو که گرفتم جلوش دوباره زد به سرش ... محکم زد زیر دستم ... لیوان پرت شد یه گوشه و با صدای بدی هزار تیکه شد ... درست مثل قلب من ... اشک صورتمو شست ... خیلی ترسیده بودم ... چرا آرشاویر آروم نمی شد ... چرا مثل همیشه زود از سر خطام نمی گذشت ... به خدا من خطایی نکرده بودم ... دستمو گذاشم روی قلبم و کنار دیوار چمباتمه زدم ... همه بدنم می لرزید ... سرمو گذاشتم روی زانوم و از ته دل زار زدم ... خدایا این چه عذابی بود؟ چرا منو گرفتار این عذاب کردی؟ من آدم نیستم؟ من حق ندارم مثل آدم زندگی کنم؟ تا کی باید از شوهرم بترسم؟ داشتم مظلومانه هق هق می کردم که حس کردم نشست کنارم ... با ترس خودمو کشیدم کنار و دستمو حایل صورتم کردم ... اینقدر روانی شده بود که می ترسیدم بلایی سرم بیاره ... با دیدن حالت من لبشو گزید و با بغض سرمو کشید توی بغلش ... انگار آروم شده بود ... به این آرامش نیاز داشتم ... خودمو انداختم توی بغلش و با صدای بلند گریه کردم ... در گوشم شروع کرد به حرف زدن:
- عزیزم ... عزیز دلم ... توسکای من ... تو رو خدا بگو ... بگو که فقط منو دوست داری ... توسکا من می ترسم ... می ترسم از دستت بدم ...
همینجور که هق هق می کردم گفتم:
- به خدا آرشاویر من فقط تو رو دوست دارم ... آخه چرا اینجوری می کنی؟ با این افکار هم خودتو آزار می دی هم منو ... چرا نمی تونی قبول کنی که شهریار فقط یه همکاره واسه من ...
آرشاویر منو بیشتر به خودش چسبوند و گفت:
- نمی دونم توسکا ... نمی دونم چرا اینجوری می شم ... دست خودم نیست ... ولی اینو می دونم که تو رو فقط واسه خودم می خوام ... دلم نمی خواد با هیچ کس به خصوص شهریار گرم بگیری ...
آه کشیدم ... فشار زیادی روی من بود ... ناچارا گفتم:
- باشه عزیزم تو آروم باش من با هیچ کس حرف می زنم ...
- قول می دی؟
دوباره عین بچه ها شده بود ...
- آره عزیزم قول می دم ....
آرشاویر با سرخوشی لبخند زد و با مهر پیشونیمو بوسید ... حس می کردم سردمه ... می دونستم به خاطر استرس های زیادیه که بهم وارد شده ... ترس و استرس با هم منو تحلیل برده بودن ... آرشاویر که دید دارم می لرزم ... بغض کرد و گفت:
- لعنت به من ... دارم با تو چی کار می کنم توسکا ...
- مهم نیست ... مهم نیست عزیزم ... خوب می شم ...
دندونام داشت می خورد به هم ... آرشاویر سریع از جا بلند شد ... رفت توی اتاقش و با یه پتو برگشت ... پتو رو دور تا دور من پیچید ... سر و صورت منو غرق بوسه کرد و هزار بار عذر خواهی کرد ... در جوابش فقط می تونستم لبخند بزنم ... رفت گیتارش رو آورد و با بغضی که تو گلوش بود شروع کرد به زدن و خوندن ... صداش می لرزید ولی هنوزم جذابیت داشت ... انگار با شعری که می خوند می خواست از عذابش کم کنه ... خودش هم می فهمید من دارم زجر می کشم ... زجر من و زجر خودش باهم داشت داغونش می کرد ...
- قصه ی این عشقی که میگم / عشقه لیلای مجنونه
با یه روایته دیگه / لیلی جای مجنونه!
مجنون سره عقل اومده/ شده آقای این خونه
تعصب و یه دندگیش کرده لیلی رو دیوونه!
اما لیلی بی مجنونش دق میکنه میمیره
با یه اخمه کوچیکه اون ، دلش ماتم میگیره
میگه باید بسازم، این مثله یک دستوره!
همین یه راه مونده واسش! ، چون عاشقه مجبوره
زوره ، عشقه تو زوره / احساس ، همیشه کوره
هرجا، خودخواهی باشه / انصاف ،از اونجا دوره
عاقبته لیلیه ما / مثله گلهای گلخونه
تو قابه سرده شیشه ای / پژمرده و دل خونه
حکایت عشقه اونا / مثله برفه زمستونه
اومدنش خیلی قشنگ / آب کردنش آسونه!
اخمه تو خالی از عشقو / بی نوره سوتو کوره!
عاشق کشی مرامته / نگات سرده و مغروره
عشق اومده توی نگاش / از کینه ی تو دوره!
یه کاری کن تو هم براش/کمه عاشقیتم زوره!
زوره ، عشقه تو زوره / احساس ، همیشه کوره
هرجا، خودخواهی باشه / انصاف ،از اونجا دوره
(آهنگ اسیری از شهرام شکوهی)
اون می خوند و اشک قطره قطره از چشمای من می ریخت ... هر دو داشتیم عذاب می کشیدیم و من نمی دونستم این عذاب تا کی ادامه پیدا می کنه ... آیا سزای عاشقی زجر کشیدنه؟!!!

جیغم بلند شد:
- دروغ می گی فریبا ...
- دروغم کجاست؟ به خدا الان مجله اش جلوی منه ... برو باهاش حرف بزن ...
با بغض گفتم:
- چی بهش بگم آبرو واسه من نمونده دیگه ...
- حالا غصه نخور طوری نیست که ... از این شایعات برای همه هست ...
- شایعات یه بار دو بار ... توی همه مجله ها شدم سوژه ... توسکا مشرقی ... ستاره سینمای ایران ... در درگیری خیابانی همراه با نامزد خوش آوازه خود آرشاویر پارسیان ... خدا وکیلی تو بگو دیگه برام آبرو مونده؟
- می خوای چی کار کنی؟ اصلا چی شد که دعوا شد؟
- نمی دونم ... پسره اومد بیاد طرف من آرشاویر گفت کم محلی کن بره ... من نتونستم بهش لبخند زدم ... به خدا فقط لبخند زدم پسره هم جواب لبخند منو داد یهو مشت آرشاویر رفت توی صورتش ... دوست داشتم زمین دهن باز کنه منو ببلعه ... همه با موبایلاشون فیلم می گرفتن ... من باید بازیگری رو ببوسم بذارم کنار .. با این وضعیت دیگه خجالت می کشم سرمو بگیرم بالا ...
- آخه این چه وضعشه؟ یعنی حرف حساب حالیش نمی شه؟ غیرت هم یه اندازه ای داره ...
بغضم ترکید و گفتم:
- چه خاکی تو سرم کنم؟
فریبا از بیماری آرشاویر چیزی نمی دونست و من نمی تونستم حرفی باهاش بزنم ...
- من به مازیار می گم باهاش حرف بزنه ...
- مازیار هم باهاش حرف بزنه ... گیرم درست هم بشه .. آبروی ریخته من درست می شه؟!!!
- مردم زود از یادشون می ره ... مهم اینه که دیگه تکرار نشه ...
- نمی دونم چی بگم ...
- نکنه می خوای جدا بشی؟
اگه قبلا این سوال رو می پرسید سریع می گفتم :
- نه عمراً ...
ولی اون لحظه با تردید سکوت کردم ... نمی دونستم باید چی بگم ... دو دلی داشت منو می کشت ... با اون وضعیت دیگه نمی تونستم با آرشاویر سر کنم ... ولی طاقت دوریشو هم نداشتم ... وقتی سکوتمو دید گفت:
- اصلا همه این حرفا رو ول کن ... آخر این هفته تولدمه ... باید بیای ...
لبخند نشست روی لبم و گفت:
- ا مبارک باشه! نمی دونستم دی ماهی هستی ...
خندید و گفت:
- خرافاتیه بدبخت!
- گمشو!
- در هر صورت گفته باشما ... باید بیای ...
آهی کشیدم و گفتم:
- می دونی که خیلی دوست دارم ... ولی آرشاویر پنج شنبه جمعه رو می ره شهرستان ...
پرید وسط حرفم و گفت:
- خب اون می ره ... تو که هستی ... بچه هم نیستی ... بیا ...
خودمم بدم نمی یومد برم ... گفتم:
- باشه بذار ببینم چی می شه ...
یه کم دیگه حرف زدیم و قطع کردیم ... می دونستم حرف زدن با آرشاویر بی فایده است ... فقط خودم حرص می خوردم و می ریختم توی خودم ... پنج کیلو وزرن کم کرده بودم ... آرشاویر هر بار با دیدنم اخماش در هم تر می شد ... بابا هم آب شدنمو می دید ولی نمی دونست ماجرا چیه ... من و آرشاویر در ظاهر با هم خیلی خوب بودیم و بابا فکر می کرد مشکل از کار منه و عاجزانه ازم می خواست کمش کنم ... منم قبول کرده بود ولی دیگه خبر نداشت این خانه از پای بست ویران است ... گوشیو برداشتم ... باید خبر تولدو به آرشاویر می دادم و بعدش می رفتم برای خودم لباس می خریدم ... وقت زیادی نداشتم ...
- الو ...
- سلام آرشاویر ...
- سلام عزیزم خوبی ...
دوست داشتم همه چیزایی که شنیده بودم رو با جیغ بزنم تو سرش ولی جلوی خودمو گرفتم الان وقتش نبود ... به نرمی گفتم:
- ممنون ... تو خوبی؟
- مگه می شه صدای تو رو بشنوم و بد باشم ؟
آهی کشیدم و گفتم:
- آرشاویر آخر هفته عازمی؟
- آره عزیزم ... ما که در این مورد با هم صحبت کرده بودیم ...
- اوکی ... مواظب خودت باش ...
- باشه عزیزم حتما ...
- راستش ...
نمی دونستم چرا جرئت نداشتم حرفمو بزنم ... فهمید و گفت:
- چیزی شده؟
- نه ... خب ... چیزه ...
- بگو توسکا ...
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
- آخر هفته تولد فریباست ...

چند لحظه سکوت کرد سپس با جدیت گفت:
- خب ...
- می خوام برم دیگه ...
- یادت رفته من نیستم؟
- نه ولی ... می خوام تنها برم ...
- چی؟!!!!
همچین داد کشید انگار چی گفتم! یه لحظه نزدیک بود گوشی از دستم بیفته .... با تته پته گفتم:
- خب ... دعوتم کرده ...
- بیخود ... اونجا یه مهمونی مختلطه ... امکان نداره بذارم بدون من پاتو اونجا بذاری ...
با نرمی گفتم:
- آرشاویر تو که نیستی من حوصله ام سر می ره ... قول می دم مواظب خودم باشم ...
پوزخندی زد و گفت:
- مطمئنی؟!!!!
حرصم گرفت ... انگار همه شوقم برای رفتن تخلیه شد ... اصلا دیگه نمی خواستم باهاش حرف بزنم ... از صداش خسته شده بودم انگار ... آهی کشیدم و گفتم:
- کاری نداری آرشاویر؟
سریع گفت:
- پس نمی ریا !
آرشاویر هم عوض شده بود ... قبلا از کوچیک ترین حالت من متوجه ناراحتیم می شد ولی حالا ... شاید هم می فهمید ولی براش مهم نبود ... فقط گفتم:
- باشه ...
خداحافظی کردیم ... خیلی سرد ... زندگیم مثل پیست اسکی شده بود ... سرد و یخی و برفی ... دیگه هیچی دلگرمم نمی کرد ... حتی عشق آتشین آرشاویر ...
دو هفته ای بود که با آرشاویر سر سنگین بودم ... اونم سعی می کرد آرومم کنه ولی خودش هم می دونست که تموم سعیش رو به کار نمی گیره ... هر دو سرد شده بودیم انگار ... شاید هم تب تندمون زود فروکش کرده بود ... دنبال یه هیجان بودم ... یه چیزی که زندگیمو از رخوت نجات بده ... همه برنامه ام شده بود رفتن سر صحنه فیلمبرداری و برگشتن با آرشاویر ... حرف هم در حد چند کلمه ...
- سلام ... خوبی؟ ... چه خبر؟ ... سلام برسون ... خداحافظ ...
اما همه اینا به کنار غیرتش هنوز سر جاش بود ... وقتی پشت یه چراغ قرمز کسی متوجه ما می شد و میخواست با هیجان حرفی بزنه شیشه رو می کشید بالا و هیچ توجهی نمی کرد ... داشت با این رفتاراش زجرم می داد ... حتی داشت خودشو از چشمم می انداخت ...
توی خونه بودم ... افسرده و غمگین ... گوشیم زنگ خورد ... حوصله گوشی رو هم نداشتم ... با این فکر که شاید آرشاویر باشه برداشتم ... انگار وظیفه داشتم هر بار زنگ می زنه حتما جواب بدم ... بدون هیچ علاقه ای ... بدون حس خاصی ... بدون علاقه؟!!!!!! یعنی جدی جدی علاقه ام از دست رفته بود؟! آرشاویر نبود ... ترسا بود ... با این فکر که کمی از حس غم در میام گوشیو جواب دادم:
- الو ...
- سلام به بی معرفت ترین زن هالیوود ...
لبخند زدم و گفتم:
- اینجا ایران است ... صدای جمهموری اسلامی ایران ... اشتباه گرفتین ...
- ااا ببخشید ... سلام به بی معرفت ترین بازیگر ایروود ...
از واژه اش خنده ام گرفت و بالاخره بعد از چند روز خندیدم ... خودش هم خندید و گفت:
- بابا بی معرفت! بابا بی محبت ... بی عاطفه ما یه زنگ نزنیم تو نباید زنگ بزنی حالمونو بپرسی؟
- چطوری خانوم؟
- از احوالپرسی های شما بد نیستم ...
- خب به سلامتی ... تیکه بسه دیگه دختر خوب!
- خب دیگه گناه داری تیر بارون شدی ...
لبخند زدم و گفتم:
- لطف داری شما ...
- خواهش ... راستش زنگ زدم دعوتت کنم ...
دعوت؟ دیگه به کجا؟! سوالمو بلند پرسیدم:
- دعوت به کجا؟
- عروسی بنفشه است ...
نتونستم جلوی شادیمو بگیرم و گفتم:
- جدی؟!!!!
- آره ... تاکید اکید کرده که تو و شوهرتو هم ببرم ...
- آخه ...
- می دونم که شما هر جایی نمی تونین بیاین .. اما پنج دقیقه هم که بیاین دل این دوست من شاد می شه ... گناه داره به خدا ... عروسه دلش می شکنه ...
با لبخند گفتم:
- با آرشاویر صحبت می کنم ببینم چی می گه ...
- پس من کارتشو برات می یارم ...
اجازه مخالفت بهم نداد و قطع کرد ... به یک ساعت نکشید که دم در خونه بود ... به زور آوردمش تو ... همونجا توی حیاط لب حوض نشست و گفت:
- چه خونه خوشگلی ...
- لطف داری چشات قشنگ می بینه ...
- نه جدی می گم ...
- ممنون ...

موضوعات مرتبط: 52. رمان توسکا

تاريخ : جمعه سوم شهریور 1391 | | نویسنده : مــــهــــیــــســــا |