دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان
 
قالب وبلاگ
یک بار دیگر جلوی آینه آمد و نگاهی گذرا به سر و وضع خود انداخت و طولی نکشید که به پارکینگ رسید و پراید سفید یخچالی خودش را بیرون آورد و ظرف چند ثانیه از کوچه ی خلوت محله شان گذشت.
ضبط را روشن کرد و مشغول شنیدن آهنگ مورد علاقه اش شد. بعد از گذر از چند خیابان ، سرعتش به تدریج کم شد. ماشین ها پشت سر هم صف کشیده بودند و او هم مثل آدمهایی که کلی بدبختی روی سرشان ریخته باشد ، با حالت کلافه ای به ترافیک وحشتناک رو به رویش خیره شد و قیافه ی ماتم زده ها را به خودش گرفت و چند باری هم ناله کرد و نزدیک بود گریه اش بگیرد.
با شدت بر فرمان اتومبیلش کوبید و با ناله گفت :
-ای خدااااااااااااااا ... حالا چیکار کنم؟ ... من همش تا ساعت 10 وقت دارم! ...
بعد گویی که ماشین ها آدم باشند ، آنها را مخاطب قرار داد و گفت :
-تو رو خدا راه بیفتین ... من نباید دیرتر از این پسره برسم ... تو رو خداااااااااا ...
حسابش را که میکرد ، اگر به ترافیک نمیخورد ، نیم ساعت با شرکت فاصله داشت. حال که ترافیک هست و احتمال دیر رسیدنش زیاد ...
ماشین ها در هم قفل شده بودند. از سمت راست ، راننده ی یک هیوندای نقره ای مرتب بوق میزد و پنجره ی ماشینش هم که پایین بود و مرتب فحش نثار ماشین ها و آدم ها میکرد و به هر طریقی سعی داشت از ماشین های در هم قفل شده ، سبقت بگیرد. کاری که در چنین وضعیتی آن هم در شهری به نام تهران غیر ممکن است!
سمت چپ یک پرادوی مشکی بود و راننده اش خانمی بود که سیگاری بر لب داشت و خیلی خونسرد دستش را به دستگیره ی کنارش گرفته بود و هر از گاهی پُکی به سیگارش میزد.
ماشین رو به رو مرتب بالا پایین میرفت. انگار زلزله ی هشت ریشتری در ماشین آمده باشد. دو جوان که قیافه ی آنها برایش قابل تشخیص نبودند و فقط حدس میزد دو پسر حدود 20 سال سن ، ماشین را با پیست اسبدوانی اشتباه گرفته اند.
صدای بوق ماشین عقبی هم که قطع نمیشد و مدام روی اعصباش بود.
معلوم نبود این ترافیک از کجا سر راهش سبز شده که خیال تمام شدن ندارد. یک مرتبه صدای عجیبی شنید. صدا از خودش بود. انگار به دلیل ضعف معده ، شکمش مرتب هشدار میداد که چیزی به او برساند. با حرص رو به شکمش گفت :
-چی میگی تو؟
نگاهش به لقمه های نان روی صندلی شاگرد افتاد. از همه چیز بهتر بود. شاید خوردن یک لقمه نان در این شرایط به هضم و قبول این ترافیک کمک کند.
چند دقیقه بعد ماشین ها با سرعت کمی شروع به حرکت کردند. ساعت از 9 گذشته بود. فرصت زیادی نداشت. باید اول به شرکت میرفت و برگه های مربوط به نظارت را با خودش به برج میبرد.
راننده ی هیوندا به محض باز شدن راه ، با سرعتی عجیب از او جلو زد و نزدیک بود به پرادوی سمت چپش برخورد کند.
از اینکه راه باز شده بود ، خوشحال به نظر می رسید و خوشحالی اش را با بلند کردن صدای ضبط نشان داد. لقمه هایش نیز تمام شدند و گویی که انرژی تازه ای گرفته باشد ، ماشین را به دنده ی 5 برد و سرعتش از 120 هم گذشت ...
شاید فکرش را نمیکرد که به همین زودی از دست این ترافیک خلاص شود. نزدیکی های شرکت بود که حس کرد ماشینی در کنارش بوق میزند. ابتدا بی توجه به سمندی که کنارش بود ، حرکت کرد و وقتی فهمید دست بردار نیست ، سرعتش را کم کرد و منتظر عکس العمل راننده شد.
اما نه ... انگار دو نفر بودند. سمند گوشه ای پارک کرد و او هم داخل ماشین منتظر حرکت مردی بود که به او نزدیک میشد. فوراً صدای ضبط را کم کرد ... کمی ترسیده بود ... شیشه را پایین داد و مردی که در کنارش بود ، با لبخندی بر لب گفت :
-مدارک ماشین لطفاً ...
با لحنی که سرشار از تعجب بود ، گفت :
-ببخشید شما؟
مرد هم سرش را پایین انداخت و نفسی از روی آرامش فوت کرد و گفت :
-خانم محترم! ... شما سرعتتون خیلی زیاده ... هیچ دقت کردین؟ ...
کارتی از جیبش بیرون آورد و به او نشان داد و گفت :
-سروان طاهری هستم ... حالا مدارکتون رو مرحمت کنید.
مدارکش را به سروان طاهری داد. سروان هم به جلوی ماشین رفت و مشغول نگاه کردن پلاک شد.
قلبش به شدت می تپید ... نزدیک بود گریه کند. آن از دیر آمدنش ... این هم از گرفتاری اش در ترافیک و حالا هم پلیس ... اما سعی کرد حرفی نزند و منتظر سروان طاهری بماند تا به او نزدیک شود.
طولی نکشید که سروان نزدیکش شد و گفت :
-متأسفانه ماشین باید بره پارکینگ ... سرعت غیر مجاز ... سبقت غیر مجاز ...
-ببخشید ولی ... شما رو ندیدم!
سروان خنده ای کرد و به کارت ماشین نگاهی انداخت و گفت :
-خانم ندامت! ... ما کنترل نامحسوسیم. بایدم کسی ما رو نبینه. خواهش میکنم پیاده بشین تا ماشین بره پارکینگ جهت اعمال قانون ...

با شنیدن این حرفای مامان ، دست راستم که توش لقمه بود ، معلق مونده بود و نفهمیدم چطوری نون بربری خورد به لبه ی استکان چایی م و با تعجب زیاد گفتم :
-هان؟!
مامان کمی نزدیک شد و آرنجاشو گذاشت روی اُپن و از روی تعجب ، صورتش رو عقب داد و گفت :
-وا ... چرا خشکت زد یهو؟ ... نون و چرا انداختی رو سفره برکت خداست؟! ... گفتم این دختره ...
چهره ی نسیم اومد جلو چشمام ... کاراش ... رفتاراش ... اخلاقی که داشت ... رقیب شدن من و اون برای پست هیئت مدیره ... قرار نظارت امروز ... همه و همه جلوی چشمام اومد و یه آن چشمامو بستم و باز کردم.
نه ... خیال فرار کردن از ذهنم رو نداشت ... انگار دوست داشت همینطور رو اعصابم راه بره و دائم جلوی چشمام باشه! ... به ساعت نگاه کردم و دیدم از 8 گذشته! ... هول شده بودم ... فوراً از روی صندلی بلند شدم و با سرعت به طرف اتاقم رفتم.
صدای مامان می اومد که مرتب میگفت :
-چی شد احسان؟ ... چرا هول کردی مادر؟
دنبال لباس مناسب میگشتم. کت و شلوار مشکی م رو بیرون آوردم ... ولی یادم افتاد اونجایی که میرم ، محیط کارگاهیه و بهتره کت و شلوار نپوشم! ... برای همین دوباره گذاشتمش بین لباسام و فکر کردم محیط اونجا اگرم کارگاهی باشه ، ما که قرار نیست خیلی اونجا باشیم و میریم تو دفتر مهندس کلانی میشینیم ... پس بهتره با کت و شلوار برم!
خدایا من چرا انقدر گیج شدم؟ ... اَه مامان هم که ول نمیکنه با این سؤالاش!
مامان اومد تو اتاق و این بار صداش کاملاً واضح بود :
-مادر؟ ... احسان؟ ... چرا جواب منو نمیدی؟
با حالت کلافه ای گفتم :
-دیرمه مامان ... چی شده حالا مگه؟
مامان : میگم این دختره ...
نذاشتم حرفش تموم بشه و گفتم :
-ببین این لباس خوبه؟
کت و شلوارم رو گرفته بودم جلوم و لبخند زدم.
مامان با تعجب به من خیره شده بود و دستاشو معلق در هوا نگه داشته بود و همینطور که چهره اش سؤالی بود ، گفت :
-نمیدونم والا ... من که نمیدونم اونجا چه خبره که بدونم چه لباسی مناسبه! ... تو که هیچ وقت از قرارای کاریت چیز درستی به من نمیگی ...
حدس زدم نسیم و ماجرای خواستگاری و این چیزا از ذهنش بیرون رفته. خیلی حالا از این دختره خوشم میاد ، بیام برم خواستگاریش بگم چند منه؟! ... تازه مامان اگه به چیزی گیر بده ، ول کن که نیست! حالا دلیل از کجا بیارم که ازش خوشم نمیاد؟ ... مطمئناً مامان برمیگرده میگه رو دختر مردم عیب نذار ... خوب نیست اینطوری میگی ... باید ببینی مامان باباش چی میگن! ... سن و سالی ازت گذشته و داری پیر میشی ... پیر پسر شدی! ... چمیدونم والا ... از این چیزا میگه دیگه ...
همینطور تو فکر بودم :
-ولمون کن بابا ... حوصله ی این چیزا رو ندارم. الان برام این مهمه که ساعت 10 برسم اونجا و ماشینم جلوی برج قبل از ماشین این دختره پارک باشه و عینکمو بردارم و با لبخندی بر لب دیر اومدنش رو ببینم. ای خدا چه کیفی میده اگه اینطوری بشه! ... وای یعنی میشه؟ ...
تو خیالات خودم بودم که با صدای مامان به خودم اومدم :
-احسان؟ ... کجایی احسان؟
فوراً سرم به طرف مامان چرخید و گفتم :
-هان؟ ... چی؟ ... همین جام ...
نگاهم به کت و شلوار در دستم افتاد. معطل نکردم و تو یه چشم به هم زدن لباسامو عوض کردم و کیفم رو برداشتم و باز به ساعت نگاه کردم که 8 و ربع بود ...
جلوی در که رسیدم ، مشغول شونه کردن موهام شدم و بعد واکس آماده یا به قول مامان واکس تنبلی رو برداشتم و تند شروع کردم به تمیز کردن کفشهای مشکی م و مامان همینطور داشت به من نگاه میکرد و گفت :
-باز با این واکس؟ ... چند بار بگم این واکسا تمیز نمیکنه؟ ... یه بار باید روزنامه بیاری اینجا جلوی در پهن کنی و کفشتو درست حسابی واکس بزنی! ... چیه آخه این واکسای تنبلی که میخری؟!
بی توجه به حرفای مامان مشغول کارم بودم و 5 دقیقه نکشید که از در بیرون اومدم و مامان هم با عجله گفت :
-وایسا وایسا ...
-دیگه چیه مامان؟
مرتب به ساعت مچیم نگاه میکردم و مشغول تمیز کردن کتم بودم ... هرچند تمیز بود ... ولی الکی روش دست میکشیدم تا پرزهاش برداشته بشه ...
یه دقیقه بعد ، مامان با یه قرآن اومد و گفت :
-از زیر قرآن رد شو ...
میدونستم مقاومت کردن فایده ای نداره! ... برای همین با همون کفشا اومدم روی موکت جلوی پام تا از قرآن رد بشم که مامان فوراً فریاد زد :
-آهااااااااااای کجا؟ ...
سریع پامو گذاشتم بیرون و گفتم :
-تو میگی بیام از زیر قرآن رد شم!
مامان : آره ... ولی نه اینطوری! ... کفشتو در آر ...
با ناله گفتم :
-ول کن مامان ... دیرمه ... تو راه صلواتشو میفرستم.
مامان لبشو گزید و با اخم گفت :
-صلوات چیو میفرستی؟ ... نماز که درست حسابی نمیخونی. لااقل از زیر این قرآن رد شو که زحمتی واسه ت نداره. قرار نیست که رکوع سجده بری!
قرآن رو دو بار بوسیدم و لبخندی به مامان زدم و گفتم :
-دستت درد نکنه ... خداحافظ
همینطور که پله ها رو پایین میرفتم ، گفت :
-ندامت چی شد؟
هنوز دو تا پله پایین نرفته بودم که از شنیدن این جمله ی مامان ، اعصابم ریخت بهم و بدون اینکه فکری کنم ، فوراً با حرص گفتم :
-وای مامان! ... بسه دیگه ... باز رفتی سراغ خواستگاری؟ ...
بعد عصبانیتم بیشتر شد و با صدای بلندتری ادامه دادم :
-خیلی از این دختره خوشم میاد ، توأم گیر دادی به این؟
بدون اینکه منتظر جواب مامان باشم ، پله ها رو با سرعت پایین رفتم ... ولی صدای مامان می اومد که میگفت :
-من اگه تونستم به تو سر و سامونی بدم هنر کردم. جوونای مردم ...
دیگه صداش رو نمی شنیدم و تو پارکینگ بودم.
خیر سرم پیش خودم می گفتم بعد از برگشتنم ، دیگه به زن گرفتن من کاری نداره و الکی گیر نمیده که برو زن بگیر ... سنت بالاست ... آقات وقتی اومد خواستگاری من ، 20 سالش بود! ... آخه یکی نیست بگه مادر من ، کدوم آدم عاقلی تو این دوره زمونه تو 20 سالگی زن میگیره که من دومیش باشم؟ ... پسر جماعت چشم رو هم میذاره میبینه شده 18 ساله و کنکوری! ... شانس بیاره مثل من باشه و همون سال اول قبول بشه ، بعد از اون چی؟ ... باید 4 سال بشینه بخونه و واحدای دانشگاهیشو خوب و درست درمون پاس کنه و چیزی نیفته! ... دست آخر یه تیکه کاغذ بهش میدن میگن این مدرکته! ... حالا مدرک گرفت چی میشه؟ ... هیچی! ... یا باید بره دنبال کار! ... یا مثل خیلیا بره سربازی! ... یا اگه خیلی زرنگ باشه ، مثل من بره ادامه تحصیل بده و کارشناسی ارشدشو بگیره ... حالا یکی مثل ما میره کارشناسی ارشد رو هم میگیره ... سربازی هم میره ... شغل خوب هم به دست میاره ... فکرش تو اینه که یه ارتقایی به شغلش بده بلکه بتونه هم حقوق ماهیانه ش رو از این وضع چندرغازی در بیاره ، هم بعداً فکر سر و سامون خودش باشه و زندگی مشترکش با همسر آینده! ... حالا ما هنوز با همون فوق لیسانسمون تو حقوق 600-700 هزار تومنی ماهیانه موندیم ، اونوقت مادر ما به جای اینکه بیاد بگه سعی کن حقوقت بره بالاتر تا واسه خودت یه جایی رهن کنی ، اصلاً رهن چرا؟ ... بری بخری! ... از بعدِ لیسانس یه ریز درِ گوش ما میخونه که زن بگیر ، زن بگیر! ... کل عالم و آدم مادرشون بهشون میگه سن پایین زن نگیر! ... مادر ما میاد میگه زن بگیر! ... عجب گیری کردیم ...
داشتم به حرفای مامان و سرگذشت خودم فکر میکردم که یه آن متوجه شدم جلوی ماشین تو پارکینگ وایسادم و یه مرتبه یادم افتاد که امروز قراره برم سر نظارت برج!
ماشین رو روشن کردم و از پارکینگ زدم بیرون ...
تو راه با مزدک صحبت کردم و در جریان همه ی کارا قرار گرفتم. فهمیدم هنوز نسیم نیومده. واسه خودم یه نفری جشن گرفته بودم. هی بشکن میزدم و میگفتم :
-نسیم نسیم کچل بشی الهی!
ماشین ِ تو پنچر بشه الهی!
نسیم نسیم ندامتی همیشه
تو قرارات دیر میای همیشه
میدونستم شعرم من درآوردیه و قافیه درست حسابی نداره ... ولی از اینکه قدم اول رو جلو افتادم ، خوشحال بودم.
20 دقیقه ای گذشت تا به شرکت رسیدم و بعد از اینکه ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم ، سوار آسانسور شدم و بالا رفتم.
پامو گذاشتم تو شرکت و آقا رمضون اومد جلو و همینطور که سینی چایی دستش بود ، با لبخند گفت :
-سلام آقا مهندس ... صبح بخیر ... دیر اومدین امروز
تو دلم گفتم :
-تو چیکاره ای آخه؟
ولی از اونجایی که به خاطر دیر رسیدن ندامت خوشحال بودم ، لبخندی به آقا رمضون زدم و گفتم :
-امروز من شرکت نیستم آقا رمضون ... مأموریتم چیز دیگه ایه. اومدم یه سری ...
مزدک از اتاقش اومد بیرون و به محض اینکه دیدمش ، از خدا خواسته حرفمو نیمه تموم گذاشتم و رفتم جلوش و خیلی صمیمی زدم به پهلوش و با خنده گفتم :
-یک هیچ به نفع منه ها
مزدک خیلی جدی یه تای ابروشو بالا داد و گفت :
-مؤدب باشید آقای ارادت!
جا خوردم و گفتم :
-هان؟!
مزدک پقی زد زیر خنده و گفت :
-خوب بود ، نه؟
با اخم گفتم :
-چی خوب بود؟ ... مسخره! ... اصلنم خوب نبود! ... مدارکو بده کار دارم باید برم.
مزدک : هوووووووووی ... من جزء هئیت مدیره ام ناسلامتی ... احترام بذار خره!
براش دهن کجی کردم و گفتم :
-بیشین بینیم بابا ... خوبه خودتم میدونی ، من کشیدم کنار تا بشی جزء هیئت مدیره!
با شیطنت ابرویی بالا داد و گفت :
-و منم قبول کردم!
پوزخندی زدم و گفتم :
-هرکی هم جای تو بود ، قبول میکرد.
مزدک : پس چرا حالا میخوای بیای تو هیئت مدیره؟
-اون موقع فرق داشت که نیومدم. بابا فوت شده بود و حوصله ی شرکتم نداشتم چه برسه به هیئت مدیره ش! ... اما الان بحث ، بحث رقابت بین من و این دختره ست! ... فرق داره.
قبل از اینکه مزدک حرفی بزنه ، با کلافه گی گفتم :
-میگم بده مدارکو!
دستاشو از پشتش بیرون آورد و یه پوشه نارنجی بهم داد و گفت :
-برو پیش رئیس تا امضا بزنه!
فوراً پوشه رو ازش قاپیدم و رفتم جلوی اتاق رئیس ... آروم به در زدم و رئیس گفت :
-بفرمایید ...
تو اتاق جز رئیس ، کس دیگه ای نبود ... از اینکه همه چیز داشت بدون حضور نسیم ندامت انجام میشد ، خوشحال بودم. بیش از اندازه هم خوشحال بودم و نمیشد وصفش کنم ... با صدایی رسا گفتم :
-سلام جناب رئیس ...
رئیس عینکش رو برداشت و سرش رو بالا آورد و با لبخندی بر لب گفت :
-بشین احسان جان
از صمیمیت بیش از حدش جا خوردم و روی صندلیِ کنار میزش نشستم و پوشه رو روی میزش گذاشتم.
مثل همیشه چشمهای ریزش و ابروهای در هم گره خورده اش ، چهره ی با جذبه اش رو به تصویر می کشید و با صدای گرم و رسای خودش گفت :
-وقتی تنها هستیم که اشکالی نداره با اسم کوچیک صدات کنم؟
خنده ای کردم و عرق روی پیشونیم رو با پشت دستم پاک کردم و عجولانه گفتم :
-نه نه ... خواهش میکنم ... راستش جا خوردم دکتر فلاح ...
فلاح هم لبخندی زد و گفت :
-آها ... این شد ... تو هم به من بگو فلاح ... چیه بابا این رئیس رئیس بازیاتون؟! ... فقط تو جلسه ها اینو بگین. دیگه آدم با کارمندای خودش که تعارف نداره ...
-بله ... درست می فرمایین.
نگاهی به پرونده انداخت و سرفه ای کوتاه کرد و گفت :
-خُب ... اینطور که پیداست شما یه پوأن مثبت داری و اونم اینه که ...
نگاهش رو از روی پوشه و محتویات داخلش برداشت و به صورتم زل زد و در حالی که دستاشو زیر چونه ش تکیه داده بود ، گفت :
-خانم مهندس ندامت هنوز تشریف نیاوردن و شما میری واسه نظارت ... هرچند ایشون هم هرجا باشه پیداش میشه ... ولی خودتم خوب میدونی که من رو خوش قولی بدجور حساسم و همین سر وقت اومدن شما میتونه منو دلگرم کنه که روت حساب ویژه ای باز کنم.
پوشه رو بست و به طرف من گرفت و گفت :
-هرچند قبلاً هم آزمایش شدی و میدونم که خودت واسه خاطر مهدوی کشیدی کنار ... ولی این دفعه دوست دارم خودت بیای این سمتو بگیری ، چون لایقش هستی.
ازش تشکر کردم و پوشه رو گرفتم و خواستم از اتاق خارج بشم که دکتر فلاح همینطور که لیوان چای در دستش بود ، با خنده گفت :
-البته ... اینو بگم که مهندس ندامت هم خیلی زرنگه ... نباید ازش غافل بشی!
با اینکه با شنیدن اسم این دختره و تعریف فلاح از اون ، حرصم گرفته بود ؛ ولی به زور لبخندی زدم و گفتم :
-بله ... همینطوره که می فرمایید. من با اجازه رفع زحمت کنم.
فلاح : به سلامت ... موفق باشید
-لطف شما کم نشه ... خدانگهدار
فلاح : خداحافظ
از اتاق بیرون اومدم و مزدک هنوز سر جای قبلیش نشسته بود و به محض اینکه منو دید ، اومد سمتم و گفت :
-بدو دیرت شد!
-خیلی خُب میرم ... تو چرا اینجایی؟ ... برو تو اتاقت ...
مزدک : میرم ... منتظر جنابعالی بودم.
باهاش خداحافظی کردم و داشتم از در بیرون می اومدم که گفت :
-به مهندس طلبه سلام برسون
-باشه
مزدک : ببین ببین؟!
برگشتم و با کلافه گی گفتم :
-هان؟
مزدک : هان نه ... بله
نفسی از حرص بیرون دادم و گفتم :
-دیرمه مزدک ... بگو کارتو
مزدک : میخوای منم باهات بیام؟
-سرمو به طرف در چرخوندم و گفتم :
-لازم نکرده
مزدک : پس ببین؟!
با حرص گفتم :
-اَه ...
مزدک هم سرشو به طرف آبدارخونه چرخوند و گفت :
-آقا رمضون؟!
آقا رمضون از تو آبدارخونه بیرون اومد و همینطور که داشت با دستمال ، استکانی رو تمیز میکرد ، گفت :
-جونم آقا؟
مزدک : چاه تؤالت درست شد؟ ... آخه بند اومده بود!
-اَه ... مزدک حالمو بهم زدی!
مزدک : تو داری مرتب اون واژه رو به زبون میاری ، به من چه؟!
صدای خانم نواب اومد :
-چی شده آقای مهدوی؟ ... شرکتو گذاشتی رو سرتا ...
مزدک : تقصیر این آقاست!
-سلام خانم نواب ... خسته نباشید
نواب با قیافه ای حق به جانب گفت :
-سلام آقای ارادت
با تعجب گفتم :
-چیزی شده خانم نواب؟
نواب لباشو غنچه کرد و ابرویی بالا داد و همینطور که داشت زور میزد خودشو خونسرد نشون بده ، گفت :
-نه ... نه ...
-پس چرا انقدر رسمی و خشک؟!
نواب : من همیشه خشکم!
مزدک : بر منکرش لعنت! ... شما رو نمیشه با یه من عسلم خورد!
نواب با اخم گفت :
-آقای مهدوی؟!
مزدک بی خیال تر از قبل گفت :
-چیزی که عیان است ، چه حاجت به بیان است!
از بحث الکی این دو نفر و تلف شدن وقتم ، حرصم در اومد و گفتم :
-من رفتم.
منتظر مزدک و حرفای بیخودی و وراجی همیشگی ش نشدم و فوراً پله ها رو پایین رفتم و اصلاً حواسم به آسانسور نبود ... طبقه ی اول بودم که تازه به خودم اومدم سوار آسانسور نشدم! ... فوراً ماشین رو از پارکینگ در آوردم و به طرف برج حرکت کردم. آدرسش تو پوشه بود. سه ربع طول کشید تا رأس ساعت 10 و ربع به برج رسیدم.
ماشین رو یه جای مناسب پارک کردم. تو آینه وسط ماشین ، نگاهی به خودم انداختم. موهامو دستی زدم تا از روی پیشونیم بره کنار و ابروهامم با انگشت اشاره م مرتب کردم و عینکم رو کمی بالاتر دادم. دستی به بینی و ریشم کشیدم و دو سه بار از قصد سرفه ای کردم تا صدام رساتر و تقویت بشه. نفس عمیقی کشیدم و همراه با پوشه و کیفی که تو دست راستم بود ، از ماشین پیاده شدم. دزدگیر ماشین رو زدم و به طرف دفتر مهندس طلبه حرکت کردم.
جلوی کانکس که رسیدم ، صدای صحبت مهندس می اومد. لبخندی روی لبهام نشست و در زدم.
-بفرمایید ...
لبخندم بیشتر شد و ذهنم رو برای جور کردن کلمه هایی که قراره از تو دهنم بیرون بیاد ، آماده کردم. با آرامش خاطر عینکم رو برداشتم و تا خواستم به مهندس سلام کنم ، نگاهم به کسی که روی صندلی نشسته بود ، افتاد.
درست کنار میز مهندس طلبه ، نسیم ندامت روی صندلی نشسته بود و به محض اینکه منو دید ، لبخندی روی لبهاش نشست و ابرویی بالا داد و گفت :
-سلام مهندس ارادت!نسیم ندامت همان خانوم مهندسی که چهره ای لاغر اندام ، صورتی کشیده ، قد و قامتی به نسبت بلند با چشمهایی وحشی و مشکی رنگ و ابروهای کمونی که در مجموع چهره ی جذاب و زیبایی از او ساخته بود ، لبخند فاتحانه ای بر لب داشت و سر تا پای مهندس ارادت را که از بهت و حیرت به او خیره مانده بود ، برانداز میکرد.
ابروهای احسان از شدت تعجب بالا رفته بود و چشمهایش از حدقه در آمده بودند. دهانش چند ثانیه ای باز بود و به سختی آب دهانش را قورت داد و بعد از سلامی کوتاه ، با کمی تعلل گفت :
-شما ... چطور ... اومدین ... اینجا؟!
همانطور که کیفش در دستهایش بود ، آنها را تکانی داد و مستأصل و درمانده گفت :
-من که الان ... شرکت بودم ... اونوقت ... شما؟! ... اینجا؟!
نسیم خنده اش گرفته بود ... ولی خودش را کنترل کرد. دستش را جلوی دهانش گرفت و چند تا سرفه ی مصلحتی کرد تا حالت چهره اش تغییری نکرده باشد. احسان خیره به او نگاه می کرد که با صدای مهندس طلبه به خود آمد :
-بفرمایید بشینید مهندس ارادت ... حالا چرا سرپا ایستادین؟
مهندس طلبه تقریباً نیم خیر شده بود و با دست به صندلی کنار میزش اشاره میکرد. احسان همینطور که به نسیم نگاه میکرد ، روی صندلی کنار میز مهندس طلبه و دقیقاً رو به روی نسیم نشست و منتظر شنیدن جواب او بود.
نسیم هم دست به سینه به صندلی تکیه داد و پاهایش را تا زیر میز رو به رویش دراز کرد و همینطور به چهره ی در هم رفته ی احسان خیره شده بود.
پیش نظرش آن چشمهای عسلی رنگ با ابروهای پیوسته ی بالای آن که حالا از حدقه در آمده بودند و آن ریش پروفسوری که نشانه ی غرور همیشگی اش بابت عنوان مهندسی اش بود و در آخر آن بینی صاف و کشیده اش که حالا انگار بوی سوختن میداد ، همه و همه کوچک جلوه کردند و ضایع شدن احسان و پیدا نشدن رنگ شادی در چهره ی مغرورش ، پیروزی را به کام نسیم در گام اول شیرین تر میساخت.
بعد از لحظاتی ، نسیم این سکوت را با بیرون دادن نفسی آرام از جانب خود ، شکست و گفت :
-من قرار بود بیام شرکت ... ولی ماشینم رو گرفتن.
پوزخندی زد و با طعنه ادامه داد :
-یعنی یه جناب سروان محترم به دلیل سرعت زیاد ، ماشینم رو اعمال قانون کرد و همین که داشتیم میرفتیم سمت پارکینگ ، با خودم گفتم من که طرفای برج رسیدم و راهی هم تا اینجا نمونده ... واسه همین ماشین و سوئیچ رو سپردم به جناب سروان و خودم راهیِ اینجا شدم.
چشمهای احسان مات و مبهوتِ حرفهای نسیم بود که او هم بعد از نگاهی که به مهندس طلبه کرد ، با لبخند ادامه داد :
-البته چون جلسه م مهم بود و باید سر وقت میرسیدم ، جناب سروان هم لطف کردن گذاشتن من اول بیام اینجا و بعد برم سراغ کارای ماشین ...
بعد نفسش را به آرامی فوت کرد ، چشمهایش را قدری ریز کرد و با شیطنت و طوری که احسان را کلافه کند ، گفت :
-همه میدونن که خانومها اصولاً اگه سرشونم بره ، قول و قرارشون نمیره.
بعد با لحن شرمنده و در عین حال شیطنت باری اضافه کرد :
-منم پیش خودم گفتم مهندس منتظر ما هستن. به هرحال زشته اگه دیر برسم.
مهندس طلبه فوراً پرید وسط حرف نسیم و گفت :
-خواهش میکنم ... این چه حرفیه؟
نسیم هم پیاز داغش را زیادتر کرد و ادامه داد :
-نه نفرمایید مهندس ... به هر حال تو همین یه ربع بیست دقیقه ای که در محضرتون بودم ، کلی بابت شرایط مناقصه ی فردا توجیه شدم. مطمئن باشید هرکاری میکنم تا شرکت ما برنده بشه.
مهندس طلبه هم لبخندی زد و گفت :
-امیدوارم مناقصه ی فردا با حضور به موقع مهندس ارادت تشکیل بشه!
احسان از طعنه ی طلبه به جوش آمد و کیفش را که تا آن لحظه در دستش بود ، روی صندلی کنارش گذاشت و گفت :
-من دیر نکردم مهندس! ... من فقط به خاطر این پرونده که تو شرکت بود ، معطل شدم. همین!
مهندس پوشه را از احسان گرفت و گفت :
-شوخی کردم مهندس جان ... دست شما درد نکنه. یه نسخه دیگه از همین پوشه رو اینجا داشتیم. من یادم رفت به جناب دکتر اطلاع بدم و البته تلفنی هم میشد از جزئیاتی که دکتر داخل پوشه نوشتن ، جویا بشم.
اخمهای احسان بیشتر شد و ابروهایش بیش از پیش در هم گره خورد و از اینکه نیم ساعت وقت خود را در شرکت تلف کرده بود ، حسابی ناراحت به نظر می رسید. از طرفی به خاطر وراجی های مزدک هم حرصش گرفته بود و تصمیم داشت بعد از رسیدن به شرکت ، حسابی حالش را جا بیاورد. شاید همین معطل کردنهای مزدک بود که باعث شد دیر به اینجا برسد!
بعد از صحبت های اولیه و شوکی که به احسان وارد شده بود و به تدریج با آن کنار آمد ، نیم ساعتی پیرامون مناقصه ی فردا صحبت شد و بعد با اضافه شدن دو سه نفر از اعضای پروژه و دو نفر از شرکت دیگری که برای جلسه ی فردا باید حضور پیدا میکردند ، همگی از کانکس خارج شدند و به طرف برج حرکت کردند.
فضای بسیار بزرگی بود. یکی از خوش آب و هوا ترین مناطق تهران که اطرافش بزرگراه بود و کلی زمین دست نخورده در کنارش بود که تنها پل ارتباطی ساختمان های این برج و مردمی که قرار هست روزی در آنها ساکن شوند با فضای بیرون ، خیابانی بود که منتهی به یکی از معروفترین پارکهای تهران میشد و در کنار آن چند خیابان و کوچه ی دیگر وجود داشت و از این نظر نمی توانست برای اهالی آن سخت باشد. هرچند سوت و کور بودن این منطقه یکی از دلایل زیر بار نرفتن شرکت های مختلف برای پشتیبانی از ساخت این برج بود. ولی شرکتی که ارادت و ندامت در آن کار میکردند ، سعی داشت با قبول هزینه های این پروژه ، کارنامه ی موفق خود را موفق تر از قبل کند.
ساختمانهای بلند مرتبه ی 20 طبقه که کنار هم بالا آمده بودند و چهار ساختمان 20 طبقه که دو تای آنها در سمت چپِ برج 50 طبقه ای و دو تای دیگر هم در سمت راست آن بودند. مهمترین ویژگی این ساختمانها ، ضد زلزله بودن آنها بود که در تهران کمتر روی این قضیه کار میشد.
اما برج 50 طبقه ای که در وسط قرار داشت ، دارای نقشه های زیادی بود که یک نقشه ی بزرگ از آن رو به روی برج بر روی تابلویی بزرگ نصب شده بود و جزئیات آن به خوبی قابل نمایش بود.
همه ی افراد حاضر در آنجا کلاه ایمنی به سرشان گذاشتند و در زمین خاکی اطراف برج مشغول حرکت شدند تا به نزدیکی آسانسور رسیدند. تنها زنی که در نظارت این برج نقش داشت ، نسیم بود که با شوق و ذوق در مورد پروژه با سایر مهندسان مشغول صحبت بود و احسان هم برای اینکه کم نیاورد ، هر از گاهی سؤالهایی در مورد نحوه ی کار می پرسید ... ولی از ظاهرش پیدا بود که با تأخیر امروزش و عقب ماندن از نسیم ، به کلی روحیه ی مبارزه در میدان تصاحب پست هیئت مدیره را از دست داده است.
کارم تو برج طول کشید. قبل از ناهار نسیم رفت تا به کارای ماشینش برسه و منم مجبوری تعارف زدم تا برسونمش ولی قبول نکرد و رفت. تو دلم گفتم :
-همون بهتر که قبول نکردی! ... خیلی خوشم میاد ازت؟! ... حالا بیام برسونمت که چی؟!
خلاصه یکی دو ساعتی بعد از رفتن نسیم ، پیش مهندس طلبه و چند تا از همکاراش نشستم و در مورد مناقصه صحبت کردم. آخر سر قرار شد ساعت 11 فردا بریم دفتر مهندس طلبه تو شمال شهر تا جلسه برگزار بشه. هرچند دکتر فلاح هم فردا باهامون می اومد ولی اینطور که پیدا بود ، ریش و قیچی رو میداد دست من و نسیم تا ببینه ما دو تا چند مرده حلاجیم ...
امروز که کلی حالم گرفته شد ... اصلاً فکرشو نمیکردم بتونه زودتر از من بیاد اینجا ... خیلی جا خوردم! ... ببین چه حواسش به جلسه بوده که خودشو فوراً رسونده ... اینطوری نمیشه! ... بالاخره یه روزی حالشو میگیرم ... اون روی سکه هم معلوم میشه! ... هرچند رئیس امروز خیلی رو من حساب کرد. بالاخره من خودمو پیشش نشون دادم. اصل کاری فرداست ... فردا هم باید خوب جلوی رئیس دربیام.
تو همین فکرا بودم و داشتم آروم آروم به طرف ماشینم میرفتم تا سوار بشم و برم خونه که گوشیم زنگ خورد :
-الو احسان؟ ... مادر کجایی؟
-سلام مامان ... نیم ساعت دیگه خونه ام ... چطور؟
مامان : پس سر راه که میای ، یه جعبه شیرینی هم بگیر مهمون داریم.
-مهمون؟ ... باز کی میخواد بیاد؟ ... نکنه خاله نگین اینا؟ ...
مامان : تازه اصل کاریا موندن!
-یعنی چی؟
مامان : یعنی خانواده ی عمو سهند و دایی ناصر امشب میان. تو هم سعی کن مثل دیشب آبروی منو نبری!
با عصبانیت گفتم :
-برای چی باید بیان؟
مامان : وا ... برای چی داره؟ ... خُب فهمیدن از خارج اومدی ، میخوان بیان دیدنت دیگه! ... تازه داییت کلی شاکی شده که چرا دیروز بهش خبر ندادیم!
-خیلی از خانواده ش خوشم میاد!
مامان : احسان؟! ... این چه حرفیه؟ ... اومدیا ... خداحافظ
نذاشت بقیه ی حرفمو بزنم! ... جلوی ماشین بودم. با پای راستم محکم زدم به چرخ جلوی ماشین که فوراً دردم گرفت و چشمامو از شدت درد برای لحظاتی روی هم گذاشتم. کیفم رو روی سقف ماشین گذاشتم و دستام رو در هم حلقه کردم و چونه م رو گذاشتم روی دستام و به برج خیره شدم ... تو دلم گفتم :
-یعنی میشه یه روزی بشم مدیر پروژه ی همچین برجی؟!
با حسرت به برج نگاه کردم و سعی کردم به چیزای خوب فکر کنم.
کیفم رو برداشتم و در ماشین رو باز کردم و داخل شدم.
نیم ساعت بعد رسیدم جلوی خونه و به محض اینکه پیاده شدم ، گوشیم زنگ خورد :
-آیا میدانستید قورباغه به اندازه قدمهای یک اسب می جهد؟
-سلام بزمجه! ... چی میگی باز تو؟
ستار : سلام ... داشتم نکته ی روز میگفتم. اینو دانشمندا ثابت کردن. کجایی؟
-تو رو سنَنَ؟! ... سر قبر خودم!
ستار : ببین پس یه کاری کن. یه بسته خرما بخر و خیرات کن. به نیابت از من!
-زهر مار
ستار : نه بابا ... زهر مار رو کسی نمیخوره. خرما بهتره.
-ستار حوصله شوخی ندارم. قطع کن حال ندارم.
ستار : مگه خودت دستت کجه؟ ... خُب خودت قطع کن!
-خیلی خُب ... پس فعلاً
ستار : وایسا وایسا ... حدس بزن کجام؟
با لحنی کلافه گفتم :
-من چمیدونم ... سر قبر من!
ستار : اون که خودت بودی! ... من یه جا دیگه م. درست رو به روی یه نفر نشستم.
نفسم رو به آرامی فوت کردم و گفتم :
-میگم چرا انقدر آروم حرف میزنیا ... نگو تو یه جمع شلوغی! ... خُب حالا کی رو به روته؟
ستار : مونا سگ سیبیل!
زدم زیر خنده و گفتم :
-جدی؟
ستار : آره بابا ...
-پس تو و النازم امشب خونه ی مایین؟! ... دایی ناصر اومده؟
ستار : آره دایناسورم اومده!
-هوی ... درست حرف بزن.
ستار : چی چی آورده؟ ... نخود و کیشمیش! ... با صدای چی؟ ...
-کوفت! ... درو باز کن بیام بالا

پنج دقیقه بعد وارد خونه شدم و از تعداد کفشایی که جلوی در بود ، حدس زدم امشب همه ی اینا منو میندازن وسط و سؤال پشت سؤال :
-آقا احسان چه خبر از اونور؟
-احسان جون گیرین کارد گرفتی؟
-احسان کار و بار اونورا چطوره؟
حالا خوبه یه ماه رفتم و دو شب پشت سر هم مهمون داریم! اگه میخواستم واسه چند سال برم و حالا بعد از سالیان دراز با کوله باری از علم و دانش ِ از کف رفته ، به میهن باز می گشتم ، دیگه بدتر از اینا بود! ... حتماً همه شون می اومدن فرودگاه! ... بعد از اون با کلی سلام و صلوات و گوسفند کشون جلوی در و یه شام حسابی توسط مامان خانم ، تقاضای سوغاتی تپل مپل از من میکردن!
نفس عمیقی کشیدم و اگرچه به خاطر امروز یه کم حال و روزم خوش نبود ، ولی سعی کردم با روحیه ی خوب برم تو خونه ...
کفشامو گذاشتم تو جا کفشی و دمپایی خونه رو پام کردم و از پله های ورودی بالا رفتم تا به سالن پذیرایی برسم. به محض اینکه پامو تو سالن گذاشتم ، خانواده عمو سهند و دایی ناصر و خاله نگین و خودمون رو دیدم که حدود 15 نفری می شدیم.
حوصله شمارش آدما رو نداشتم. ولی با یه نگاه سرسری ، همه رو شناختم و کسی برام غریبه نبود.
عمو سهند طبق معمول با صورتی شیش تیغ و تمیز ، روی مبل تک نفره کنار میز تلفن نشسته بود و داشت موز می خورد. کنارش دایی ناصر نشسته بود و چون دو نفرشون سالهاست تو بازار رفیق گرمابه و گلستانن ، معمولاً تو هر مهمونی کنار هم میشینن و حسابای بازار رو بررسی میکنن. دایی ناصر هم از اون حاجی بازاریای همه فن حریفه که حرفش بدجوری تو فامیل برو داره ، چون دایی ارشد و بزرگ فامیله.
عرفان و ستار کنار هم نشسته بودن و تخته بازی میکردن. سامان و ساسان پسرای عمو سهند هم کنار اون دو تا نشسته بودن و بازیشون رو تماشا میکردن.
به جمع خانمها هم زیاد توجهی نکردم و فقط قیافه ی مونا دختر داییم بود که باعث شد لبخندی روی لبام بیاد. یاد حرف ستار افتادم که بهش گفت سگ سیبیل! ... همچینم سیبیلاش پرپشت نیست! ... ولی واسه یه دختر خیلی تابلوئه و باعث خنده ست.
با صدای بلندی گفتم :
-سلام ...
بقیه هم جوابمو دادن و سامان و ساسان هم اومدن جلو و باهام احوالپرسی کردن. اما سلامم یه جورایی جون دار نبود و همین باعث شد تا عمو سهند که طبق معمول میخنده ، بیاد جلو و باهام دست بده و بگه :
-سلام عمو جون ... خوش اومدی ... چه بی حال حالا؟!
لبخندی زدم و گفتم :
-هیچی ... یه کم فشار کاریه ... خسته ام.
مامان اومد جلو و گفت :
-سلام مادر ... برو لباساتو عوض کن ، بعد بیا.
بعد رو به عمو گفت :
-راست میگه والا ... یه کم کارش زیاده ... دیگه وقتی میرسه خونه ، خسته و کوفته ست.
عمو سهند : عمو جون انقدر خودتو خسته نکن ... به اندازه کار کن.
لبخندی زد و رفت سر جاش نشست. دایی ناصر فقط زیر چشمی نگاهم میکرد و حرفی نمیزد. خاله نگین هم یه گوشه نشسته بود و خبری هم از آقا طاهر نبود!
خواستم برم که زندایی پروین انگار خطاب به مامان ، ولی با صدای بلند گفت :
-با این همه حجم کار و ماشالا حقوق خوبی که آقا احسان میگیره ، باید به حال خانومش غبطه خورد ... خوش به حال زنش.
هیچ وقت از این زن خوشم نیومد ... همیشه هر حرفی که میخواد بزنه ، با نیش و کنایه میزنه. من که میدونم منظورش چیه! ... میدونم دلش میخواد برم دخترش رو بگیرم! ... میدونم خیلی نقشه ها تو سرشه! ... ولی کور خونده ... من آدمی نیستم که به این راحتی دم به تله بدم. یه عمری هرجا نشست ، گفت احسان داماد منه! ... همه رو هم با گوشه کنایه گفت و پیش این و اون کلی پز داد که احسان دامادمه ، مثل پسر نداشتمه ... اینطوری اونطوری! ... جوابی بهش ندادم و یه ببخشید گفتم و وارد اتاق شدم تا لباسم رو عوض کنم.
داشتم لباس عوض میکردم که ستار بی هوا اومد تو اتاق و همینطور که خونسرد سرشو انداخته بود پایین ، گفت :
-چه شود امشب!
با عصبانیت گفتم :
-این اتاق در نداره همینطوری سرتو میندازی پایین میای توش؟
ستار به در نگاه کرد و گفت :
-چرا ... در که داشت ... منم بازش کردم اومدم تو دیگه. مگه نباید در رو باز کرد تا اومد تو؟
فقط نگاهش کردم که دوباره گفت :
-داییت بدجور داغونه!
شلوارم رو عوض کردم و گفتم :
-چرا؟ ... چی شده مگه؟
ستار : میگه پس کی احسان دست این دختره رو میگیره میبره سر خونه زندگیش؟! ... کیو میگه احسان؟ ... مونا سگ سیبیل منظورشه؟
-زهرمار ... اینطوری میگی عادت میکنی جلوی خودشم میگیا ...
ستار : نه بابا ... من فقط جلوی زنداییت و خود مونا گفتم. جلوی داییت نگفتم.
-خفه نشی الهی! ... چی شد حالا بازیتو ول کردی اومدی اینجا؟
ستار : اومدم یه موضوع مهم رو باهات در میون بذارم.
-چی شده؟
ستار روی تختم نشست و ازم خواست روی صندلی کنار میز کامپیوتر بشینم.
روی صندلی نشستم و گفتم :
-هان؟ ... چی میگی؟
ستار ابروهاشو بالا داد و گفت :
-چطوره؟
-چی چطوره؟ ... ابروهاتو چرا اینطوری میکنی؟
ستار : بابا این خانم مهندسه رو میگم دیگه. مامان از صبح پاپی شده میگه بیام دنبالت ببینم اوضاع چطوریه؟ ... فکر کنم مامانم از مونا خوشش نمیاد. البته اگه داییت اجازه بده!
-من نمی فهمم چی میگی ستار!
ستار : بابا مهندس ندیمه رو میگم.
-ندیمه کیه دیگه؟
ستار دستشو بیخودی تو هوا تکون میداد و با حالت گیج و گنگی پیش خودش میگفت :
-ندیمم؟ ... نادمم؟ ... ندیمه ام؟ ... ندیده ام؟ ... نبیره ام؟ ... چی چی ام نمیدونم! ... فقط میدونم یکی بود تو این مایه ها!
تازه فهمیدم نسیم رو میگه. خنده م گرفت و گفتم :
-ندامت رو میگی؟
ستار : آها ... آ ماشالا ... آره همین ندامت ...
دوباره چشماش رو ریز کرد و گفت :
-چطوره؟ ... هوم؟ ... ای کلک! ... کیس مناسب داشتی و رو نمیکردی؟
نگاه عاقل اندر سفیهی به ستار انداختم و با دست راستم ، موهامو که رو پیشونیم ریخته بودن ، کنار زدم و گفتم :
-چرت و پرت موقوف! ... خودتم خوب میدونی که حالم از این دختره به هم میخوره. برو کنار بذار به کار و زندگیمون برسیم تا داد داییم در نیومده.
داشتم از در می اومدم بیرون که ستار با پاش زد به پشتم و گفت :
-خر خودتی ... میدونم ته دلت از این دختره خوشت میاد.
بعد اومد نزدیک تر و در گوشم گفت :
-به حاج خانم بگم؟
با حرص بهش نگاه کردم و گفتم :
-ستار میزنم شل و پلت میکنما ... چقدر زر میزنی؟
بی توجه از پله ها رفتم بالا و وارد سالن شدم. ماشالا مهمونا خوب پذیرایی هم میشدن ... الناز و مامان مدام پذیرایی میکردن و عرفان تله لشم که یه گوشه نشسته بود و با سامان و ساسان حرف میزد. رفتم سمتش و گفتم :
-خجالت نمیکشی اینجا نشستی و مامان و الناز دارن پذیرایی میکنن؟
همیشه ازم حساب میبرد. یه چشم گفت و منم یه چشم غره بهش رفتم و فوراً از جاش بلند شد و رفت وسط سالن و یه دفعه پاش گیر کرد به گوشه ی فرش و تالاپی افتاد رو زمین. سامان و ساسان خندیدن و منم پوزخندی زدم و در حالیکه سرمو با تأسف تکون میدادم ، با صدای تقریباً بلندی گفتم :
-یکی بیاد این پسره رو جمعش کنه! ... آبرومونو برد. دست و پا چلفتی!
تا خواستم بشینم ، دایی ناصر با چشماش بهم اشاره کرد که به طرفش برم. خانوما هم که ماشالا انقدر صداشون بلند بود که حد نداشت!
دلم نمی خواست برم پیش دایی ... چون میدونستم الانه که کلی نصیحت بارم کنه و با حرفاش بهم بفهمونه که زندگی فقط درس و کار نیست و باید متأهل شد ... باید پای بند به خانواده بود ... باید خودتو واسه شرایط سخت زندگی آماده کنی و چی و چی و چی ...
اما چه میشه کرد؟ ... داییه و بزرگ فامیل ... همیشه هم باید بهش احترام گذاشت و بدتر از همه اینکه اگه باهاش یکه به دو کنی ، مامان خانم به تیریش قباش بر میخوره که چرا با خان داداشم اینطوری تا میکنی؟! ...
خیلی آروم و بدون اینکه نشون بدم عجله ای در رفتنم دارم ، به طرف دایی رفتم و عمو سهند فوراً خودشو کشید کنار و وسط کاناپه واسه م جا باز کرد و با خنده گفت :
-بشین عمو جون ... بشین و بگو چه خبر از اونور؟ ... اوضاع احوال چطور بود؟
عمو سهند همینطور حرف میزد و منم سر سنگین جوابشو میدادم. استرس هم گرفته بودتم ... حال و حوصله ای برام نمونده بود ، چون میدونستم بعد از تموم شدن حرفای اون ، باید به طومار نصیحت های دایی و حرفای قلمبه سلمبه ای که فقط خودش می فهمید ، گوش بدم و بعد از اونم باید مرتب بگم شما درست میفرمایید ، بله بله ... چشم ... هرچی شما میگید ... آخرم یه طوری مثل همین خارج یا مثل سربازی یا مثل خیلی چیزای دیگه ، از زیر ازدواج با مونا در برم. من نمیفهمم! ... چرا وقتی مامان هم ناراضیه ، باید انقدر این قضیه کش پیدا کنه؟! ... اصلاً شده یه بار از دخترش مونا بپرسه که تو با این وصلت راضی ای؟ ... نه عمراً اگه بپرسه. این دایی که من دارم و این همه ساله که میشناسمش ، حتی یه بارم با دخترش دو کلام حرف نزده ، چه برسه به اینکه بخواد نظرشو در مورد شوهر آینده اش بدونه! ... از سیبیلاش معلومه که باباش نمیذاره دو دقیقه از خونه بدون اجازه ی هیچ کدومشون بیرون بره ، چه برسه به اینکه بخواد باهاش بشینه پای درد و دل و صحبت!
بالاخره بعد از حدود 10 دقیقه حرفای عمو ته کشید و وقتی دید چیزی واسه گفتن نداره ، ساکت شد و دایی سرفه ای کرد و ظرف میوه ش رو کنار گذاشت و دفتر دستکش رو هم روی میز عسلی کنارش گذاشت و یه پاشو انداخت رو یه پای دیگه ش و خیره به من شد و گفت :
-خُب ... تعریف کن مهندس!
به قیافه ش نگاه کردم. هیچ تغییری در چهره ش دیده نمیشد. درست مثل سابق. موهای جوگندمی با چشم های تقریباً ریز که ازش حساب کتاب میبارید ... ریش های پرپشت با جدولکاری کاملاً دقیق ... بینی چاق و گودی همیشگی زیر چشمهاش و گوشهایی دراز که همیشه مثال زدنی بود و مامان میگفت داییت عمرش زیاده!
مثل همیشه با جمله ی همیشگی تعریف کن شروع کرد!
بچه که بودم اصلاً تحویلم نمی گرفت و فقط سال به سال یه عیدی میذاشت کف دستم و میگفت عیدت مبارک دایی جان.
یه خورده که بزرگ شدم و پشت لبم سبز شد ، با نگاهی مهربون و در عین حال جدی هر از گاهی بهم میگفت :
-خُب ... تعریف کن دایی جون!
دانشجو که بودم ، هر از گاهی که کنار همدیگه میشستیم ، میگفت :
-خُب ... تعریف کن جوون!
سرباز که شدم ، آخرین کلمه ی جمله ش میشد سرباز یا گاهی وقتا هم آش خور! ... همون آش خور رو هم با لحن جدی میگفت و اصلاً شوخی تو وجود این مرد جایی نداشت! درست عین خاله نگین سرد و بی روح!
فقط یه بار با محبت باهام حرف زد. اونم سه سال پیش بعد از فوت بابا بود که گفت :
-بذار من برات تعریف کنم تا تو!
اون بار اون بود که برام تعریف کرد و از خوبی های بابا بهم گفت. همه شو خودم میدونستم ... ولی گفتنش برام مسکن بود تا دردمو تسکین بده.
حالا این همه سال گذشته و با مهندس گفتناش ، اول از من میخواد تا سر صحبت رو باز کنم.
نگاهی به جمع کردم ... هرکس با بغل دستیش مشغول صحبت بود و عمو سهند هم دیگه از کنار ما رفته بود و هر وقت میبینه دایی میخواد با من صحبت کنه ، میدون رو خالی میکنه و پشتم رو خالی تر!
عرفان هم مشغول پذیرایی بود و ستار هم تو آشپزخونه به الناز کمک میکرد ...
من بودم و دایی ناصر و باز هم دنبال بهونه ای بودم تا اونو بپیچونم و خیال خودمو راحت کنم!
ساعت حدود 9 شب به خانه برگشت. خسته و کوفته از کارهای امروز در خانه را باز کرد. همه جا تاریک بود. کنار در ، کلید برق را زد و لامپ های لوستر وسط پذیرایی روشن شدند. خمیازه ای کشید و نگاهی سرسری به آینه قدی کنار بوفه انداخت و وسایلش را روی اُپن آشپزخانه که تا پذیرایی راهی نبود ، گذاشت و نگاهش به میز تلفن دوخته شد.
به سمت تلفن رفت و دکمه ی قرمز پیغام گیر را فشار داد. دو پیام داشت.
اولی از طرف مادرش بود :
-الو نسیم ... نسیم مادر نیستی؟ ... شرکتی؟ ... خواستم بگم من و بابات دو روز دیگه میایم. مراقب خودت باش مادر ... کاری داشتی به من یا بابات زنگ بزن. خاله اینا هم سلام میرسونن. خداحافظ
اما پیام دوم :
بعد از کمی سکوت که صدای نفس های فرد پشت تلفن بود ، صدای خشن و مردانه ای این سکوت را شکست :
-سلام ...
نسیم سر جای خود میخکوب شد. پلک هایش از تعجب به هم نمی خورد و چشمهایش گرد شده بود و ابروهایش هم بالا رفته بود و دهانش باز مانده بود.
بعد از کمی سکوت ، همان صدا گفت :
-من دارم میام تهران نسیم ... میام که جبران کنم ...
ابتدا انگشت اشاره ی دست راستش را با دهانش گاز گرفت و بعد از آن به خاطر به یاد آوردن خاطرات گذشته ، از شدت عصبانیت انگشتش را فوراً از میان دندانهایش بیرون کشید و با مشت محکم بر ران پایش زد ...
زیر لب زمزمه کرد :
-کثافت!
پیام تمام شد و صدای مکرر بوق به گوش میرسید. آخرسر هم صدای همیشگی زنی که میگفت :
-پایان پیام آخر ...
آمد و همین باعث شد تا نسیم آهی از روی درماندگی بکشد و با حالتی کلافه روی صندلی کنارش بشیند. نگاهش به تلفن بود و باز هم پیام را خواند تا باور کند :
اول از همه نفس های مکرر ... بعد سلام ... و بعد :
-من دارم میام تهران نسیم ... میام که جبران کنم ...
این چه معنی ای داره؟ ... چی میتونه باشه؟ ... با خودش فکر میکرد :
-یعنی بعد از 2 سال تازه یادش افتاده زنگ بزنه؟ ... نه خبری ، نه چیزی!
طولی نکشید که به خاطر یادآوری گذشته ، دو قطره اشک از گوشه ی چشمهایش سر خورد و به آنها اجازه داد به راحتی به پایین گونه هایش بلغزند ...
قطره های بعدی ... بیشتر و بیشتر سر خوردند ... طوری که تقریباً زار میزد و به در و دیوار لعن و نفرین میفرستاد ...
با دست راستش روی پیشانی خود را گرفته بود و موهایش به صورت نامرتبی به اطراف سرش ریخته بودند و سیل اشکی بود که بر گونه های استخوانی او جاری میشد و او را ناراحت تر از قبل میکرد.
نیم ساعتی گذشت تا آخر تصمیم گرفت گریه را کنار بگذارد و برای تعویض لباس به اتاقش برود.
تا به اتاق رسید ، عکس سه نفری او ، پدر و مادرش روی میزش ، لحظاتی او را در همان حال رها کرد و به محض باز کردن در کمد ، نگاهش به عکس بزرگی از یک پسر افتاد ...
پوزخندی زد و گفت :
-خیلی بی معرفتی آقا بردیا ...


با صدای دایی به خودم اومدم :
-چی شد مهندس؟!
با عجله گفتم :
-هان؟ ... ببخشید یعنی جان؟
دایی همونطور خشک و سرد گفت :
-گفتم تعریف کن از اوضاع احوالت ... همینطوری به بازی ساسان و سامان خیره شدی که چی؟
-بله ... ببخشید حواسم نبود.
دایی : معلومه ... خُب؟!
یه پاشو رو یه پای دیگه ش انداخت و همینطور به من خیره شده بود ...
نخیر ... مثل اینکه آقا دست بردارم نیست. دوست داره واسه ش یه مثنوی هفتاد من تعریف کنم!
لبخندی زورکی زدم و گفتم :
-خبری نیست ... سلامتی ... امن و امان
دایی : یعنی تو جوجه مهندس این مملکت پاشدی رفتی فرنگستون هیچ خبری نیست؟!
از لحن بازاریش خوشم نمی اومد. همیشه با طرز صحبت کردنش مشکل داشتم.
دست به سینه نشستم و با خونسردی گفتم :
-نه دایی ... خبر که بود. ولی فقط خبر کاری بود.
دایی هم همینطور که یه سیب قرمز تو دستش گرفته بود و گاز میزد ، با لحن مسخره ای گفت :
-جون من؟! ... یعنی فرنگ مرنگ دختر مختر نداره؟
-چرا ... مگه میشه نداشته باشه؟
سگرمه هاش رفت تو هم و گفت :
-خُب پس چی؟ ... اگه داره تعریف کن ...
لبخندی از روی شیطنت زد و گفت :
-باحال بودن یا نه؟
تعجب کردم. تا حالا اینطوری حرف نمیزد. سرفه ای کردم تا شاید بحث رو عوض کنه ولی بیخیال نشد و گفت :
-وقت زن گرفتنته احسان ... مگه نه؟
-نه ...
یه دفعه چشمای دایی گرد شد و گفت :
-چی گفتی؟
واقعاً حرف زدن باهاش مشکله. هول شدم و گفتم :
-جان؟ ... نه منظورم اینه که وقتش که هست. ولی من فعلاً قصدشو ندارم. باید پولامو جمع کنم تا بتونم یه سر و سامونی ...
نذاشت حرفم تموم بشه و قیافه شو یه جوری کرد که تمسخر ازش میبارید و همونطور که سیب گاز میزد ، گفت :
-بشین بچه ... پولامو جمع کنم پولامو جمع کنم! ... دور و اطرافت دختر خوب ریخته ، اونوقت تو هنوز به فکر پول جمع کردنی؟ ... ماشالا هزار ماشالا آقات به اندازه کافی واسه ت گذاشته. خونه خوب ... ماشین خوب ... حساب بانکی خوب ... دیگه چی میخوای؟
خودمو کشیدم جلوتر و دستامو از هم باز کردم و گفتم :
-چیزایی که آقاجون گذاشته ، مال مامانه نه من! ... من باید مستقل باشم.
دایی : مستقل هستی ... مگه نیستی؟ ... کار از خودت داری. تازه شم دزدی که نمیکنی. دار و نداره یه پدر واسه بچه هاشم هست.
تو دلم گفتم :
-میبینم خیلی جنابعالی دار و ندارت واسه بچه هاته! ... فعلاً که هرچی در میاری ، میندازی تو دخل خودت و حساب بانکیت و انگار نه انگار زن و بچه ای هستن! ... ماه به ماهم یه پول میذاری بالا طاقچه که زن دایی برش داره و به زخم زندگی بزنه!
دوباره تو افکار خودم بودم که با صدای دایی به خودم اومدم :
-هان؟ ... چی شد؟
-چی چی شد؟
دایی پوزخندی زد و گفت :
-لیلی زن بود یا مرد و میگم.
منم خودمو زدم به کوچه علی چپ و گفتم :
-آهان ...
یه دفعه خشم عجیبی تو چشمای دایی دیدم. ابروهاشو در هم کشید و اخمی به صورتش داد و مچ دست راستمو با دست راستش گرفت و انگشت اشاره ی دست چپشو به نشانه تهدید به طرف صورتم گرفت و گفت :
-مگه با مامانت توافق نکردیم واسه مونا؟!
از عصبانیت داشتم میترکیدم. دندونامو با حرص روی هم گذاشتم و نفس هایی که از حرص میدادم بیرون ، تو صورت دایی میخورد و با همه ی اینها سعی کردم چیزی نگم تا حرمتا نشکنه و ازم ناراحت نشه. اونم فقط و فقط به خاطر مامان! ... چشمامو رو هم گذاشتم و به آرومی بازش کردم و برای اینکه از شر دایی خلاص بشم ، گفتم :
-من یکی رو در نظر دارم ...
قیافه ی دایی هم مشابه چند لحظه ی پیش من شد و خوب میتونستم عصبانیت رو تو چشماش ببینم. مچ دستمو به آرومی ول کرد و با لحنی که ناراحتی ازش میبارید ، گفت :
-خوبه که عاقل شدی!
بعد هم خیلی راحت خودشو زد به کوچه ی علی چپ و اصلاً به روی خودش نیاورد که تا همین یه دقیقه پیش چی بهم گفته و خیلی ریلکس گفت :
-من تلاشم خوشبختی توئه ... حالا مونا نشد ، یکی دیگه. دخترمم هنوز جوونه و نترشیده!
لبخندی مجبوری زد و از جاش بلند شد.
فقط مونده بودم منظورش از این کارا چیه؟! ... اما حرفی که زدم و چیکارش میکردم؟
مثل خر تو گل گیر کرده بودم.
هی به خودم لعنت فرستادم و گفتم :
-پسره ی خل و چل واسه چی گفتی یکی رو در نظر داری؟ ... تو که کسی تو زندگیت نیست! ... پس چرا دروغ گفتی؟
با کلافه گی کف دست راستمو محکم زدم به پیشونیم و نگاهم روی طرح فرش زیر پام قفل شد ...


موضوعات مرتبط: 64. رمان خانم مدیر عامل
[ پنجشنبه نهم شهریور 1391 ] [ 4:20 ] [ مــــهــــیــــســــا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ســــلام ... ممــــنونــــم از بــــازديدتــــون...
* لــــطفا نظــــر خــــوــــصوصــــی و تــــبليغاتی نــــديد ..
* از تــــوهين کــــردن به شــــخصيت و نــــويسنده رمــــــــــــان خــــوداري نماييــــد ..


* * *

مدیــــر وبــــلاگ:مهیــــــــسا

منــــبع رمــــان ها : نودهشــــتیا

موضوعات وب